غزلیات انوری ابیوردی
ون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی آن عهد که با رهی ببستی بد عهد نخوانمت نگارا هرچند که عهد من شکستی کس سیرت و خوی تو…
هد تو بوی وفا مینیاید
ز عهد تو بوی وفا مینیاید که از خوی تو جز جفا مینیاید جهانیست حسنت که جز تخم فتنه بر آن آب و خاک و…
نازکی که رنگ رخ یار مینماید
از نازکی که رنگ رخ یار مینماید گل با همه لطافت او خار مینماید وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد روز آفتاب بر سر…
مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی ما خود نمیشویمت در روی اگرنه آخر سهلست اینکه گهگه رویی…
م از عشق تو در سنگ آمدست
پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ…
قی چیست مبتلا بودن
عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…
عاشقان گیتی یاری دهید یاری
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم بسته به دوستی دل بنموده…
رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام بیرنگ او ببین که چه شیون گرفتهام دریای من غذای دل تنگ من شدست دریای کشتیی که به…
دور تو کم کسی امان یابد
در دور تو کم کسی امان یابد در عشق تو کم دلی زبان یابد خود نیز نشان نمیتوان دادن زانکس که ز تو همی نشان…
د وصل تو کاری درازست
امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بیفرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از…
تم کز غم من غم نداری
گرفتم کز غم من غم نداری عفاکالله دروغی هم نداری به بند عشوه پایم بسته میدار کز این سرمایه باری کم نداری به دشنامی که…
بیل عشق تو دل گل ندارد
به بیل عشق تو دل گل ندارد که راه عشق تو منزل ندارد قدم بر جان همی باید نهادن در این راه و دلم آن…
باز به عاشقی درافکندم
دل باز به عاشقی درافکندم برداد به باد عهد و سوگندم پیوست به عشق تا دگرباره ببرید ز خاص و عام پیوندم برکند به دست…
ا دلم از غمت به جان آمد
جانا دلم از غمت به جان آمد جانم ز تو بر سر جهان آمد از دولت این جهان دلی بودم آن نیز به دولتت گران…
میدار کانچه بنمودی
یاد میدار کانچه بنمودی در وفا برخلاف آن بودی حال من دیده در کشاکش هجر وصل را هیچ روی ننمودی ناز تنهات بود عادت و…
صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد
مرا صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد که بگذارد…
در زهد و توبه دربستم
آخر در زهد و توبه دربستم وز بند قبول آن و این رستم بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم وز بادهٔ ناب توبه بشکستم با آن…
تو قضای آسمانست
عشق تو قضای آسمانست وصل تو بقای جاودانست آسیب غم تو در زمانه دور از تو بلای ناگهانست دستم نرسد همی به شادی تا پای…
تا صبح یار در بر بود
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه…
ای دل که عشق کار تو نیست
مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این…
ی اندر خواب شد خیز ای غلام
ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام باده را در جام جان ریز ای غلام با حریف جنس درساز ای پسر در شراب لعل آویز…
هٔ عشق برنوشتم باز
تختهٔ عشق برنوشتم باز برنویس ای نگار تختهٔ ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باب ناز و نیاز ورقی باز کن ز عهد…
ن عشق تو بیخار آمدست
گلبن عشق تو بیخار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را…
مردمان بگویید آرام جان من کو
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو…
لش از جهان غوغا برآورد
جمالش از جهان غوغا برآورد مه از تشویر واویلا برآورد چو دل دادم بدو جان خواست از من چو گفتم بوسهای صفرا برآورد ز بیآبی…
قد تو قد سرو خم دارد
با قد تو قد سرو خم دارد چون قد تو باغ، سرو کم دارد وصلت ز همه وجود به لیکن تا هجر تو روی در…
شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز چون…
رم جز غم تو غمگساری
ندارم جز غم تو غمگساری نه جز تیمار تو تیمارداری مرا از تو غم تو یادگارست از این بهتر چه باشد یادگاری بدان تا روزگارم…
دور بدیدم آن پری را
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض…
خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…
تم سر به پیمان درنیاری
گرفتم سر به پیمان درنیاری سر جور و جفا باری چه داری چو یاران گر به پیغامی نیرزم به دشنامی چرا یادم نیاری به غم…
بیتو به صدهزار زاریست
دل بیتو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه…
باد صبحدم خبری ده ز یار من
ای باد صبحدم خبری ده ز یار من کز هجر او شدست پژولیده کار من او بود غمگسار من اندر همه جهان او رفت و…
ا دلم از خال سیاه تو به حالیست
جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که…
میگیرم چو با ما کردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهای گرچه میگیرم که عمدا کردهای من خود از سودای تو سرگشتهام هر زمان با من چه صفرا کردهای کشتی…
ز رازت خبر نمییابد
جان ز رازت خبر نمییابد عقل خوی تو درنمییابد چون تو بازارگان ترکستان مینیارد مگر نمییابد وصل چون دارم از تو چشم که چشم بر…
در روزگار مینشود
دست در روزگار مینشود پای عمر استوارمینشود شاهد خوب صورتست امل در دل و دیده خوار مینشود روز شادی چو راز گردونست لاجرم آشکار مینشود…
تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…
تا ببینی که من بر چه کارم
بیا تا ببینی که من بر چه کارم نیایی میا برگ این هم ندارم به جانی که بیتو مرا میبرآید چه باید جهانی به هم…
ای جان جهان با من جفا تا کی کنی
آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنی دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی چون بجز جور و جفاکاری نداری…
ی خبر که در غمت از خود خبر ندارم
داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم هستم به خاکپای و به جان و سرت…
هٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد
حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد در سر زلف تو جز حلقه و چین…
ن عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم به رندی سر برافرازم به باده رخ…
مرم بیتو درد دل فزاید
ز عمرم بیتو درد دل فزاید گر این عمرم نباشد بی تو شاید دلم را درد تو میباید و بس عجب کو را همی راحت…
لت عشق میافزاید امروز
جمالت عشق میافزاید امروز رخت غارتکنان میآید امروز مه و خورشید در خوبی و کشی غلام روی خوبت شاید امروز سر زلفت سر آن دارد…
قبای حسن بر بالای تو
ای قبای حسن بر بالای تو مایهٔ خوبی رخ زیبای تو یاد زلفت برد آب روی صبر آتش غم گشت خاک پای تو صد هزاران…
شده از رخ تو تاب قمر
ای شده از رخ تو تاب قمر وی شده از لب تو آب شکر از رخ و زلف خویش در عالم فتنهای در فکندی ای…
رفت و این بتر بر دلبر نمیرسم
دل رفت و این بتر بر دلبر نمیرسم کان میکنم ولیک به گوهر نمیرسم درویش حال کرد غم عشق او مرا زان در وصال یا…
دم جهان را نوایی ندارد
بدیدم جهان را نوایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد بدین ماه زرینش در خیمه منگر که در اندرون بوریایی ندارد به عمری از آن…
خوبت خدای میداند
رخ خوبت خدای میداند که اگر در جهان به کس ماند ماه را بر بساط خوبی تو عقل بر هیچ گوشه ننشاند شعلهٔ آفتاب را…
تم در فراق تو برسید
طاقتم در فراق تو برسید صبر یکبارگی ز من برمید تا گرفتار عشق شد جانم بر دلم باد خرمی نوزید چرخ بر روزنامهٔ عمرم همه…
بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی چون ز من…
ایزد از لطافت محضت بیافریده
ای ایزد از لطافت محضت بیافریده واندر کنار رحمت و لطفت بپروریده لعلت به خنده توبهٔ کروبیان شکسته جزعت به غمزه پردهٔ روحانیان دریده بر…
ا به کمال صورتیای
جانا به کمال صورتیای در حسن و جمال آیتیای وصف رخ تو چگونه گویم میدان که به رخ قیامتیای با وصل تو ملک جم نخواهم…
مه را رخ و فرزین نهادست
رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از…
سر دل به سر نمیآید
درد سر دل به سر نمیآید پای از گل عشق برنمیآید آوخ عمرم به رخنه بیرون شد وین بخت ز رخنه درنمیآید گفتم شب عیش…
دانی که سر صحبت ما دارد یار
هیچ دانی که سر صحبت ما دارد یار سر پیوند چو من باز فرود آرد یار کاشکی هیچکسی زو خبری میدهدی تا از این واقعه…
تو عشق من افزون میکند
حسن تو عشق من افزون میکند عشق او حالم دگرگون میکند غمزهای از چشم خونخوارش مرا زهره کرد آب و جگر خون میکند خندهٔ آن…
بیتو به سر چگونه برم
عمر بیتو به سر چگونه برم که همی بیتو روز و شب شمرم خونها از دو دیده پالودم رخنه رخنه شد از غمت جگرم تو…
آهنگ بلایی میکنی
باز آهنگ بلایی میکنی قصد جان مبتلایی میکنی با وفاداری که دربند تو شد هر زمان قصد جفایی میکنی کی شود واقف کسی بر طبع…
وقه به رنگ روزگارست
معشوقه به رنگ روزگارست با گردش روزگار یارست برگشت چو روزگار و آن نیز نوعی ز جفای روزگارست بس بوالعجب و بهانهجویست بس کینهکش و…
ه مرا روی تو به روی رساند
هرچه مرا روی تو به روی رساند ناخوش و خوشدل بهروی خوش بستاند هست به رویت نیازم از همه رویی گرچه همه محنتی به روی…
ن ز عارض تو این خط سیاه تو
ایمن ز عارض تو این خط سیاه تو گویی که به روم آمد از زنگ سپاه تو بر غبغب چون سیمت از خط سیه گویی…
مرا روزگار یارستی
گر مرا روزگار یارستی کار با یار چون نگارستی برنگشتی چو روزگار از من گرنه با روزگار یارستی برکنارم ز یار اگرنه مرا همه مقصود…
لت بر سر خوبی کلاهست
جمالت بر سر خوبی کلاهست بنامیزد نه رویست آن که ماهست تویی کز زلف و رخ در عالم حسن ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست…
ق نه دروغ محتشم یاری
الحق نه دروغ محتشم یاری نازت بکشم که جان آن داری ناز چو تویی توان کشید ای جان با این همه چابکی و عیاری با…
شق تو نهانم آشکارست
ز عشق تو نهانم آشکارست ز وصل تو نصیبم انتظارست ز باغ وصل تو گل کی توان چید که آنجا گفتگوی از بهر خارست ولی…
رخسار تو چون دسته بستند
گل رخسار تو چون دسته بستند بهار و باغ در ماتم نشستند صبا را پای در زلف تو بشکست چو چین زلف تو بر هم…
دم به مراعات دلم گرم نداری
یک دم به مراعات دلم گرم نداری یک ذره مرا حرمت و آزرم نداری من دوست ندارم که ترا دوست ندارم تو شرم نداری که…
حسن قرین نوبهار آیی
در حسن قرین نوبهار آیی در جور نظیر روزگار آیی چون شاخ زمانهای که هر ساعت از رنگ دگر همی بیارایی هر وعده که بود…
ترا روزی ز ما یاد آمدی
گر ترا روزی ز ما یاد آمدی دل کجا از غم به فریاد آمدی خرمن اندوه کی ماندی به جای گر ز سوی وصل تو…
به مهر تو تولا کردهام
تا به مهر تو تولا کردهام از همه خوبان تبرا کردهام هر غمی کاید به روی من ز تو جای آن در سینه پیدا کردهام…
آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای…
ا به غریبستان چندین بنماند کس
جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق…
من ای من سگ هندوی تو
ترک من ای من سگ هندوی تو دورم از روی تو دور از روی تو بر لب و چشمت نهادم دین و دل هر دو…
رهی دوستی روی تو
جرم رهی دوستی روی تو آفت سودای دلش موی تو دل نفس عشق تو تنها زند در همه دلها هوس روی تو ناوک غمزه مزن…
دانی که بیتو حال چونست
مرا دانی که بیتو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست تنم در بند هجر تو اسیرست دلم در دست عشق تو زبونست غم…
تو دلا نهان نماند
درد تو دلا نهان نماند اندوه تو جاودان نماند از عشق مشو چنین شکفته کان روی نکو چنان نماند آوازهٔ تو فرو نشیند وز محنت…
به مراد دل رسیدیم
آخر به مراد دل رسیدیم خود را و ترا به هم بدیدیم از زلف تو تابها گشادیم وز لعل تو شربها چشیدیم بیآنکه فراق همنفس…
ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را ز عشقت گرچه…
وی روی تو جانم ببرد
آرزوی روی تو جانم ببرد کافریهای تو ایمانم ببرد از جهان ایمان و جانی داشتم عشق تو هم این و هم آنم ببرد غمزهات از…
هٔ عشق تو نداند کس
چارهٔ عشق تو نداند کس نامهٔ وصل تو نخواند کس نقش هجران تو که مالد باز تو توانی اگر تواند کس در رکابت فلک فرو…
ن حجرهٔ خویش پنهان مکن
ز من حجرهٔ خویش پنهان مکن جهان بر دل من چو زندان مکن سلامی که میگفتهای تاکنون اگر بیشتر نیست کم زان مکن اگر در…
مت میکنی ای کافر امروز
قیامت میکنی ای کافر امروز ندانم تا چه داری در سر امروز به طعنه زهر پاشیدی همی دی به خنده میفشانی شکر امروز دو هاروت…
گناه از من تبرا میکنی
بیگناه از من تبرا میکنی آنچه از خواریست با ما میکنی سهل میگیرم خطاکاری تو ورچه میدانم که عمدا میکنی من خود از سودای تو…
فراکار خود نمیدانم
ره فراکار خود نمیدانم غم من نیستت به غم زانم عاشقم بر تو و همی دانی فارغی از من و همی دانم نکنی جز جفا…
ش اندر جور تلقین میکند
زلفش اندر جور تلقین میکند رخ پیاده حسن فرزین میکند در رکابش حسن خواهد رفت اگر اسب حسن این است کو زین میکند بر کمالش…
رخت رشک آفتاب شده
ای رخت رشک آفتاب شده آفتاب از رخت به تاب شده آفتابیست آن دو عارض تو زلف تو پیش او نقاب شده زود بینم ز…
دلم ای یار همچنان که تو دیدی
بیدلم ای یار همچنان که تو دیدی دیده گهربار همچنان که تو دیدی در کف عشق تو جان ممتحن من هست گرفتار همچنان که تو…
خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
خهخه به نام ایزد آن روی کیست یارب آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب در وصف حسن آن…
ترا طبع داوری بودی
گر ترا طبع داوری بودی در تو وصف پیمبری بودی آلت دلبری جمالت هست طبع دربار بر سری بودی گفتن اندر همه مسلمانی چون تویی…
به کوی تو رهگذر دارم
تا به کوی تو رهگذر دارم کس نداند که من چه سر دارم دل ربودی و قصد جان کردی رسم و آیین تو ز بر…
ان دل خود از که جویم
درمان دل خود از که جویم افسانهٔ خویش با که گویم تخمی که نروید آن چه کارم چیزی که نیابم آن چه جویم آورد فراق…
ا به جان رسید ز عشق تو کار ما
جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما دردا که نیستت خبر از روزگار ما در کار تو ز دست زمانه غمی شدم ای…
ما را به هیچ برنگرفت
یار ما را به هیچ برنگرفت وانچه گفتیم هیچ درنگرفت پردهٔ ما دریده گشت و هنوز پرده از روی کار برنگرفت درنیامد ز راه دیده…
رهی دوستی روی تست
جرم رهی دوستی روی تست آفت سودای دلش موی تست دل نفس از عشق تو تنها نزد در همه دلها هوس روی تست ناوک غمزه…
در ره نگارم آمد پیش
دوش در ره نگارم آمد پیش آن به خوبی ز ماه گردون بیش گشته از روی و زلف خونخوارش خاک گلرنگ و باد مشک پریش…
تو ز دل برید نتواند
عشق تو ز دل برید نتواند وصل تو به جان خرید نتواند روی تو اگر نه آفتاب آید چونست که درست دید نتواند طرفه شکریست…
برگشتنم از روی تو نیست
روی برگشتنم از روی تو نیست که جهانم به یکی موی تو نیست زان ز روی تو نگردانم روی که بجز روی تو چون روی…
از درم درآمد دوش آن مه تمام
مست از درم درآمد دوش آن مه تمام دربر گرفته چنگ و به کف برنهاده جام بر روز روشن از شب تیره فکنده بند وز…





