غزلیات انوری ابیوردی
ی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی بردم ز پای بازی تو دست برد عمری بازم…
همه مملکت مرا جانیست
در همه مملکت مرا جانیست هر زمان پایبند جانانیست در کنارم به جای دمسازی تا سحرگه ز دیده طوفانیست در کجا میخورد مرا غم عشق…
نم کز تو هرگز برنگردم
برآنم کز تو هرگز برنگردم به گرد دلبری دیگر نگردم دل اندر عشق بستم، ور همه عمر جفا بینم هم از تو برنگردم مرا اسلام…
من ای جان روی پنهان میکنی
از من ای جان روی پنهان میکنی تا جهان بر من چو زندان میکنی آشکارا گشت رازم تا ز من خندهٔ دزدیده پنهان میکنی خون…
م ز غمت به جان رسیدست
کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر…
کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین
چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین جهانیان همه واله شدند و میگفتند یکی که کو تن و…
عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم
از عشقت ای شیرین صنم گرچه بر سر برمیزنم نه یار دیگر میکنم نه رای دیگر میزنم تو شاه خوبانی و من تا روز بر…
روی دلفروزت سامان بنمیماند
با روی دلفروزت سامان بنمیماند با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند در ناحیت دلها با عشق تو شد والی جز شحنهٔ عشقت را فرمان بنمیماند زین…
را بر سر عهد و وفا باش
نگارا بر سر عهد و وفا باش در آیین نکوعهدی چو ما باش چنانک از ما جدایی ماهرویا زهرچ آن جز وفا باید جدا باش…
در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در وصال تو بختم به کام دل برساند نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند چو برنشیند عمرم مرا کجا بنشیند اگر زمانه…





