غزلیات انوری ابیوردی
همه دلبری و زیبایی
ای همه دلبری و زیبایی بر دلم هیچ مینبخشایی دل مسکین فدای رنج تو باد شاید اندی که تو برآسایی ای سرم را ز دیده…
ند به جای تو وفا دارم
هرچند به جای تو وفا دارم هم از تو توقع جفا دارم در سر ز تو همچنان هوس دارم در دل ز تو همچنان هوادارم…
من اندر عشق جز درد یاری دارمی
گر من اندر عشق جز درد یاری دارمی هر زمانی تازه با وصل تو کاری دارمی ور نکردی خوار تیمار توام در چشم خلق وز…
م به جان رسید و به جانان نمیرسم
کارم به جان رسید و به جانان نمیرسم دردم ز حد گذشت و به درمان نمیرسم ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من…
کار مرا وصل تو تیمار ندارد
تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد جز با غم هجر تو دلم کار ندارد بیرونقی کار من اندر غم عشقت کاریست که جز هجر…
عزیزم بر تو گر خوارم
گر عزیزم بر تو گر خوارم چه کنم دوستت همی دارم بر دلم گو غمت جهان بفروش با چنین صد غمت خریدارم سایه بر کار…
ز از دل خبر نداشتهای
هرگز از دل خبر نداشتهای بر دلم رنج از آن گماشتهای سپر افکنده آسمان تا تو رایت جور برافراشتهای که خورد بر ز تو که…
دیر به دست آمده بس زود برفتی
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود…
در هوست ز جان برآید
دل در هوست ز جان برآید جان در غمت از جهان برآید گو جان و جهان مباش اندیک مقصود تو از میان برآید سودیست تمام…
تی کزین پس کنم سازگاری
نگفتی کزین پس کنم سازگاری به نام ایزد الحق نکو قول یاری بهانه چه جویی کرانه چه گیری بیا در میان نه به حق هرچه…
ت اندر میان جان دارم
عشقت اندر میان جان دارم جان ز بهر تو بر میان دارم تا مرا بر سر جهان داری به سرت گر سر جهان دارم گویی…
بدادیم و جان نمیخواهیم
دل بدادیم و جان نمیخواهیم خلوتی جز نهان نمیخواهیم از نهانی که هست خلوت ما پای دل در میان نمیخواهیم خدمت تو مرا ز جان…
ا که غمت ز در درآید
آنرا که غمت ز در درآید مقصود دو عالمش برآید در پای تو هرکه کشته گردد از کل زمانه بر سر آید با رنج تو…
نقش رخت بر جان ندارم
اگر نقش رخت بر جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم ز تو یک درد را درمان مبادم اگر صد درد بیدرمان ندارم ز عشقت…
کز نیکوان یاری نباشد
ترا کز نیکوان یاری نباشد مرا نزد تو مقداری نباشد نباشد دولت وصلت کسی را وگر باشد مرا باری نباشد ترا گر کار من دامن…
در وصل یار مینرسد
دست در وصل یار مینرسد جز غمم زان نگار مینرسد عشق را گرچه آستانه بسیست هیچ در انتظار مینرسد از شمار وصال دوست مرا جز…
چشم تو که تا زندهام
بدو چشم تو که تا زندهام تو خداوندی و من بندهام سر زلف تو گواه منست که من از بهر رخت زندهام به رخ خویش…
ترا دل همی چنان خواهد
گرد ترا دل همی چنان خواهد که دل از بنده رایگان خواهد بنده را کی محل آن باشد کانچه خواهی تو جز چنان خواهد به…
با عشق بس نمیآید
صبر با عشق بس نمیآید یار فریادرس نمیآید دل ز کاری که پیش مینرود قدمی باز پس نمیآید عشق با عافیت نیامیزد نفسی همنفس نمیآید…
ین دلم به داغ جفا ریش کردهای
مسکین دلم به داغ جفا ریش کردهای جور از همه جهان تو به من بیش کردهای دل ریش شد هنوز جفا میکنی بر او ای…
همه آفاق دلداری نماند
در همه آفاق دلداری نماند در همه روی زمین یاری نماند گل نماند اندر همه گلزار عشق راستی باید نه گل خاری نماند عقل با…
نازست آنکه اندر سرگرفتی
چه نازست آنکه اندر سرگرفتی به یکباره دل از ما برگرفتی ز چه بیرون به نازی درگرفتم برون ز اندازه نازی برگرفتی ترا گفتم که…
مصلحت نبینی رویی به ما نمودن
هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن زانجا که روی کارست خورشید آسمان را با روی تو چه رویست…
م این بار، بار میندهد
یارم این بار، بار میندهد بخت کارم قرار میندهد خواب بختم دراز شد مگرش چرخ جز کوکنار میندهد روزگارم ز باغ بوک و مگر گل…
کاری ز یارم همی برنیاید
چو کاری ز یارم همی برنیاید چو نوری به کارم همی درنیاید چه باشد که من در غم او سرآیم چو بر من غم او…
عشق تو از غمها نجاتست
غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست نمیجویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست مرا گویند راه…
رویم ز چرخ دندانخای
زردرویم ز چرخ دندانخای تیرهرایم ز عمر محنتزای نه امیدی که سرخ دارم روی نه نوبدی که تازه دارم رای با که گویم که حق…
دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد جان…
در آن یار دلاویز آویخت
دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به…
تو جانا زندگانی میکنم
بیتو جانا زندگانی میکنم وز تو این معنی نهانی میکنم شرم باد از کار خویشم تا چرا بیتو چندین زندگانی میکنم تو نه و من…
ت اندر جهان نمیگنجد
حسنت اندر جهان نمیگنجد نامت اندر دهان نمیگنجد راز عشقت نهان نخواهد ماند زانکه در عقل و جان نمیگنجد با غم تو چنان یگانه شدم…
بت یغما دلم یغما مکن
ای بت یغما دلم یغما مکن شادمان جان مرا شیدا مکن روی خوب از چشم من پیدا مدار راز پنهان مرا پیدا مکن ملک زیبایی…
ا ز غم عشق تو امروز چنانم
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم وز دیده نهان کرد…
نقش رخ تو بر نگین دارد
جان نقش رخ تو بر نگین دارد دل داغ غم تو بر سرین دارد تا دامن دل به دست عشق تست صد گونه هنر در…
عجب که ترا یاد دوستان آمد
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران…
در عاشقی جانی زیانگیر
دلا در عاشقی جانی زیانگیر وگرنه جای بازی نیست جانگیر جهان عاشقی پایان ندارد اگر جانت همی باید جهانگیر مرا گویی چنین هم نیست آخر…
جهان نگر که جفای که میکشم
کار جهان نگر که جفای که میکشم دل را به پیش عهد وفای که میکشم این نعرههای گرم ز عشق که میزنم این آههای سرد…
تاثیر عشقت بر دل آمد
مرا تاثیر عشقت بر دل آمد همه دعوی عقلم باطل آمد دلم بردی به جانم قصد کردی مرا این واقعه بس مشکل آمد ز دل…
ای دلبر مرا بر جان مزن
آتش ای دلبر مرا بر جان مزن در دل مسکین من دندان مزن شرط و پیمان کردهای در دوستی دوستی کن شرط بر پیمان مزن…
ویتری مگر خبر داری
بدخویتری مگر خبر داری کامروز طراوتی دگر داری یا میدانی که با دل و چشمم پیوند و جمال بیشتر داری روزی که به دست ناز…
همه خلق او مسلمانست
از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیدهای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر گیر که درو دین و کفر…
نپنداری که دستان میکنم
تا نپنداری که دستان میکنم اینکه از دست تو افغان میکنم کارم از هجران به جان آوردهای جان خوشست این ناخوشی زان میکنم دوستی گویی…
مسلمانان ز جان سیر آمدم
ای مسلمانان ز جان سیر آمدم بینگارم از جهان سیر آمدم گر نبودی جان که دیدی هجر او از وجود خود از آن سیر آمدم…
م این بار جهان بخواهد برد
عشقم این بار جهان بخواهد برد برد نامم نشان بخواهد برد در غمت با گران رکابی صبر دل ز دستم عنان بخواهد برد موج طوفان…
کار غم تو غمگساری
ای کار غم تو غمگساری اندوه غم تو شادخواری از کبر نگاه کرد رویت در چشمهٔ خور به چشم خواری از تابش روی و تاب…
شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف…
روی تو آیت نکویی
ای روی تو آیت نکویی حسن تو کمال خوبرویی راتب شده عالم کهن را هردم ز تو فتنهای به نویی معروف لبت به تنگباری چونان…
دوست به کام دشمنم کردی
ای دوست به کام دشمنم کردی بردی دل و زان پسم جگر خوردی چون دست ز عشق بر سر آوردم از دست شدی و سر…
دانی که من جز تو کس را ندانم
تو دانی که من جز تو کس را ندانم تویی یار پیدا و یار نهانم مرا جای صبر است و دانم که دانی ترا جای…
تو بریدن صنما روی نیست
از تو بریدن صنما روی نیست زانکه چو رویت به جهان روی نیست تا تو ز کوی تو برون رفتهای کوی تو گویی که همان…
پسر بردهٔ قلندر گیر
ای پسر بردهٔ قلندر گیر پرده از روی کارها برگیر کفر و اسلام کار کس نکند آشیان زین دو شاخ برتر گیر این دو معشوقهٔ…
باز دگرباره ببینم مگر اورا
گر باز دگرباره ببینم مگر اورا دارم ز سر شادی بر فرق سر او را با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید تلخ از…
ا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد
جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد اندام سیم رنگت خروارها زر ارزد هرچند دلربایی زلفت به جان خریدم کاواز مرغ جانان شاخ صنوبر ارزد…
ندارم که روی از تو بتابم
روی ندارم که روی از تو بتابم زانکه چو روی تو در زمانه نیابم چون همه عالم خیال روی تو دارد روی ز رویت بگو…
عاشق چو زعفران باشد
رنگ عاشق چو زعفران باشد هرکه عاشق بود چنان باشد روی فارغدلان به رنگ بود رنگ غافل چو ارغوان باشد قاصد عشق او ز ره…
در شهر برگویم غم دل
کرا در شهر برگویم غم دل که آید در دو عالم محرم دل دلی دارم همیشه همدم غم غمی دارم همیشه همدم دل دل عالم…
تو گر بر همین قرار بماند
حسن تو گر بر همین قرار بماند قاعدهٔ عشق استوار بماند از رخ تو گر بر این جمال بمانی بس غزل تر که یادگار بماند…
تا کی فلک رنجور دارد
مرا تا کی فلک رنجور دارد ز روی دلبرم مهجور دارد به یک باده که با معشوق خوردم همه عمرم در آن مخمور دارد ندانم…
ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم ز حال دل که معلومست که…
ون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی آن عهد که با رهی ببستی بد عهد نخوانمت نگارا هرچند که عهد من شکستی کس سیرت و خوی تو…
هد تو بوی وفا مینیاید
ز عهد تو بوی وفا مینیاید که از خوی تو جز جفا مینیاید جهانیست حسنت که جز تخم فتنه بر آن آب و خاک و…
نازکی که رنگ رخ یار مینماید
از نازکی که رنگ رخ یار مینماید گل با همه لطافت او خار مینماید وانجا که سایهٔ سر زلفش رخ بپوشد روز آفتاب بر سر…
مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی ما خود نمیشویمت در روی اگرنه آخر سهلست اینکه گهگه رویی…
م از عشق تو در سنگ آمدست
پایم از عشق تو در سنگ آمدست عقل را با تو قبا تنگ آمدست نام من هرگز نیاری بر زبان آری از نامم ترا ننگ…
قی چیست مبتلا بودن
عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…
عاشقان گیتی یاری دهید یاری
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم بسته به دوستی دل بنموده…
رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفتهام بیرنگ او ببین که چه شیون گرفتهام دریای من غذای دل تنگ من شدست دریای کشتیی که به…
دور تو کم کسی امان یابد
در دور تو کم کسی امان یابد در عشق تو کم دلی زبان یابد خود نیز نشان نمیتوان دادن زانکس که ز تو همی نشان…
د وصل تو کاری درازست
امید وصل تو کاری درازست امید الحق نشیبی بیفرازست طمع را بر تو دندان گرچه کندست تمنا را زبان باری درازست ره بیرون شد از…
تم کز غم من غم نداری
گرفتم کز غم من غم نداری عفاکالله دروغی هم نداری به بند عشوه پایم بسته میدار کز این سرمایه باری کم نداری به دشنامی که…
بیل عشق تو دل گل ندارد
به بیل عشق تو دل گل ندارد که راه عشق تو منزل ندارد قدم بر جان همی باید نهادن در این راه و دلم آن…
باز به عاشقی درافکندم
دل باز به عاشقی درافکندم برداد به باد عهد و سوگندم پیوست به عشق تا دگرباره ببرید ز خاص و عام پیوندم برکند به دست…
ا دلم از غمت به جان آمد
جانا دلم از غمت به جان آمد جانم ز تو بر سر جهان آمد از دولت این جهان دلی بودم آن نیز به دولتت گران…
میدار کانچه بنمودی
یاد میدار کانچه بنمودی در وفا برخلاف آن بودی حال من دیده در کشاکش هجر وصل را هیچ روی ننمودی ناز تنهات بود عادت و…
صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد
مرا صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد که بگذارد…
در زهد و توبه دربستم
آخر در زهد و توبه دربستم وز بند قبول آن و این رستم بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم وز بادهٔ ناب توبه بشکستم با آن…
تو قضای آسمانست
عشق تو قضای آسمانست وصل تو بقای جاودانست آسیب غم تو در زمانه دور از تو بلای ناگهانست دستم نرسد همی به شادی تا پای…
تا صبح یار در بر بود
دوش تا صبح یار در بر بود غم هجران چو حلقه بر در بود دست من بود و گردنش همه شب دی همه روز اگرچه…
ای دل که عشق کار تو نیست
مکن ای دل که عشق کار تو نیست بار خود را ببر که بار تو نیست مردی از عشق و در غم دگری گرچه این…
ی اندر خواب شد خیز ای غلام
ساقی اندر خواب شد خیز ای غلام باده را در جام جان ریز ای غلام با حریف جنس درساز ای پسر در شراب لعل آویز…
هٔ عشق برنوشتم باز
تختهٔ عشق برنوشتم باز برنویس ای نگار تختهٔ ناز تا بر استاد عاشقی خوانیم روزکی چند باب ناز و نیاز ورقی باز کن ز عهد…
ن عشق تو بیخار آمدست
گلبن عشق تو بیخار آمدست هر گلی را صد خریدار آمدست عالمی را از جفای عشق تو پای و پیشانی به دیوار آمدست حسن را…
مردمان بگویید آرام جان من کو
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو…
لش از جهان غوغا برآورد
جمالش از جهان غوغا برآورد مه از تشویر واویلا برآورد چو دل دادم بدو جان خواست از من چو گفتم بوسهای صفرا برآورد ز بیآبی…
قد تو قد سرو خم دارد
با قد تو قد سرو خم دارد چون قد تو باغ، سرو کم دارد وصلت ز همه وجود به لیکن تا هجر تو روی در…
شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز چون…
رم جز غم تو غمگساری
ندارم جز غم تو غمگساری نه جز تیمار تو تیمارداری مرا از تو غم تو یادگارست از این بهتر چه باشد یادگاری بدان تا روزگارم…
دور بدیدم آن پری را
از دور بدیدم آن پری را آن رشک بتان آزری را در مغرب زلف عرض داده صد قافله ماه و مشتری را بر گوشهٔ عارض…
خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی
ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…
تم سر به پیمان درنیاری
گرفتم سر به پیمان درنیاری سر جور و جفا باری چه داری چو یاران گر به پیغامی نیرزم به دشنامی چرا یادم نیاری به غم…
بیتو به صدهزار زاریست
دل بیتو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه…
باد صبحدم خبری ده ز یار من
ای باد صبحدم خبری ده ز یار من کز هجر او شدست پژولیده کار من او بود غمگسار من اندر همه جهان او رفت و…
ا دلم از خال سیاه تو به حالیست
جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست در آرزوی خواب شب از بهر خیالت حقا که…
میگیرم چو با ما کردهای
سهل میگیرم چو با ما کردهای گرچه میگیرم که عمدا کردهای من خود از سودای تو سرگشتهام هر زمان با من چه صفرا کردهای کشتی…
ز رازت خبر نمییابد
جان ز رازت خبر نمییابد عقل خوی تو درنمییابد چون تو بازارگان ترکستان مینیارد مگر نمییابد وصل چون دارم از تو چشم که چشم بر…
در روزگار مینشود
دست در روزگار مینشود پای عمر استوارمینشود شاهد خوب صورتست امل در دل و دیده خوار مینشود روز شادی چو راز گردونست لاجرم آشکار مینشود…
تو صدهزار جان ارزد
درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…
تا ببینی که من بر چه کارم
بیا تا ببینی که من بر چه کارم نیایی میا برگ این هم ندارم به جانی که بیتو مرا میبرآید چه باید جهانی به هم…
ای جان جهان با من جفا تا کی کنی
آخر ای جان جهان با من جفا تا کی کنی دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی چون بجز جور و جفاکاری نداری…
ی خبر که در غمت از خود خبر ندارم
داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم وز تو بجز غم تو نصیبی دگر ندارم هستم به خاکپای و به جان و سرت…





