وق دل ببرد و همی قصد دین کند

معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند با آشنا و دوست کسی این‌چنین کند چون در رکاب عهد و وفا می‌رود دلم بیهوده است…

ه چون من به کفرش ایمانست

هرکه چون من به کفرش ایمانست از همه خلق او مسلمانست روی ایمان ندیده‌ای به خدا گر به ایمان خویشت ایمانست ای پسر مذهب قلندر…

ن اندر پای صبر آورده‌ای

دامن اندر پای صبر آورده‌ای پس به بیداد آستین برکرده‌ای هر زمان گویی چه خوردم زان تو بیش از این چبود که خونم خورده‌ای یک…

مانده من از جمال تو فرد

ای مانده من از جمال تو فرد هجران تو جفت محنتم کرد چشمیست مرا و صدهزار اشک جانیست مرا و یک جهان درد گردون کبودپوش…

گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم

چه گویی با تو درگیرد که از بندی برون آیم غمی با تو فرو گویم دمی با تو برآسایم ندارم جای آن لیکن چو تو…

غم تو جسم را جانی دگر

ای غم تو جسم را جانی دگر جان نیابد چون تو جانانی دگر ای به زلف کافر تو عقل را هر زمانی تازه ایمانی دگر…

س که غم ترا فسانه‌ست

هرکس که غم ترا فسانه‌ست دستخوش آفت زمانه‌ست هرکس که غم ترا میان بست از عیش زمانه بر کرانه‌ست تو یار یگانه‌ای و بایست یار…

رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم

تا رخت دل اندر سر زلف تو نهادیم بر رخ ز غم عشق تو خونابه گشادیم در کار تو جان را به جفا نیست گرفتیم…

دلبر عیار ترا یار توان بود

ای دلبر عیار ترا یار توان بود غمهای ترا با تو خریدار توان بود با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد با یاد…

چو شیرین لبت شکر باشد

نه چو شیرین لبت شکر باشد نه چو روشن رخت قمر باشد با سخنهای تلخ چون زهرت عیش من خوشتر از شکر باشد تو به…

تا گر دوستی گر دشمنی

دوستا گر دوستی گر دشمنی جان شیرین و جهان روشنی در سر کار تو کردم دین و دل انده جانست وان در می‌زنی برنیارم سر…

به نو هر روز باری می‌کشم

نو به نو هر روز باری می‌کشم بار نبود چون ز یاری می‌کشم ناشکفته زو گلی هرگز مرا هر زمان زو رنج خاری می‌کشم گر…

آن دارم کامروز بر یار شوم

سر آن دارم کامروز بر یار شوم بر آن دلبر دردی‌کش عیار شوم به خرابات و می و مصطبه ایمان آرم وز مناجات شب و…

ا اگر به جانت بیابم گران نباشی

جانا اگر به جانت بیابم گران نباشی جانم مباد اگر به عزیزی چو جان نباشی هان تا قیاس کار خود از دیگران نگیری کار تو…

ماه از مشک خرمن می‌زنی

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی واتش اندر خرمن من می‌زنی پردهٔ شب را بدین دوری چرا بر فراز روز روشن می‌زنی من ز سودای…

را از وفا چه آزارست

حسن را از وفا چه آزارست که همه ساله با جفا یارست خود وفا را وجود نیست پدید وین که در عادتست گفتارست از برون…

در خوبی قیامت می‌کند

یار در خوبی قیامت می‌کند حسن بر خوبان غرامت می‌کند در قمار حسن با ماه تمام دعوی داو تمامت می‌کند از کمان ابروان کرد آنچه…

تو دل را نکو پیرایه‌ایست

عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست تیر مژگان ترا خون ریختن در طریق عشق کمتر پایه‌ایست از وفا فرزند اندوه…

بردی نگارا وارمیدی

دلم بردی نگارا وارمیدی جزاک‌الله خیرا رنج دیدی به جان چاکرت ار قصد کردی بحمدالله بدان نهمت رسیدی خطا گفتم من از عشقت به حکمت…

از وفا به جای من آن بی‌وفا کند

هرچ از وفا به جای من آن بی‌وفا کند آنرا وفا شمارم اگرچه جفا کند با آنکه جز جفا نکند کار کار اوست یارب چه…

وعدهٔ وصلت انتظار ارزد

نه وعدهٔ وصلت انتظار ارزد نه خمر هوای تو خمار ارزد هم طبع زمانه‌ای که نشکفته است کس را ز تو هیچ گل که خار…

ه دل بر چون تو دلداری نهد

هرکه دل بر چون تو دلداری نهد سنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد وانکه را محنت گلی خواهد شکفت روزگارش این چنین خاری نهد وانکه…

میزد به چشم من چنانی

بنامیزد به چشم من چنانی که نیکوتر ز ماه آسمانی اگر چون دیده ودل بودیم دی بیا کامروز چون جان جهانی به یک دل وصلت…

ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد هم دست کامرانی دل از عنان گسسته هم پای…

گر دوست داری مرا ور نداری

تو گر دوست داری مرا ور نداری منم همچنان بر سر دوستداری به هر دست خواهی برون آی با من ز تو دست‌برد و ز…

غم که ز عشق یار می‌بینم

هر غم که ز عشق یار می‌بینم از گردش روزگار می‌بینم بیداد فلک از آنکه دی بودست امروز یکی هزار می‌بینم تا شاخ زمانه کی…

س که ز حال من خبر یابد

هرکس که ز حال من خبر یابد بدعهدی تو به جمله دریابد بر من غم تو کمین همی سازد جانم شده گیر اگر ظفر یابد…

راه صلاح برنمی‌گیرد

دل راه صلاح برنمی‌گیرد کردم همه حیله درنمی‌گیرد معشوقه دگر گرفت و دیگر شد دل هرچه کند دگر نمی‌گیرد الحق نه دروغ راست باید گفت…

دل‌افروز و دلارام آمدی

بس دل‌افروز و دلارام آمدی خه به نام ایزد به هنگام آمدی بسکه بودم در پی صید چو تو آخرم امروز در دام آمدی کار…

جهان را به حضرت تو نیاز

ای جهان را به حضرت تو نیاز در جاه تو تا قیامت باز درگهت قبله‌ای که در که و مه خدمت او فریضه شد چو…

ت عشقت به دل و جان رسید

غارت عشقت به دل و جان رسید آب ز دامن به گریبان رسید جان و دلی داشتم از چیزها نبوت آن نیز به پایان رسید…

به عشقش رخ به خون تر می‌کند

دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند جان ز جورش خاک بر سر می‌کند می‌خورد خون دل و دل عشوهاش می‌خورد چون نوش و…

آن داری کامروز مرا شاد کنی

سر آن داری کامروز مرا شاد کنی دل مسکین مرا از غمت آزاد کنی خانهٔ صبر دلم کز غم تو گشت خراب زان لب لعل…

وقتی خوشست امروز و حالی

مرا وقتی خوشست امروز و حالی قدحها پر کنید و حجره خالی که داند تا چه خواهد بود فردا بزن رود و بیاور باده حالی…

مرنجان کایزد ترا برنجاند

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهٔ من آتش…

را انده جان می‌ندارد

دلم را انده جان می‌ندارد چنان کاید جهانی می‌گذارد حدیث عشق باز اندر فکندست دگر بارش همانا می‌بخارد چه گویم تا که کاری برنسازد چه…

دارم که یک ساعت مرا بی‌غم بنگذارد

بتی دارم که یک ساعت مرا بی‌غم بنگذارد غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد نصیحت‌گو مرا گوید که برکن دل ز عشق او…

تو تکیه بر قمر دارد

زلف تو تکیه بر قمر دارد لب تو لذت شکر دارد عشق این هر دو این نگار مرا با لب خشک و چشم تر دارد…

بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی

دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی چه بود آخر ترا مقصود از این آزار بی‌معنی نگار ازین جفا کردن بدان تا من بیازارم روا…

آنکه همه جهان ما بود

دوش آنکه همه جهان ما بود آراسته میهمان ما بود سوگند به جان ما همی خورد گر چند بلای جان ما بود بودش همه خرمی…

وصل تو آتش جگر خیزد

از وصل تو آتش جگر خیزد وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد سرگشتهٔ عالم هوای تو هر روز ز عالم دگر خیزد دیوانهٔ زلف و…

ه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی

قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی روی بنمای که امروز چنین دارد روی در عذر و گره موی ببند و بگشای که پذیرای گره…

ن برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من

ز من برگشتی ای دلبر دریغا روزگار من شکستی عهد من یکسر دریغا روزگار من دلم جفت عنا کردی به هجرم مبتلا کردی وفا کردم…

م‌الله که دوست‌دار توام

یعلم‌الله که دوست‌دار توام عاشق زار بی‌قرار توام بی‌تو ای جان و دیدهٔ روشن چون سر زلف تابدار توام در سر من خمار انده تست…

که دستم زیر سنگ آورده‌ای

تا که دستم زیر سنگ آورده‌ای راستی را روز من شب کرده‌ای از غم عشق تو دل خون می‌خورد وای آن مسکین که با او…

غایت عیش این جهانی

ای غایت عیش این جهانی ای اصل نشاط و شادمانی گر روح بود لطیف روحی ور جان باشد عزیز جانی گفتی که چگونه‌ای تو بی‌ما…

ش از رخ چو پرده برگیرد

حسنش از رخ چو پرده برگیرد ماه واخجلتاه درگیرد چون غم او درآید از در دل صبر بیچاره راه برگیرد شاهد جانم و دلم غم…

را عشقت به هم برمی‌زند

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند عاقبت چون حلقه بر در می‌زند طالعی داری که از دست غمت هرکرا دستیست بر سر می‌زند در هوای تو…

دل مسکین من در کار تست

تا دل مسکین من در کار تست آرزوی جان من دیدار تست جان و دل در کار تو کردم فدا کار من این بود دیگر…

جران تو جانم می‌برآید

ز هجران تو جانم می‌برآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید فروشد روزم از غم چند گویی که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید سیه‌رویی من…

ت حسن تو از مه برگذشت

رایت حسن تو از مه برگذشت با من این جور تو از حد درگذشت آتش هجر توام خوش خوش بسوخت آب اندوه توام از سر…

به دیدهٔ دریغ خاک درت

ای به دیدهٔ دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت…

از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب

ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچه‌ها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سوده‌گرد بر برگ لاله ریخته…

وصل اندر زبانی افکنی

نام وصل اندر زبانی افکنی تا دلم را در گمانی افکنی راست چون جان بر میان بندد دلم خویشتن را بر کرانی افکنی از جهان…

گرد وفا نمی‌گردد

یار گرد وفا نمی‌گردد حاجتی زو روا نمی‌گردد ما به گرد درش همی گردیم گرچه او گرد ما نمی‌گردد یک زمان صحبت جدایی یار از…

دوش آن صنم باده‌فروش

باز دوش آن صنم باده‌فروش شهری از ولوله آورد به جوش صبحدم بود که می‌شد به وثاق چون پرندوش نه بیهش نه به هوش دست…

دار آخر جفا چندین مکن

شرم دار آخر جفا چندین مکن قصد آزار من مسکین مکن پایی از غم در رکاب آورده‌ام بیش از این اسب جفا را زین مکن…

تو بر هرکه عافیت به‌سر آرد

عشق تو بر هرکه عافیت به‌سر آرد هر دو جهانش به زیر پای درآرد عقل که در کوی روزگار نپاید بر سر کوی تو عمرها…

بر جای نیست همنفسم

پای بر جای نیست همنفسم چه کنم اوست دستگیر و کسم در پی گرد کاروان غمش از رسیلان نالهٔ جرسم بر سر کوی او شبی…

از اندازه بیرون می‌کنی

ناز از اندازه بیرون می‌کنی وز جگر خوردن دلم خون می‌کنی هرچه من از سرکشی کم می‌کنم در کله‌داری تو افزون می‌کنی ماه رخسارت نه…

وصل ترا عنایتی باید

یا وصل ترا عنایتی باید یا هجر ترا نهایتی باید صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانی در شان وصال آیتی باید دل عمر به عشق می‌دهد…

ه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت…

می در ره تو حیرانند

عالمی در ره تو حیرانند پیش و پس هیچ ره نمی‌دانند عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند چون به کارت رسند درمانند جان و…

ماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او دیدهٔ…

که باشم که تمنای وصال تو کنم

من که باشم که تمنای وصال تو کنم یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم کس به درگاه خیال تو نمی‌یابد راه…

غارت عشق تو جهانها

ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش…

سر پیوند آن نگار ندارم

جز سر پیوند آن نگار ندارم گرچه ازو جز دل فکار ندارم هر نفسم یاد اوست گرچه ازو من جز نفس سرد یادگار ندارم شاد…

را جز تو دلداری ندارم

نگارا جز تو دلداری ندارم بجز تو در جهان یاری ندارم بجز بازار وسواس تو در دل به جان تو که بازاری ندارم اگرچه خاطرم…

دل من برده‌ای قصد جفا کرده‌ای

تا دل من برده‌ای قصد جفا کرده‌ای نی بر من بوده‌ای نی غم من خورده‌ای هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید من…

جمال جمله به جوی تو می‌رود

آب جمال جمله به جوی تو می‌رود خورشید در جنیبت روی تو می‌رود ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش دل در رکاب…

ت عشق تو زین بیشم نماند

طاقت عشق تو زین بیشم نماند بیش از این بی‌تو سر خویشم نماند راست می‌خواهی نخواهم بی‌تو عمر برگ گفتار کمابیشم نماند شد توانگر جانم…

بندهٔ روی تو خداوندان

ای بندهٔ روی تو خداوندان دیوانهٔ زلف تو خردمندان بازار جمال روی خوبت را آراسته رسته رسته دلبندان در هر پس در مجاوری داری گریان…

از کجات پرسم چونست روزگارت

خه از کجات پرسم چونست روزگارت ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت در آرزوی رویت دور از سعادت تو پیچان و سوگوارم…

همه چابکی و زیبایی

این همه چابکی و زیبایی این چنین از کجا همی آیی چون مه چارده به نیکویی چون بت آزری به زیبایی مه نخوانم ترا معاذالله…

گر چون تو دلداری نباشد

مرا گر چون تو دلداری نباشد هزاران درد دل باری نباشد چو تو یا کم ز تو یاری توان جست چه باشد گر ستمکاری نباشد…

دو از عشق پشیمان شوم

روز دو از عشق پشیمان شوم توبه کنم باز و به سامان شوم باز به یک وسوسهٔ دیو عشق بار دگر با سر دیوان شوم…

خوب خویش را پنهان مکن

روی خوب خویش را پنهان مکن دل به دست تست قصد جان مکن حجرهٔ بیداد آبادان مخواه خانهٔ صبر مرا ویران مکن هر زمان گویی…

تو بی‌روی تو درد دلیست

عشق تو بی‌روی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در…

بار غمی گرفتارم

زیر بار غمی گرفتارم کاندرو دم زدن نمی‌آرم عمر و عیشم به رنج می‌گذرد من از این عمر و عیش بیزارم در تمنای یک دمی…

ی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی…

ود شب دوش که چون ماه برآمد

بدرود شب دوش که چون ماه برآمد ناخوانده نگارم ز در حجره درآمد زیر و زبر از غایت مستی و چو بنشست مجلس همه از…

نداند کز غمت چون سوختم

کس نداند کز غمت چون سوختم خویشتن در چه بلا اندوختم دیدنی دیدم از آن رخسار تو جان بدان یک دیدنت بفروختم برکشیدم جامهٔ شادی…

مه از عنبر عذار آورده‌ای

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای بر پرند از مشک مار آورده‌ای بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای بر گل از سنبل نگار آورده‌ای هرچه…

م فزود و دست به درمان نمی‌رسد

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد در ظلمت نیاز بجهد سکندری خضر طرب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد…

کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا از پای تا به سر همه عشقت شدم…

عمری در کفم یاری نیاید

به عمری در کفم یاری نیاید ور آید جز جگرخواری نیاید بنامیزد ز بستان زمانه ز گل قسمم بجز خاری نیاید کنون نقشم کسی می‌باز…

زمان از غم نیاسایم همی

یک زمان از غم نیاسایم همی تا که هستم باده پیمایم همی می‌کنم تدبیر گوناگون ولیک بستهٔ تقدیر نگشایم همی چند باشم دروفای دلبران چون…

را تو به هر صفت که داری

ما را تو به هر صفت که داری دل گم نکند ز دوستداری هردم به وفا یکی هزارم گرچه به جفا یکی هزاری هیچت غم…

دل کم عشق یار می‌گیرد

نه دل کم عشق یار می‌گیرد نه با دگری قرار می‌گیرد از دست تو آن سرشک می‌بارم کانگشت ازو نگار می‌گیرد سرمایهٔ صدهزار غم بیش…

جان و دل به دست غم تو ندادمی

گر جان و دل به دست غم تو ندادمی پای نشاط بر سر گردون نهادمی گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرا این کارهای…

ت حسن ترا لطف تو گر پنج کند

نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز چار…

برادر عشق سودایی خوشست

ای برادر عشق سودایی خوشست دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست در بیابان رهروان عشق را زاب چشم خویش دریایی خوشست غمگنان را هر زمان در…

از خوبان دیگر برگرفتم

دل از خوبان دیگر برگرفتم ز دل نو باز عشقی درگرفتم ندانستم که اصل عاشقی چیست چو دانستم رهی دیگر گرفتم فکندم دفتر و جستم…

وصال تو تقاضا می‌کند

جان وصال تو تقاضا می‌کند کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند بالله ار در کافری باشد روا آنچه هجران تو با ما می‌کند در بهای بوسه‌ای…

که با سر زلف تو کارها دارم

بیا که با سر زلف تو کارها دارم ز عشق روی تو در سر خمارها دارم بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو…

دل در میان نمی‌آرد

یار دل در میان نمی‌آرد وز دل من نشان نمی‌آرد سایه بر کار من نمی‌فکند تا که کارم به جان نمی‌آرد وز بزرگی اگرچه در…

خوشی چشم بدت دورباد

سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد…

تو از ملک جهان خوشترست

عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل برده‌ای دل در جان می‌زند آن خوشترست من…

بر من سر نخواهد آمدن

عشق بر من سر نخواهد آمدن پا از این گل برنخواهد آمدن گرچه در هر غم دلم صورت کند کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن من…

یا بادهٔ صبوح بیار

ساقیا بادهٔ صبوح بیار دانهٔ دام هر فتوح بیار قبلهٔ ملت مسیح بده آفت توبهٔ نصوح بیار هین که طوفان غم جهان بگرفت می همزاد…