رباعیات انوری ابیوردی
کویی که درو مست و بهش درگذری
کویی که درو مست و بهش درگذری زنهار به خاک او به حرمت نگری نیکو نبود که از سر بیخبری تو زلف بتان و چشم…
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد خشک و تر آسمان به یک جو نخرد کو هرچه دهد یا که بیارد ببرد حاشا چو سگی که…
شاها به خدایی که ترا بگزیدست
شاها به خدایی که ترا بگزیدست گر ملک چو تو خدایگانی دیدست الا تو که بودست که صد باره جهان روزان بگرفتست و شبان بخشیدست…
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم گیرم که ز بیم پی به زلفت نبرم باری دمی از زیر کله بیرون کن چندان…
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد کز دست تو همچو من به…
دی درویشی به راز با همنفسی
دی درویشی به راز با همنفسی میگفت کریم در جهان مانده کسی از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی انوری
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد اشکم همه خرده در میان میدارد جان بیتو کنون فراق تن میطلبید دل بیتو کنون ماتم جان میدارد…
در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در هجر همی بسوزم از شرم خیال در وصل همی بسوزم از بیم زوال پروانهٔ شمع را همین باشد حال در هجر نسوزد و بسوزد…
در خدمت تست عقل و هوش و جانم
در خدمت تست عقل و هوش و جانم گر پیش برون روم ور از پس مانم اقبال نیم که سال وماه و شب و روز…
چون صبح درآمد به جهانافروزی
چون صبح درآمد به جهانافروزی معشوقه به گاه رفتن از دلسوزی میگفت و گری که با من غم روزی صبحا ز شفق چون شفقت ناموزی…
چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت
چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزارگل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان…
تا طارم نه سپهر آراستهاند
تا طارم نه سپهر آراستهاند تا باغ چهار طبع پیراستهاند در خار فزوده و ز گل کاستهاند چتوان کردن چو این چنین خواستهاند انوری
پایی که نه در هوای تو در گل نیست
پایی که نه در هوای تو در گل نیست رایی که نه رای تو برو مشکل نیست القصه ز هرچه نام شادی دارد در عالم…
بر من شب هجر تو سرآید آخر
بر من شب هجر تو سرآید آخر این صبح وصال تو برآید آخر دستی که ز هجران تو بر سر دارم از وصل به گردنت…
با موزه به آب در دویدی به نخست
با موزه به آب در دویدی به نخست تا خرمن من به باد بردادی چست چون تیز شد آتش دلم گشتی سست خاکش بر سر…
با بوعلی اب ارب هم بنشینی
با بوعلی اب ارب هم بنشینی شخصی شش جهتش زو بینی گر دیده به دیدن رخش چار کنی چندان که ازو بینی بینی بینی انوری
ای نامتحرک حیوانی که تویی
ای نامتحرک حیوانی که تویی ای خواجهٔ رایگان گرانی که تویی ای قاعدهٔ قحط جهانی که تویی ای آب دریغ کاهدانی که تویی انوری
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر وی هجر بگفتهای بریزم خونت گر وقت آمد بریز و…
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست بازیچهٔ غمزهاش پیمان شکنیست سودای لب چنین کسی نتوان پخت با خویشتن آی این چه…
ای دل بنشین به عافیت کو داری
ای دل بنشین به عافیت کو داری تا باز نیفکنی مرا در کاری از تلخی عیش اگر ترا سیری نیست من سیر شدم ز جان…
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت آخر ز وفاش باز نتوانی داشت هرچند ز تو بجز جفا حاصل نیست من تخم وفاداری تو خواهم…
آن دیده ندارم که به خوابت بینم
آن دیده ندارم که به خوابت بینم یا آن رخ همچو آفتابت بینم از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست میریزم اشک تا در…
از حادثهای که هرچه زو گویم هست
از حادثهای که هرچه زو گویم هست هرچند که بشکست مرا هیچ نبست گفتند شکستهای به دست آور دست آوردهام آن شکسته لیکن هم دست…
هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب
هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب هم رغبت از آن شراب چون آتش ناب ای دل تو عنان ز شاهدان نیز بتاب…
هر تیر جفا که داری اندر ترکش
هر تیر جفا که داری اندر ترکش چون سر ز وفا نمیکشم گردنکش من دست ز آستین برون کردم و عشق تو خوش بنشین و…
من بنده که کمتر سگ کویت باشم
من بنده که کمتر سگ کویت باشم این بس باشد که مدحگویت باشم اقبال نیم که سال و ماه و شب و روز واجب باشد…
گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند
گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند وز غنچه نخست هفتهای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند از شرم رخت ریختن…
گر یک شبه وصل بتم آواز آرد
گر یک شبه وصل بتم آواز آرد یکساله فراقش فلک آغاز آرد صد روز ارین که میگذارم بدهم گر دور فلک از آن شبی باز…
کون خر ملک ریش گاو افتادست
کون خر ملک ریش گاو افتادست چون استر بد لایق داو افتادست در صدر وزارتت که در عشق زرست چون از پس راء عمرو واو…
صورتگر فطرت ننگارد چو تویی
صورتگر فطرت ننگارد چو تویی دوران فلک برون نیارد چو تویی هرچند همه جهان تو داری لیکن ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی انوری
شاها چو تو مادر زمان زاید نی
شاها چو تو مادر زمان زاید نی بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی تا حشر چو تیغ و تازیانهات پس از این یک…
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن که میخور و که میکن و لوتی میزن خوش خور تو جهان و یاد میآر از…
رایت که جهان به پشت پای اندازد
رایت که جهان به پشت پای اندازد از مسند و استناد او کی نازد توپای به خاک برنهای صدر جهان تا چرخ ازو مسند ملکی…
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی با گل گفتم کز آن شرابی خوردی گل گفت که سهل بود گفتم که برو چون جامه…
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز با صد شب هجر بیش گفتست به راز تا خود پس از این زان همه شبهای دراز با…
در موج خطر مرفهی همچو کلیم
در موج خطر مرفهی همچو کلیم وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم معصومان را از آتش و…
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد در زلف زره بیکنفت تاب مباد بییاد مبارک تو در دست ملوک در آب فسرده آتش ناب مباد انوری
چون سایه دویدم از پسش روزی چند
چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند…
چشم و دل من که هرچه گویم هستند
چشم و دل من که هرچه گویم هستند در خصمی من به مشورت بنشستند اول پایم بر درغم بشکستند واخر دستم ز بی غمی بر…
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت بیدار چو نرگسم به گرد کویت چون لاله شوم سوختهدل گر بنهم مانند گل دو رویه رو بر…
پایی که ز بند عالمی بیرونست
پایی که ز بند عالمی بیرونست پالود به خون و زین غمم دل خونست ای تاج سر زمانه آخر کم ازین کای دست خوش زمانه…
بر من در محنت و بلا باز مخواه
بر من در محنت و بلا باز مخواه درد من دل دادهٔ جان باز مخواه جانی که به عاریت دو دم یافتهام چندانک دمی بینمت…
با من به سخن درآمد امروز پگاه
با من به سخن درآمد امروز پگاه آن لاغری که دارمش از پی راه گفتا که طمع نیست مرا باری جو چندان که ببویم ای…
با بخل بود به غایتی پیوندت
با بخل بود به غایتی پیوندت کز قوت حکایتی کند خرسندت وینک ز بلای بخل تو ده سالست تا نشخور شیر میکند فرزندت انوری
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل خصمت که ز عز تست دست خوش ذل بیقدر چو خار باد و کم عمر چو گل چون آب…
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست این بار به دامن تو خواهم زد دست کو باز مرا بر آتش دل بنشاند واندر سر زلف یار…
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر…
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت می لاف زدی که صبر دستم گیرد از پای درآمدی و…
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت گیرم ز جفاش باز نتوانی برد دایم ز وفاش باز نتوانی داشت…
آن چیست که مقصود جهانی آنست
آن چیست که مقصود جهانی آنست آن طرفه که از جهانیان پنهانست در دانش عقل و جان و تن حیرانست آن به که چنان بود…
از تو طمعم یکی صراحی باده است
از تو طمعم یکی صراحی باده است زیرا که مرا حریفکی افتاده است چون مست شود مرا بخواهد دادن زیرا که مرا وعده به مستی…
وصل تو که از سنگ برون میآید
وصل تو که از سنگ برون میآید در کوکبهٔ خیال چون میآید با هجر همیگوید ازین رنگرزی من میدانم که بوی خون میآید انوری
هجری که به روز غم مبادا دل و دست
هجری که به روز غم مبادا دل و دست بر دامن دل که گرد ننشست نشست وصلی که چو دل به دست بودی پیوست دردا…
من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
من دل به کسی جز از تو آسان ندهم چیزی که گران خریدم ارزان ندهم صد جان بدهم در آرزوی دل خویش وان دل که…
گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود
گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن تا…
گر هیچ سعادتم رساند بر تو
گر هیچ سعادتم رساند بر تو جان پیش کشم مباش گو در خور تو گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت گاهی چو فلک گردم…
کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی
کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی یا در طلب وصل تو رایی زدمی بر حیلهگری دسترسم نیز نماند آن دولت شد که دست…
صف زد حشم بهار پیرامن گل
صف زد حشم بهار پیرامن گل ابر آمد و پر کرد ز در دامن گل با این همه جان نماند اندر تن گل گر تو…
سی سال درخت بخت من بار آورد
سی سال درخت بخت من بار آورد چرخ این سه شبم به روی تیمار آورد زان روی به رویم این قدر کار آورد تا دشمنم…
زلف تو از آن دم که دلم بربودست
زلف تو از آن دم که دلم بربودست از زیر کله روی به کس ننمودست مانا به حکایت از لبت بشنودست کز جملهٔ عاشقان چشمت…
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام هرچند به نزدیک تو بودم آرام کس را به جهان مباد ای سیماندام رفتن نه به اختیار…
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست چون تو به عیادت آمدی رنج رواست بربوی عیادت تو امشب همه شب ز ایزد به دعا درد…
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگیردت چو در من نگری این طرفه که دوستتر ز جانت دارم با آنکه ز صدهزار دشمن بتری…
در منزل آبگینه هنگام درنگ
در منزل آبگینه هنگام درنگ چون بیتو دل شکسته را دیدم تنگ گفتم که چگونهای دلا گفت مپرس چونانک در آبگینه اندازی سنگ انوری
در بزمگهی که مطربی کوس کند
در بزمگهی که مطربی کوس کند بر تیر قضا تیر تو افسوس کند رایات تو گر روی به بغداد نهد دجله به در ریش زمین…
چون روی ندارم که به رویت نگرم
چون روی ندارم که به رویت نگرم باری به سر کوی تو بر میگذرم در دیده کشم ز آرزوی رخ تو گردی که زکوی تو…
چشم تو در آیینه به چشم تو نمود
چشم تو در آیینه به چشم تو نمود بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود چشم خوش تو چشم ترا کرد به چشم…
تا رای تو از قدح به شمشیر آید
تا رای تو از قدح به شمشیر آید گرد سپهت برین فلک زیر آید نصرت به زبان تیغ تیزت میگفت با یار که از ملک…
پای تو اگرچه در وفا محکم نیست
پای تو اگرچه در وفا محکم نیست در دست تو یک درد مرا مرهم نیست با این همه از غمت گزیرم هم نیست دل بیغم…
بر عید رخت دلم چو پیروز نبود
بر عید رخت دلم چو پیروز نبود از عید دل سوخته جز سوز نبود گویند که چون گذشت روز عیدت ای بیخبران چو عید خود…
با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت
با گل گفتم شکوفه در خاک بخفت گل دیده پر آب کرد از باران گفت آری نتوان گرفت با گیتی جفت بنمای گلی که ریختن…
با آنکه همه کار جهان او راند
با آنکه همه کار جهان او راند آنگه بنشین که نزد خویشت خواند با آنکه همه ملوک نامم دانند نامردم اگر یکی نشانم داند انوری
ای محنت هجر بر دلم سرنایی
ای محنت هجر بر دلم سرنایی وی دولت وصل از درم درنایی از بخت چو هیچ کار برمیناید ای جان ستیزه کار هم برنایی انوری
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست آنکس که ازو خزینت از مال تهیست سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازو سگ داند و کفشگر که…
ای دل مگذار عمر چون بیخبران
ای دل مگذار عمر چون بیخبران ایمن منشین ز روزگار گذران تو طاق نهای با تو همان خواهد کرد ایام که کرد و میکند با…
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز وی دیده حدیث گریه کردی آغاز ای عشق کهن ناشده نو کردی دست وی محنت ناگذشته آوردی باز…
آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او
آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او خورشید می نشاط نظارهٔ او چون گیرد عکس از لب میخوارهٔ او سر برزند از مشرق رخسارهٔ…
آن بت که به دست غم گرفتارم ازو
آن بت که به دست غم گرفتارم ازو وز دست همی درگذرد کارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نی و…
از بهر هلال عید آن مه ناگاه
از بهر هلال عید آن مه ناگاه بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه هرکس که بدید گفت سبحانالله خورشید برآمدست و میجوید ماه…
هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم توسن چرخ زیر زین را شاید هم گوهر خورشید نگین را شاید تا ظن نبری که آن و این را شاید پیروز شه طغان…
نه مشکل روزگار حل خواهد شد
نه مشکل روزگار حل خواهد شد نه دور فلک همی بدل خواهد شد زین پس من و عشق و می که این روزی دو تا…
من با تو که عشق جاودانی دارم
من با تو که عشق جاودانی دارم یک مهر و هزار مهربانی دارم با من صنما چو زندگانی نکنی من بیتو بگو چه زندگانی دارم…
گفتی چه شود کار فراقت یکسو
گفتی چه شود کار فراقت یکسو چون اشک چو شمع گرم باشم بیتو آن روز ز روبهای اشکت به کجا وان گرم سریهای چو اشکت…
گر همت من دل به جهان برنهدی
گر همت من دل به جهان برنهدی طبعم به ذخیره گنج گوهر نهدی ور بخت بگویم قدم اندر نهدی جود کف من جهان دیگر نهدی…
کسری که کمان عدل او کرد به زه
کسری که کمان عدل او کرد به زه حاتم که ز کان به جود بگشاد گره رستم که به گرز خود کردی چو زره پیروز…
صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی
صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی آنجا که تو دامن کرم افشانی از خاک بجز ستاره کس چیند…
سیاره به خدمت سپرد خاک درت
سیاره به خدمت سپرد خاک درت خورشید که باشد که بود تاج سرت شد هر دو جهان به بندگی تو مقر چونان که به بندگی…
زان شب که نشستیم به هم با طربی
زان شب که نشستیم به هم با طربی کردیم فراق را به وصلت ادبی بس روز که برخاستهام با تک و تاز در آرزوی چنان…
رای تو که صلح روز ملک انگیزد
رای تو که صلح روز ملک انگیزد در حادثهای چو رنگ قهر آمیزد تعجیل حقیقی از فلک بگریزد آرام طبیعی از زمین برخیزد انوری
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش تا روز می طرب همی کردم نوش امشب من و صد هزار فریاد و خروش تا کی…
دل درخور صحبت دلافروز نبود
دل درخور صحبت دلافروز نبود زان بر من مستمند دلسوز نبود زان شب که برفت و گفت خوشباد شبت هرگز شب محنت مرا روز نبود…
در منزل دل غم تو میآید و بس
در منزل دل غم تو میآید و بس در سکنهٔ جان غم تو میباید و بس تا صبح جمال فتنهزای تو دمید گویی که ز…
در بنده به دیدهٔ دگر مینگری
در بنده به دیدهٔ دگر مینگری با این همه خوش دلم چو درمینگری هر روز سپس ترست کارم با تو در من نه به چشم…
چون روی حیل نبود پایاب جهان
چون روی حیل نبود پایاب جهان یکباره ورق بشستم از تاب جهان گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان خاکش بر سر که خوش خورد آب…
چرخا زحلت نحسترست یا بهرام
چرخا زحلت نحسترست یا بهرام زهرهت غر و مشتریت مغرور به نام تیرت ز منافقی نه پختهست و نه خام خورشید تو قحبه است و…
تا رای تو از قدح به شمشیر آمد
تا رای تو از قدح به شمشیر آمد گرد سپهت زبر فلک زیر آمد نصرت به زبان تیغ تیزت میگفت تا باز که از ملک…
بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید
بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید تیمار جهان امیدم از جان ببرید ای دل پس ازین کنارهای گیر و برو کین کار مرا کنارهای نیست پدید…
بر چرخ همیشه همعنان راندهای
بر چرخ همیشه همعنان راندهای بر ماه غبار موکب افشاندهای آدم پدر منست و زو فخرم نیست از تست که تو برادرم خواندهای انوری
با گل گفتم چون به چمن برگذریم
با گل گفتم چون به چمن برگذریم چون از همه باغ آرزوی تو بریم گل گفت مرا چو نیک درمینگریم از روی بقا برابر یکدگریم…
با آنکه غم عشق تو از من جان برد
با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بیدرمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به…





