آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت

آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت عالم به خمار نرگس مست گرفت بس دل که کنون به قهر در پای آورد زین…

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم

آخر ز تو چون روی به خون تر دارم در عشق ز هیچ روی باور دارم بردار ز روی پرده ورنه پس از این من…

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که…

هجران تو دوش چون به من درنگریست

هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به های‌های بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان…

مسعود قزل مست نه‌ای هشیاری

مسعود قزل مست نه‌ای هشیاری یک دم چه بود که مطربی بگذاری زر بستانی ازارکی برداری ما را گل و باقلی و ریواس آری انوری

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری

گفتی که به هر قطعه مرا هر باری از خواجه به تازگی برآید کاری دوران شماست ای برادر آری ما را به سه چار و…

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست

گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست یا از تو مرا چه درد روزافزونست پیداست چو روز نزد هرکس که مرا با این لب خندان چه…

کار تنم از دست دلم رفت ز دست

کار تنم از دست دلم رفت ز دست بیچاره دلم به ماتم جان بنشست جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست سازم همه…

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند

شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند تا ملک عراق چون خراسان نکند اسب تو ز تاختن فرو ناساید تا پیش در خلیفه جولان نکند…

سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت

سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت آن کیست کزو فراغت خویش نیافت در دولت او عامل اموال زکات صد باره جهان بگشت و درویش…

زان روی که روز وصل آن در خوشاب

زان روی که روز وصل آن در خوشاب در خواب شبی بر آتشم ریزد آب با دل همه روزم این سؤالست و جواب کاخر شبی…

رای تو به هیچ رای خرسند نشد

رای تو به هیچ رای خرسند نشد تا بر همه خسروان خداوند نشد رایات تو از پای‌فلک بنشیند تا ملک خراسان چو سمرقند نشد انوری

دوشم ز فراق تو همه شیون بود

دوشم ز فراق تو همه شیون بود چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود بر هر مژه خونی که مرا درتن بود چون دانهٔ…

دل در خم آن زلف معنبر بنشست

دل در خم آن زلف معنبر بنشست جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست من هم پی دل روم به هر حال که هست…

در مستی اگر ببرد خوابم شاید

در مستی اگر ببرد خوابم شاید می دیده ببندد ارچه دل بگشاید بیدار ز مادران چو تو کم زاید بخت تو نیم که هیچ خوابم…

دادم به امید روزگاری بر باد

دادم به امید روزگاری بر باد نابوده ز روزگار خود روزی شاد زان می‌ترسم که روزگارم نبود چونان که ز روزگار بستانم داد انوری

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی

چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه می‌کنی کرا می‌پایی نیکو سر و کاریست تو…

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر

جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر در کار تو کارم ار به جان یابد دست تو پای…

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست نزدیک تو جز حدیث نان افسانه‌ست خوش‌باش که یک نیمه مرا در خانه‌ست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانه‌ست…

بیننده که چشم عاقبت‌بین دارد

بیننده که چشم عاقبت‌بین دارد می خوردن و مست خفتن آیین دارد تا جان دارم به دست برخواهم داشت تلخی که مزاج جان شیرین دارد…

بر جان منت نیست دمی دلسوزی

بر جان منت نیست دمی دلسوزی بر وصل توام نیست شبی پیروزی در عشق کسی بود بدین بد روزی وای من مستمند هجران روزی انوری

با روی تو از عافیت افسانه بماند

با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند ایام زفتنهٔ‌تو در گوشه نشست خورشید ز سایهٔ تو در…

با آنکه زمانه جز بدی نسگالد

با آنکه زمانه جز بدی نسگالد وز جور توام زمان زمان می‌نالد از خوردن آن زهر نمی‌نالد دل ازمنت تریاک خسان می‌نالد انوری

ای ماه تمام برنیایی آخر

ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من…

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست

ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست تیر تو به ناوک قضا ماند چست ورنه که نشاند این چنین چابک و چست پیکان دوم…

ای دل ز وصال تو نشانی دارم

ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…

ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی

ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی بر کس قلمی ز عافیت رانی نی چیزی ندهی که باز نستانی نی ای کوژ کبود خود جز…

آن صبر که حامی منست از غم تو

آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو وین وصل که قبله‌ایست در عالم عشق از گمشدگان یکیست در…

آن بت که به انصاف نکو بود برفت

آن بت که به انصاف نکو بود برفت حورا صفت و فرشته‌خو بود برفت آسایش عمرم همه او داشت ببرد آرایش جانم همه او بود…

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل

آخر شب دوش بی‌تو ای شمع چگل بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل تو فارغ و من به وعده تا روز سپید در…

هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن

هستم ز تو دلشکسته‌ای عهد شکن وز دوستی تو با جهانی دشمن گیرم نبود دست من و دامن تو بتوان کردن دست من و دامن…

نه در غم عشق یار یاری دارم

نه در غم عشق یار یاری دارم نه همنفسی نه غمگساری دارم بس خسته نهان و آشکاری دارم یارب چه شکسته بسته کاری دارم انوری

مسعود سعادت جهان بود نماند

مسعود سعادت جهان بود نماند فهرست سعود آسمان بود نماند گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند انوری

گفتند که گل چمن به یکبار آراست

گفتند که گل چمن به یکبار آراست برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست گل گفت که با او نبود کارم راست دانی چه گلابخانه…

گر عقل عزیز را به فرمان شومی

گر عقل عزیز را به فرمان شومی ناریخته آبم از پی نان شومی زین قصهٔ دیرباز چون البقره هم با سر درس آل عمران شومی…

فرمان تو بر جهان قضای دگرست

فرمان تو بر جهان قضای دگرست کلک تو گره‌گشای بند قدرست هر نامه که در نظم امور بشرست توقیع برو ابوالمعالی عمرست انوری

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم

شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل وز آب خطر…

سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم

سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم وز کوی تو ببرید خرد رهگذرم دست طلب تو باز در کوفت درم تا با سر کار برد…

زان پس که وصال روی در پرده کشید

زان پس که وصال روی در پرده کشید واندوه فراق پرده بر من بدرید گفتم که مگر توانمش دید به خواب خود خواب همی به…

دیدار تو در جهان جهانی دگرست

دیدار تو در جهان جهانی دگرست رخسار تو ماه آسمانی دگرست گر جان بشود رواست اندر غم تو ما را غم تو به نقد جانی…

دوش از سر درد نیستی در مستی

دوش از سر درد نیستی در مستی گفتم فلکا نیست شدم گر هستی گفت این چه علی لاست که بر ما بستی بوطالب نعمه بر…

دل در غم تو گر به مثل جان نبرد

دل در غم تو گر به مثل جان نبرد سر در نارد به صبر و فرمان نبرد زان می‌ترسم که عمر کوتاه دلم این درد…

در مرتبه از سپهر پیش آمده‌ای

در مرتبه از سپهر پیش آمده‌ای وز آدم در وجود بیش آمده‌ای نشکفت که سلطان لقبت داد ملک تو خود ملک از مادر خویش آمده‌ای…

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت…

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست

چون حسن تو رنج من به عالم سمرست کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن نادیدن تو ز…

جدت ورق زمانه از جور بشست

جدت ورق زمانه از جور بشست عدل پدرت سلسلها کرد درست ای بر تو قبای جاهشان آمد چست هان تا چه کنی که نوبت دولت…

تا دست امید ما شکستیم ز دوست

تا دست امید ما شکستیم ز دوست زیر لگد فراق پستیم ز دوست دشمن به دعای شب چرا برخیزد چون ما به چنین روز نشستیم…

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست زان در کرمش تکلف و منت نیست در همت او هر دو جهان مختصرست جز وی ز پیمبریست آن همت…

بر آتش هجر عمری ار بنشینم

بر آتش هجر عمری ار بنشینم بر خاک در تو هم به دل نگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت…

با قدر تو آب آسمان ریخته باد

با قدر تو آب آسمان ریخته باد با خاک درت ستاره آمیخته باد گر کم کند از سر تو یک موی فلک خورشید ازو به…

با آنکه دلم در غم هجرت خونست

با آنکه دلم در غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش…

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل چون آب نکوخواه ترا حکم روان چون لوله بداندیش ترا…

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد تا حشر سعود را قران بی‌تو مباد آسایش جان ز تست جان بی‌تو مباد مقصود جهان تویی جهان…

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم آن را…

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال رایی داری چو آفتاب اول روز عمری بادت چو سایه‌ها بعد…

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز با مه گله کردمی و با پروین راز جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز…

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل هم دست اجل قوی‌تر آمد به جدل گر جان مرا قبول کردی به مثل پیش از اجلش…

آخر غم غور از دلم دور شود

آخر غم غور از دلم دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید به حمل فرماندهٔ گیتی به نشابور شود انوری

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد یک دم ز غم تو بی‌دم سرد مباد گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد پس یک نفس…

نه دل ز وصال تو نشانی دارد

نه دل ز وصال تو نشانی دارد نه جان ز فراق تو امانی دارد بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…

مریخ سلاح چاوشان تو برد

مریخ سلاح چاوشان تو برد گوی تو زحل به پاسبانی سپرد در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد گر چاوش تو به پاسبان…

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل…

گر شعر در مراد می‌بگشادی

گر شعر در مراد می‌بگشادی یا کار کسی به شعر نوری دادی آخر به سه چار خدمتم صدر جهان از ملک چنان یک صله بفرستادی…

قومی که در این سفر مرا همراهند

قومی که در این سفر مرا همراهند از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند ما می‌کوشیم و آسمان می‌گوید نقش آن باشد که نقشبندان خواهند انوری

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید دستی که به دامن قناعت نزدیم دردا که به دامن مرادی نرسید انوری

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند از والی وصل تو نشانی باید تا شحنهٔ غم دست‌درازی نکند انوری

زان پس که دل و دیده بر من سپرند

زان پس که دل و دیده بر من سپرند با عشق یکی شوند و آبم ببرند صبرا به تو آیم غم کارم بخوری ای صبر…

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ورنه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل نداریم دوست همی آری ز دلت ندارم…

دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی

دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی فریاد و دعایت به زمین کی بستی ور حلم تو بر دامن او ننشستی از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی…

دل بر سر عهد استوار خویش است

دل بر سر عهد استوار خویش است جان در غم تو بر سر کار خویش است از دل هوس هر دو جهانم برخاست الا غم…

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست ایام به کین خواستن من برخاست واخر به دلت گذر کند چون بروم کان دلشده کی رفت…

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند در دست فراق و پای ایام افکند ای دوست بدین روز که دشمنت مباد من سوخته دل…

چون حرب کنم هیج محابا نکنم

چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم انوری

جانا لبم از شراب غم خشک مکن

جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک…

تا حادثه قصد آل عمران کردست

تا حادثه قصد آل عمران کردست کس نیست که او حدیث احسان کردست احسان ز کسان بوالحسن بود مگر کو همچو کسانش روی پنهان کردست…

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست هر زیور کان خدای بر جد تو بست جز…

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم روزی نه که در جهان دو همدم یابم شادی مگر از جهان برونست از آنک هرچند که بیش…

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست این راه شبهای فراق…

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد چون بی‌خبران همی به سر باید برد وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ روزی به هزار مرگ…

ای لشکر تو روی زمین بگرفته

ای لشکر تو روی زمین بگرفته نام تو دیار کفر و دین بگرفته روزی به بهانهٔ شکاری بینی از روم کمین کرده و چین بگرفته…

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صدهزار…

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند عشقی که ترا سلسله می‌جنباند خوش خوش به دعای شب میفکن کارت بنشین که به روز محنتت بنشاند…

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر وی بخت جوان فغان از این عالم پیر ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر وی دست اجل…

از مشرق دست گوهر آل نظام

از مشرق دست گوهر آل نظام ده ماه تمام را طلوعست مدام اینک بنگر که آن خداوند کرام بفکند مه نوی ز هر ماه تمام…

آخر دل من به وصل پیروز نشد

آخر دل من به وصل پیروز نشد شایستهٔ صحبت دل‌افروز نشد دردا که به عشوه روز عمرم زغمش شب گشت و شب فراق او روز…

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست در دور فلک نو ستمی باید هست در عشق تو گرچه ایچ می‌باید هست این بس نبود…

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز وانگه که بیایی به هزاران پرهیز چون بنشینی خوی بدت گوید خیز ناآمده بهتری تو چون دولت تیز انوری

مریخ به خنجر تو جوید فتوی

مریخ به خنجر تو جوید فتوی ناهید به ساغر تو پوید ماوی زانست که می‌کند به عید اضحی از بهر ترا آن حمل این ثور…

گفتم که نثار جان کنم گر آیی

گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد می‌پیمایی تو زنده به جان دگران می‌باشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی…

گر دوست مرا به کام دشمن دارد

گر دوست مرا به کام دشمن دارد یا خسته دل و سوخته خرمن دارد گو دار کزین جفا فراوان بیش است آن منت غم که…

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب وین سبزهٔ عاریت رها کن…

شخصی دارم زنده به جان دگران

شخصی دارم زنده به جان دگران عمری به هزار درد و محنت گذران جان بر لب و دل بر اثر او نگران دور از لب…

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم الا که ازو در دگری می‌نگریم آن شد که ستاره می‌شمردیم به روز اکنون همه روز و شب نفس می‌شمریم…

روی تو که شمع لاله زو درگیرد

روی تو که شمع لاله زو درگیرد گل پرده ز روی با تو چون درگیرد برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه تا چادر غنچه…

دیروز که در سرای عالی بودی

دیروز که در سرای عالی بودی رمزی گفتی اشارتی فرمودی گر هست بده ورنه در آن بند مباش انگار که از من این سخن نشنودی…

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت چون دید کزو قدم بر آتش دارم بگذاشت مرا و آبم…

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت بس برنامد که دامن اندر دندان از دست غم…

در کوی غمت هزار منزل دارم

در کوی غمت هزار منزل دارم وز دست تو پای صبر در گل دارم در راه تو کار سخت مشکل دارم دل نیست پدید و…

خورشید ز رای مقتفی دارد نور

خورشید ز رای مقتفی دارد نور وز دولت سنجریست گیتی معمور وز رایت این رایت دین شد منصور احسنت زهی خلیفه سلطان دستور انوری

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی هم در ساعت پردهٔ خواری سازی آن را که چو زیر کرد گویا غم تو چون زیر گسسته‌اش…