رباعیات انوری ابیوردی
آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب
آن شد که به نزدیک من ای در خوشاب دشنام ترا طال بقا بود جواب جانا پس از این نبینی این نیز به خواب بر…
از دست تو بنده داستانی شده گیر
از دست تو بنده داستانی شده گیر وز مهر نشانهٔ جهانی شده گیر دل رفت و نماند جان و تن بر خطرست من ماندم و…
یاران به جهان چشم چو گل بگشادند
یاران به جهان چشم چو گل بگشادند هر یک دو سه روز رنگ و بویی دادند چون راست که بر بهار دل بنهادند ازبار یگان…
هر روز به نویی ای بت سلسلهموی
هر روز به نویی ای بت سلسلهموی جای دگری به دوستی در تک و پوی ماهی تو و ماه را چنین باشد خوی هر روز…
منزل دوردست و روز بیگاه ای دل
منزل دوردست و روز بیگاه ای دل زین رو مکش انتظار همراه ای دل بشتاب که منقطع فراوان هستند زین راه دراز و روز کوتاه…
لایق به جان شاه جهانی باید
لایق به جان شاه جهانی باید زین جمله دهی جملهستانی باید زین طایفه امن آدمی ممکن نیست اینها همه گرگند شبانی باید انوری
گردون به وصال ما موافق زان بود
گردون به وصال ما موافق زان بود کین تعبیهٔ هجر در آن پنهان بود امروز رهین شکر او نتوان بود کان روز وصال هم شب…
گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت
گر بنده دو روز خدمتت را بگذاشت نه نقش عیادت تو بر آب نگاشت تقصیر از آن کرد که چشمی که بدان بیماری چون تویی…
عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد
عدل تو چو سایه بر ممالک پوشد کان ماند و بس که از کفت بخروشد چون مینوشی که نوش بادت گویی خورشید به ماه مشتری…
شادم به تو گر فلک حزینم نکند
شادم به تو گر فلک حزینم نکند وانچه از تو گمانست یقینم نکند اکنون باری دست من و دامن تست گر چرخ سزا در آستینم…
زلف تو به فتنه باز بیرون آمد
زلف تو به فتنه باز بیرون آمد آن کار که داند که کجا انجامد آرام دهش دو روز در زیر کلاه باشد که از این…
رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو
رفتم چو نماند هیچ آبم بر تو در چشم تو خوارتر ز خاک در تو با این همه روز و شب بر آتش باشم زان…
دی طوف چمن کرده سه چاری خورده
دی طوف چمن کرده سه چاری خورده آهنگ حزین و پرده حزان کرده او چون گل و سرو و گرد او عاشقوار گل جامه دریده…
دل فرق نمیکند همی دانه ز دام
دل فرق نمیکند همی دانه ز دام راهیش به جامعست و راهیش به جام با این همه ما و می و معشوقه به کام در…
در هر طرفی اگرچه یاری دگرست
در هر طرفی اگرچه یاری دگرست واندر هر گوشه غمگساری دگرست در سر ز غمت مرا خماری دگرست معشوقه تویی و عشق کاری دگرست انوری
در دام غم تو بستهای هست چو من
در دام غم تو بستهای هست چو من وز جور تو دلشکستهای هست چو من برخاستگان عشق تو بسیارند در عهد وفا نشستهای هست چو…
چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد
چون نیست یقین که شب چه خواهد آورد پیشش غم ناآمده نتوانم خورد فردا چو ندانم که چه خواهد بودن امروز چه دانم که چه…
چشمم ز همه جهان فرازست اکنون
چشمم ز همه جهان فرازست اکنون وین دیده به دیدار تو بازست اکنون گفتار همه جهان مجازست اکنون ما را به جمال تو نیازست اکنون…
تاب رخ یار من نداری ای گل
تاب رخ یار من نداری ای گل جامه چه دری رنگ چه آری ای گل سودت نکند تا که به خواری ای گل از بار…
پر شد ز شراب عشق جانا جامم
پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو برهم زده گشت ایامم در عشق تو این بود مراد و کامم کز جملهٔ بندگان…
بر سنگ قناعت ار عیاری داری
بر سنگ قناعت ار عیاری داری از نیک و بد جهان کناری داری ور با همه کس بهر خلافی که رود در کار شوی دراز…
با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد
با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد چون پای نداشت پای تا سر بنهاد زان داد سخن همی بنتوانم داد کابستن رازهابنتواند زاد انوری
با دل گفتم چو یار بی فرمانست
با دل گفتم چو یار بی فرمانست این صبر هوس پختن بیپایانست دل گفت نفس مزن که تدبیر آنست هم پختن این هوس که نتوان…
ای نحس چو مریخ و زحل بیگه و گاه
ای نحس چو مریخ و زحل بیگه و گاه چون زهره غرو چو مشتری غره به جاه چون تیر منافق نه سفید و نه سیاه…
ای عهد تو عید کامرانی پیوست
ای عهد تو عید کامرانی پیوست افتاد بهار پیش بزم تو ز دست زیبندهتر از مجلس تو دست بهار بر گردن عید هیچ پیرایه نبست…
ای دیده دل آیت بلا میخواند
ای دیده دل آیت بلا میخواند هشدار که در خونت بسی گرداند این بار گرش موافقت خواهی کرد من بیزارم تو دانی و دل داند…
ای دل به غم عشق بدین دشواری
ای دل به غم عشق بدین دشواری آسان آسان پرده مگر برداری ور هست وگر نیست به کامت باری آن دم که به کام دل…
اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم
اندیشهٔ انتقام چون جزم کنیم قهر همه دشمنان به یک عزم کنیم با چرخ چو با آتسز اگر رزم کنیم گردن به سم اسب چو…
آن روز که بنده خاک خدمت بوسید
آن روز که بنده خاک خدمت بوسید بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید ابرام به خانه برد و…
از چرخ که کامی به مرادم ننهاد
از چرخ که کامی به مرادم ننهاد وز بخت که بندی ز امیدم نگشاد پیروز شه طغان تکین دادم داد پیروز شه طغان تکین باقی…
همواره چو بخت خود جوانی بادت
همواره چو بخت خود جوانی بادت چون دولت خویش کامرانی بادت ای مایهٔ زندگانی از نعمت تو این شربت آب زندگانی بادت انوری
هر تیره شبی که ره به روزی نبرد
هر تیره شبی که ره به روزی نبرد گردن به حساب عمر من برشمرد با این همه ماتم فراقش دارم گرچه به هزار گونه محنت…
من غره به گفتار محال تو شدم
من غره به گفتار محال تو شدم زان روی سزای گوشمال تو شدم وین طرفه که آزمود صد بار ترا هم باز به عشوه در…
گویی که میفکن دبه در پای شتر
گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر … این…
گردون به خیال سیر نانت نکند
گردون به خیال سیر نانت نکند تا خون دل آرایش خوانت نکند وانگاه دلش ز غصه خالی نشود تا غارت جان و خان و مانت…
کویی که درو مست و بهش درگذری
کویی که درو مست و بهش درگذری زنهار به خاک او به حرمت نگری نیکو نبود که از سر بیخبری تو زلف بتان و چشم…
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد خشک و تر آسمان به یک جو نخرد کو هرچه دهد یا که بیارد ببرد حاشا چو سگی که…
شاها به خدایی که ترا بگزیدست
شاها به خدایی که ترا بگزیدست گر ملک چو تو خدایگانی دیدست الا تو که بودست که صد باره جهان روزان بگرفتست و شبان بخشیدست…
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم گیرم که ز بیم پی به زلفت نبرم باری دمی از زیر کله بیرون کن چندان…
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد کز دست تو همچو من به…
دی درویشی به راز با همنفسی
دی درویشی به راز با همنفسی میگفت کریم در جهان مانده کسی از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی انوری
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد
دل گرچه غمت ز جان نهان میدارد اشکم همه خرده در میان میدارد جان بیتو کنون فراق تن میطلبید دل بیتو کنون ماتم جان میدارد…
در هجر همی بسوزم از شرم خیال
در هجر همی بسوزم از شرم خیال در وصل همی بسوزم از بیم زوال پروانهٔ شمع را همین باشد حال در هجر نسوزد و بسوزد…
در خدمت تست عقل و هوش و جانم
در خدمت تست عقل و هوش و جانم گر پیش برون روم ور از پس مانم اقبال نیم که سال وماه و شب و روز…
چون صبح درآمد به جهانافروزی
چون صبح درآمد به جهانافروزی معشوقه به گاه رفتن از دلسوزی میگفت و گری که با من غم روزی صبحا ز شفق چون شفقت ناموزی…
چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت
چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزارگل ز رازم بشکفت رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان…
تا طارم نه سپهر آراستهاند
تا طارم نه سپهر آراستهاند تا باغ چهار طبع پیراستهاند در خار فزوده و ز گل کاستهاند چتوان کردن چو این چنین خواستهاند انوری
پایی که نه در هوای تو در گل نیست
پایی که نه در هوای تو در گل نیست رایی که نه رای تو برو مشکل نیست القصه ز هرچه نام شادی دارد در عالم…
بر من شب هجر تو سرآید آخر
بر من شب هجر تو سرآید آخر این صبح وصال تو برآید آخر دستی که ز هجران تو بر سر دارم از وصل به گردنت…
با موزه به آب در دویدی به نخست
با موزه به آب در دویدی به نخست تا خرمن من به باد بردادی چست چون تیز شد آتش دلم گشتی سست خاکش بر سر…
با بوعلی اب ارب هم بنشینی
با بوعلی اب ارب هم بنشینی شخصی شش جهتش زو بینی گر دیده به دیدن رخش چار کنی چندان که ازو بینی بینی بینی انوری
ای نامتحرک حیوانی که تویی
ای نامتحرک حیوانی که تویی ای خواجهٔ رایگان گرانی که تویی ای قاعدهٔ قحط جهانی که تویی ای آب دریغ کاهدانی که تویی انوری
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر
ای عشق بجز غمم رفیقی دگر آر وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر وی هجر بگفتهای بریزم خونت گر وقت آمد بریز و…
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست
ای دل یارت که سر به سر کبر و منیست بازیچهٔ غمزهاش پیمان شکنیست سودای لب چنین کسی نتوان پخت با خویشتن آی این چه…
ای دل بنشین به عافیت کو داری
ای دل بنشین به عافیت کو داری تا باز نیفکنی مرا در کاری از تلخی عیش اگر ترا سیری نیست من سیر شدم ز جان…
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت
اندوه تو چون دلم به شادی نگذاشت آخر ز وفاش باز نتوانی داشت هرچند ز تو بجز جفا حاصل نیست من تخم وفاداری تو خواهم…
آن دیده ندارم که به خوابت بینم
آن دیده ندارم که به خوابت بینم یا آن رخ همچو آفتابت بینم از شرم رخ تو در تو نتوان نگریست میریزم اشک تا در…
از حادثهای که هرچه زو گویم هست
از حادثهای که هرچه زو گویم هست هرچند که بشکست مرا هیچ نبست گفتند شکستهای به دست آور دست آوردهام آن شکسته لیکن هم دست…
هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب
هم طبع ملول گشت از آن شعر چو آب هم رغبت از آن شراب چون آتش ناب ای دل تو عنان ز شاهدان نیز بتاب…
هر تیر جفا که داری اندر ترکش
هر تیر جفا که داری اندر ترکش چون سر ز وفا نمیکشم گردنکش من دست ز آستین برون کردم و عشق تو خوش بنشین و…
من بنده که کمتر سگ کویت باشم
من بنده که کمتر سگ کویت باشم این بس باشد که مدحگویت باشم اقبال نیم که سال و ماه و شب و روز واجب باشد…
گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند
گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند وز غنچه نخست هفتهای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند از شرم رخت ریختن…
گر یک شبه وصل بتم آواز آرد
گر یک شبه وصل بتم آواز آرد یکساله فراقش فلک آغاز آرد صد روز ارین که میگذارم بدهم گر دور فلک از آن شبی باز…
کون خر ملک ریش گاو افتادست
کون خر ملک ریش گاو افتادست چون استر بد لایق داو افتادست در صدر وزارتت که در عشق زرست چون از پس راء عمرو واو…
صورتگر فطرت ننگارد چو تویی
صورتگر فطرت ننگارد چو تویی دوران فلک برون نیارد چو تویی هرچند همه جهان تو داری لیکن ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی انوری
شاها چو تو مادر زمان زاید نی
شاها چو تو مادر زمان زاید نی بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی تا حشر چو تیغ و تازیانهات پس از این یک…
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن که میخور و که میکن و لوتی میزن خوش خور تو جهان و یاد میآر از…
رایت که جهان به پشت پای اندازد
رایت که جهان به پشت پای اندازد از مسند و استناد او کی نازد توپای به خاک برنهای صدر جهان تا چرخ ازو مسند ملکی…
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی با گل گفتم کز آن شرابی خوردی گل گفت که سهل بود گفتم که برو چون جامه…
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز با صد شب هجر بیش گفتست به راز تا خود پس از این زان همه شبهای دراز با…
در موج خطر مرفهی همچو کلیم
در موج خطر مرفهی همچو کلیم وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم معصومان را از آتش و…
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد در زلف زره بیکنفت تاب مباد بییاد مبارک تو در دست ملوک در آب فسرده آتش ناب مباد انوری
چون سایه دویدم از پسش روزی چند
چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند…
چشم و دل من که هرچه گویم هستند
چشم و دل من که هرچه گویم هستند در خصمی من به مشورت بنشستند اول پایم بر درغم بشکستند واخر دستم ز بی غمی بر…
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت بیدار چو نرگسم به گرد کویت چون لاله شوم سوختهدل گر بنهم مانند گل دو رویه رو بر…
پایی که ز بند عالمی بیرونست
پایی که ز بند عالمی بیرونست پالود به خون و زین غمم دل خونست ای تاج سر زمانه آخر کم ازین کای دست خوش زمانه…
بر من در محنت و بلا باز مخواه
بر من در محنت و بلا باز مخواه درد من دل دادهٔ جان باز مخواه جانی که به عاریت دو دم یافتهام چندانک دمی بینمت…
با من به سخن درآمد امروز پگاه
با من به سخن درآمد امروز پگاه آن لاغری که دارمش از پی راه گفتا که طمع نیست مرا باری جو چندان که ببویم ای…
با بخل بود به غایتی پیوندت
با بخل بود به غایتی پیوندت کز قوت حکایتی کند خرسندت وینک ز بلای بخل تو ده سالست تا نشخور شیر میکند فرزندت انوری
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل
ای مسند تو قاعدهٔ دولت گل خصمت که ز عز تست دست خوش ذل بیقدر چو خار باد و کم عمر چو گل چون آب…
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست
ای صبر ز دست دل معشوقهپرست این بار به دامن تو خواهم زد دست کو باز مرا بر آتش دل بنشاند واندر سر زلف یار…
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر
ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر…
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت
ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت می لاف زدی که صبر دستم گیرد از پای درآمدی و…
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت
اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت گیرم ز جفاش باز نتوانی برد دایم ز وفاش باز نتوانی داشت…
آن چیست که مقصود جهانی آنست
آن چیست که مقصود جهانی آنست آن طرفه که از جهانیان پنهانست در دانش عقل و جان و تن حیرانست آن به که چنان بود…
از تو طمعم یکی صراحی باده است
از تو طمعم یکی صراحی باده است زیرا که مرا حریفکی افتاده است چون مست شود مرا بخواهد دادن زیرا که مرا وعده به مستی…
وصل تو که از سنگ برون میآید
وصل تو که از سنگ برون میآید در کوکبهٔ خیال چون میآید با هجر همیگوید ازین رنگرزی من میدانم که بوی خون میآید انوری
هجری که به روز غم مبادا دل و دست
هجری که به روز غم مبادا دل و دست بر دامن دل که گرد ننشست نشست وصلی که چو دل به دست بودی پیوست دردا…
من دل به کسی جز از تو آسان ندهم
من دل به کسی جز از تو آسان ندهم چیزی که گران خریدم ارزان ندهم صد جان بدهم در آرزوی دل خویش وان دل که…
گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود
گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن تا…
گر هیچ سعادتم رساند بر تو
گر هیچ سعادتم رساند بر تو جان پیش کشم مباش گو در خور تو گاهی چو زمین بوسه دهم بر پایت گاهی چو فلک گردم…
کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی
کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی یا در طلب وصل تو رایی زدمی بر حیلهگری دسترسم نیز نماند آن دولت شد که دست…
صف زد حشم بهار پیرامن گل
صف زد حشم بهار پیرامن گل ابر آمد و پر کرد ز در دامن گل با این همه جان نماند اندر تن گل گر تو…
سی سال درخت بخت من بار آورد
سی سال درخت بخت من بار آورد چرخ این سه شبم به روی تیمار آورد زان روی به رویم این قدر کار آورد تا دشمنم…
زلف تو از آن دم که دلم بربودست
زلف تو از آن دم که دلم بربودست از زیر کله روی به کس ننمودست مانا به حکایت از لبت بشنودست کز جملهٔ عاشقان چشمت…
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام
رفتم چو نبود بیش از این جای مقام هرچند به نزدیک تو بودم آرام کس را به جهان مباد ای سیماندام رفتن نه به اختیار…
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست
دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست چون تو به عیادت آمدی رنج رواست بربوی عیادت تو امشب همه شب ز ایزد به دعا درد…
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگیردت چو در من نگری این طرفه که دوستتر ز جانت دارم با آنکه ز صدهزار دشمن بتری…
در منزل آبگینه هنگام درنگ
در منزل آبگینه هنگام درنگ چون بیتو دل شکسته را دیدم تنگ گفتم که چگونهای دلا گفت مپرس چونانک در آبگینه اندازی سنگ انوری
در بزمگهی که مطربی کوس کند
در بزمگهی که مطربی کوس کند بر تیر قضا تیر تو افسوس کند رایات تو گر روی به بغداد نهد دجله به در ریش زمین…





