غزلیات خواجوی کرمانی
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی میزند
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی میزند عارفانرا در سر اندازی صلائی میزند آشنایانرا ز بی خویشی نشانی میدهد بینوایانرا ز بی برگی…
هر زمان آهنگ بیزاریش بین
هر زمان آهنگ بیزاریش بین عهد و پیمان وفاداریش بین گر ندیدی نیمشب در نیمروز گرد ماه آن خط زنگاریش بین زلف مشکین چون براندازد…
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد کی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبد صد نقش برانگیزد و بر سنگ…
میگذشتی و من از دور نظر میکردم
میگذشتی و من از دور نظر میکردم خاک پایت همه بر تارک سر میکردم خرقهٔ ابر بخونابه فرو میبردم دامن کوه پر از لعل و…
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زدهایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست…
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنون چه غم…
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم گشتیم غرق آتش وآبی نیافتیم کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم تا چشم…
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست تا بر در سرای شما سر نهادهایم اقبال بندهٔ…
ما برکنار و با تو کمر در میان بماند
ما برکنار و با تو کمر در میان بماند وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند از پیش من برفتی و خون دل از پیت از…
گلزار جنتست رخ حور پیکرش
گلزار جنتست رخ حور پیکرش و آرامگاه روح لب روح پرورش سرو سهی که در چمن آزادیش کنند آزاد کردهٔ قد همچون صنوبرش باد بهار…
گرد ماه از مشک چنبر کردهئی
گرد ماه از مشک چنبر کردهئی ماه را از مشک زیور کردهئی شام شبگون قمر فرسای را سایبان مهر انور کردهئی در شبستان عبیر افشان…
گر بفریب میکشی ور بعتاب میکشی
گر بفریب میکشی ور بعتاب میکشی دل به تو میکشد مر از آنکه لطیف و دلکشی آب حیات میبرد لعل لب چو آتشت و آب…
کسی کزان سر زلف دو تا نمیترسد
کسی کزان سر زلف دو تا نمیترسد معینست که از اژدها نمیترسد مرا ز طعن ملامت گران مترسانید که برگ بید ز باد هوا نمیترسد…
کارم از دست دل فرو بستست
کارم از دست دل فرو بستست عقلم از جام عشق سرمستست زلف او در تکسرست ولیک دل شوریده حال من خستست با دلم کس نمی…
عجب دارم گر او حالم نداند
عجب دارم گر او حالم نداند که مشک و بی زری پنهان نماند یقینم کان صنم بر ناتوانان اگر رحمت نماید میتواند دلم ندهد که…
صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند
صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند صاحبنظران صوفی صافیش نخوانند بنگر که مقیمان سراپردهٔ وحدت در دیر مغان همسبق مغبچگانند رو گوش کن از زمزمهٔ ناله…
شبی که راه هم آه آتش افشان را
شبی که راه هم آه آتش افشان را ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش…
سریست مرا با تو که اغیار نداند
سریست مرا با تو که اغیار نداند کاسرار می عشق تو هشیار نداند در دایرهٔ عشق هر آنکس که نهد پای از شوق خطت نقطه…
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار سبحان من تقدسه الحوت فی البحار صانع مقدری که شه نیمروز را منصور کرد بریزک خیل زنگبار دانا مدبری…
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده گشوده آتش مهر تو آبم از دیده فروغ روی تو تا دیدهام ز زیر نقاب نمیرود همه شب…
ز شهریار که آید که حال یار بگوید
ز شهریار که آید که حال یار بگوید رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند بمرغ زار حدیثی ز…
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرائی بیش نیست گنبد گردندهٔ پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیائی بیش نیست بگذر…
رخت شمع شبستان مینهندش
رخت شمع شبستان مینهندش لبت لعل بدخشان مینهندش اگر شد چین زلفت مجمع دل چرا جمعی پریشان مینهندش گدائی کز خرد باشد مبرا بشهر عشق…
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه میرفت بسر وقت حریفان شبانه بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحی بر ماه ز مشکش…
دلم ربودی و رفتی ولی نمیروی از دل
دلم ربودی و رفتی ولی نمیروی از دل بیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل گرم وصول میسر شود که منزل قربست کنم مراد…
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد…
در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی
در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی چکنم باز گرفتار شدم در هوسی نفس صبح فرو بندد از آه سحرم گر شبی بر سر…
خویش را در کوی بیخویشی فکن
خویش را در کوی بیخویشی فکن تا ببینی خویشتن بی خویشتن جرعهئی برخاک می خواران فشان آتشی در جان هشیاران فکن هر کرا دادند مستی…
خطت که کتابهٔ جمالست
خطت که کتابهٔ جمالست سرنامهٔ نامه کمالست ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلالست آن خال سیاه هندو آسا هندوچهٔ گلشن جمالست…
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند کنون که کشتی ما در میان موج افتاد سرشک دیده ز…
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده وانگه کمینه خادم او عنبر آمده چشمت به ساحری شده در شهر روشناس زلفت به دلبری ز جهان…
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است لب غنچه برچشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون میرود که از روی خوب تو ببریده است چرا…
چه خوش باشد دمی با دوستداری
چه خوش باشد دمی با دوستداری نشسته در میان لاله زاری اگر نبود نسیم زلف خوبان نروید گلبنی بر جویباری وگر سودای گلرویان نباشد نخواند…
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم هر که…
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه میکشد هر لحظه ابرویش کمان برآفتاب کی…
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده خیمه سلطان گل بر دامن صحرا زده دوستان در بوستان برگ صبوحی ساخته بلبلان گلبانگ بر طوطی…
تا برآید نفس از عشق دمی باید زد
تا برآید نفس از عشق دمی باید زد بر سر کوی محبت قدمی باید زد چهره برخاک در سیمبری باید سود بوسه برصحن سرای صنمی…
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست…
به گدائی به سر کوی شما آمدهایم
به گدائی به سر کوی شما آمدهایم دردمندیم و بامید دوا آمدهایم نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبح که درین ره ز سر…
بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن
بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن مطربهٔ سرای شد بلبل باغ انجمن خادم عیشخانه کو تا بکشد چراغ را زانکه زبانه میزند شمع زمردین…
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو به سراپردهٔ آن ماهت اگر…
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص مایهٔ روح فزائی بود از روی خواص دوستان شمع شبستان و پریوش ساقی ماه خوش نغمه…
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم باز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم گر بدامن دوستان گل میبرند از بوستان ما بکام دوستان با…
این چه بادست که از سوی چمن میآید
این چه بادست که از سوی چمن میآید وین چه خاکست کزو بوی سمن میآید این چه انفاس روان بخش عبیر افشانست که ازو رایحهٔ…
ای هیچ در میان نه ز موی میان تو
ای هیچ در میان نه ز موی میان تو نا دیده دیده هیچ بلطف دهان تو گفتم که چون کمر کشمت تنگ در کنار لیکن…
ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را
ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را بگشای بند یلمه و در بند کن قبچاق را در جان خانان ختا کافر نمیکرد این…
ای غره ماه از اثر صنع تو غرا
فی التوحید ای غره ماه از اثر صنع تو غرا وی طره شب از دم لطف تو مطرا نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت انگیخته…
ای سنبل تازه دسته بسته
ای سنبل تازه دسته بسته و افکنده برآب دسته دسته خط تو بنفشهئی نباتی قد تو صنوبری خجسته آن هندوی پر دل تو در چین…
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان بر لب جوی و طرف بستان داد مستان ز باده بستان وی برخ رشگ ماه…
ای خوشا وصل یار و فصل بهار
ای خوشا وصل یار و فصل بهار نغمهٔ بلبل و گل و گلزار شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ لب ساقی و جام…
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر وز درد من خسته مغانرا بفغان آر چون ره بحریم حرم کعبه ندارم رختم بسر کوی خرابات…
ای از حیای لعل لبت آب گشته می
ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفتهاند در آتشست شکر…
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در…
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده خورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده عید مسیحی روی او زنار قیصر موی او در حلقهٔ…
اشارت کرده بودی تا بیایم
اشارت کرده بودی تا بیایم بگو چون بی سر و بی پا بیایم من شوریده دل را از ضعیفی ندانی باز اگر فردا بیایم گرم…
آتش اندر آب هرگز دیدهئی
آتش اندر آب هرگز دیدهئی عنبر اندر تاب هرگز دیدهئی چون دهان بر لعل شورانگیز او پسته و عناب هرگز دیدهئی شد نقاب عارضش زلف…
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم…
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیالست…
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست عاشق ار معشوق را…
هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش
هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش هیچ شک نیست که پوشیده نماند رازش شیرگیران جهان را بنظر صید کنند آن دو آهوی پلنگ افکن…
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست کان کسی نیست که هرلحظه دلش پیش کسیست تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی…
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند که به یک جرعهٔ می آب رخم بفروشند دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم پختگان سوخته و افسرده…
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم ورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم همچو شمع ار سخن سوز دل آرم…
مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب
مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب صبوحست ای بت ساقی بده شراب اگر مردم بشوئیدم به آب چشم جام وگر دورم بخوانیدم به آواز…
مرا یاقوت او قوت روانست
مرا یاقوت او قوت روانست ولی اشکم چو یاقوت روانست رخش ماهست یا خورشید شب پوش خطش طوطیست یا هندوستانست صبا از طرهاش عنبر نسیمست…
ماه من مشک سیه در دامن گل میکند
ماه من مشک سیه در دامن گل میکند سایبان آفتاب از شاخ سنبل میکند گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلست خط سبزش حکم…
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمدهایم
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمدهایم به هوایت ز ره دور و دراز آمدهایم قدحی آب که برآتش ما افشاند که درین بادیه با…
گل نهالی به بوستان آورد
گل نهالی به بوستان آورد مرغ را باز در فغان آورد سخنی بلبل از لبش میگفت غنچه را آب در دهان آورد نکهت نفحهٔ شمامهٔ…
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور گنجت چو دست میدهد از مار غم مخور بر مقتضای قول حکیمان روزگار اندک بنوش باده و…
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش دل فراخست در آن سنبل سرگردانش هر کجا میرود اندر دل ویران منست گنج لطفست از آن جای…
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخی جیب من دلخستهٔ بیمار…
کار من شکسته بسامان رسید باز
کار من شکسته بسامان رسید باز درد من ضعیف بدرمان رسید باز شاخ امید من گل صد برگ بار داد مرغ مراد من بگلستان رسید…
عجب از قافله دارم که بدر مینشود
عجب از قافله دارم که بدر مینشود تا ز خون دل من مرحله تر مینشود خاطرم در پی او میرود از هر طرفی گر چه…
صحبت جان جهان جان و جهان میارزد
صحبت جان جهان جان و جهان میارزد لعل جان پرور او جوهر جان میارزد گوشهٔ دیر مغان گیر که در مذهب عشق کنج میخانه طربخانهٔ…
شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود
شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود که مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود عقیقش از لطافت در قدح چون عکس میافکند…
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش قدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشم گفتم…
ساقیان چون دم از شراب زنند
ساقیان چون دم از شراب زنند مطربان چنگ در رباب زنند گلعذاران به آب دیدهٔ جام بس که بر جامها گلاب زنند مهر ورزان به…
زهی روی تو صبح شب نشینان
زهی روی تو صبح شب نشینان خیالت مونس عزلت گزینان دهانت آرزوی تنگدستان میانت نکته باریک بینان عذارت آفتاب صبح خیزان جمالت قبلهٔ خلوت نشینان…
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی خیال روی تو چون جز بخواب نتوان…
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز کام دل حاصل و ایام به کامست امروز گو عروس فلکی رخ منمای از مشرق که مرا…
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل چون تواند که کشد بار غمش چندین دل زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من…
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود جانم چو شمع از آتش دل در گداز بود در انتظارصید تذرو وصال تو چشمم ز شام تا…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد روان جز لعل جان افزا…
دل گل زنده گردد از دم خم
دل گل زنده گردد از دم خم گل دل تازه گردد از نم خم روح پاکست چشم عیسی جام خون لعلست اشک مریم خم تا…
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست در حلقه آن کمند دلاویز خوشترست فرهاد را ز شکر شیرین حکایتی از خسروی ملکت پرویز خوشترست بر روی…
خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم گل روی قدح چو لاله کنیم بی می جانفزای و نغمه چنگ تا بکی خون خوریم و ناله کنیم…
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست این چه دامست که دور از تو مرا در پیشست ایکه درمان جگر سوختگان میسازی مرهمی بردل ما…
حذر کن ز یاری که یاریش نیست
حذر کن ز یاری که یاریش نیست بشودست از آنکو نگاریش نیست چه ذوقش بود بلبل ار در چمن گلی دارد و گلعذاریش نیست خرد…
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت بقصد کشتن من میکند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان…
چو شام شد بشبستان باید کرد
چو شام شد بشبستان باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زراقیست بخون چشم صراحی خضاب باید کرد…
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی کمین گشودی و برمن طریق عقل ببستی کمان کشیدی…
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که بجانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآنروی که در او…
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین…
تبسمت الزهر والمزن باک
تبسمت الزهر والمزن باک و غررت الودق و الدیک حاک نسیم عراقی ندانم چه بادی زمین سپاهان ندانم چه خاکی بدین مشک سائی و عنبر…
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات دی طبیبم دید و دردم را دوا…
بیار ای لعبت ساقی شرابی
بیار ای لعبت ساقی شرابی بساز ای مطرب مجلس ربابی چو دور عشرت و جامست بشتاب که هر دم میکند دوران شتابی دل پرخون من…
به عقل کی متصور شود فنون جنون
به عقل کی متصور شود فنون جنون که عقل عین جنونست والجنون فنون ز عقل بگذر و مجنون زلف لیلی شو که کل عقل عقیلهست…
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید که دلش هر نفس از شوق بپرواز آید آنکه بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت…
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر و آرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر چون ما بترک گلشن و بستان گرفتهایم…
بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد
بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد بدان عرق که سحر بر عذار لاله فتاد بدان نفس که نسیم بهار چهره گشای نقاب نسترن…





