نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ

نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ ورنه در پات فتادی فلک مینا رنگ تا بکی گوش کنی برنفس پرده‌سرای تا بکی چنگ زنی در گره…

نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست

نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست وز طره طوق کرده که از مشک چنبرست تعویذ دل نوشته که خط مسلسلست شکر به می سرشته که…

می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم

می‌درم جامه و از مدعیان می‌پوشم می‌خورم جامی و زهری بگمان می‌نوشم من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم چه غم از موعظهٔ زاهد…

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب

من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب ای سام تو بر سحر وی شور…

معنی این صورت از صورتگران چین بپرس

معنی این صورت از صورتگران چین بپرس مرد معنی را نشان از مرد معنی بین بپرس کفر دانی چیست دین را قبلهٔ خود ساختن معنی…

مردان این قدم را باید که سر نباشد

مردان این قدم را باید که سر نباشد مرغان این چمن را باید که پر نباشد آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد…

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد

ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد روز روشن ز حیا چادر شب برسر کرد اندکی گل برخ خوب نگارم مانست صبحدم باد صبا…

لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت

لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت مهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت ماجرای اشکم از روی تناسب یک بیک مردم دریا…

گل سوری دگر بجلوه گری

گل سوری دگر بجلوه گری می‌کند صید بلبل سحری بطراوت سمن رخان چمن می‌برند آب لاله برگ طری بوی گیسوی یار می‌شنوم یا نسیم بنفشهٔ…

گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست

گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست آن چه فتنه‌ست که در حلقه رندان بنشست…

گر آن مه در نظر بودی چه بودی

گر آن مه در نظر بودی چه بودی ورش بر ما گذر بودی چه بودی مرا کز بیخودی از خود خبر نیست گر او را…

کس حال من سوخته جز شمع نداند

کس حال من سوخته جز شمع نداند کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند دلبستگئی هست مرا با وی از آنروی کز سوخته…

کار ما بی قد زیبات نمی آید راست

کار ما بی قد زیبات نمی آید راست راستی را چه بلائیست که کارت بالاست چون قد سرو خرام تو بگویم سخنی در چمن سرو…

عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهند

عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهند نقره داران چون نشان زر بطراران دهند مگذر از یاران که در هنگام کار افتادگی واجب آن باشد…

صبحست ساقیا می چون آفتاب کو

صبحست ساقیا می چون آفتاب کو خاتون آب جامهٔ آتش نقاب کو چون لعل آبدار ز چشمم نمی‌رود از جام لعل فام عقیق مذاب کو…

شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی

شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده باقی خوشا بوقت سحر بر سماع بلبل شب خیز شراب…

سرو را پای به گل می‌رود از رفتارش

سرو را پای به گل می‌رود از رفتارش واب شیرین ز عقیق لب شکر بارش راهب دیر که خورشید پرستش خوانند نیست جز حلقهٔ گیسوی…

سبحان من تقدس بالعز و الجلال

سبحان من تقدس بالعز و الجلال سبحان من تفرد بالجود و الجمال آن مالکی که ملکت او هست بر دوام وان قادری که قدرت او…

زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین

زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین گرفته چین بدو هندوی زلف چین بر چین نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوت بنفشه‌ات خط…

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست امام شهر بمحراب می‌رود سرمست جمال او در جنت بروی من بگشود خیال او گذر صبر بر…

روز رخسار تو ماهی روشنست

روز رخسار تو ماهی روشنست خال هندویت سیاهی روشنست منظر چشمم که خلوتگاه تست راستی را جایگاهی روشنست گر برویت کرده‌ام تشبیه ماه شرمسارم کاین…

راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی

راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی قلزم پر شور شوقت را نبینم ساحلی نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعی نیست…

دوش می‌کردم سوال از جان که آن جانانه کو

دوش می‌کردم سوال از جان که آن جانانه کو گفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو گفتمش پروانهٔ شمع جمال او منم گفت اینک…

دلم با مردم چشمت چنانست

دلم با مردم چشمت چنانست که پنداری که خونشان در میانست خطت سرنامهٔ عنوان حسنست رخت گلدستهٔ بستان جانست شبت مه پوش و ماهت شب…

دل مجروح مرا آگهی از جان دادند

دل مجروح مرا آگهی از جان دادند جان غمگین مرا مژدهٔ جانان دادند پیش خسرو سخن شکر شیرین گفتند بزلیخا خبر از یوسف کنعان دادند…

در چمن دوش ببوی تو گذر می‌کردم

در چمن دوش ببوی تو گذر می‌کردم قدح لاله پر از خون جگر می‌کردم پای سرو از هوس قد تو می‌بوسیدم در گل از حسرت…

خوشا وقتی که از بستانسرائی

خوشا وقتی که از بستانسرائی برآید نغمهٔ دستانسرائی بده ساقی که صوفی را درین راه نباشد بی می صافی صفائی اگر زر می‌زنی در ملک…

خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن

خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن کاسهٔ یاقوت بین از لاله در صحن چمن یوسف گل تا عزیز مصر شد یعقوب وار چشم…

حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از می

حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از می من از بادام ساقی مست و مستان مست خواب از می چنان کز ابر نیسانی نشیند…

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند

چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند روز من بد روز را همچون شب تاری کند از خستگان دل می‌برد لیکن نمی‌دارد نگه سهلست دل…

چو دستان برکشد مرغ صراحی

چو دستان برکشد مرغ صراحی برآید نوحهٔ مرغ از نواحی قدح در ده که چشم مست خوبان قد اتضحت لنا ای اتضاح الا والله لا…

چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان

چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی…

جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست

جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست سنبلش در پیچ و ما را رشتهٔ جان تافتست آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه…

ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او

ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او ماه من خورشید بین در سایهٔ بغطاق او خان اردوی فلک را کافتابش می‌نهند بوسه گاهی نیست…

تحیتی چو هوای ریاض خلد برین

تحیتی چو هوای ریاض خلد برین تحیتی چو رخ دلگشای حور العین تحیتی چو شمیم شمامهٔ سنبل تحیتی چو نسیم روایح نسرین تحیتی چو تف…

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد کشتهٔ تیغ ملامت برضا نتوان شد حذر از ضربت شمشیر…

بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم

بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم قتیل غمزهٔ خونخوار ناتوان تو باشم گرم قبول کنی بندهٔ کمین تو گردم ورم به تیر زنی ناظر…

به فلک می‌رسد خروش خروس

به فلک می‌رسد خروش خروس بشنو آوای مرغ و نالهٔ کوس شد خروس سحر ترنم ساز در ده آن جام همچو چشم خروس این تذروان…

بگوئید ای رفیقان ساربان را

بگوئید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل زغلغل بلبل فریاد خوان را اگر…

برگ نسرین ترا بی خار می‌یابم هنوز

برگ نسرین ترا بی خار می‌یابم هنوز باغ رخسارت پر از گلنار می‌یابم هنوز دوش می‌گفتی که چشم ناتوانم خوشترست خوشترست اما منش بیمار می‌یابم…

بخوبی چو یار من نباشد یاری

بخوبی چو یار من نباشد یاری نگاری مهوشی بتی عیاری چو رویش کو لاله‌ئی چو قدش سروی چو خالش کو مهره‌ئی چو زلفش ماری شب…

با منت کینه و با جمله صفاست

با منت کینه و با جمله صفاست اینهم از طالع شوریدهٔ ماست راستی را صنما بی قد تو کار ما هیچ نمی‌آید راست هر گیاهی…

این چنین صورت گر از آب و گلست

این چنین صورت گر از آب و گلست چون بمعنی بنگری جان و دلست نرگسش خونخواره‌ئی بس دلرباست سنبلش شوریده‌ئی بس پر دلست هندوی زلفش…

ایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذار

ایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذار نیازمندی من عرضه ده بحضرت یار ببوس خاک درش وانگه ار مجال بود سلام من برسان و پیام…

ای لبت خنده بر شراب زده

ای لبت خنده بر شراب زده چشم من بر رهت گلاب زده شب مه پوش و ماه شب پوشت طعنه بر ابر و آفتاب زده…

ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل

ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دل وآتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل چشمهٔ نوش گهر پوش لبت چشمهٔ جان حلقهٔ…

ای سنبلهٔ زلف تو خرمن زده بر ماه

ای سنبلهٔ زلف تو خرمن زده بر ماه وی روی من از مهر تو طعنه زده بر کاه خورشید جهانتاب تو از شب شده طالع…

ای دلم جان و جهان در راه جانان باخته

ای دلم جان و جهان در راه جانان باخته نرد درد عشق برامید درمان باخته دین و دنیا داده در عشق پریرویان بباد وز سر…

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش وی خنده زده شکر شیرین تو بر نوش از کوه نتابد چو تو خورشید کمربند وز باغ…

ای پیک صبا حال پری چهرهٔ ما چیست

ای پیک صبا حال پری چهرهٔ ما چیست وی مرغ سلیمان خبر آخر ز سبا چیست در سلسلهٔ زلف سراسیمهٔ لیلی حال دل مجنون پراکندهٔ…

اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم

اهل دل را خبر از عالم جان آوردیم تحفهٔ جان جهان جان و جهان آوردیم چون نمی‌شد ز در کعبه گشادی ما را رخت خلوت…

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما گفت ای بنطق طوطی شکرستان ما وقت سحر شدی بتماشای گل بباغ شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما…

امشب ای یار قصد خواب مکن

امشب ای یار قصد خواب مکن مرو و کار ما خراب مکن شب درازست و عمر ما کوتاه قصه کوته کن و شتاب مکن چشم…

آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر

آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر و آنکه قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر هدف ناوک چشم تو ز تیغش چه زیان…

آب رخ ما بری و باد شماری

آب رخ ما بری و باد شماری خون دل ما خوری و باک نداری دست نگارین بروی ما چه فشانی ساعد سیمین بخون ما چه…

یارش نتوان گفت که از یار بنالد

یارش نتوان گفت که از یار بنالد واندل نبود کز غم دلدار بنالد گر بند نهد دشمن و گر پند دهد دوست مشتاق گل آن…

یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان

یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان وین خسته را بکام دل خویشتن رسان داغ فراق تا بکیم بر جگر نهی یک روز مرهمی…

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست

هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیست گر چه بر منظرش ادارک نظر قادر نیست ایکه از ذکر بمذکور نمی‌پردازی حاصل از ذکر زبان چیست…

هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گل

هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گل نرگس نکند خواب خوش از غلغل بلبل ای خادم یاقوت لب لعل تو لؤلؤ وی هندوی ریحان…

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنم تا شدم بنده‌ات آزاد ز سرو چمنم منکه در صبح ازل نوبت مهرت زده‌ام تا ابد…

نفحهٔ گلشن عشق از نفس ما بشنو

نفحهٔ گلشن عشق از نفس ما بشنو وز صبا نکهت آن زلف سمن سا بشنو خبر درد فراق از دل یعقوب بپرس شرح زیبائی یوسف…

میرود آب رخ از بادهٔ گلرنگ مرا

میرود آب رخ از بادهٔ گلرنگ مرا میزند راه خرد زمزمهٔ چنگ مرا دلق از رق به می لعل گرو خواهم کرد که می لعل…

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم

من بیدل نگر از صحبت جانان محروم تنم از درد به جان آمده وز جان محروم خضر سیراب و من تشنه جگر در ظلمات چون…

معلوم نگردد سخن عشق بتقریر

معلوم نگردد سخن عشق بتقریر کایات مودت نبود قابل تفسیر مرغان چمن را به سحر همنفسی نیست در فصل بهاران بجز از ناله شبگیر زینگونه…

مراد بین که به پیش مرید باز آمد

مراد بین که به پیش مرید باز آمد بشد چو جوهر فرد و فرید باز آمد سعادتیست که آنکس که سعد اکبر ماست بفال سعد…

ماه فرو رفت و آفتاب برآمد

ماه فرو رفت و آفتاب برآمد شاهد سرمست من ز خواب برآمد نرگس مستانه چون ز خواب برانگیخت ولوله از جان شیخ و شاب برآمد…

لطافت دهنش در بیان نمی‌گنجد

لطافت دهنش در بیان نمی‌گنجد حلاوت سخنش در زبان نمی‌گنجد معانئی که مصور شود ز صورت دوست ز من مپرس که آن در بیان نمی‌گنجد…

گل بستان خرد لفظ دلارای منست

گل بستان خرد لفظ دلارای منست بلبل باغ سخن منطق گویای منست منم آن طوطی خوش نغمه که هنگام سخن طوطیانرا شکر از لفظ شکر…

گر من خمار خود ز لب یار بشکنم

گر من خمار خود ز لب یار بشکنم بازار کارخانهٔ اسرار بشکنم بر بام هفت قلعهٔ گردون علم زنم دندان چرخ سرکش خونخوار بشکنم در…

گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی

گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامی که آفتاب بلندی چو بر کنارهٔ بامی کنون تو سرو خرامان بگاه جلوهٔ طاوس هزار بار سبق برده‌ئی…

کدام یار که ما را پیام یار آرد

کدام یار که ما را پیام یار آرد از آن دیار حدیثی بدین دیار آرد که می‌رود که ز یاران مهربان خبری بدین غریب پریشان…

قلم گرفتم و می‌خواستم که بر طومار

قلم گرفتم و می‌خواستم که بر طومار تحیتی بنویسم بسوی یار و دیار برآمد از جگرم دود آه و آتش دل فتاد در نی کلکم…

عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام

عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فام تا جمال حور مقصورات بینی فی الخیام باده پیش آور که هردم باد عنبر بوی صبح می‌دهد…

صبح وصل از افق مهر بر آید روزی

صبح وصل از افق مهر بر آید روزی وین شب تیرهٔ هجران بسر آید روزی دود آهی که بر آید ز دل سوختگان گرد آئینهٔ…

شب رحیل ز افغان خستگان مراحل

شب رحیل ز افغان خستگان مراحل مجال خواب نیابند ساکنان محامل مکش زمام شتر ساربان که دلشدگان را کشیده است سر زلف دلبران بسلاسل سرشک…

سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوق

سری بالعیس اصحابی ولی فی العیس معشوق الا یا راهب الدیر فهل مرت بک النوق فتاده ناقه در غرقاب از آب چشم مهجوران وفوق النوق…

ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برند

ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برند شاهدان خوابم بچشم جادوی شهلا برند گه بسوی دیرم از مقصورهٔ جامع کشند گه به معراجم ز بام…

زهی جمال تو خورشید مشرق دیده

زهی جمال تو خورشید مشرق دیده بتنگی دهنت هیچ دیدهٔ نادیده سواد خط تو دیباچه صحیفهٔ دل هلال ابروی تو طاق منظر دیده مه جبین…

ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم

ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنم ولی چو درنگرم پردهٔ رخ تو منم مرا ز خویش بیک جام باده باز رهان که جام…

روزگاری روی در روی نگاری داشتم

روزگاری روی در روی نگاری داشتم راستی را با رخش خوش روزگاری داشتم همچو بلبل می‌خروشیدم بفصل نوبهار زانکه در بستان عشرت نوبهاری داشتم خوف…

رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را

رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی را مهرماش چندان نیست ماه نیمروزی را روی پر نگارش بین چشم پرخمارش بین لعل آبدارش بین ماه نیمروزی…

دوش می‌آید نگار بربرم

دوش می‌آید نگار بربرم گفتم ای آرام جان و دلبرم دامن افشان زین صفت مگذر ز ما گفت بگذار ای جوان تا بگذرم گفتم امشب…

دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد

دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد وین جگر سوخته را از گذر او چه رسد از برم رفت و من بیدل ودین…

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم چشمهٔ خون دل از چشم گشادیم و شدیم پشت بردنیی و دین کرده و جان در…

در جهان قصه حسن تو نشد فاش هنوز

در جهان قصه حسن تو نشد فاش هنوز تو دل خلق جهان صید کنی باش هنوز هیچ دل سوخته کام دل شوریده نیافت زان عقیق…

خوشا صبح و صبوحی با همالان

خوشا صبح و صبوحی با همالان نظر بر طلعت فرخنده فالان خداوندا بده صبری جمیلم که می‌نشکیبم از صاحب جمالان خیالت این که برگردم ز…

خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافته

خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافته باز بلبل باغ را طاوس پیکر یافته طائر میمون مینای فلک یعنی ملک دشت را از روضهٔ فردوس…

حدیث جان بجز جانان نداند

حدیث جان بجز جانان نداند که جز جانان کسی در جان نداند مرا با درد خود بگذار و بگذر که کس درد مرا درمان نداند…

چون خط سبز تو بر آفتاب بنویسند

چون خط سبز تو بر آفتاب بنویسند بدود دل سبق مشک ناب بنویسند بسا که باده پرستان چشم ما هر دم برات می بعقیق مذاب…

چو در نظر نبود روی دوستان ما را

چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را رقیب گومفشان آستین که تا در مرگ به آستین…

چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی

چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردی به خون ما خطی آوردی و خطا کردی گرت کدورتی از دوستان مخلص بود چرا برفتی…

جان توجه بروی مهوش کرد

جان توجه بروی مهوش کرد دل تمسک بزلف دلکش کرد مهر رویش که آب آتش برد خاک بر دست آب و آتش کرد آنکه کارم…

ترک من ترک من گرفت و خطا کرد

ترک من ترک من گرفت و خطا کرد جامهٔ صبر من برفت و قبا کرد همچو زلف سیاه سرکش هندو بر سر آتشم فکند و…

تبت یا ذا الجلال و الا کرام

تبت یا ذا الجلال و الا کرام من جمیع الذنوب و اثام ای صفاتت برون ز چون و چرا ذات پاکت بری ز کو و…

پری رخان که برخ رشک لعبت چینند

پری رخان که برخ رشک لعبت چینند چه آگه از من شوریده حال مسکینند اگر چه زان لب شیرین جواب تلخ دهند ولی بگاه شکر…

بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشود

بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشود خیالت از سر پر شور من بدر نشود اگر بدیده موری فرو روم صد بار معینست که…

به شهریار بگوئید حال این درویش

به شهریار بگوئید حال این درویش به شهریار برید آگهی از این دل ریش مدد کنید که دورست آب و ما تشنه حرامی از عقب…

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا که برون شد دل سرمست من از دست اینجا چون توانم شد از اینجا که غمش موی…

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب در دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب عالم از لعل تو پر شورست و لعلت پرشکر…

بدانکه بوی تو آورد صبحدم بادم

بدانکه بوی تو آورد صبحدم بادم وگرنه از چه سبب دل بباد می‌دادم عنان باد نخواهم ز دست داد کنون ولی چه سود که در…