غزلیات خواجوی کرمانی
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا
یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب…
وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک
وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک کس نمیبینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمهٔ نوشش بشیرینی شکر گر چه دارد نسبتی…
هنوزت نرگس اندر عین خوابست
هنوزت نرگس اندر عین خوابست هنوزت سنبل اندر پیچ و تابست هنوزت آب درآتش نهانست هنوزت آتش اندر عین آبست هنوزت خال هندو بت پرستست…
هر کو بصری دارد با او نظری دارد
هر کو بصری دارد با او نظری دارد با او نظری دارد هر کو بصری دارد آنکو خبری دارد در بیخبری کوشد در بیخبری کوشد…
نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت
نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از میگلگون شکفته دار اکنون که لاله…
نشان دل بی نشان از که جویم
نشان دل بی نشان از که جویم حدیث تن ناتوان با که گویم گر از کوی او روی رفتن ندارم مگیرید عیبم که در بند…
مهی چون او به ماهی برنیاید
مهی چون او به ماهی برنیاید شهی ز انسان بگاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش هندوستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر…
من بار هجر میکشم و ناقه محملم
من بار هجر میکشم و ناقه محملم برگیر ساربان نفسی باری از دلم طوفان آب دیده گر ازین صفت رود زین پس مگر سفینه رساند…
مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی
مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی وز جام باده کام دل بیقرار جوی اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست با دوستان نشین…
مرا ز هجر تو امید زندگانی کو
مرا ز هجر تو امید زندگانی کو در آرزوی توام لذت جوانی کو اگر نه عمر منی رسم بیوفائی چیست و گر زمانه نئی شرط…
ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کردهایم
ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کردهایم چون صدف دامن پر از للی لالا کردهایم خرقهٔ صوفی بخون چشم ساغر شسته ایم دین…
گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید
گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید دیگر متمایل نشود سرو خرامان چون سرو من از خانه…
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم…
گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم
گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم ور خطائی رفت از آن بازآ که ما باز آمدیم گر تو صادق نامدی در مهر…
کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم
کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم بیا بیا که خوشت باد ای نسیم شمیم دگر مگوی حدیث از نعیم و ناز بهشت بهشت…
کدام دل که ز دوری به جان نمیآید
کدام دل که ز دوری به جان نمیآید کدام جان که ز غم در فغان نمیآید سرشک من بکجا میرود که همچون آب دو دیده…
فروغ عارض او یا سپیده سحرست
فروغ عارض او یا سپیده سحرست که رشک طلعت خورشید و طیرهٔ قمرست لطیفهئیست جمالش که از لطافت و حسن ز هر چه عقل تصور…
طفل بود در نظر پیر عشق
طفل بود در نظر پیر عشق هرکه نگردد سپر تیر عشق دل چه بود مخزن اسرار شوق جان که بود شارح تفسیر عشق هر که…
شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق
شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق که گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق برون ز خامه که او هم زبان بود ما را که…
سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند
سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند ور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنند چون شدم کشته ز…
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید نوای زیر و بم از جان مرغ زار برآید بیار ای بت ساقی می مروق باقی که…
ساقی سیمبر بیار شراب
ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را…
زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست
زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتونست تا خیال لب و دندان تو در چشم منست مردم چشم من از…
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمارند از آن به خاک درت مست میسپارم جان که هم بکوی تو مستم…
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش
رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش به زر توان چو کمر خویش را برو بستن که جز بزر…
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت
دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آنرا که بود عالم معنی مسخرش دیدم به…
دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانهئی
دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانهئی در کشیده از شراب نیستی پیمانهئی گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین ور خرد داری مکن انکار هر دیوانهئی…
دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد
دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد مرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد هر نفس کو جلوهٔ کبک دری خواهد نمود…
دست گیرید و بدستم می گلفام دهید
دست گیرید و بدستم می گلفام دهید بادهٔ پخته بدین سوختهٔ خام دهید چون من از جام می و میکده بدنام شدم قدحی می بمن…
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد در نیارد بکف آنکس که ز دریا ترسد نخورد…
خوشا با دوستان در بوستان گل
خوشا با دوستان در بوستان گل که خوش باشد بروی دوستان گل شکوفه مو بدست و ابر دایه صبا رامین و ویس دلستان گل سمن…
خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد
خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد هزار عاشق دلخسته را بجان آرد در آن دقیقهٔ باریک عقل خیره شود دلم حدیث میانش چو در…
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر…
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال شوم مقیم درت بالغدو و الاصال شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم که در هوای تو سیمرغ بفکند…
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران ترا بر اشک چون باران من گر خنده میآید عجب نبود…
چشمت دل پر ز تاب خواهد
چشمت دل پر ز تاب خواهد مستست از آن کباب خواهد کام دل من بجز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ…
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد
توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفی نسیم…
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود دلربا میآیدم در چشم و دلبر میرود بامدادان کان مه از خرگاه میآید برون ز آتش رخسارش آب…
تا درد نیابند دوا را نشناسند
تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبیند شفا را نشناسند آنها که چو ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیت ما را…
پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش
پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش کی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش برسر بازار چین با سنبل سوداگرت مشک اگر…
بوقت صبح می روشن آفتاب منست
بوقت صبح می روشن آفتاب منست بتیره شب در میخانه جای خواب منست اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان…
به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص
به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص حیات بخش بود جام می بحکم خواص ز شوق مجلس مستان نگر ببزم افق که زهره نغمه سرایست و…
بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست
بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست وانکه دل بر تو نبستست دلش نگشادست عارضت در شکن طره بدان میماند کافتابیست که در عقدهٔ…
برآمد ماهم از میدان سواره
برآمد ماهم از میدان سواره ز عنبر طوق و از زر کرده یاره گرفته از میان ماکناری ولی ما غرقهٔ خون بر کناره شود در…
بتی که طره او مجمع پریشانیست
بتی که طره او مجمع پریشانیست لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست مرا…
اینجا نماز زندهدلان جز نیاز نیست
اینجا نماز زندهدلان جز نیاز نیست وآنرا که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را بقطع منازل چه حاجتست کاین ره بپای اهل طریقت دراز…
ایکه گوئی کز چه رو سر گشته میکردی چو گوی
ایکه گوئی کز چه رو سر گشته میکردی چو گوی گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو…
ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار
ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار وی عندلیب را نفست کرده شرمسار انفاس روح بخش تو جانرا حیات بخش و اعجاز عیسوی ز دمت…
ای که شهد شکربن تو برد آب نبات
ای که شهد شکربن تو برد آب نبات خاک خاک کف پای تو شود آب حیات بشکر خنده ز تنک شکر شورانگیز تا شکر ریختهئی…
ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن
ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن حال این درویش با آن محتشم تقریر کن ماجرای اشک گرمم یک بیک با او بگو…
ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی
ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی وی لب لعل ترای عادت روح افزائی رقم از غالیه بر صفحهٔ دیباچه زنی مشک تاتار چرا بر…
ای دل مکن انکار و از این کار میندیش
ای دل مکن انکار و از این کار میندیش ور زانکه در این کاری از انکار میندیش در کام نهنگان شو و کامی بکف آور…
ای چراغ دیدهٔ جان روی تو
ای چراغ دیدهٔ جان روی تو حلقهٔ سودای دل گیسوی تو صد شکن بر زنگبار انداخته سنبل زنگی وش هندوی تو مهره با هاروت بابل…
ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا
ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم پشه آن…
آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد
آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد هر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ از غایت…
آن شکر لب که نباتش ز شکر میروید
آن شکر لب که نباتش ز شکر میروید از سمن برگ رخش سنبل تر میروید میرود آب گل از نسترنش میریزد و ارغوان و گلش…
اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود
اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود خروش و مستی ما بر دوام خواهد بود ز جام بادهٔ عشقت خمار ممکن نیست که شراب…
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیم باز آی…
یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد
یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد شادی آنکه نبودم نفسی از وی شاد شرح سنگین دلی و قصه شیرین باید که بکوه آید…
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست آنکه دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیدست چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروت…
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت غم کارم بخور امروز که شد کار از…
هر کو نظر کند بتو صاحبنظر شود
هر کو نظر کند بتو صاحبنظر شود وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود چون آبگینه این دل مجروح نازکم هر چند بیشتر شکند تیزتر…
نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس
نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس نه مرا در غم عشق تو بجز ناله انیس نزد خسرو نبود هیچ شکر جز شیرین…
نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین
نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین مگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن…
مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد
مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد تشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد چون شکر شیرین بشکر خنده در آری…
مگر بدیده مجنون نظر کنی ورنی
مگر بدیده مجنون نظر کنی ورنی چگونه در نظر آید جمال طلعت لیلی حدیث حسنت و ادراک هر کسی بحقیقت جمال یوسف مصریست پیش دیدهٔ…
مستم ز دو چشم نیمه مستش
مستم ز دو چشم نیمه مستش وز پای درآمدم ز دستش گفتم بنشین و فتنه بنشان برخاست قیامت از نشستش آنرا که دلی بدست نارد…
مرا دلیست که تا جان برون نمیآید
مرا دلیست که تا جان برون نمیآید تاب طره جانان برون نمیآید چو ترک مهوش کافر نژاد من صنمی ز خیلخانه خاقان برون نمیآید چو…
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان جان نیز بدادیم…
گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون
گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون گمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون ندانم آن بت کافر نژاد یغمائی کی آمدست ز…
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست گفتا که پری را چکنم رسم چنانست گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکن گفتا مگرت آرزوی دیدن…
گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست
گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست ور سر کشد تنعم من در جفای اوست گر میبرد ببندگی و میکشد ببند آنست رای اهل…
کو دل که او بدام غمت پای بند نیست
کو دل که او بدام غمت پای بند نیست صیدی بدست کن که سرش در کمند نیست با دلبری سمتگر و سرکش فتادهام کو را…
کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا
کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا که از مرض نبود آگهی طبیبانرا گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند معینست که سوداست عندلیبانرا…
غرهٔ ما جز آن عارض شهرآرا نیست
غرهٔ ما جز آن عارض شهرآرا نیست شاخ شمشاد چو آن قامت سروآسا نیست روج بخشست نسیم نفس باد بهار لیک چون نکهت انفاس تو…
طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب
طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب که نیست شرط محبت جدائی از محبوب چو هست در ره مقصود قرب روحانی چه احتیاج بارسال…
شمع ما مامول هر پروانه نیست
شمع ما مامول هر پروانه نیست گنج ما محصول هر ویرانه نیست کی شود در کوی معنی آشنا هر که او از آشنا بیگانه نیست…
سوز غم تو آتشم از جان بر آورد
سوز غم تو آتشم از جان بر آورد مهر تو دودم از دل بریان بر آورد چشم پرآب ما چو ز بحرین دم زند شور…
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست
سحاب سیل فشان چشم رودبار منست سموم صاعقه سوز آه پرشرار منست غم ار چه خون دلم میخورد مضایقه نیست که اوست در همه حالی…
زهی لعل تو در درج منضود
زهی لعل تو در درج منضود عذارت آتش و زلف سیه دود میانت چون تنم پیدای پنهان دهانت چون دلم معدوم موجود مریض عشق را…
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست نثار گوهرم از کلک در نثار خودست من ار چه بندهٔ شاهم امیر خویشتنم که هر که فرض کنی…
ز باد نکهت دو تات میجوئیم
ز باد نکهت دو تات میجوئیم ز باده ذوق لب جان فزات میجوئیم نسیم گلشن فردوس و آب چشمهٔ خضر بخاک پات که از خاک…
رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب
رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب دیدم آن نرگس پرفتنهٔ فتان در خواب خیمه برصحن چمن زن که کنون در بستان نتوان رفت ز…
دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب
دیشب درآمد آن بت مه روی شب نقاب بر مه کشید چنبر و درشب فکند تاب رخسارش آتش و دل بیچارگان سپند لعل لبش می…
دوش بر طرف چمن گلبانگ میزد بلبلی
دوش بر طرف چمن گلبانگ میزد بلبلی میفکند از ناله هر دم در گلستان غلغلی کانکه زیر گنبد نیلوفری دارد وطن از گلندامی ندارد چاره…
دلا سود عالم زیانی نیرزد
دلا سود عالم زیانی نیرزد همای سپهر استخوانی نیرزد برین خوان هر روزه این قرص زرین براهل معنی بنانی نیرزد چو فانیست گلدستهٔ باغ گیتی…
درد من دلخسته بدرمان که رساند
درد من دلخسته بدرمان که رساند کار من بیچاره بسامان که رساند از ذره حدیثی برخورشید که گوید وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند…
در باز جان گر آرزوی جان طلب کنی
در باز جان گر آرزوی جان طلب کنی بگذر ز سر اگر سر و سامان طلب کنی در تنگنای کفر فرو ماندهئی هنوز وانگه فضای…
خورشید را به سایهٔ شب در نشاندهاند
خورشید را به سایهٔ شب در نشاندهاند شب را بپاسبانی اختر نشاندهاند چیپور را ممالک فغفور دادهاند مهراج را بمسند خان برنشاندهاند تا خود چه…
خدا را از سر زاری بگوئید
خدا را از سر زاری بگوئید که آخر ترک بیزاری بگوئید چو زور و زر ندارم حال زارم به مسکین حالی و زاری بگوئید غریبی…
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد
چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد آتشم بردل پرخون جگر خوار افتد مکن انکار من ایخواجه گرم کار افتاد زانکه معذور بود هر…
چو نام تو در نامهئی دیدهام
چو نام تو در نامهئی دیدهام به نامت که بردیده مالیدهام بیاد زمین بوس درگاه تو سرا پای آن نامه بوسیدهام ز نام تو وان…
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش منم غلام تو ور زانکه از من آزادی…
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی
چگونه سرو روان گویمت که عین روانی نه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی کدام سرو که گویم براستی بتو ماند که باغ سرو…
تو چون قربان نمیگردی کجا همکیش ما باشی
تو چون قربان نمیگردی کجا همکیش ما باشی بترک خویش و بیگانه بگو تا خویش ما باشی اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردی…
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست وفا و عهد قدیمت مگر فراموشست ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت اگر چه زلف سیاهت…
تا چین آن دو زلف سمنسا پدید شد
تا چین آن دو زلف سمنسا پدید شد در چین هزار حلقهٔ سودا پدید شد دیشب نگار مهوش خورشید روی من بگشود برقع از رخ…
پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند
پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنند پای در نه تا سرافرازان سرافرازی کنند ناوک اندازان چشم ترکتازت از چه روی برکمان سازان ابرویت کمین…
بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست
بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشست ز رشک طلعت او شمع انجمن بنشست فشاند سنبل و چون گل زغنچه رخ بنمود کشید قامت و…
به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو
به آفتاب جهانتاب سایه پرور تو بتاب طره مهپوش سایه گستر تو که من بمهر رخت ذرهئی جدا نشوم گرم بتیغ زنی همچو سایه از…





