غزلیات خواجوی کرمانی
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم…
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیالست…
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست عاشق ار معشوق را…
هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش
هر دل غمزده کان غمزه بود غمازش هیچ شک نیست که پوشیده نماند رازش شیرگیران جهان را بنظر صید کنند آن دو آهوی پلنگ افکن…
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست کان کسی نیست که هرلحظه دلش پیش کسیست تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی…
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند که به یک جرعهٔ می آب رخم بفروشند دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم پختگان سوخته و افسرده…
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم
من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم ورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم همچو شمع ار سخن سوز دل آرم…
مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب
مغنی وقت آن آمد که بنوازی رباب صبوحست ای بت ساقی بده شراب اگر مردم بشوئیدم به آب چشم جام وگر دورم بخوانیدم به آواز…
مرا یاقوت او قوت روانست
مرا یاقوت او قوت روانست ولی اشکم چو یاقوت روانست رخش ماهست یا خورشید شب پوش خطش طوطیست یا هندوستانست صبا از طرهاش عنبر نسیمست…
ماه من مشک سیه در دامن گل میکند
ماه من مشک سیه در دامن گل میکند سایبان آفتاب از شاخ سنبل میکند گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلست خط سبزش حکم…
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمدهایم
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمدهایم به هوایت ز ره دور و دراز آمدهایم قدحی آب که برآتش ما افشاند که درین بادیه با…
گل نهالی به بوستان آورد
گل نهالی به بوستان آورد مرغ را باز در فغان آورد سخنی بلبل از لبش میگفت غنچه را آب در دهان آورد نکهت نفحهٔ شمامهٔ…
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور
گر یار یار باشدت ای یار غم مخور گنجت چو دست میدهد از مار غم مخور بر مقتضای قول حکیمان روزگار اندک بنوش باده و…
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش
گر چه تنگست دلم چون دهن خندانش دل فراخست در آن سنبل سرگردانش هر کجا میرود اندر دل ویران منست گنج لطفست از آن جای…
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخی جیب من دلخستهٔ بیمار…
کار من شکسته بسامان رسید باز
کار من شکسته بسامان رسید باز درد من ضعیف بدرمان رسید باز شاخ امید من گل صد برگ بار داد مرغ مراد من بگلستان رسید…
عجب از قافله دارم که بدر مینشود
عجب از قافله دارم که بدر مینشود تا ز خون دل من مرحله تر مینشود خاطرم در پی او میرود از هر طرفی گر چه…
صحبت جان جهان جان و جهان میارزد
صحبت جان جهان جان و جهان میارزد لعل جان پرور او جوهر جان میارزد گوشهٔ دیر مغان گیر که در مذهب عشق کنج میخانه طربخانهٔ…
شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود
شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود که مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود عقیقش از لطافت در قدح چون عکس میافکند…
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش قدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشم گفتم…
ساقیان چون دم از شراب زنند
ساقیان چون دم از شراب زنند مطربان چنگ در رباب زنند گلعذاران به آب دیدهٔ جام بس که بر جامها گلاب زنند مهر ورزان به…
زهی روی تو صبح شب نشینان
زهی روی تو صبح شب نشینان خیالت مونس عزلت گزینان دهانت آرزوی تنگدستان میانت نکته باریک بینان عذارت آفتاب صبح خیزان جمالت قبلهٔ خلوت نشینان…
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی خیال روی تو چون جز بخواب نتوان…
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز کام دل حاصل و ایام به کامست امروز گو عروس فلکی رخ منمای از مشرق که مرا…
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل چون تواند که کشد بار غمش چندین دل زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من…
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود جانم چو شمع از آتش دل در گداز بود در انتظارصید تذرو وصال تو چشمم ز شام تا…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد روان جز لعل جان افزا…
دل گل زنده گردد از دم خم
دل گل زنده گردد از دم خم گل دل تازه گردد از نم خم روح پاکست چشم عیسی جام خون لعلست اشک مریم خم تا…
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست در حلقه آن کمند دلاویز خوشترست فرهاد را ز شکر شیرین حکایتی از خسروی ملکت پرویز خوشترست بر روی…
خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم گل روی قدح چو لاله کنیم بی می جانفزای و نغمه چنگ تا بکی خون خوریم و ناله کنیم…
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست این چه دامست که دور از تو مرا در پیشست ایکه درمان جگر سوختگان میسازی مرهمی بردل ما…
حذر کن ز یاری که یاریش نیست
حذر کن ز یاری که یاریش نیست بشودست از آنکو نگاریش نیست چه ذوقش بود بلبل ار در چمن گلی دارد و گلعذاریش نیست خرد…
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت بقصد کشتن من میکند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان…
چو شام شد بشبستان باید کرد
چو شام شد بشبستان باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زراقیست بخون چشم صراحی خضاب باید کرد…
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی کمین گشودی و برمن طریق عقل ببستی کمان کشیدی…
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که بجانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآنروی که در او…
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین…
تبسمت الزهر والمزن باک
تبسمت الزهر والمزن باک و غررت الودق و الدیک حاک نسیم عراقی ندانم چه بادی زمین سپاهان ندانم چه خاکی بدین مشک سائی و عنبر…
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات دی طبیبم دید و دردم را دوا…
بیار ای لعبت ساقی شرابی
بیار ای لعبت ساقی شرابی بساز ای مطرب مجلس ربابی چو دور عشرت و جامست بشتاب که هر دم میکند دوران شتابی دل پرخون من…
به عقل کی متصور شود فنون جنون
به عقل کی متصور شود فنون جنون که عقل عین جنونست والجنون فنون ز عقل بگذر و مجنون زلف لیلی شو که کل عقل عقیلهست…
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید که دلش هر نفس از شوق بپرواز آید آنکه بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت…
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر و آرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر چون ما بترک گلشن و بستان گرفتهایم…
بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد
بدان ورق که صبا در کف شکوفه نهاد بدان عرق که سحر بر عذار لاله فتاد بدان نفس که نسیم بهار چهره گشای نقاب نسترن…
بادهٔ گلگون مرا و طلعت سلمی
بادهٔ گلگون مرا و طلعت سلمی شربت کوثر ترا و جنت اعلی صحبت شیرین طلب نه حشمت خسرو مهر نگارین گزین نه ملکت کسری دیو…
این چه بادست کزو بوی شما میشنوم
این چه بادست کزو بوی شما میشنوم وین چه بویست که از کوی شما میشنوم مرغ خوش خوان که کند شرح گلستان تکرار زو همه…
ایدل ار خواهی به دولتخانهٔ جانت برم
ایدل ار خواهی به دولتخانهٔ جانت برم ور حدیث جان نگوئی پیش جانانت برم شمسهٔ ایوان عقلی ماه برج عشق باش تا بپیروزی برین پیروزه…
ای لبت بادهفروش و دل من بادهپرست
ای لبت بادهفروش و دل من بادهپرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم…
ای غمزهٔ جادویت افسونگر بیماران
ای غمزهٔ جادویت افسونگر بیماران وی طره هندویت سرحلقهٔ طراران رویت بشب افروزی مهتاب سحرخیزان زلفت بدلاویزی دلبند جگر خواران گوئیکه دو ابرویت بیمار پرستانند…
ای سرو خرامندهٔ بستان حقایق
ای سرو خرامندهٔ بستان حقایق آزاد شو از سبزهٔ این سبز حدائق برگلبن ایجاد توئی غنچهٔ خندان در گلشن ابداع توئی برگ شقائق منزلگه انس…
ای رخ تو قبلهٔ خورشید پرستان
ای رخ تو قبلهٔ خورشید پرستان پرتو روی چو مهت شمع شبستان تشنه به خون من بیچارهٔ مسکین سنبل سیراب تو برطرف گلستان با گل…
ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب
ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب عنبرین خطت که چون مشک سیه…
ای پرده سرایان که درین پرده سرائید
ای پرده سرایان که درین پرده سرائید از پرده برون شد دلم آخر بسرآئید یکدم بنشینید که آشوب جهانید یکره بسرائید چو مرغ دو سرائید…
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
آورده ایم روی بسوی دیار خویش باشد که بنگریم دگر روی یار خویش صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز ما و می…
آن نگینی که منش میطلبم با جم نیست
آن نگینی که منش میطلبم با جم نیست وان مسیحی که منش دیدهام از مریم نیست آنکه از خاک رهش آدم خاکی گردیست ظاهرآنست که…
آن پریچهره که جور و ستم آئین دارد
آن پریچهره که جور و ستم آئین دارد چه خطا رفت که ابروش دگر چین دارد نافهٔ مشگ ز چین خیزد و آن ترک ختا…
اشکست که میگردد در کوی تو همرازم
اشکست که میگردد در کوی تو همرازم و آهست که میآید در عشق تو دمسازم سر حلقهٔ رندان کرد آن طره طرارم دردیکش مستان کرد…
ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست
ابروی تو طاقست که پیوسته هلالست ز آنرو که هلال ار نشود بدر محالست بر روی تو خال حبشی هر که ببیند گوید که مگر…
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست چشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست آن موی میان تو که سازد کمر از موی موئی بمیان آمده…
یا مسرع الشمال اذا تحصل الوصول
یا مسرع الشمال اذا تحصل الوصول بلغ تحیتی و سلامی کما اقول از تشنگان بادیهٔ هجر یاد کن روزی گرت بکعبهٔ قربت بود وصول یا…
هیچ میدانی که دیشب در غمش چون بودهام
هیچ میدانی که دیشب در غمش چون بودهام مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنودهام بسکه آتش در جهان افکندهام از سوز عشق…
هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرین
هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرین گو بیا در عالم جان جان عالم را ببین ایکه در کوی محبت دامن افشان میروی آستین برآسمان…
نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ
نیستی آنکه زنی شیشهٔ هستی برسنگ ورنه در پات فتادی فلک مینا رنگ تا بکی گوش کنی برنفس پردهسرای تا بکی چنگ زنی در گره…
نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست
نعلم نگر نهاده برآتش که عنبرست وز طره طوق کرده که از مشک چنبرست تعویذ دل نوشته که خط مسلسلست شکر به می سرشته که…
میدرم جامه و از مدعیان میپوشم
میدرم جامه و از مدعیان میپوشم میخورم جامی و زهری بگمان مینوشم من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم چه غم از موعظهٔ زاهد…
من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب
من مستم و دل خراب جان تشنه و ساغر آب برخیز و بده شراب بنشین و بزن رباب ای سام تو بر سحر وی شور…
معنی این صورت از صورتگران چین بپرس
معنی این صورت از صورتگران چین بپرس مرد معنی را نشان از مرد معنی بین بپرس کفر دانی چیست دین را قبلهٔ خود ساختن معنی…
مردان این قدم را باید که سر نباشد
مردان این قدم را باید که سر نباشد مرغان این چمن را باید که پر نباشد آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد…
ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد
ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد روز روشن ز حیا چادر شب برسر کرد اندکی گل برخ خوب نگارم مانست صبحدم باد صبا…
لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت
لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشت مهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت ماجرای اشکم از روی تناسب یک بیک مردم دریا…
گل سوری دگر بجلوه گری
گل سوری دگر بجلوه گری میکند صید بلبل سحری بطراوت سمن رخان چمن میبرند آب لاله برگ طری بوی گیسوی یار میشنوم یا نسیم بنفشهٔ…
گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست
گر نه مرغ چمن از همنفس خویش جداست همچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست آن چه فتنهست که در حلقه رندان بنشست…
گر آن مه در نظر بودی چه بودی
گر آن مه در نظر بودی چه بودی ورش بر ما گذر بودی چه بودی مرا کز بیخودی از خود خبر نیست گر او را…
کس حال من سوخته جز شمع نداند
کس حال من سوخته جز شمع نداند کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند دلبستگئی هست مرا با وی از آنروی کز سوخته…
کار ما بی قد زیبات نمی آید راست
کار ما بی قد زیبات نمی آید راست راستی را چه بلائیست که کارت بالاست چون قد سرو خرام تو بگویم سخنی در چمن سرو…
عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهند
عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهند نقره داران چون نشان زر بطراران دهند مگذر از یاران که در هنگام کار افتادگی واجب آن باشد…
صبحست ساقیا می چون آفتاب کو
صبحست ساقیا می چون آفتاب کو خاتون آب جامهٔ آتش نقاب کو چون لعل آبدار ز چشمم نمیرود از جام لعل فام عقیق مذاب کو…
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقی بریز خون صراحی بیار باده باقی خوشا بوقت سحر بر سماع بلبل شب خیز شراب…
سرو را پای به گل میرود از رفتارش
سرو را پای به گل میرود از رفتارش واب شیرین ز عقیق لب شکر بارش راهب دیر که خورشید پرستش خوانند نیست جز حلقهٔ گیسوی…
سبحان من تقدس بالعز و الجلال
سبحان من تقدس بالعز و الجلال سبحان من تفرد بالجود و الجمال آن مالکی که ملکت او هست بر دوام وان قادری که قدرت او…
زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین
زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چین گرفته چین بدو هندوی زلف چین بر چین نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوت بنفشهات خط…
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست امام شهر بمحراب میرود سرمست جمال او در جنت بروی من بگشود خیال او گذر صبر بر…
روز رخسار تو ماهی روشنست
روز رخسار تو ماهی روشنست خال هندویت سیاهی روشنست منظر چشمم که خلوتگاه تست راستی را جایگاهی روشنست گر برویت کردهام تشبیه ماه شرمسارم کاین…
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی
راه بی پایان عشقت را نیابم منزلی قلزم پر شور شوقت را نبینم ساحلی نیست در دهر این زمان بی گفت و گویت مجمعی نیست…
دوش میکردم سوال از جان که آن جانانه کو
دوش میکردم سوال از جان که آن جانانه کو گفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو گفتمش پروانهٔ شمع جمال او منم گفت اینک…
دلم با مردم چشمت چنانست
دلم با مردم چشمت چنانست که پنداری که خونشان در میانست خطت سرنامهٔ عنوان حسنست رخت گلدستهٔ بستان جانست شبت مه پوش و ماهت شب…
دل مجروح مرا آگهی از جان دادند
دل مجروح مرا آگهی از جان دادند جان غمگین مرا مژدهٔ جانان دادند پیش خسرو سخن شکر شیرین گفتند بزلیخا خبر از یوسف کنعان دادند…
در چمن دوش ببوی تو گذر میکردم
در چمن دوش ببوی تو گذر میکردم قدح لاله پر از خون جگر میکردم پای سرو از هوس قد تو میبوسیدم در گل از حسرت…
خوشا وقتی که از بستانسرائی
خوشا وقتی که از بستانسرائی برآید نغمهٔ دستانسرائی بده ساقی که صوفی را درین راه نباشد بی می صافی صفائی اگر زر میزنی در ملک…
خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن
خط زنگاری نگر از سبزه بر گرد سمن کاسهٔ یاقوت بین از لاله در صحن چمن یوسف گل تا عزیز مصر شد یعقوب وار چشم…
حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از می
حریفان مست و مدهوشند و شادروان خراب از می من از بادام ساقی مست و مستان مست خواب از می چنان کز ابر نیسانی نشیند…
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کند روز من بد روز را همچون شب تاری کند از خستگان دل میبرد لیکن نمیدارد نگه سهلست دل…
چو دستان برکشد مرغ صراحی
چو دستان برکشد مرغ صراحی برآید نوحهٔ مرغ از نواحی قدح در ده که چشم مست خوبان قد اتضحت لنا ای اتضاح الا والله لا…
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان
چه خوشست باده خوردن به صبوح در گلستان که خبر دهد ز جنت دم صبح و باد بستان چو دل قدح بخندد ز شراب ناردانی…
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتست سنبلش در پیچ و ما را رشتهٔ جان تافتست آن دو افعی سیاه مهره بازش از چه…
ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او
ترک من خاقان نگر در حلقه عشاق او ماه من خورشید بین در سایهٔ بغطاق او خان اردوی فلک را کافتابش مینهند بوسه گاهی نیست…
تحیتی چو هوای ریاض خلد برین
تحیتی چو هوای ریاض خلد برین تحیتی چو رخ دلگشای حور العین تحیتی چو شمیم شمامهٔ سنبل تحیتی چو نسیم روایح نسرین تحیتی چو تف…
پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد
پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد کشتهٔ تیغ ملامت برضا نتوان شد حذر از ضربت شمشیر…
بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم قتیل غمزهٔ خونخوار ناتوان تو باشم گرم قبول کنی بندهٔ کمین تو گردم ورم به تیر زنی ناظر…
به فلک میرسد خروش خروس
به فلک میرسد خروش خروس بشنو آوای مرغ و نالهٔ کوس شد خروس سحر ترنم ساز در ده آن جام همچو چشم خروس این تذروان…





