آه از آن یار که نبود خبر از یارانش

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار یار…

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه تابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه مانند باد می‌شد و می‌کرد دمبدم در آب رود مردمک چشم…

اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا

اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدانرا مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستان گدا باشد…

از صومعه پیری بخرابات درآمد

از صومعه پیری بخرابات درآمد با باده پرستان بمناجات درآمد تجدید وضو کرد بجام می و سرمست در دیر مغان رفت و بطاعات درآمد هر…

یاران همه مخمور و قدح پر می نابست

یاران همه مخمور و قدح پر می نابست ما جمله جگر تشنه و عالم همه آبست مرغ دل من در شکن زلف دلارام یا رب…

وهم بسی رفت و مکانش ندید

وهم بسی رفت و مکانش ندید فکر بسی گشت و نشانش ندید هرکه در افتاد بمیدان او غرقهٔ خون گشت و سنانش ندید دیدهٔ نرگس…

هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست

هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست کار هیچ آزاده‌ئی زین آسیا برگرد نیست در جهان مردی نمی‌بینم که از دردی جداست یک…

هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد

هر کو چو شمع ز آتش دل تاج سر نکرد سر در میان مجلس عشاق برنکرد برخط عشق ماه رخان چون قلم کسی ننهاد سر…

نور رویت تاب در شمع شبستان افکند

نور رویت تاب در شمع شبستان افکند اشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند ای بسا دود جگر کز مهر رویت هر شبی شمع عالمتاب…

نشان بی نشانان بی نشانیست

نشان بی نشانان بی نشانیست زبان بی زبانان بی زبانیست دوای دردمندان دردمندیست سزای مهربانان مهربانیست ورای پاسبانی پادشاهیست بجای پادشاهی پاسبانیست چو جانان سرگران…

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود

مهرهٔ مهر چو از حقه مینا بنمود ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود گوشوار زرش از طرف بنا گوش چو سیم گوئی از…

من بقول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست

من بقول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوست کز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست گر عرب را گفتگوئی هست با ما در میان حال…

مسیح روح را مریم حجابست

مسیح روح را مریم حجابست بهشت وصل را آدم حجابست دلا در عاشقی محرم چه جوئی که پیش عاشقان محرم حجابست برو خود همدم خود…

مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بود

مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بود که عشق لم یزل و لایزال خواهد بود در آن زمان که امید بقا خیال بود خیال…

ما مست می لعل روان پرور یاریم

ما مست می لعل روان پرور یاریم سودا زدهٔ زلف پریشان نگاریم برلعل لبش دست نداریم ولیکن تا سر بود از دامن او دست نداریم…

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب گر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که او…

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر…

گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل

گر گنج طلب داری از مار مترس ای دل ور خرمن گل خواهی از خار مترس ای دل چون زهد و نکونامی بر باد هوا…

کیست که با من حدیث یار بگوید

کیست که با من حدیث یار بگوید بهر دلم حال آن نگار بگوید پیش کسی کز خمار جان بلب آورد وصف می لعل خوشگوار بگوید…

کجا بود من مدهوش را حضور نماز

کجا بود من مدهوش را حضور نماز که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز مرا مخوان به نماز ای امام و وعظ مگوی که…

فتاده‌ام من دیوانه در غم تو اسیر

فتاده‌ام من دیوانه در غم تو اسیر بیا و طره برافشان که بشکنم زنجیر برآید از قلمم بوی مشک تاتاری اگر بوصف خطت شمه‌ئی کنم…

طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا

طوبی لک ای پیک صبا خرم رسیدی مرحبا بالله قل لحاشتی ما بال رکب قد سری یاران برون رفتند و من در بحرخون افتاده‌ام طرفی…

شوریده‌ئیست زلف تو کز بند جسته است

شوریده‌ئیست زلف تو کز بند جسته است خط تو آن نبات که از قند رسته است آن هندوی سیه که تواش بند کرده‌ئی بسیار قلب…

شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده‌اند

شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده‌اند زلف پرچین را چرا برصبح پرچین کرده‌اند خال هندو را خطی از نیمروز آورده‌اند چین گیسو را…

سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی

سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازی هزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی بده آبی و از مستان بیاموز آتش…

زهی مستی من ز بادام مستش

زهی مستی من ز بادام مستش شکست دل از سنبل پرشکستش فرو بسته کارم ز مشکین کمندش پراکنده حالم ز مرغول شستش تنم موئی از…

زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست

زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست چشم جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست با لبت گر باده لاف…

ز جام عشق تو عقلم خراب می‌گردد

ز جام عشق تو عقلم خراب می‌گردد ز تاب مهر تو جانم کباب می‌گردد مرا دلیست که دائم بیاد لعل لبت بگرد ساقی و جام…

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست بدرستی که دل نازک ساغر بشکست من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی دست گیرید که هست…

دیشب همه منزل من کوی مغان بود

دیشب همه منزل من کوی مغان بود وز نالهٔ من مرغ صراحی بفغان بود همچون قدحم تا سحر از آتش سودا خون جگر از دیدهٔ…

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود مردم چشم مرا خون دل از سر می‌گذشت گر چه…

دلبرا خورشیدتابان ذره‌ئی از روی تست

دلبرا خورشیدتابان ذره‌ئی از روی تست اهل دلرا قبله محراب خم ابروی تست تا شبیخون برد هندوی خطت بر نیمروز شاه هفت اقلیم گردون بندهٔ…

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت ما را چون دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور بادهٔ طرب انگیز شوق…

در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی

در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی بنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشان عالم بروی…

خوشا چشمی که بیند روی ترکان

خوشا چشمی که بیند روی ترکان خنک بادی که آرد بوی ترکان می نوشین و نوشا نوش مستان در اردو هایاهوی ترکان دل شیرافکنان افتاده…

خرامنده سروی به رخ گلستانی

خرامنده سروی به رخ گلستانی فروزنده ماهی به لب دلستانی بهشتی به رخسار و در حسن حوری جهانی به خوبی و در لطف جانی نه…

چون نیست ما را با او وصالی

چون نیست ما را با او وصالی کاجی بکویش بودی مجالی زین به چه باید ما را که آید از خاک کویش باد شمالی همچون…

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی صورت نتوان بستن نقشی بدلارائی با نرگس مخمورت بیمست ز بیماری با زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی مجنون سر…

چو چشم مست تو با خواب می‌کند بازی

چو چشم مست تو با خواب می‌کند بازی دو چشم من همه با آب می‌کند بازی چنین که غمزهٔ شوخ تو مست و مخمورست چرا…

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه…

جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید

جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید هندوئی چون طرهٔ پستت بطراری که دید در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت بر بیاض…

ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش

ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش بت خورشید بناگوش و مه دردی نوش غمزه‌اش قرچی و یاقوت خموشش جاندار ابرویش حاجب و هندوی سیاهش چاوش عنبرش…

تا درد نیابند دوا را نشناسند

تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبیند شفا را نشناسند آنها که چو ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیت ما را…

پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش

پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش کی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش برسر بازار چین با سنبل سوداگرت مشک اگر…

بوقت صبح می روشن آفتاب منست

بوقت صبح می روشن آفتاب منست بتیره شب در میخانه جای خواب منست اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان…

به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص

به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص حیات بخش بود جام می بحکم خواص ز شوق مجلس مستان نگر ببزم افق که زهره نغمه سرایست و…

بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست

بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست وانکه دل بر تو نبستست دلش نگشادست عارضت در شکن طره بدان می‌ماند کافتابیست که در عقدهٔ…

برآمد ماهم از میدان سواره

برآمد ماهم از میدان سواره ز عنبر طوق و از زر کرده یاره گرفته از میان ماکناری ولی ما غرقهٔ خون بر کناره شود در…

بتی که طره او مجمع پریشانیست

بتی که طره او مجمع پریشانیست لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست مرا…

اینجا نماز زنده‌دلان جز نیاز نیست

اینجا نماز زنده‌دلان جز نیاز نیست وآنرا که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را بقطع منازل چه حاجتست کاین ره بپای اهل طریقت دراز…

ایکه گوئی کز چه رو سر گشته می‌کردی چو گوی

ایکه گوئی کز چه رو سر گشته می‌کردی چو گوی گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو…

ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار

ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار وی عندلیب را نفست کرده شرمسار انفاس روح بخش تو جانرا حیات بخش و اعجاز عیسوی ز دمت…

ای که شهد شکربن تو برد آب نبات

ای که شهد شکربن تو برد آب نبات خاک خاک کف پای تو شود آب حیات بشکر خنده ز تنک شکر شورانگیز تا شکر ریخته‌ئی…

ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن

ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن حال این درویش با آن محتشم تقریر کن ماجرای اشک گرمم یک بیک با او بگو…

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی وی لب لعل ترای عادت روح افزائی رقم از غالیه بر صفحهٔ دیباچه زنی مشک تاتار چرا بر…

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش ور زانکه در این کاری از انکار میندیش در کام نهنگان شو و کامی بکف آور…

ای چراغ دیدهٔ جان روی تو

ای چراغ دیدهٔ جان روی تو حلقهٔ سودای دل گیسوی تو صد شکن بر زنگبار انداخته سنبل زنگی وش هندوی تو مهره با هاروت بابل…

ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا

ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم پشه آن…

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد هر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ از غایت…

آن شکر لب که نباتش ز شکر می‌روید

آن شکر لب که نباتش ز شکر می‌روید از سمن برگ رخش سنبل تر می‌روید می‌رود آب گل از نسترنش می‌ریزد و ارغوان و گلش…

اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود

اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود خروش و مستی ما بر دوام خواهد بود ز جام بادهٔ عشقت خمار ممکن نیست که شراب…

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیم باز آی…

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب…

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک کس نمی‌بینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمهٔ نوشش بشیرینی شکر گر چه دارد نسبتی…

هنوزت نرگس اندر عین خوابست

هنوزت نرگس اندر عین خوابست هنوزت سنبل اندر پیچ و تابست هنوزت آب درآتش نهانست هنوزت آتش اندر عین آبست هنوزت خال هندو بت پرستست…

هر کو بصری دارد با او نظری دارد

هر کو بصری دارد با او نظری دارد با او نظری دارد هر کو بصری دارد آنکو خبری دارد در بیخبری کوشد در بیخبری کوشد…

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از می‌گلگون شکفته دار اکنون که لاله…

نشان دل بی نشان از که جویم

نشان دل بی نشان از که جویم حدیث تن ناتوان با که گویم گر از کوی او روی رفتن ندارم مگیرید عیبم که در بند…

مهی چون او به ماهی برنیاید

مهی چون او به ماهی برنیاید شهی ز انسان بگاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش هندوستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر…

من بار هجر می‌کشم و ناقه محملم

من بار هجر می‌کشم و ناقه محملم برگیر ساربان نفسی باری از دلم طوفان آب دیده گر ازین صفت رود زین پس مگر سفینه رساند…

مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی

مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی وز جام باده کام دل بیقرار جوی اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست با دوستان نشین…

مرا ز هجر تو امید زندگانی کو

مرا ز هجر تو امید زندگانی کو در آرزوی توام لذت جوانی کو اگر نه عمر منی رسم بیوفائی چیست و گر زمانه نئی شرط…

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم چون صدف دامن پر از للی لالا کرده‌ایم خرقهٔ صوفی بخون چشم ساغر شسته ایم دین…

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید دیگر متمایل نشود سرو خرامان چون سرو من از خانه…

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم…

گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم

گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم ور خطائی رفت از آن بازآ که ما باز آمدیم گر تو صادق نامدی در مهر…

کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم

کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم بیا بیا که خوشت باد ای نسیم شمیم دگر مگوی حدیث از نعیم و ناز بهشت بهشت…

کدام دل که ز دوری به جان نمی‌آید

کدام دل که ز دوری به جان نمی‌آید کدام جان که ز غم در فغان نمی‌آید سرشک من بکجا می‌رود که همچون آب دو دیده…

فروغ عارض او یا سپیده سحرست

فروغ عارض او یا سپیده سحرست که رشک طلعت خورشید و طیرهٔ قمرست لطیفه‌ئیست جمالش که از لطافت و حسن ز هر چه عقل تصور…

طفل بود در نظر پیر عشق

طفل بود در نظر پیر عشق هرکه نگردد سپر تیر عشق دل چه بود مخزن اسرار شوق جان که بود شارح تفسیر عشق هر که…

شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق

شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق که گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق برون ز خامه که او هم زبان بود ما را که…

سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند

سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند ور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنند چون شدم کشته ز…

سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید

سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید نوای زیر و بم از جان مرغ زار برآید بیار ای بت ساقی می مروق باقی که…

ساقی سیمبر بیار شراب

ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را…

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتونست تا خیال لب و دندان تو در چشم منست مردم چشم من از…

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمارند از آن به خاک درت مست می‌سپارم جان که هم بکوی تو مستم…

رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش

رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش به زر توان چو کمر خویش را برو بستن که جز بزر…

دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت

دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آنرا که بود عالم معنی مسخرش دیدم به…

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌ئی

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌ئی در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی…

دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد

دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد مرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد هر نفس کو جلوهٔ کبک دری خواهد نمود…

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید بادهٔ پخته بدین سوختهٔ خام دهید چون من از جام می و میکده بدنام شدم قدحی می بمن…

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد در نیارد بکف آنکس که ز دریا ترسد نخورد…

خوشا با دوستان در بوستان گل

خوشا با دوستان در بوستان گل که خوش باشد بروی دوستان گل شکوفه مو بدست و ابر دایه صبا رامین و ویس دلستان گل سمن…

خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد

خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد هزار عاشق دلخسته را بجان آرد در آن دقیقهٔ باریک عقل خیره شود دلم حدیث میانش چو در…

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر…

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال شوم مقیم درت بالغدو و الاصال شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم که در هوای تو سیمرغ بفکند…

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آید عجب نبود…

چشمت دل پر ز تاب خواهد

چشمت دل پر ز تاب خواهد مستست از آن کباب خواهد کام دل من بجز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ…

توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد

توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفی نسیم…

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می‌رود

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می‌رود دلربا می‌آیدم در چشم و دلبر می‌رود بامدادان کان مه از خرگاه می‌آید برون ز آتش رخسارش آب…