سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین

سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین سرو گل رخسار نبود ور بود نبود چنین دیدمش دی بر سر گلبار و گفتم راستی…

سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید

سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید شبه بر گوشهٔ یاقوت خموشش نگرید شام شبگون سحر پوش قمر فرسا را زیور برگ گل غالیه پوشش نگرید عقل…

زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده

زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده مرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده نکرده در جهان کامی بجز…

ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست

ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست که هر تار از سر زلفش تتاریست ز شامش صد شکن بر زنگبارست ولی هر چین ز شامش زنگباریست از…

روزی به سر کوی خرابات رسیدم

روزی به سر کوی خرابات رسیدم در کوی خرابان یکی مغبچه دیدم از چشم بشد ظلمت و سرچشمهٔ خضرم چون در خط سبز و لب…

رخ دل‌فروز تو ماهی خوشست

رخ دل‌فروز تو ماهی خوشست خط عنبرینت سیاهی خوشست شب گیسویت هست سالی دراز ولی روز روی تو ماهی خوشست از آن چین زلف تو…

دی سیر برآمد دلم از روز جوانی

دی سیر برآمد دلم از روز جوانی جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر کز…

دلم دیده از دوستان برنگیرد

دلم دیده از دوستان برنگیرد که بلبل دل از بوستان برنگیرد ز من سایه‌ئی ماند از مهر رویش گر آن مه ز خور سایبان برنگیرد…

دل من باز هوای سر کوئی دارد

دل من باز هوای سر کوئی دارد میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد هیچ دارید خبر کان دل سرگشتهٔ من مدتی شد که وطن بر…

در راه قربت ما ره‌بان چه کار دارد

در راه قربت ما ره‌بان چه کار دارد در خلوت مسیحا رهبان چه کار دارد در داستان نیاید اسرار عشقبازان کانجا که قاف عشقست دستان…

خیز تا برگ صبوحی بچمن ساز کنیم

خیز تا برگ صبوحی بچمن ساز کنیم دیدهٔ مرغ صراحی بقدح باز کنیم زاهدانرا بخروشیدن چنگ سحری از صوامع بدر میکده آواز کنیم باده از…

خطی کز تیره شب برخور نوشتست

خطی کز تیره شب برخور نوشتست چه خطست آن که بس در خور نوشتست اگر چه در خورست آن خط ولیکن خطا کردست کان برخور…

حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش

حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش که جز او کیست که برخورد ز سیمین بدنش می لعل ار چه لطیفست در آن جام عقیق…

چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد

چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد دل پر درد مرا مژدهٔ درمان آرد جان بشکرانه کنم پیشکش خدمت او هر نسیمی که مرا مژدهٔ…

چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست

چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست بیا که عمر من این پنجروز معدودست مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز بنزد اهل حقیقت مقام محمودست…

چو از برگ گلش سنبل دمیدست

چو از برگ گلش سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست به عشوه توبهٔ شهری شکستست به غمزه پردهٔ خلقی دریدست ز روبه بازی…

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند

جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند تن خاکی طلب جان چه کند گر نکند هر گدائی که مقیم در سلطان گردد روز…

ترکم از غمزه چو ناوک بکمان در فکند

ترکم از غمزه چو ناوک بکمان در فکند ای بسا فتنه که هر دم بجهان در فکند کمر ار نکته‌ئی از وصف میانش گویم خویشتن…

تخفیف کن از دور من این باده که مستم

تخفیف کن از دور من این باده که مستم وزغایت مستی خبرم نیست که هستم بر بوی سر زلف تو چون عود برآتش می‌سوزم و…

پیش عاقل نیاز چیست نماز

پیش عاقل نیاز چیست نماز نزد عاشق نماز چیست نیاز نغمه سازی بنالهٔ دلسوز صبحدم می‌زد این غزل برساز کای بدل پرده سوز شاهد روز…

بیار باده که وقت گلست و موسم باغ

بیار باده که وقت گلست و موسم باغ ز مهر بردل پر خون لاله بنگر داغ دماغ عقل معطر کن از شمامهٔ می بود که…

به من رسید نوید وصال دلداران

به من رسید نوید وصال دلداران چو کشته را دم عیسی و کشته را باران چه نکهتست مگر بر گذار باد بهار گشوده‌اند سر طبله‌های…

بلبلان که رساند نسیم باغ ارم

بلبلان که رساند نسیم باغ ارم بتشنگان که دهد آب چشمهٔ زمزم مقیم در طیرانست مرغ خاطر ما بگرد کوی تو همچون کبوتران حرم مرا…

برو ای باد بهاری بدیاری که تو دانی

برو ای باد بهاری بدیاری که تو دانی خبری بر ز من خسته بیاری که تو دانی چون گذارت بسر کوی دلارام من افتد خویش…

بدایت غم عشاق را نهایت نیست

بدایت غم عشاق را نهایت نیست نهایت ره مشتاقرا بدایت نیست سخن بگوی که پیش لب شکر بارت حدیث شکر شیرین بجز حکایت نیست بسی…

باز برافراختیم رایت سلطان عشق

باز برافراختیم رایت سلطان عشق بار دگر تاختیم بر سر میدان عشق ملک جهان کرده‌ایم وقف سر کوی یار گوی دل افکنده‌ایم در خم چوگان…

این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا

این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا چه غم از نار که در دل همه نورست اینجا گل سوری که عروس چمنش می‌خوانند گو…

آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم

آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانم کاخر بیا و بشنو دستان و داستانم من آن نیم که دیدی و آوازه‌ام شنیدی در من…

ای لبت میگون و جانم می پرست

ای لبت میگون و جانم می پرست ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامهٔ نقاش صنع صورتی صورت نمی‌بندد که بست دین…

ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست

ای فدای قامتت هر سرو بستانی که هست در حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست باز داده خط بخون وز شرمساری گشته…

ای سواد خط توشرح مصابیح جمال

ای سواد خط توشرح مصابیح جمال طاق پیروزهٔ ابروی تو پیوسته هلال زلف هندوی تو چینی و ترا رومی روی چشم ترک تو ختائی و…

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ هست در زنجیر زلف دلربایت دل فراخ لیک…

ای خواجه مرا با می و میخانه رها کن

ای خواجه مرا با می و میخانه رها کن جان من دلخسته بجانانه رها کن دلدار مرا با من دلسوخته بگذار بگذر ز سر شمع…

ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی

ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهی روشن بگو حکایت آن ماه خرگهی بگذر ز بوستان نعیم و ریاض خلد ما را ز دوستان قدیم…

ای از گل رخسار تو خون در دل لاله

ای از گل رخسار تو خون در دل لاله بر لاله ز مشک سیه افکنده گلاله بازآی که چشم و رخت ایماه غزل گوی این…

آن نه رویست مگر فتنهٔ دور قمرست

آن نه رویست مگر فتنهٔ دور قمرست وان نه زلفست و بنا گوش که شام و سحرست ز آرزوی کمرت کوه گرفتم هیهات کوه را…

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست یا ماه شب چارده بر روی زمینست در ابر سیه شعشهٔ بدر منیرست یا در شکن کاکل او نور…

آفتابست یا ستارهٔ بام

آفتابست یا ستارهٔ بام که پدید آمد از کنارهٔ بام ماه در عقرب و قصب برماه شام بر نیمروز و چین در شام نام خالش…

آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید

آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید همچو شمعم در میان انجمن یاد آورید صبحدم در پای گل چون با حریفان می‌خورید بلبلان را…

یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامی

یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامی کلما اعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی گر چه مه در عالم آرائی ز گیتی بر سر آمد…

ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست

ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست راه پر آفت سودای ترا منزل نیست گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق خونبهای من دلسوخته…

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می‌زند

هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می‌زند عارفانرا در سر اندازی صلائی می‌زند آشنایانرا ز بی خویشی نشانی می‌دهد بینوایانرا ز بی برگی…

هر زمان آهنگ بیزاریش بین

هر زمان آهنگ بیزاریش بین عهد و پیمان وفاداریش بین گر ندیدی نیمشب در نیمروز گرد ماه آن خط زنگاریش بین زلف مشکین چون براندازد…

نقاش که او صورت ارژنگ نگارد

نقاش که او صورت ارژنگ نگارد کی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبد صد نقش برانگیزد و بر سنگ…

می‌گذشتی و من از دور نظر می‌کردم

می‌گذشتی و من از دور نظر می‌کردم خاک پایت همه بر تارک سر می‌کردم خرقهٔ ابر بخونابه فرو می‌بردم دامن کوه پر از لعل و…

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست…

مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل

مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنون چه غم…

مردیم در خمار و شرابی نیافتیم

مردیم در خمار و شرابی نیافتیم گشتیم غرق آتش وآبی نیافتیم کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم تا چشم…

مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست

مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست تا بر در سرای شما سر نهاده‌ایم اقبال بندهٔ…

ما برکنار و با تو کمر در میان بماند

ما برکنار و با تو کمر در میان بماند وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند از پیش من برفتی و خون دل از پیت از…

گلزار جنتست رخ حور پیکرش

گلزار جنتست رخ حور پیکرش و آرامگاه روح لب روح پرورش سرو سهی که در چمن آزادیش کنند آزاد کردهٔ قد همچون صنوبرش باد بهار…

گرد ماه از مشک چنبر کرده‌ئی

گرد ماه از مشک چنبر کرده‌ئی ماه را از مشک زیور کرده‌ئی شام شبگون قمر فرسای را سایبان مهر انور کرده‌ئی در شبستان عبیر افشان…

گر بفریب می‌کشی ور بعتاب می‌کشی

گر بفریب می‌کشی ور بعتاب می‌کشی دل به تو می‌کشد مر از آنکه لطیف و دلکشی آب حیات می‌برد لعل لب چو آتشت و آب…

کسی کزان سر زلف دو تا نمی‌ترسد

کسی کزان سر زلف دو تا نمی‌ترسد معینست که از اژدها نمی‌ترسد مرا ز طعن ملامت گران مترسانید که برگ بید ز باد هوا نمی‌ترسد…

کارم از دست دل فرو بستست

کارم از دست دل فرو بستست عقلم از جام عشق سرمستست زلف او در تکسرست ولیک دل شوریده حال من خستست با دلم کس نمی…

عجب دارم گر او حالم نداند

عجب دارم گر او حالم نداند که مشک و بی زری پنهان نماند یقینم کان صنم بر ناتوانان اگر رحمت نماید می‌تواند دلم ندهد که…

صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند

صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند صاحبنظران صوفی صافیش نخوانند بنگر که مقیمان سراپردهٔ وحدت در دیر مغان همسبق مغبچگانند رو گوش کن از زمزمهٔ ناله…

شبی که راه هم آه آتش افشان را

شبی که راه هم آه آتش افشان را ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش…

سریست مرا با تو که اغیار نداند

سریست مرا با تو که اغیار نداند کاسرار می عشق تو هشیار نداند در دایرهٔ عشق هر آنکس که نهد پای از شوق خطت نقطه…

سبحان من یسبحه الرمل فی القفار

سبحان من یسبحه الرمل فی القفار سبحان من تقدسه الحوت فی البحار صانع مقدری که شه نیمروز را منصور کرد بریزک خیل زنگبار دانا مدبری…

زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده

زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده گشوده آتش مهر تو آبم از دیده فروغ روی تو تا دیده‌ام ز زیر نقاب نمی‌رود همه شب…

ز شهریار که آید که حال یار بگوید

ز شهریار که آید که حال یار بگوید رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند بمرغ زار حدیثی ز…

روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست

روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرائی بیش نیست گنبد گردندهٔ پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیائی بیش نیست بگذر…

رخت شمع شبستان می‌نهندش

رخت شمع شبستان می‌نهندش لبت لعل بدخشان می‌نهندش اگر شد چین زلفت مجمع دل چرا جمعی پریشان می‌نهندش گدائی کز خرد باشد مبرا بشهر عشق…

دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه

دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه می‌رفت بسر وقت حریفان شبانه بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحی بر ماه ز مشکش…

دلم ربودی و رفتی ولی نمی‌روی از دل

دلم ربودی و رفتی ولی نمی‌روی از دل بیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل گرم وصول میسر شود که منزل قربست کنم مراد…

دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد

دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد…

در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی

در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی چکنم باز گرفتار شدم در هوسی نفس صبح فرو بندد از آه سحرم گر شبی بر سر…

خویش را در کوی بیخویشی فکن

خویش را در کوی بیخویشی فکن تا ببینی خویشتن بی خویشتن جرعه‌ئی برخاک می خواران فشان آتشی در جان هشیاران فکن هر کرا دادند مستی…

خطت که کتابهٔ جمالست

خطت که کتابهٔ جمالست سرنامهٔ نامه کمالست ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلالست آن خال سیاه هندو آسا هندوچهٔ گلشن جمالست…

حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند

حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند کنون که کشتی ما در میان موج افتاد سرشک دیده ز…

چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده

چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده وانگه کمینه خادم او عنبر آمده چشمت به ساحری شده در شهر روشناس زلفت به دلبری ز جهان…

چو سرچشمهٔ چشم من دیده است

چو سرچشمهٔ چشم من دیده است لب غنچه برچشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون می‌رود که از روی خوب تو ببریده است چرا…

چه خوش باشد دمی با دوستداری

چه خوش باشد دمی با دوستداری نشسته در میان لاله زاری اگر نبود نسیم زلف خوبان نروید گلبنی بر جویباری وگر سودای گلرویان نباشد نخواند…

جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست

جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم هر که…

ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه

ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه می‌کشد هر لحظه ابرویش کمان برآفتاب کی…

تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده

تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده خیمه سلطان گل بر دامن صحرا زده دوستان در بوستان برگ صبوحی ساخته بلبلان گلبانگ بر طوطی…

تا برآید نفس از عشق دمی باید زد

تا برآید نفس از عشق دمی باید زد بر سر کوی محبت قدمی باید زد چهره برخاک در سیمبری باید سود بوسه برصحن سرای صنمی…

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست…

به گدائی به سر کوی شما آمده‌ایم

به گدائی به سر کوی شما آمده‌ایم دردمندیم و بامید دوا آمده‌ایم نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبح که درین ره ز سر…

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن مطربهٔ سرای شد بلبل باغ انجمن خادم عیشخانه کو تا بکشد چراغ را زانکه زبانه می‌زند شمع زمردین…

برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو

برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو به سراپردهٔ آن ماهت اگر…

بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص

بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص مایهٔ روح فزائی بود از روی خواص دوستان شمع شبستان و پریوش ساقی ماه خوش نغمه…

باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم

باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم باز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم گر بدامن دوستان گل می‌برند از بوستان ما بکام دوستان با…

این چه بادست که از سوی چمن می‌آید

این چه بادست که از سوی چمن می‌آید وین چه خاکست کزو بوی سمن می‌آید این چه انفاس روان بخش عبیر افشانست که ازو رایحهٔ…

ای هیچ در میان نه ز موی میان تو

ای هیچ در میان نه ز موی میان تو نا دیده دیده هیچ بلطف دهان تو گفتم که چون کمر کشمت تنگ در کنار لیکن…

ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را

ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را بگشای بند یلمه و در بند کن قبچاق را در جان خانان ختا کافر نمیکرد این…

ای غره ماه از اثر صنع تو غرا

فی التوحید ای غره ماه از اثر صنع تو غرا وی طره شب از دم لطف تو مطرا نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت انگیخته…

ای سنبل تازه دسته بسته

ای سنبل تازه دسته بسته و افکنده برآب دسته دسته خط تو بنفشه‌ئی نباتی قد تو صنوبری خجسته آن هندوی پر دل تو در چین…

ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان

ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان بر لب جوی و طرف بستان داد مستان ز باده بستان وی برخ رشگ ماه…

ای خوشا وصل یار و فصل بهار

ای خوشا وصل یار و فصل بهار نغمهٔ بلبل و گل و گلزار شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ لب ساقی و جام…

ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر

ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر وز درد من خسته مغانرا بفغان آر چون ره بحریم حرم کعبه ندارم رختم بسر کوی خرابات…

ای از حیای لعل لبت آب گشته می

ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفته‌اند در آتشست شکر…

آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را

آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در…

آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده

آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده خورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده عید مسیحی روی او زنار قیصر موی او در حلقهٔ…

اشارت کرده بودی تا بیایم

اشارت کرده بودی تا بیایم بگو چون بی سر و بی پا بیایم من شوریده دل را از ضعیفی ندانی باز اگر فردا بیایم گرم…

آتش اندر آب هرگز دیده‌ئی

آتش اندر آب هرگز دیده‌ئی عنبر اندر تاب هرگز دیده‌ئی چون دهان بر لعل شورانگیز او پسته و عناب هرگز دیده‌ئی شد نقاب عارضش زلف…

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی

یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم…

هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند

هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیالست…

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافلست وانکه مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست قرب صوری در طریق عشق بعد معنویست عاشق ار معشوق را…