چون نیست ما را با او وصالی

چون نیست ما را با او وصالی کاجی بکویش بودی مجالی زین به چه باید ما را که آید از خاک کویش باد شمالی همچون…

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی

چون پیکر مطبوعت در معنی زیبائی صورت نتوان بستن نقشی بدلارائی با نرگس مخمورت بیمست ز بیماری با زلف چلیپایت ترسست ز ترسائی مجنون سر…

چو چشم مست تو با خواب می‌کند بازی

چو چشم مست تو با خواب می‌کند بازی دو چشم من همه با آب می‌کند بازی چنین که غمزهٔ شوخ تو مست و مخمورست چرا…

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه…

جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید

جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید هندوئی چون طرهٔ پستت بطراری که دید در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت بر بیاض…

ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش

ترک خنجرکش لشکرشکن ترلک پوش بت خورشید بناگوش و مه دردی نوش غمزه‌اش قرچی و یاقوت خموشش جاندار ابرویش حاجب و هندوی سیاهش چاوش عنبرش…

تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران

تا چند دم از گل زنی ای باد بهاران گل را چه محل پیش رخ لاله عذاران هر یار که دور از رخ یاران بدهد…

پری رخا منه از دست یکزمان شیشه

پری رخا منه از دست یکزمان شیشه قرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه کنونکه پرد، سرا زهره است و ساقی ماه شراب…

بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود

بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود من نه آنم که بود با دگری پیوندم زانکه هر لحظه…

به بوستان جمالت بهار بسیارست

به بوستان جمالت بهار بسیارست ولیک با گل وصل تو خار بسیارست مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفتست چه حالتست که او را خمار…

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوخت

بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوخت جگر لاله بر آن دلشدهٔ زار بسوخت حبذا شمع که از آتش دل چون مجنون در هوای رخ…

برافکن سایبان ظلمت از نور

برافکن سایبان ظلمت از نور که باد از روی خوبت چشم بد دور رخت در چشم ما نورست در چشم نظر بر طلعتت نور علی…

باغبان گو برو باد مپیما کز گل

باغبان گو برو باد مپیما کز گل بدم سرد سحر باز نیاید بلبل جبدا بادهٔ گلرنگ به هنگام صبوح از کف سرو قدی گلرخ مشکین…

با تو نقشی که در تصور ماست

با تو نقشی که در تصور ماست به زبان قلم نیاید راست حاجت ما توئی چرا که ز دوست حاجتی به ز دوست نتوان خواست…

ایکه لبت آب شکر ریختست

ایکه لبت آب شکر ریختست بر سمنت مشگ سیه بیختست نقش ترا خامهٔ نقاش صنع بر ورق جان من انگیختست ساقی از آن آب چو…

ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی

ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی نتوان دیدن از آن موی میان یک سر موی بی‌میان و دهن تنگ تو از…

ای لاله برگ خویش نظرت گلستان چشم

ای لاله برگ خویش نظرت گلستان چشم یاقوت آبدار تو قوت روان چشم خیل خیال خال تو بیند بعینه و در هر طرف که روی…

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی می‌نماید لالهٔ خود روی روی صبحدم در باغ اگر دستت دهد خوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی…

ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان

ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان در بند کمند تو دل حلقه گشایان وی برده بدندان سر انگشت تحیر ز آئینه رخسار تو آئینه…

ای دل من بسته در آن زنجیر سمن‌سا دل

ای دل من بسته در آن زنجیر سمن‌سا دل کرده مرا در غم عشقت بی سر و بی پا دل برده ازین قالب خاکی رخت…

ای چشم نیم‌خواب تو از من ربوده خواب

ای چشم نیم‌خواب تو از من ربوده خواب وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب بر مه فکنده برقع شبرنگ روز پوش مه را…

ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان

ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان شمع شبستان دل گلبن بستان جان گاه صبوحست و جام وقت شباهنگ و بام صبح دوم در طلوع…

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار یار…

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه

آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه تابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه مانند باد می‌شد و می‌کرد دمبدم در آب رود مردمک چشم…

اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا

اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدانرا مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستان گدا باشد…

از صومعه پیری بخرابات درآمد

از صومعه پیری بخرابات درآمد با باده پرستان بمناجات درآمد تجدید وضو کرد بجام می و سرمست در دیر مغان رفت و بطاعات درآمد هر…

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب…

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک

وه چه شیرینست لعلش اندرو پنهان نمک کس نمی‌بینم که دارد در جهان چندان نمک اندکی با چشمهٔ نوشش بشیرینی شکر گر چه دارد نسبتی…

هنوزت نرگس اندر عین خوابست

هنوزت نرگس اندر عین خوابست هنوزت سنبل اندر پیچ و تابست هنوزت آب درآتش نهانست هنوزت آتش اندر عین آبست هنوزت خال هندو بت پرستست…

هر کو بصری دارد با او نظری دارد

هر کو بصری دارد با او نظری دارد با او نظری دارد هر کو بصری دارد آنکو خبری دارد در بیخبری کوشد در بیخبری کوشد…

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت دل را چو لاله از می‌گلگون شکفته دار اکنون که لاله…

نشان دل بی نشان از که جویم

نشان دل بی نشان از که جویم حدیث تن ناتوان با که گویم گر از کوی او روی رفتن ندارم مگیرید عیبم که در بند…

مهی چون او به ماهی برنیاید

مهی چون او به ماهی برنیاید شهی ز انسان بگاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش هندوستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر…

من بار هجر می‌کشم و ناقه محملم

من بار هجر می‌کشم و ناقه محملم برگیر ساربان نفسی باری از دلم طوفان آب دیده گر ازین صفت رود زین پس مگر سفینه رساند…

مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی

مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی وز جام باده کام دل بیقرار جوی اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست با دوستان نشین…

مرا ز هجر تو امید زندگانی کو

مرا ز هجر تو امید زندگانی کو در آرزوی توام لذت جوانی کو اگر نه عمر منی رسم بیوفائی چیست و گر زمانه نئی شرط…

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم

ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده‌ایم چون صدف دامن پر از للی لالا کرده‌ایم خرقهٔ صوفی بخون چشم ساغر شسته ایم دین…

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید دیگر متمایل نشود سرو خرامان چون سرو من از خانه…

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی

گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم…

گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم

گر شدیم از کویت ای ترک ختا باز آمدیم ور خطائی رفت از آن بازآ که ما باز آمدیم گر تو صادق نامدی در مهر…

کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم

کی آمدی ز تتار ای صبای مشک نسیم بیا بیا که خوشت باد ای نسیم شمیم دگر مگوی حدیث از نعیم و ناز بهشت بهشت…

کدام دل که ز دوری به جان نمی‌آید

کدام دل که ز دوری به جان نمی‌آید کدام جان که ز غم در فغان نمی‌آید سرشک من بکجا می‌رود که همچون آب دو دیده…

فروغ عارض او یا سپیده سحرست

فروغ عارض او یا سپیده سحرست که رشک طلعت خورشید و طیرهٔ قمرست لطیفه‌ئیست جمالش که از لطافت و حسن ز هر چه عقل تصور…

طفل بود در نظر پیر عشق

طفل بود در نظر پیر عشق هرکه نگردد سپر تیر عشق دل چه بود مخزن اسرار شوق جان که بود شارح تفسیر عشق هر که…

شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق

شمیم باغ بهشتست با نسیم عراق که گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق برون ز خامه که او هم زبان بود ما را که…

سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند

سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند ور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنند چون شدم کشته ز…

سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید

سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآید نوای زیر و بم از جان مرغ زار برآید بیار ای بت ساقی می مروق باقی که…

ساقی سیمبر بیار شراب

ساقی سیمبر بیار شراب مطرب خوش نوا بساز رباب مست عشقیم عیب ما مکنید فاتقوا الله یا اولی الالباب عقل چون دید اهل میکده را…

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتونست تا خیال لب و دندان تو در چشم منست مردم چشم من از…

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند مدام معتکف آستان خمارند از آن به خاک درت مست می‌سپارم جان که هم بکوی تو مستم…

رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش

رقیب اگر بجفا باز داردم ز درش مگس گزیر نباشد زمانی از شکرش به زر توان چو کمر خویش را برو بستن که جز بزر…

دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت

دیشب دلم ز ملک دو عالم خبر نداشت جانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت آنرا که بود عالم معنی مسخرش دیدم به…

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌ئی

دوش پیری یافتم در گوشهٔ میخانه‌ئی در کشیده از شراب نیستی پیمانه‌ئی گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه‌ئی…

دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد

دلبرم را پر طوطی بر شکر خواهد فتاد مرغ جانم آتشش در بال و پر خواهد فتاد هر نفس کو جلوهٔ کبک دری خواهد نمود…

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید

دست گیرید و بدستم می گلفام دهید بادهٔ پخته بدین سوختهٔ خام دهید چون من از جام می و میکده بدنام شدم قدحی می بمن…

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد

دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشد مهره حاصل نکند هر که ز مار اندیشد در نیارد بکف آنکس که ز دریا ترسد نخورد…

خوشا با دوستان در بوستان گل

خوشا با دوستان در بوستان گل که خوش باشد بروی دوستان گل شکوفه مو بدست و ابر دایه صبا رامین و ویس دلستان گل سمن…

خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد

خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد هزار عاشق دلخسته را بجان آرد در آن دقیقهٔ باریک عقل خیره شود دلم حدیث میانش چو در…

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر…

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال

چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجال شوم مقیم درت بالغدو و الاصال شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلم که در هوای تو سیمرغ بفکند…

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران

چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیداران چو تاب طره بنمودی ببردی آب طراران ترا بر اشک چون باران من گر خنده می‌آید عجب نبود…

چشمت دل پر ز تاب خواهد

چشمت دل پر ز تاب خواهد مستست از آن کباب خواهد کام دل من بجز لبت نیست سرمست شراب ناب خواهد از من همه رنگ…

توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد

توئی که لعل تو دست از عقیق کانی برد فراقت از دل من لذت جوانی برد ز چین زلف تو باد صبا بهر طرفی نسیم…

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می‌رود

ترک تیرانداز من کز پیش لشکر می‌رود دلربا می‌آیدم در چشم و دلبر می‌رود بامدادان کان مه از خرگاه می‌آید برون ز آتش رخسارش آب…

تا درد نیابند دوا را نشناسند

تا درد نیابند دوا را نشناسند تا رنج نبیند شفا را نشناسند آنها که چو ماهی این بحر نگردند شک نیست که ماهیت ما را…

پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش

پرده از رخ بفکن ای خود پردهٔ رخسار خویش کی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش برسر بازار چین با سنبل سوداگرت مشک اگر…

بوقت صبح می روشن آفتاب منست

بوقت صبح می روشن آفتاب منست بتیره شب در میخانه جای خواب منست اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان…

به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص

به بزمگاه صبوحی کنون بمجلس خاص حیات بخش بود جام می بحکم خواص ز شوق مجلس مستان نگر ببزم افق که زهره نغمه سرایست و…

بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست

بستهٔ بند تو از هر دو جهان آزادست وانکه دل بر تو نبستست دلش نگشادست عارضت در شکن طره بدان می‌ماند کافتابیست که در عقدهٔ…

برآمد ماهم از میدان سواره

برآمد ماهم از میدان سواره ز عنبر طوق و از زر کرده یاره گرفته از میان ماکناری ولی ما غرقهٔ خون بر کناره شود در…

بتی که طره او مجمع پریشانیست

بتی که طره او مجمع پریشانیست لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست به کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست مرا…

اینجا نماز زنده‌دلان جز نیاز نیست

اینجا نماز زنده‌دلان جز نیاز نیست وآنرا که در نیاز نبینی نماز نیست مشتاق را بقطع منازل چه حاجتست کاین ره بپای اهل طریقت دراز…

ایکه گوئی کز چه رو سر گشته می‌کردی چو گوی

ایکه گوئی کز چه رو سر گشته می‌کردی چو گوی گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو…

ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار

ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعار وی عندلیب را نفست کرده شرمسار انفاس روح بخش تو جانرا حیات بخش و اعجاز عیسوی ز دمت…

ای که شهد شکربن تو برد آب نبات

ای که شهد شکربن تو برد آب نبات خاک خاک کف پای تو شود آب حیات بشکر خنده ز تنک شکر شورانگیز تا شکر ریخته‌ئی…

ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن

ای صبا احوال دل با آن صنم تقریر کن حال این درویش با آن محتشم تقریر کن ماجرای اشک گرمم یک بیک با او بگو…

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی

ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسائی وی لب لعل ترای عادت روح افزائی رقم از غالیه بر صفحهٔ دیباچه زنی مشک تاتار چرا بر…

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش ور زانکه در این کاری از انکار میندیش در کام نهنگان شو و کامی بکف آور…

ای چراغ دیدهٔ جان روی تو

ای چراغ دیدهٔ جان روی تو حلقهٔ سودای دل گیسوی تو صد شکن بر زنگبار انداخته سنبل زنگی وش هندوی تو مهره با هاروت بابل…

ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا

ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم پشه آن…

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد

آنکو به شکر ریزی شور از شکر انگیزد هر دم لب شیرینش شوری دگر انگیزد گر زانکه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ از غایت…

آن شکر لب که نباتش ز شکر می‌روید

آن شکر لب که نباتش ز شکر می‌روید از سمن برگ رخش سنبل تر می‌روید می‌رود آب گل از نسترنش می‌ریزد و ارغوان و گلش…

اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود

اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود خروش و مستی ما بر دوام خواهد بود ز جام بادهٔ عشقت خمار ممکن نیست که شراب…

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیم باز آی…

یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد

یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یاد شادی آنکه نبودم نفسی از وی شاد شرح سنگین دلی و قصه شیرین باید که بکوه آید…

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست

وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیدست آنکه دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیدست چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروت…

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت غم کارم بخور امروز که شد کار از…

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شود

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شود وانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود چون آبگینه این دل مجروح نازکم هر چند بیشتر شکند تیزتر…

نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس

نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیس نه مرا در غم عشق تو بجز ناله انیس نزد خسرو نبود هیچ شکر جز شیرین…

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین

نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکین مگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن…

مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد

مه را اگر از مشک ز ره پوش توان کرد تشبیه بدان زلف و بنا گوش توان کرد چون شکر شیرین بشکر خنده در آری…

مگر بدیده مجنون نظر کنی ورنی

مگر بدیده مجنون نظر کنی ورنی چگونه در نظر آید جمال طلعت لیلی حدیث حسنت و ادراک هر کسی بحقیقت جمال یوسف مصریست پیش دیدهٔ…

مستم ز دو چشم نیمه مستش

مستم ز دو چشم نیمه مستش وز پای درآمدم ز دستش گفتم بنشین و فتنه بنشان برخاست قیامت از نشستش آنرا که دلی بدست نارد…

مرا دلیست که تا جان برون نمی‌آید

مرا دلیست که تا جان برون نمی‌آید تاب طره جانان برون نمی‌آید چو ترک مهوش کافر نژاد من صنمی ز خیلخانه خاقان برون نمی‌آید چو…

ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم

ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان جان نیز بدادیم…

گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون

گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون گمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون ندانم آن بت کافر نژاد یغمائی کی آمدست ز…

گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست

گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست گفتا که پری را چکنم رسم چنانست گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکن گفتا مگرت آرزوی دیدن…

گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست

گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست ور سر کشد تنعم من در جفای اوست گر می‌برد ببندگی و می‌کشد ببند آنست رای اهل…

کو دل که او بدام غمت پای بند نیست

کو دل که او بدام غمت پای بند نیست صیدی بدست کن که سرش در کمند نیست با دلبری سمتگر و سرکش فتاده‌ام کو را…

کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا

کجا خبر بود از حال ما حبیبانرا که از مرض نبود آگهی طبیبانرا گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند معینست که سوداست عندلیبانرا…