غزلیات خواجوی کرمانی
آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست
آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست یا ماه شب چارده بر روی زمینست در ابر سیه شعشهٔ بدر منیرست یا در شکن کاکل او نور…
آفتابست یا ستارهٔ بام
آفتابست یا ستارهٔ بام که پدید آمد از کنارهٔ بام ماه در عقرب و قصب برماه شام بر نیمروز و چین در شام نام خالش…
آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید
آخر از سوز دل شبهای من یاد آورید همچو شمعم در میان انجمن یاد آورید صبحدم در پای گل چون با حریفان میخورید بلبلان را…
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدت
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدت خط بسوی خاور از هندوستان میآمدت هر زمان از قلب عقرب کوکبی میتافتت هر نفس سنبل…
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد کفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد خاتم لعل گهر پوش پری رخساران پیش ارباب نظر ملک سلیمان ارزد…
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا راستی را چه بلائیست که بالاست ترا تا چه دیدست ز من دیده که هردم گوید کاین همه آب…
هر کرا یار یار میافتد
هر کرا یار یار میافتد مقبل و بختیار میافتد ای بسا در که از محیط سرشک هر دمم در کنار میافتد عقرب او چو حلقه…
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود با خیال لبت از چشم چو جیحون برود بچه افسون دل از آن مار سیه برهانم…
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم بیار باده که جان تازه میشود ز نسیم مریض شوق نباشد ز درد عشقش باک قتیل عشق نباشد ز…
منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت
منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت سجده گه گر بنیازست چه مسجد چه کنشت جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه رهزن…
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش…
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست از نعیم روضهٔ رضوان غرض دانی که چیست وصل…
ماه یا جنتست یا رخسار
ماه یا جنتست یا رخسار شهد یا شکرست یا گفتار آهوان صید مردمند و دلم صید آن آهوان مردمدار کار ما با ستمگری افتاد که…
ما به نظارهٔ رویت بجهان آمدهایم
ما به نظارهٔ رویت بجهان آمدهایم وز عدم پی بپیت نعره زنان آمدهایم چون دل گمشده را با تو نشان یافتهایم از پی آن دل…
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمیآید
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمیآید بتی بنقش تو از چین بدر نمیآید مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا ز پا فتادی…
گرچه کاری چو عشقبازی نیست
گرچه کاری چو عشقبازی نیست بگذر از وی که جای بازی نیست بحقیقت بدان که قصه عشق پیش صاحبدلان مجازی نیست چون نواهای دلکش عشاق…
گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام
گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام گرد خاطر همه از رهگذرت یافتهام چون توانم که دل از مهر رخت برگیرم زانکه چون…
کشتی ما کو که ما زورق درآب افکندهایم
کشتی ما کو که ما زورق درآب افکندهایم در خرابات مغان خود را خراب افکندهایم جام می را مطلع خورشید تابان کردهایم وز حرارت تاب…
کاروان ختنی مشک ختا میآرد
کاروان ختنی مشک ختا میآرد یا صبا نکهت آن زلف دوتا میآرد لاله دل در دم جانبخش سحر میبندد غنچه جان پیشکش باد صبا میآرد…
عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم
عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم جان غمگین در پی جانانه میگرداندم آشنائی از چه رویم دور میدارد ز خویش چون ز خویش و آشنا…
صید شیران میکند آهوی روبه باز او
صید شیران میکند آهوی روبه باز او راه بابل میزند هاروت افسون ساز او هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی میکند هندوان زلف عنبر…
شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارست
شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارست شراب نوشگوار از لب شکر بارست کمند عنبری از چنین زلف دلبندست فروغ مشتری از عکس روی دلدارست نوای…
سریست مرا با تو که اغیار نداند
سریست مرا با تو که اغیار نداند کاسرار می عشق تو هشیار نداند در دایرهٔ عشق هر آنکس که نهد پای از شوق خطت نقطه…
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار سبحان من تقدسه الحوت فی البحار صانع مقدری که شه نیمروز را منصور کرد بریزک خیل زنگبار دانا مدبری…
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیده گشوده آتش مهر تو آبم از دیده فروغ روی تو تا دیدهام ز زیر نقاب نمیرود همه شب…
ز شهریار که آید که حال یار بگوید
ز شهریار که آید که حال یار بگوید رسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید بعندلیب نسیمی ز گلستان برساند بمرغ زار حدیثی ز…
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست
روضهٔ خلد برین بستانسرائی بیش نیست طوطی خوش خوان جان دستانسرائی بیش نیست گنبد گردندهٔ پیروزه یعنی آسمان در جهان آفرینش آسیائی بیش نیست بگذر…
رخت شمع شبستان مینهندش
رخت شمع شبستان مینهندش لبت لعل بدخشان مینهندش اگر شد چین زلفت مجمع دل چرا جمعی پریشان مینهندش گدائی کز خرد باشد مبرا بشهر عشق…
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه
دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه میرفت بسر وقت حریفان شبانه بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحی بر ماه ز مشکش…
دلم ربودی و رفتی ولی نمیروی از دل
دلم ربودی و رفتی ولی نمیروی از دل بیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل گرم وصول میسر شود که منزل قربست کنم مراد…
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد وین عجبتر که اگر جان ببرد جان نبرد گر ازین درد بمیرم چه دوا شاید کرد…
در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی
در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسی چکنم باز گرفتار شدم در هوسی نفس صبح فرو بندد از آه سحرم گر شبی بر سر…
خویش را در کوی بیخویشی فکن
خویش را در کوی بیخویشی فکن تا ببینی خویشتن بی خویشتن جرعهئی برخاک می خواران فشان آتشی در جان هشیاران فکن هر کرا دادند مستی…
خطت که کتابهٔ جمالست
خطت که کتابهٔ جمالست سرنامهٔ نامه کمالست ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلالست آن خال سیاه هندو آسا هندوچهٔ گلشن جمالست…
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند کنون که کشتی ما در میان موج افتاد سرشک دیده ز…
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده
چون سنبلت که دید سیاهی سر آمده وانگه کمینه خادم او عنبر آمده چشمت به ساحری شده در شهر روشناس زلفت به دلبری ز جهان…
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است
چو سرچشمهٔ چشم من دیده است لب غنچه برچشمه خندیده است بدان وجهم از دیده خون میرود که از روی خوب تو ببریده است چرا…
چه خوش باشد دمی با دوستداری
چه خوش باشد دمی با دوستداری نشسته در میان لاله زاری اگر نبود نسیم زلف خوبان نروید گلبنی بر جویباری وگر سودای گلرویان نباشد نخواند…
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست دلم از آتش هجر تو کباب افتادست گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم هر که…
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه میکشد هر لحظه ابرویش کمان برآفتاب کی…
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده
تخت خیری بین دگر بر تختهٔ خارا زده خیمه سلطان گل بر دامن صحرا زده دوستان در بوستان برگ صبوحی ساخته بلبلان گلبانگ بر طوطی…
تا برآید نفس از عشق دمی باید زد
تا برآید نفس از عشق دمی باید زد بر سر کوی محبت قدمی باید زد چهره برخاک در سیمبری باید سود بوسه برصحن سرای صنمی…
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست…
به گدائی به سر کوی شما آمدهایم
به گدائی به سر کوی شما آمدهایم دردمندیم و بامید دوا آمدهایم نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبح که درین ره ز سر…
بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن
بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن مطربهٔ سرای شد بلبل باغ انجمن خادم عیشخانه کو تا بکشد چراغ را زانکه زبانه میزند شمع زمردین…
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو به سراپردهٔ آن ماهت اگر…
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاص مایهٔ روح فزائی بود از روی خواص دوستان شمع شبستان و پریوش ساقی ماه خوش نغمه…
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیم باز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم گر بدامن دوستان گل میبرند از بوستان ما بکام دوستان با…
این چه بادست که از سوی چمن میآید
این چه بادست که از سوی چمن میآید وین چه خاکست کزو بوی سمن میآید این چه انفاس روان بخش عبیر افشانست که ازو رایحهٔ…
ای هیچ در میان نه ز موی میان تو
ای هیچ در میان نه ز موی میان تو نا دیده دیده هیچ بلطف دهان تو گفتم که چون کمر کشمت تنگ در کنار لیکن…
ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را
ای ماه قیچاقی شبست از سر بنه بغطاق را بگشای بند یلمه و در بند کن قبچاق را در جان خانان ختا کافر نمیکرد این…
ای غره ماه از اثر صنع تو غرا
فی التوحید ای غره ماه از اثر صنع تو غرا وی طره شب از دم لطف تو مطرا نوک قلم صنع تودر مبدا فطرت انگیخته…
ای سنبل تازه دسته بسته
ای سنبل تازه دسته بسته و افکنده برآب دسته دسته خط تو بنفشهئی نباتی قد تو صنوبری خجسته آن هندوی پر دل تو در چین…
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان بر لب جوی و طرف بستان داد مستان ز باده بستان وی برخ رشگ ماه…
ای خوشا وصل یار و فصل بهار
ای خوشا وصل یار و فصل بهار نغمهٔ بلبل و گل و گلزار شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ لب ساقی و جام…
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر وز درد من خسته مغانرا بفغان آر چون ره بحریم حرم کعبه ندارم رختم بسر کوی خرابات…
ای از حیای لعل لبت آب گشته می
ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفتهاند در آتشست شکر…
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در…
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده خورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده عید مسیحی روی او زنار قیصر موی او در حلقهٔ…
اشارت کرده بودی تا بیایم
اشارت کرده بودی تا بیایم بگو چون بی سر و بی پا بیایم من شوریده دل را از ضعیفی ندانی باز اگر فردا بیایم گرم…
آتش اندر آب هرگز دیدهئی
آتش اندر آب هرگز دیدهئی عنبر اندر تاب هرگز دیدهئی چون دهان بر لعل شورانگیز او پسته و عناب هرگز دیدهئی شد نقاب عارضش زلف…
یا ملولا عن سلامی انت فیالدنیا مرامی
یا ملولا عن سلامی انت فیالدنیا مرامی کلما اعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی گر چه مه در عالم آرائی ز گیتی بر سر آمد…
ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست
ورطهٔ پر خطر عشق ترا ساحل نیست راه پر آفت سودای ترا منزل نیست گر شوم کشته بدانید که در مذهب عشق خونبهای من دلسوخته…
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی میزند
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی میزند عارفانرا در سر اندازی صلائی میزند آشنایانرا ز بی خویشی نشانی میدهد بینوایانرا ز بی برگی…
هر زمان آهنگ بیزاریش بین
هر زمان آهنگ بیزاریش بین عهد و پیمان وفاداریش بین گر ندیدی نیمشب در نیمروز گرد ماه آن خط زنگاریش بین زلف مشکین چون براندازد…
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد کی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبد صد نقش برانگیزد و بر سنگ…
میگذشتی و من از دور نظر میکردم
میگذشتی و من از دور نظر میکردم خاک پایت همه بر تارک سر میکردم خرقهٔ ابر بخونابه فرو میبردم دامن کوه پر از لعل و…
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست دست در دامن رندان قلندر زدهایم زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست…
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل که بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل چو هست عهد مودت میان لیلی و مجنون چه غم…
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم گشتیم غرق آتش وآبی نیافتیم کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم تا چشم…
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست ما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست تا بر در سرای شما سر نهادهایم اقبال بندهٔ…
ما برکنار و با تو کمر در میان بماند
ما برکنار و با تو کمر در میان بماند وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند از پیش من برفتی و خون دل از پیت از…
گلزار جنتست رخ حور پیکرش
گلزار جنتست رخ حور پیکرش و آرامگاه روح لب روح پرورش سرو سهی که در چمن آزادیش کنند آزاد کردهٔ قد همچون صنوبرش باد بهار…
گرد ماه از مشک چنبر کردهئی
گرد ماه از مشک چنبر کردهئی ماه را از مشک زیور کردهئی شام شبگون قمر فرسای را سایبان مهر انور کردهئی در شبستان عبیر افشان…
گر بفریب میکشی ور بعتاب میکشی
گر بفریب میکشی ور بعتاب میکشی دل به تو میکشد مر از آنکه لطیف و دلکشی آب حیات میبرد لعل لب چو آتشت و آب…
کسی کزان سر زلف دو تا نمیترسد
کسی کزان سر زلف دو تا نمیترسد معینست که از اژدها نمیترسد مرا ز طعن ملامت گران مترسانید که برگ بید ز باد هوا نمیترسد…
کارم از دست دل فرو بستست
کارم از دست دل فرو بستست عقلم از جام عشق سرمستست زلف او در تکسرست ولیک دل شوریده حال من خستست با دلم کس نمی…
عجب دارم گر او حالم نداند
عجب دارم گر او حالم نداند که مشک و بی زری پنهان نماند یقینم کان صنم بر ناتوانان اگر رحمت نماید میتواند دلم ندهد که…
صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند
صوفی اگرش بادهٔ صافی نچشانند صاحبنظران صوفی صافیش نخوانند بنگر که مقیمان سراپردهٔ وحدت در دیر مغان همسبق مغبچگانند رو گوش کن از زمزمهٔ ناله…
شبی که راه هم آه آتش افشان را
شبی که راه هم آه آتش افشان را ز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را ببر طبیب صداع از سرم که این دل ریش…
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش قدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشم گفتم…
ساقیان چون دم از شراب زنند
ساقیان چون دم از شراب زنند مطربان چنگ در رباب زنند گلعذاران به آب دیدهٔ جام بس که بر جامها گلاب زنند مهر ورزان به…
زهی روی تو صبح شب نشینان
زهی روی تو صبح شب نشینان خیالت مونس عزلت گزینان دهانت آرزوی تنگدستان میانت نکته باریک بینان عذارت آفتاب صبح خیزان جمالت قبلهٔ خلوت نشینان…
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی که با لب تو حکایت کنم ز هر بابی خیال روی تو چون جز بخواب نتوان…
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز
روز عیش و طرب و عید صیامست امروز کام دل حاصل و ایام به کامست امروز گو عروس فلکی رخ منمای از مشرق که مرا…
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل
رحمتی گر نکند بر دلم آن سنگین دل چون تواند که کشد بار غمش چندین دل زین صفت بر من اگر جور کند مسکین من…
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود جانم چو شمع از آتش دل در گداز بود در انتظارصید تذرو وصال تو چشمم ز شام تا…
دلم بی وصل جانان جان نخواهد
دلم بی وصل جانان جان نخواهد که عاشق جان بی جانان نخواهد دل دیوانگان عاقل نگردد سر شوریدگان سامان نخواهد روان جز لعل جان افزا…
دل گل زنده گردد از دم خم
دل گل زنده گردد از دم خم گل دل تازه گردد از نم خم روح پاکست چشم عیسی جام خون لعلست اشک مریم خم تا…
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست
در خنده آن عقیق شکرریز خوشترست در حلقه آن کمند دلاویز خوشترست فرهاد را ز شکر شیرین حکایتی از خسروی ملکت پرویز خوشترست بر روی…
خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم گل روی قدح چو لاله کنیم بی می جانفزای و نغمه چنگ تا بکی خون خوریم و ناله کنیم…
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست
خطر بادیهٔ عشق تو بیش از پیشست این چه دامست که دور از تو مرا در پیشست ایکه درمان جگر سوختگان میسازی مرهمی بردل ما…
حذر کن ز یاری که یاریش نیست
حذر کن ز یاری که یاریش نیست بشودست از آنکو نگاریش نیست چه ذوقش بود بلبل ار در چمن گلی دارد و گلعذاریش نیست خرد…
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت بقصد کشتن من میکند کمین ورنی خدنگ غمزه چرا در کمان…
چو شام شد بشبستان باید کرد
چو شام شد بشبستان باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زراقیست بخون چشم صراحی خضاب باید کرد…
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی
چه کردهام که به یک بارم از نظر بفکندی نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی کمین گشودی و برمن طریق عقل ببستی کمان کشیدی…
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست
جان من جان مرا چون ضرر از بیماریست نظری کن که بجانم خطر از بیماریست حال من نرگس بیمار تو داند زآنروی که در او…
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود گه ز چین زلف او صد شور در چین…
تبسمت الزهر والمزن باک
تبسمت الزهر والمزن باک و غررت الودق و الدیک حاک نسیم عراقی ندانم چه بادی زمین سپاهان ندانم چه خاکی بدین مشک سائی و عنبر…
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات دی طبیبم دید و دردم را دوا…





