غزلیات خواجوی کرمانی
ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی
ای صبح صادقان رخ زیبای مصطفی وی سرو راستان قد رعنای مصطفی آئینهٔ سکندر و آب حیات خضر نور جبین و لعل شکر خای مصطفی…
ای سر زلف تو درحلقه و تاب افتاده
ای سر زلف تو درحلقه و تاب افتاده چنبر جعد تو از عنبر ناب افتاده بی نمکدان عقیق لب شور انگیزت آتشی در دل بریان…
ای دو چشم خوش پر خواب تو درخوابی خوش
ای دو چشم خوش پر خواب تو درخوابی خوش وی دو زلف کژ پر تاب تو درتابی خوش خفته چون چشم تو در هرطرفی بیماری…
ای چیده سنبل تر در باغ دسته بسته
ای چیده سنبل تر در باغ دسته بسته و افکنده شاخ ریحان بر لاله دسته دسته ریحان مشک بیزت آب بنفشه برده یاقوت قند ریزت…
ای بی تو مرا پر آب دیده
ای بی تو مرا پر آب دیده نادیده بخواب خواب دیده ما پست و ترا بلند قامت ما مست و ترا خراب دیده جان قول…
اهل دل پیش تو مردن ز خدا میخواهند
اهل دل پیش تو مردن ز خدا میخواهند کشتهٔ تیغ تو گشتن بدعا میخواهند مرض شوق تو بر بوی شفا میطلبند درد عشق تو بامید…
آن ماه پری رخ را در خانه نمیبینم
آن ماه پری رخ را در خانه نمیبینم وین طرفه که بی رویش کاشانه نمیبینم بینم دو جهان یکموی از حلقهٔ گیسویش وز گیسوی او…
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش جان بتلخی میدهیم ای جان شیرین دست گیر دل بسختی مینهیم ای…
از مشک سوده دام بر آتش نهادهئی
از مشک سوده دام بر آتش نهادهئی یا جعد مشک فام بر آتش نهادهئی زلفت بر آب شست فکندست یا ز زلف بر طرف دانه…
آب آتش میبرد خورشید شبپوش شما
آب آتش میبرد خورشید شبپوش شما میرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما شام را تا سایبان روز روشن دیدهام تیره شد شام من از…
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال
یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال کانرا که حال هست چه حاجت بود بقال برلوح کائنات مصور نمیشود نقشی بدین جمال و جمالی…
یا رب این هدهد میمون ز کجا میآید
یا رب این هدهد میمون ز کجا میآید ظاهر آنست که از سوی سبا میآید بوی روح از دم جانبخش سحرمیشنوم یا دم عیسوی از…
هیچ شکر چو آن دهان دیدی
هیچ شکر چو آن دهان دیدی هیچ تنگ شکر چنان دیدی آن زمانت که در کنار آمد جز کمر هیچ در میان دیدی در چمن…
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید
هرکه با نرگس سرمست تو در کار آید روز وشب معتکف خانهٔ خمار آید صوفی از زلف تو گر یک سر مودر یابد خرقه بفروشد…
نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن
نی نگر با اهل دل هر دم بمعنی در سخن بشنو از وی ماجرای خویشتن بیخویشتن بلبل بستانسرا بین در چمن دستانسرا و او چون…
نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم
نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم ز مهر در تو نشانی ندیدم و نشنیدم چه رنجها که نیامد برویم از غم رویت…
میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی
میا در قلب عشق ایدل که بازی نیست جانبازی مکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی همان بهتر که باز آئی از…
من کیم زاری نزار افتادهئی
من کیم زاری نزار افتادهئی پر غمی بیغمگسار افتادهئی دردمندی رنج ضایع کردهئی مستمندی سوگوار افتادهئی مبتلائی در بلا فرسودهئی بیقرینی بیقرار افتادهئی باد پیمائی…
مشنو که چراغ دل من روی تو نبود
مشنو که چراغ دل من روی تو نبود یا میل من سوخته دل سوی تو نبود مشنو که هر آنکس خبر از عالم جانست آئینه…
مرا وقتی نگاری خرگهی بود
مرا وقتی نگاری خرگهی بود که قدش غیرت سرو سهی بود نه از باغش مرا برگ جدائی نه از سیبش مرا روی بهی بود بشب…
ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم
ما نوای خویش را در بینوائی یافتیم فخر بر شاهان عالم در گدائی یافتیم ز آشنا بیگانه گشتیم از جهان و جان غریب در جوار…
لب شیرین تو هر دم شکر انگیزترست
لب شیرین تو هر دم شکر انگیزترست زلف دلبند تو هر لحظه دلاویزترست برسرآمد ز جهان جزع تو در خونخواری گر چه چشم من دل…
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست
گفتمش روی تو صد ره ز قمر خوبترست گفت خاموش که آن فتنه دور قمرست گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاند گفت کان…
گر میکشندم ور میکشندم
گر میکشندم ور میکشندم گردن نهادم چون پای بندم گفتم ز قیدش یابم رهائی لیکن چو آهو سر در کمندم سرو بلندم وقتی در آید…
کیست که گوید ببارگاه سلاطین
کیست که گوید ببارگاه سلاطین حال گدایان دلشکستهٔ مسکین سوختهئی کو که خون ز دیده ببارد از سر سوزم چو شمع بر سر بالین در…
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی زانکه در شهر شدم شهره بدرد آشامی آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست چون…
قدحی ده ای برآتش تتقی ز آب بسته
قدحی ده ای برآتش تتقی ز آب بسته که به آفتاب ماند ز قمر نقاب بسته نظری کن ای ز رویت دل نسترن گشاده گذری…
طوطی از پستهٔ تنگ تو شکر گرد آورد
طوطی از پستهٔ تنگ تو شکر گرد آورد چشمم از درج عقیق تو گهر گرد آورد صد دل خسته بهر موئی از آن زلف دراز…
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریخت
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریخت مهر دل آب رخم ز آتش سودا میریخت آن سهی سرو خرامان ز سر زلف سیاه دل شوریدهدلان…
شاید آنزلف شکن بر شکن ار میشکنی
شاید آنزلف شکن بر شکن ار میشکنی دل ما را مشکن بیش بپیمان شکنی کار زلف سیه ار سر ز خطت برگیرد چشم بر هم…
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
سحرگه ماه عقرب زلف من مست درآمد همچو شمعی شمع در دست دو پیکر عقربش را زهره در برج کمانکش جادوش را تیر در شست…
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند
ساقیا می زین فزونتر کن که میخواران بسند همچو ما دردیکشان در کوی خماران بسند ساغر وصل ار به بیداران مجلس میرسد سر برآر از…
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنابی مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دریابی تو گوئی لعبت چشمم برون خواهد شد از…
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد
ز حال بیخبرانت خبر نمیباشد بکوی خسته دلانت گذر نمیباشد ز اشک و چهره مرا سیم و زر شود حاصل ولیک چشم تو بر سیم…
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت بردهاند خار ما خوردیم و ایشان گل بدست آوردهاند گر حرامی در رسد با ما چه خواهد کرد…
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود
راستی را در سپاهان خوش بود آواز رود در میان باغ کاران یا کنار زنده رود باده در ساغر فکن ساقی که من رفتم بباد…
دوش چون در شکن طرهٔ شب چین دادند
دوش چون در شکن طرهٔ شب چین دادند مژدهٔ آمدن آن صنم چین دادند بیدلانرا سخنی از رخ دلبر گفتند بلبلانرا خبری از گل نسرین…
دلدادهایم وز پی دلدار میرویم
دلدادهایم وز پی دلدار میرویم با خون دیده و دل افکار میرویم یاران به همتی مدد حال ما شوید کز این دیار بیدل و بی…
دگر وجود ندارد لطیفهئی ز دهانش
دگر وجود ندارد لطیفهئی ز دهانش ز هیچکس نشنیدم دقیقهئی چومیانش چه آیتست جمالش که با کمال معانی نمیرسد خرد دوربین بکنه بیانش اگر چه…
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید
در پای تو هرکس که سر انداز نیاید چون هندوی زلف تو سرافراز نیاید گر سر نکشد ز آتش دل شمع جگر سوز مانندهٔ زر…
خوشا شراب محبت ز ساغر ازلی
خوشا شراب محبت ز ساغر ازلی قدح بروی صبوحی کشان لم یزلی ز دست ساقی تحقیق اگر خوری جامی شراب را ابدی دان و جام…
خرم آنروز که از خطهٔ کرمان بروم
خرم آنروز که از خطهٔ کرمان بروم دل و جان داده ز دست از پی جانان بروم با چنین درد ندانم که چه درمان سازم…
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد
حدیث آرزومندی جوابی هم نمیارزد خمار آلودهئی آخر شرابی هم نمیارزد خرابی همچو من کو مست در ویرانها گردد اگر گنجی نمیارزد خرابی هم نمیارزد…
چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد
چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد سرحد ختن خیل شه زنگ بگیرد مگذار که رخسار تو کائینه حسنست از آه جگر سوختگان زنگ بگیرد…
چو چشم مست تو می پرستم
چو چشم مست تو می پرستم چو درج لعل تو نیست هستم بیار ساقی شراب باقی که همچو چشم تو نیمه مستم نه خرقه پوشم…
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد
چه بادست اینکه میآید که بوی یار ما دارد صبا در جیب گوئی نافهٔ مشک ختا دارد بطرف بوستان هرکس بیاد چشم میگونش مدام ار…
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید برو و مملکت کفر مسخر گردان گر ترا تختگه عالم ایمان…
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی غرق این…
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه…
پندم به چه عقل میدهد پیر
پندم به چه عقل میدهد پیر بندم بچه جرم مینهد میر کز حلقهٔ زلف او دلم را کس باز نیاورد بزنجیر تدبیر چه سود از…
بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد
بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کرد بی سرو قدان میل تماشا نتوان کرد کام دلم آن پسته دهانست ولیکن زان پسته دهان هیچ تمنا…
به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد
به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد بمهرگان صفت بوستان نشاید کرد بترک آن مه نامهربان نباید گفت کنار از آن بت لاغر میان نشاید…
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن ولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن قلم پوشیده میرانم که اسرارم نهان…
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوئی زان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کوئی در باغ بتم باید کز پرده برون آید ور…
بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزار
بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزار که یک گلست در این باغ و عندلیب هزار چو از گل آرزوی مرغ خوش نظر بادست تو…
با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر
با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر با گل عارض او لالهٔ نعمان کم گیر سخن سرکشی سرو سهی بیش مگوی قد یارم نگر…
این بوی بهارست که از صحن چمن خاست
این بوی بهارست که از صحن چمن خاست یا نکهت مشکست کز آهوی ختن خاست انفاس بهشتست که آید به مشامم یا بوی اویسست که…
ای نسیم سحری بوی بهارم برسان
ای نسیم سحری بوی بهارم برسان شکری از لب شیرین نگارم برسان حلقهٔ زلف دلارام من از هم بگشای شمسهئی زان گره غالیه بارم برسان…
ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب
ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب وی دل پر خون من هم نمک و هم کباب خط و لب دلکشت طوطی و…
ای صبا غلغل بلبل بگلستان برسان
ای صبا غلغل بلبل بگلستان برسان قصهٔ مور بدرگاه سلیمان برسان ماجرای دل دیوانه بدلدار بگوی خبرآدم سرگشته برضوان برسان شمع را قصهٔ پروانه فرو…
ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند
ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند بر گیر بارم از دل و بار سفر مبند در اشک ما نگه کن و از سیم در…
ای دلم بسته ز زلف سیهت زناری
ای دلم بسته ز زلف سیهت زناری نافهٔ مشک تتار از سر زلفت تاری خط مشکین تو از غالیه بر صفحهٔ ماه گرد آن نقطهٔ…
ای حبش بر چین و چین در زنگبار انداخته
ای حبش بر چین و چین در زنگبار انداخته بختیارانرا کمندت باختیار انداخته دسته دسته سنبل گلبوی نسرین پوش را دسته بسته بر کنار لاله…
ای بوستان عارض تو گلستان جان
ای بوستان عارض تو گلستان جان چشم تو عین مستی و جسم تو جان جان زلف تو دستگیر دل و پای بند عقل لعل تو…
اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند
اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند از ره میکده بر بام سماوات آیند تا ببینند مگر نور تجلی جمال همچو موسی ارنی گوی به…
آن لب شیرین همچون جان شیرین
آن لب شیرین همچون جان شیرین وان شکنج زلف همچون نافهٔ چین جان شیرینست یا مرجان شیرین نافهٔ مشکست یا زلفین مشکین عاقلان مجنون آنزلف…
اگر ز پیش برانی مرا که برخواند
اگر ز پیش برانی مرا که برخواند وگر مراد نبخشی که از تو بستاند بدست تست دلم حال او تو میدانی که سوز آتش پروانه…
از لعل آبدار تو نعلم برآتشست
از لعل آبدار تو نعلم برآتشست زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوشست دیشب بخواب زلف خوشت را کشیدهام زانم هنوز رشتهٔ جان در کشاکشست…
یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش
یار ما را گر غمی از یار نبود گو مباش ور من غمخوار را غمخوار نبود گو مباش ما چنین بیمار و او از درد…
یا باری البرایا یا زاری الذراری
یا باری البرایا یا زاری الذراری یا راعی الرعایا یا مجری الجواری سلطان بی وزیری دیان بینظیری قهار سختگیری ستار بردباری روق الغصون صنعا زینت…
هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست
هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیست ضایع آن دیده که برطلعت زیبائی نیست اگر از دوست تمنای تو چیز دگرست اهل دل را بجز…
هر نسخه که در وصف خط یار نویسند
هر نسخه که در وصف خط یار نویسند باید که سوادش بشب تار نویسند در چین صفت جعد سمن سای نگارین هر نیمشب از نافهٔ…
نوبتی صبح برآمد ببام
نوبتی صبح برآمد ببام نوبت عشاق بگوی ای غلام مرغ سحر در سخن آمد به ساز ساز بر آواز خروسان بام کوکبهٔ قافله سالار صبح…
نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز
نشست شمع سحر ای چراغ مجلسیان خیز بیار باده و بشنو نوای مرغ سحرخیز سپیده نافه گشایست و باد غالیه افشان شراب مشک نسیمست و…
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای
مهست یا رخ آن آفتاب مهر افزای شبست یا خم آن طره قمر فرسای مرا مگوی که دل در کمند او مفکن بدان نگار پریچهره…
من ز دست دیده و دل در بلا افتادهام
من ز دست دیده و دل در بلا افتادهام ای عزیزان چون کنم چون مبتلا افتادهام هر دم از چشمم چو اشک گرم روراندن که…
مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار
مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار ز پا در آمدم از من قدم دریغ مدار ورم قدم بعیادت نمینهی باری تفقدی بزبان قلم دریغ…
مرا که راه نماید کنون به خانهٔ دل
مرا که راه نماید کنون به خانهٔ دل که خاک راهم اگر دل دهم به خانهٔ گل من آن نیم که ز دینار باشدم شادی…
ماجرائی که دل سوخته میپوشاند
ماجرائی که دل سوخته میپوشاند دیده یک یک همه چون آب فرو میخواند چون تو در چشم من آئی چکند مردم چشم که بدامن گهر…
گویند که صبرآتش عشقت بنشاند
گویند که صبرآتش عشقت بنشاند زان سرو قد آزاد نشستن که تواند ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده باشد که مرا یکنفس از خود…
گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال
گشت معلوم کنون قیمت ایام وصال که وصالت متصور نشود جز بخیال گر میسر نشود با توام امکان وصول نیست ممکن که فراموش کنم عهد…
گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود
گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود چکنم صبر کنم گر چه میسر نشود صورت حال من از زلف دلاویز بپرس گر ترا از من…
کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد
کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد یا سرو روان چون قد دلجوی تو باشد مانند کمان شد قد چون تیر خدنگم لیکن نه…
کدام دل که گرفتار و پای بند تو نیست
کدام دل که گرفتار و پای بند تو نیست کدام صید که در آرزوی بند تو نیست نه من به بند کمند تو پای بندم…
فی نعمت الرسول صلی الله علیه و آله
فی نعمت الرسول صلی الله علیه و آله صل علی محمد دره تاج الاصطفا صاحب جیش الاهتدا ناظم عقد الاتقا بلبل بوستان شرع اختر آسمان…
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میرد
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میرد طوبی چو روان گردی بر رهگذرت میرد جوزا چو قدح نوشی پیش تو کمر بندد و آندم که…
صبح چون گلشن جمال تو دید
صبح چون گلشن جمال تو دید برعروسان بوستان خندید نام لعلت چو بر زبان راندم از لبم آب زندگانی بچکید صبحدم حرز هفت هیکل چرخ…
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد وز روز تیره روزان تاریکتر نباشد هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالد وانکو ز پا درآمد…
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن مشکل آنست که احوال گدا با سلطان نتوان گفتن و با غیر…
ساقیا ساغر شراب کجاست
ساقیا ساغر شراب کجاست وقت صبحست آفتاب کجاست خستگی غالبست مرهم کو تشنگی بیحدست آب کجاست درد نوشان درد را به صبوح جز دل خونچکان…
زندهاند آنها که پیش چشم خوبان مردهاند
زندهاند آنها که پیش چشم خوبان مردهاند مرده دل جمعی که دل دادند و جان نسپردهاند چشم سرمستان دریاکش نگر وقت صبوح تا ببینی چشمهها…
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو…
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست جائی سرای تست که جای سرای نیست وانگه در…
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود
دیگرانرا عیش و شادی گر چه در صحرا بود عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود هر دلی کز مهر آن مه…
دوش چون از لعل میگون تو میگفتم سخن
دوش چون از لعل میگون تو میگفتم سخن همچو جام از باده لعلم لبالب شد دهن مرده در خاک لحد دیگر ز سر گیرد حیات…
دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست
دلبرا سنبل هندوی تو در تاب چراست زین صفت نرگس سیراب تو بیخواب چراست چشم جادوی تو کز بادهٔ سحرست خراب روز و شب معتکف…
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا که نماندست کنون طاقت بیداد مرا راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست اشک ازین واسطه از…
در آن مجلس که جام عشق نوشند
در آن مجلس که جام عشق نوشند کجا پند خردمندان نیوشند خداوندان دانش نیک دانند که مدهوشان خداوندان هوشند خوشا وقتی که مستان جام نوشین…
خوشا به مجلس شوریدگان درد آشام
خوشا به مجلس شوریدگان درد آشام بیاد لعل لبش نوش کرده جام مدام چنین شنیدهام از مفتی مسائل عشق که مرد پخته نگردد مگر ز…
خرقه رهن خانهٔ خمار دارد پیر ما
خرقه رهن خانهٔ خمار دارد پیر ما ای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما گر شدیم از باده بدنام جهان تدبیر چیست همچنین رفتست…





