غزلیات خواجوی کرمانی
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را…
ای آفتاب رویت در اوج دلفروزی
ای آفتاب رویت در اوج دلفروزی وی تیر چشم مستت در عین دیده دوزی در چنگ آرزویت سوزم چو عود و سازم چون چنگم ار…
آندم که نه شمع و نه لگن بود
آندم که نه شمع و نه لگن بود شمع دل من زبانه زن بود واندم که نه جان و نه بدن بود دل فتنه یار…
آن جوهر جانست که در گوهر کانست
آن جوهر جانست که در گوهر کانست یا می که درو خاصیت جوهر جانست یاقوت روان در لب یاقوتی جامست یا چشم قدح چشمهٔ یاقوت…
اگر آن ماه مهربان گردد
اگر آن ماه مهربان گردد غم دل غمگسار جان گردد آنکه چون نامش آورم بزبان همه اجزای من زبان گردد ور کنم یاد ناوک چشمش…
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد صد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد مشتاق حرم گر بزند آه جگر سوز آتش بمغیلان…
یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی
یا من قریرة مقلتی لقیاک غایة منیتی تذکار وصلک بهجتی هذا نصیبی لیلتی از تاب دل شب تا سحر لب خشک دارم دیده تر آری…
وفات به بود آنرا که در وفای تو نبود
وفات به بود آنرا که در وفای تو نبود که مبتلا بود آنکس که مبتلای تو نبود چو خاک میشوم آن به که خاکپای تو…
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند از خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند بر میان از مو کمر بستند و این شوریده…
هر که او دیدهٔ مردم کش مستت دیدست
هر که او دیدهٔ مردم کش مستت دیدست بس که برنرگس مخمور چمن خندیدست مردم از هر طرفی دیده در آنکس دارند که مرا مردم…
نکنم حدیث شکر چو لبت گزیدم
نکنم حدیث شکر چو لبت گزیدم چه کنم نبات مصری چو شکر مزیدم بتو کی توان رسیدن چو ز خویش رفتم ز تو چون توان…
نالهئی کان ز دل چنگ برون میآید
نالهئی کان ز دل چنگ برون میآید گر بدانی ز دل سنگ برون میآید صورت عشق چه نقشیست که از پردهٔ غیب هر زمانی بد…
منزلگه جانست که جانان من آنجاست
منزلگه جانست که جانان من آنجاست یا روضهٔ خلدست که رضوان من آنجاست هردم بدلم میرسد از مصر پیامی گوئیکه مگر یوسف کنعان من آنجاست…
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو زاریم…
مرغ جم باز حدیثی ز سبا میگوید
مرغ جم باز حدیثی ز سبا میگوید بشنو آخر که ز بلقیس چها میگوید خبر چشمهٔ حیوان بخضر میآرد قصهٔ حضرت سلطان بگدا میگوید پرتو…
مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار
مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار ساقی ز جام لعل لبت بادهئی بیار چون بر دوام دور زمان اعتماد نیست این پنج…
ما جرعه چشانیم ولی خضر وشانیم
ما جرعه چشانیم ولی خضر وشانیم ما راه نشینیم ولی شاه نشانیم ما صید حریم حرم کعبه قدسیم ما راهبر بادیهٔ عالم جانیم ما بلبل…
گمان مبر که دلم میل دوستان نکند
گمان مبر که دلم میل دوستان نکند چرا که مرغ چمن ترک بوستان نکند کسی که نقد خرد داد و ملک عشق خرید اگر ز…
گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است
گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است تو خوش برآی که با جان برابر آمده است بنوش لعل روان چون زمرد سبزت نگین خاتم یاقوت…
گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده در آئی
گر تو شیرین شکر لب بشکر خنده در آئی بشکر خندهٔ شیرین دل خلقی بربائی آن نه مرجان خموشست که جانیست مصور وان نه سرچشمه…
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند
کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند باختیار هلاک خود اختیار کند نه رای آنکه دلم دل ز یار برگیرد نه روی آنکه…
کارم از بی سیمی ار چون زر نباشد گومباش
کارم از بی سیمی ار چون زر نباشد گومباش بینوائی را نوائی گر نباشد گو مباش لاله را با آن دل پرخون اگر چون غنچهاش…
عشقست که چون پرده ز رخ باز گشاید
عشقست که چون پرده ز رخ باز گشاید در دیدهٔ صاحبنظران حسن نماید حسنست که چون مست به بازار برآید در پردهئی هر زمزمهٔ عشق…
طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست
طائر طوریم و خاک آستانت طور ماست پرتو نور تجلی در دل پر نور ماست ما به حور و روضهٔ رضوان نداریم التفات زانک مجلس…
شکر تنگ تو تنگ شکر آمد
شکر تنگ تو تنگ شکر آمد حلقهٔ لعل تو درج گهر آمد لبت از تنگ شکر شور برآورد بشکر خندهٔ شیرین چو در آمد چونظر…
سلامی به جانان فرستادهام
سلامی به جانان فرستادهام به آرام دل جان فرستادهام زهی شوخ چشمی که من کردهام که جان را بجانان فرستادهام شکسته گیاهی من خشک مغز…
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت بگاه بام دلم در نوای زیر آمد چو بلبل سحری نالهای…
زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلال
زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلال یکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال ندای عشق چو در داد خال مشکینت بگوش جان من…
ز لعل عیسویان قصه مسیحا پرس
ز لعل عیسویان قصه مسیحا پرس ز چین زلف بتان معنی چلیپا پرس اگر ملالتت از سرگذشت ما نبود سرشک ما نگر و ماجرای دریا…
روی زمین و خون دلم نم گرفته است
روی زمین و خون دلم نم گرفته است پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است اشکم چه دیده است که مانند خونیان پیوسته دامن…
رخت خورشید را یات جمالست
رخت خورشید را یات جمالست خطت تفسیر آیات کمالست هلال ارزانکه هر مه بدر گردد چرا پیوسته ابرویت هلالست خیالت بسکه میآید بچشمم اگر خوابم…
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود قوت روان من ز شراب مغانه بود بود از خروش مرغ صراحی سماع من وز سوز سینه هر…
دلم که حلقهٔ گیسوی یار میگیرد
دلم که حلقهٔ گیسوی یار میگیرد درون حلقه نشستست و مار میگیرد بهر کجا که روم آب دیده میبینم که دامن من شوریده کار میگیرد…
دلا از جان زبان درکش که جانان
دلا از جان زبان درکش که جانان نکو داند زبان بی زبانان اگر برگ گلت باشد چو بلبل مترس از خار خار باغبانان طبیبانرا اگر…
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست گفتی از لعل من امروز تمنای…
خیز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بین
خیز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بین چشم موج افکن ما بنگر و دریا را بین اگر از عالم معنی خبری…
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخهٔ آن نوبهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله زار…
حسن تو نهایت جمالست
حسن تو نهایت جمالست لطف تو بغایت کمالست با زلف تو هر که را سری هست سر در قدم تو پایمالست بی روی تو زندگی…
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد از سنبل تر سلسله برنسترن افتد دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماند چون ژاله که بر…
چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند
چو مطربان سحر آهنگ زیر و بام کنند معاشران صبوحی هوای جام کنند بیک کرشمه مکافات شیخ و شاب دهند بنیم جرعه مراعات خاص و…
چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت
چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت صراحی طلب کرد و ساغر گرفت سمن قرطهٔ فستقی چاک زد چو او پرنیان در صنوبر گرفت…
جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست
جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست خیمه از دایرهٔ کون و مکان بیرون زن زانکه بالاتر ازین هر…
تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود
تشنهٔ غنچه سیراب ترا آب چه سود مردهٔ نرگس پر خواب ترا خواب چه سود جان شیرین چو بتلخی بلب آرد فرهاد گر چشانندش از…
ترا با ما اگر صلحست جنگست
ترا با ما اگر صلحست جنگست نمی دانم دگر بار این چه ینگست به نقلی زان دهان کامم برآور نه آخر پسته در بازار تنگست…
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که برآب نهادست جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر…
بیدلی گردل ز دلبر برنگیرد گومگیر
بیدلی گردل ز دلبر برنگیرد گومگیر عاشقی را گر ملامت در نگیرد گو مگیر گر ز دست او دلم از پا درآید گو درآی ور…
به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید
به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید ببوی زلف تودر مشک ناب نتوان دید دو چشم مست تو دیشب بخواب میدیدم ولی چه سود…
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز کار دینداران نمازست و نماز ما نیاز ایکه از بهر نمازت گوش جان بر قامتست قامتی را…
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار مهربانی کن و مه را بسها باز گذار تو که یک ذره نداری خبر از آتش…
بده آن راح روان پرور ریحانی را
بده آن راح روان پرور ریحانی را که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را من بدیوانگی ار فاش شدم معذورم کان پری صید کند…
باز عزم شراب خواهم کرد
باز عزم شراب خواهم کرد ساز چنگ و رباب خواهم کرد آتش دل چو آب کارم برد چارهٔ کار آب خواهم کرد جامه در پیش…
این چه بویست ای صبا از مرغزار آوردهئی
این چه بویست ای صبا از مرغزار آوردهئی مرحبا کارام جان مرغ زار آوردهئی بهر جان بیقرار آدم خاکی نهاد نکتهی از روضهٔ دارالقرار آوردهئی…
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست کار اسلام ز بالای بلندت بالاست شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیم حرف منشور جلال تو…
ای ملک دلم خراب کرده
ای ملک دلم خراب کرده در کشتن من شتاب کرده پیش لب لعلت آب حیوان خود را ز خجالت آب کرده رخسارهٔ لاله و سمن…
ای قمر تابی از بناگوشت
ای قمر تابی از بناگوشت شکر آبی ز چشمهٔ نوشت جاودان مست چشم می گونت واهوان صید خواب خرگوشت خسرو آسمان حلقه نمای حلقه در…
ای شام زلفت بتخانهٔ چین
ای شام زلفت بتخانهٔ چین مشک سیاهت بر لاله پرچین بزم از عقیقت پر شهد و شکر وایوان ز رویت پرماه و پروین شمع شبستان…
ای رفته پیش چشمهٔ نوش تو آب می
ای رفته پیش چشمهٔ نوش تو آب می چشم تو مست خواب و تو مست و خراب می فرخنده روز آنکه بروی تو هر دمش…
ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده
ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده فارغ از سجاده و تسبیح و طاعات آمده نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفی و…
ای تتق بسته از تیره شب برقمر
ای تتق بسته از تیره شب برقمر طوطی خطت افکنده پر برشکر خورده تاب از خم دلستانت کمند گشته آب از لب درفشانت گهر آهویت…
ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته
ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته پیوسته طاق خضرا برآفتاب بسته از قیر طیلسانی بر مشتری کشیده بر مهر سایبانی از مشک ناب…
آنزمان مهر تو میجست که پیمان میبست
آنزمان مهر تو میجست که پیمان میبست جان من با گره زلف تو در عهد الست نو عروسان چمن را که جهان آرایند با گل…
آن تن ماست یا میان شما
آن تن ماست یا میان شما وان دل ماست یا دهان شما اگرآن ابرو است و پیشانی نکشد هیچکس کمان شما جز کمر کیست آنکه…
اکنون که از بهشت نشان میدهد نسیم
اکنون که از بهشت نشان میدهد نسیم بنشان غبار ما به نم ساغر ای ندیم انفاس دوستان دمد از باد بوستان در موسمی چنین که…
آخر ای یار فراموش مکن یارانرا
آخر ای یار فراموش مکن یارانرا دل سرگشته بدست آر جگر خوارانرا عام را گر ندهی بار بخلوتگه خاص ز آستان از چه کنی دور…
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدت
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدت خط بسوی خاور از هندوستان میآمدت هر زمان از قلب عقرب کوکبی میتافتت هر نفس سنبل…
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد کفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد خاتم لعل گهر پوش پری رخساران پیش ارباب نظر ملک سلیمان ارزد…
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا راستی را چه بلائیست که بالاست ترا تا چه دیدست ز من دیده که هردم گوید کاین همه آب…
هر کرا یار یار میافتد
هر کرا یار یار میافتد مقبل و بختیار میافتد ای بسا در که از محیط سرشک هر دمم در کنار میافتد عقرب او چو حلقه…
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برود با خیال لبت از چشم چو جیحون برود بچه افسون دل از آن مار سیه برهانم…
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم
نسیم باد بهاری وزید خیز ندیم بیار باده که جان تازه میشود ز نسیم مریض شوق نباشد ز درد عشقش باک قتیل عشق نباشد ز…
منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت
منزل ار یار قرینست چه دوزخ چه بهشت سجده گه گر بنیازست چه مسجد چه کنشت جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه رهزن…
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش…
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست از نعیم روضهٔ رضوان غرض دانی که چیست وصل…
ماه یا جنتست یا رخسار
ماه یا جنتست یا رخسار شهد یا شکرست یا گفتار آهوان صید مردمند و دلم صید آن آهوان مردمدار کار ما با ستمگری افتاد که…
ما به نظارهٔ رویت بجهان آمدهایم
ما به نظارهٔ رویت بجهان آمدهایم وز عدم پی بپیت نعره زنان آمدهایم چون دل گمشده را با تو نشان یافتهایم از پی آن دل…
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمیآید
گلی به رنگ تو از غنچه بر نمیآید بتی بنقش تو از چین بدر نمیآید مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا ز پا فتادی…
گرچه کاری چو عشقبازی نیست
گرچه کاری چو عشقبازی نیست بگذر از وی که جای بازی نیست بحقیقت بدان که قصه عشق پیش صاحبدلان مجازی نیست چون نواهای دلکش عشاق…
گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام
گر چه من آب رخ از خاک درت یافتهام گرد خاطر همه از رهگذرت یافتهام چون توانم که دل از مهر رخت برگیرم زانکه چون…
کشتی ما کو که ما زورق درآب افکندهایم
کشتی ما کو که ما زورق درآب افکندهایم در خرابات مغان خود را خراب افکندهایم جام می را مطلع خورشید تابان کردهایم وز حرارت تاب…
کاروان ختنی مشک ختا میآرد
کاروان ختنی مشک ختا میآرد یا صبا نکهت آن زلف دوتا میآرد لاله دل در دم جانبخش سحر میبندد غنچه جان پیشکش باد صبا میآرد…
عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم
عشق آن بت ساکن میخانه میگرداندم جان غمگین در پی جانانه میگرداندم آشنائی از چه رویم دور میدارد ز خویش چون ز خویش و آشنا…
صید شیران میکند آهوی روبه باز او
صید شیران میکند آهوی روبه باز او راه بابل میزند هاروت افسون ساز او هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی میکند هندوان زلف عنبر…
شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارست
شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارست شراب نوشگوار از لب شکر بارست کمند عنبری از چنین زلف دلبندست فروغ مشتری از عکس روی دلدارست نوای…
سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین
سرو را گل یار نبود گر بود نبود چنین سرو گل رخسار نبود ور بود نبود چنین دیدمش دی بر سر گلبار و گفتم راستی…
سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید
سبزه پیرامن سرچشمهٔ نوشش نگرید شبه بر گوشهٔ یاقوت خموشش نگرید شام شبگون سحر پوش قمر فرسا را زیور برگ گل غالیه پوشش نگرید عقل…
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده مرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده نکرده در جهان کامی بجز…
ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست
ز زلفش نافهٔ تاتار تاریست که هر تار از سر زلفش تتاریست ز شامش صد شکن بر زنگبارست ولی هر چین ز شامش زنگباریست از…
روزی به سر کوی خرابات رسیدم
روزی به سر کوی خرابات رسیدم در کوی خرابان یکی مغبچه دیدم از چشم بشد ظلمت و سرچشمهٔ خضرم چون در خط سبز و لب…
رخ دلفروز تو ماهی خوشست
رخ دلفروز تو ماهی خوشست خط عنبرینت سیاهی خوشست شب گیسویت هست سالی دراز ولی روز روی تو ماهی خوشست از آن چین زلف تو…
دی سیر برآمد دلم از روز جوانی
دی سیر برآمد دلم از روز جوانی جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر کز…
دلم دیده از دوستان برنگیرد
دلم دیده از دوستان برنگیرد که بلبل دل از بوستان برنگیرد ز من سایهئی ماند از مهر رویش گر آن مه ز خور سایبان برنگیرد…
دل من باز هوای سر کوئی دارد
دل من باز هوای سر کوئی دارد میل خاطر دگر امروز بسوئی دارد هیچ دارید خبر کان دل سرگشتهٔ من مدتی شد که وطن بر…
در راه قربت ما رهبان چه کار دارد
در راه قربت ما رهبان چه کار دارد در خلوت مسیحا رهبان چه کار دارد در داستان نیاید اسرار عشقبازان کانجا که قاف عشقست دستان…
خیز تا برگ صبوحی بچمن ساز کنیم
خیز تا برگ صبوحی بچمن ساز کنیم دیدهٔ مرغ صراحی بقدح باز کنیم زاهدانرا بخروشیدن چنگ سحری از صوامع بدر میکده آواز کنیم باده از…
خطی کز تیره شب برخور نوشتست
خطی کز تیره شب برخور نوشتست چه خطست آن که بس در خور نوشتست اگر چه در خورست آن خط ولیکن خطا کردست کان برخور…
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش که جز او کیست که برخورد ز سیمین بدنش می لعل ار چه لطیفست در آن جام عقیق…
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد
چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد دل پر درد مرا مژدهٔ درمان آرد جان بشکرانه کنم پیشکش خدمت او هر نسیمی که مرا مژدهٔ…
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودست بیا که عمر من این پنجروز معدودست مقیم کوی تو گشتم که آستان ایاز بنزد اهل حقیقت مقام محمودست…
چو از برگ گلش سنبل دمیدست
چو از برگ گلش سنبل دمیدست ز حسرت در چمن گل پژمریدست به عشوه توبهٔ شهری شکستست به غمزه پردهٔ خلقی دریدست ز روبه بازی…
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند
جان وطن بر در جانان چه کند گر نکند تن خاکی طلب جان چه کند گر نکند هر گدائی که مقیم در سلطان گردد روز…





