رباعیات حزین لاهیجی
از عکس رخ تو، گلستان پیدا شد
از عکس رخ تو، گلستان پیدا شد وز سایه تو، سرو روان پیدا شد خود جمله جهان صورت یکتایی توست از هر دو کف تو،…
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود
وبرانهٔ هند،کز صفا پاک بود خاکش نمک دیدهٔ ادراک بود آبش به بغل، شیشهٔ ساعت دارد مینای حباب او پر از خاک بود رباعیات حزین…
معنی طلبی، بساط صورت ته کن
معنی طلبی، بساط صورت ته کن بگذار حزین فسانه، ساز ره کن در مجلس حال، قال را ره نبود دل می خواهی زبان خود کوته…
گر طالع پست، نارساییها کرد
گر طالع پست، نارساییها کرد ور اشهب عمر، بادپاییها کرد رسم عجبی نبود و آیین نوی گر قحبهٔ دهر، بی وفایی ها کرد رباعیات حزین…
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست
عشق است سلیمان و دل انگشتر اوست داغ جگرم سیاهی لشکر اوست قالب نی و جان ناشکیباست نوا نالیدن ما از لب چون شکر اوست…
سرتاسر آفاق، حزین گردیدی
سرتاسر آفاق، حزین گردیدی وز دیدهٔ دید، دیدنی ها دیدی اکنون خود را به کوی آزادان کش تا چند اسیر بیمی و امّیدی رباعیات حزین…
دهرم به شکنج انزوا می دارد
دهرم به شکنج انزوا می دارد وین مظلمه را چرخ روا می دارد در محفل افسرده دوران بخیل زانوست که کاسه ای به ما می…
در ماتم تو، ملک و ملک شیون کرد
در ماتم تو، ملک و ملک شیون کرد گردون کفن کبود در گردن کرد دست غم تو ز ما مصیبت زدگان هر جیب که داشت،…
خویی مه و مهر را به دلداری نیست
خویی مه و مهر را به دلداری نیست آبی در جوی ابر آذاری نیست شد کشور عدل و جود و انصاف خراب دیّار درین دیار…
چون باد صبا، سبک عنانی نکنی
چون باد صبا، سبک عنانی نکنی با زاغ و زغن، هم آشیانی نکنی ای سرمه، به خاک تا توان یکسان شد زنهار، به دیده ها…
تا بر لب عاشق می گلگون ناید
تا بر لب عاشق می گلگون ناید از دیده نمی شود شط خون ناید خود را به خم باده درانداز حزین هر بار، سبو درست…
بر پای بت، از نیاز پیشانی زد
بر پای بت، از نیاز پیشانی زد ناقوس فرنگ، در صنم خوانی زد در حیرتم از دل، که به این سیرت و شان بی شرم…
ای هوش به می داده، فدای تو شوم
ای هوش به می داده، فدای تو شوم غارت زدهٔ باده، فدای تو شوم در وصل تو هست هر چه می خواهد دل ای جنّت…
ای دُرّ یتیم، دیده دریا از تو
ای دُرّ یتیم، دیده دریا از تو آه از تو و ناله سینه فرسا از تو خندان گذری ز چشم خونبار و خوشیم دل از…
آنم که به ملک نیستی سلطانم
آنم که به ملک نیستی سلطانم با سامانم اگر چه بی سامانم دیری ست چو آسیا درین کهنه سرا سرگردانم که از چه سرگردانم رباعیات…
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی
آلودهٔ زهد کرده ام دامانی وجّهت مِنَ المسجدِ نحو الحانِ ما رخت ز کوی نیکنامی بردیم نستودِعُکُم معاشر الاخوانِ رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
از عشق فتاده ام به منزلگاهی
از عشق فتاده ام به منزلگاهی کانجا نبود سوی برون شد، راهی از غمزه هزار کشته دیدم، امّا از یک دل خسته برنیامد آهی
هم درد و دوای دل افگار تویی
هم درد و دوای دل افگار تویی عاشق تویی و عشق تویی، یار تویی پرگار تویی، نقطه تویی، دایره تو یعنی که ز هر پرده،…
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی گر نیکی، اگر بدی، که خاموش بِهی خاموش حزین که از کلید سخنت جز قفل دهان، نمی…
گر خاک شوی، در ره دلدار خوش است
گر خاک شوی، در ره دلدار خوش است ور نازکشی، ناز خریدار خوش است در خواری عشق، خودفروشیست، هنر افسانهٔ ما بر سر بازار خوش…
عالی گهران و خوش عیاران رفتند
عالی گهران و خوش عیاران رفتند از نقد وفا خزینه داران رفتند بی یار نیم اگر چه بی یار منم من ماندم و غم، چو…
ساقی، قدحی که دور گلزار گذشت
ساقی، قدحی که دور گلزار گذشت مطرب، غزلی که وقت گفتارگذشت ای همنفس، از بهر دل زار بگو افسانهٔ آن شبی که با یارگذشت رباعیات…
دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد
دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد مفتون تمنا به تمنا ارزد در عالم ایجاد ندیدیم حزین چیزی که به دلبستگی ما ارزد رباعیات حزین لاهیجی…
در ماتم تو شیون دلهاست بلند
در ماتم تو شیون دلهاست بلند با یاد تو، آهِ سینه فرساست، بلند خونابهٔ اشکی که نمش تا سمک است از فرق سماک، نیزه بالاست…
خونم به کرشمه، ای جفاکیش مریز
خونم به کرشمه، ای جفاکیش مریز الماس به زخم جگر ریش مریز در ساغر خون دل که نذر لب توست ترسم که شود شور، نمک…
جمعیت خویش را پریشان کردم
جمعیت خویش را پریشان کردم دل، بر سر جسم تیره ویران کردم از کعبه تمام عمر دزدیدم خشت تعمیر کلیسیای گبران کردم رباعیات حزین لاهیجی…
پیوسته دی و تموز دم سردی کرد
پیوسته دی و تموز دم سردی کرد با دردکشان زمانه بی دردی کرد آه سحر و ناله به جایی نرسید طالع پستی و دهر نامردی…
بر تیره شب من که دل و جان گرید
بر تیره شب من که دل و جان گرید چون شمع لبم خندد و مژگان گرید بالین مرا منت غمخواری نیست بر غربت من شام…
ای گل تو به بویی دل خود شاد مکن
ای گل تو به بویی دل خود شاد مکن با رنگ پریده جلوه بنیاد مکن بلبل، تو هم افسانه فروشی بگذار کار دل ماست عشق،…
ای خامه بسی نکته سرایی کردی
ای خامه بسی نکته سرایی کردی از زلف سخن گره گشایی کردی صاحب دردی اگر به دادت نرسد عمری به عبث هرزه درایی کردی رباعیات…
اندوه چو بیش شد گرفتم کم دل
اندوه چو بیش شد گرفتم کم دل دل ماتم من گرفت و من ماتم دل امروز کجاست ور بود همدم دل؟ گفتن نتوان به غمگساران…
الفاظ و معانی از کلامم نو شد
الفاظ و معانی از کلامم نو شد دیوان سخنوری به نامم نو شد هر کهنه زمینِ پای فرسودِ قلم از خامهٔ آسمان خرامم نو شد…
از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس
از ظلمت هندِ سفله انگیز مترس وز تیرگی شب ای سحرخیز مترس هرگز باکی ز خصمی هند مدار نامرد نیی، زحملهء حیز مترس رباعیات حزین…
هستی بزمی ست، انجمن سازی هست
هستی بزمی ست، انجمن سازی هست عالم نطعی ست، پنج و شش بازی هست در جام جم و مهر سلیمان این بود ما کارگهیم، کارپردازی…
مطرب مگذار دم، نی و چنگ بیار
مطرب مگذار دم، نی و چنگ بیار از یار، پیامی به دل تنگ بیار سوی قفس ای باد سحرگه، خبری از حلقهٔ مرغان شباهنگ بیار…
گر قدر به روستا نمی دارندم
گر قدر به روستا نمی دارندم در مصر معظّمان خریدارندم تنها شده ام کنون درین غربتگاه یاران به دیار خویش بسیارندم رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
عاقل تحصیل علم بیجا چه کند؟
عاقل تحصیل علم بیجا چه کند؟ در خرکده زمانه، دانا چه کند؟ خواهی که به عیش بگذرد، زر به کف آر معشوقهٔ نان، قُلْتُ و…
ساقی، رگ ابر آبداری برخاست
ساقی، رگ ابر آبداری برخاست گویا که ز چشم می گساری برخاست تا آینهٔ جام گرفتی در دست زآیینهٔ خاطرم غباری برخاست رباعیات حزین لاهیجی…
دم سردی زاهدان کافورمزاج
دم سردی زاهدان کافورمزاج افسرد حرارت به عروق و اوداج پر بی مزه گشته دور گردون، چه شدند آنها که دهند دور پیمانه رواج؟ رباعیات…
در ماتم تو چرا جگر خون نشود؟
در ماتم تو چرا جگر خون نشود؟ زین واقعه چون دیده، جگرگون نشود؟ آید چو ز دشت کربلا یاد، حزین عاقل به کدام حیله مجنون…
داغ غم آن نگار مهوش دارم
داغ غم آن نگار مهوش دارم چون شمع، تنی در آب و آتش دارم الماس به زخم و نشترستان به جگر با این همه شادم…
جانان چو هوای جلوه ی ناز کند
جانان چو هوای جلوه ی ناز کند هر ذرّه به اصل خویش پرواز کند در پردهٔ اجمال، پسندد چو جمال صد در ز تفاصیل شئون…
پیش کرمت دست تهی آوردم
پیش کرمت دست تهی آوردم نزد تو، کمیّ و کوتهی آوردم بیماری هجر داشتم، جام وصال نوشیدم و رویی به بهی آوردم رباعیات حزین لاهیجی…
بخرید یکی خواجه، غلامی به هوس
بخرید یکی خواجه، غلامی به هوس پرسید از آن بنده ی پاکیزه نفس کآیی به چه کار تا همانت سپرم؟ گفتش که همین به کار…
ای عوج زمانه، قد چالاک بکش
ای عوج زمانه، قد چالاک بکش گردن به عروج قبهٔ خاک بکش بی قوت چرا نشسته ای بسته دهان برخیز سری به ک.ن افلاک بکش…
ای در دل هر قطره تمنّا از تو
ای در دل هر قطره تمنّا از تو وی در سر هر حباب سودا از تو ممنون دل و دیدهٔ خونبار نیم جام از تو…
اندوه جهان و شادمانی همه هیچ
اندوه جهان و شادمانی همه هیچ سرمایهٔ روزگارِ فانی همه هیچ یاد این سخن از تجربه کاران دارم غیر از غم یار جاودانی همه هیچ…
اکسیر محبت رخ ما کاهی کرد
اکسیر محبت رخ ما کاهی کرد هجران ستیزه کار، جانکاهی کرد از چرخ بلند، سینه خالی کردن دشوار نبود، ناله کوتاهی کرد رباعیات حزین لاهیجی…
از ظلمت هستی خود آزاده منم
از ظلمت هستی خود آزاده منم چون شمع به زیرتیغ، استاده منم پیمانهٔ مشرب حریفان خالی ست خمخانهء چرخ راکهن باده منم رباعیات حزین لاهیجی…
هرچند نوای آتشین دارد عشق
هرچند نوای آتشین دارد عشق بشنو که حدیث دلنشین دارد عشق سرمایه ده حیات دلها، نفسی در سینه چو صبح راستین دارد عشق رباعیات حزین…
مقدور نشد ز دامن افشانی من
مقدور نشد ز دامن افشانی من در جامهٔ زندگی، تن آسانی من بر قامت کبریای آزادگیم کوتاهی کرد، دلق عریانی من رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
گر جلوهٔ دوست می کند عاشق سیر
گر جلوهٔ دوست می کند عاشق سیر دل، خواه به کعبه رو کند، خواه به دیر آشفتهٔ یار را چه سودای خود است؟ مستغرق دوست…
صوفی برخیز، باده صافیست بکش
صوفی برخیز، باده صافیست بکش خم گر نبود پیاله کافیست، بکش بستان و بنوش هر چه ساقی دهدت در ساغر اگر وعده خلافیست، بکش رباعیات…
ساقی قدحی از می گلفام بیار
ساقی قدحی از می گلفام بیار هنگام صبوح مگذران، جام بیار آن ناصیه سوز خرد خام بیار وان چهره طراز کفر و اسلام بیار رباعیات…
دل گم شده است، سینه پردازی هست
دل گم شده است، سینه پردازی هست جان سوخته است، جلوهٔ نازی هست زخمی نشود شکار، بی شست وخدنگ خونین جگریم، ناوک اندازی هست رباعیات…
در کار زمانه هر که بیکارتر است
در کار زمانه هر که بیکارتر است از عاقبت کار خبردارتر است از باده ی غفلت از غم دهر ، حزین هشیارتر است هرکه سرشارتر…
خوش آن که پیام ارجعی گوش کند
خوش آن که پیام ارجعی گوش کند زان بادهٔ صافی، قدحی نوش کند جان از می وصل، مست و مدهوش کند وز هستی روپوش، فراموش…
جانا چه بود که خاطری شاد کنی
جانا چه بود که خاطری شاد کنی وز لطف، دل خرابی آباد کنی مرگی نبود غیر فراموشی تو در خاک شوم زنده، گرم یاد کنی…
پنهان به سیه خانهٔ حرف است نقط
پنهان به سیه خانهٔ حرف است نقط با آنکه ز نقطه شد پدید آن همه خط یک نقطهٔ توحید درین دایره هاست گر مردمک دیده…
باطل کیشان بر اهل حق چیر شدند
باطل کیشان بر اهل حق چیر شدند روبه بازان سگ صفت، شیر شدند دجّال وشان، نام مسیحا کردند کودک طبعان بوالهوس پیر شدند رباعیات حزین…
ای صورت و معنی تو را پستی فرض
ای صورت و معنی تو را پستی فرض از طبع، قد تو کو تهی برده به قرض کوتاه تری یک گره از خایه به طول…
ای خاک وفا رفته به باد از دل تو
ای خاک وفا رفته به باد از دل تو یک دل به جهان نگشته شاد از دل تو یکبار نمی رسی به داد دل من…
آنجا که رسوم ما و من برخیزد
آنجا که رسوم ما و من برخیزد ناسازی شیخ و برهمن برخیزد پرچین نشود جبههٔ یکتایی او موجی اگر از بحر کهن برخیزد رباعیات حزین…
افسوس که درد عشق و درمان هم نیست
افسوس که درد عشق و درمان هم نیست داغ دل گرم و مهر جانان هم نیست خون در طلب نعمت الوان نخورم تنها نه که…
از صومعه تا میکده، پر راهی نیست
از صومعه تا میکده، پر راهی نیست از کعبه به بتخانه شبانگاهی نیست بخرام به طور عشقبازان و ببین کس نیست که در ذکر انا…
هرگه سخنی برلب اظهار رسد
هرگه سخنی برلب اظهار رسد بی مایه عزیزیش، طلبکار رسد دزدند ز ما و می فروشند به ما این راست بود که حق به حق…
مشکل که دلم را نگهت شاد کند
مشکل که دلم را نگهت شاد کند یک عمر ز جور هجر اگر دادکند چشمت به خدنگ غمزه نگشاید شست هر چند نگاه عجز فریاد…
کی بود که دل بستهٔ زنار نبود؟
کی بود که دل بستهٔ زنار نبود؟ جان در شکن طره، گرفتار نبود؟ سر در قدم پیر مغان می سودم آن روزکه در بتکده، دیار…
صوفی، اگرت هوای کشف است و یقین
صوفی، اگرت هوای کشف است و یقین بگذار حدیث نفس و بشنو ز حزین از چلّه نشینی نشود کاری راست پیوسته کمانِ کج بود چلّه…
زین پیش فلک چنین دل آزار نبود
زین پیش فلک چنین دل آزار نبود هر مفعولی، فاعل مختار نبود امروز به پشم و پنبه کار افتاده ست مردی اول به ریش و…
دلبر بسیار و دل نگهدار کم است
دلبر بسیار و دل نگهدار کم است دلدار کم و چه کم که بسیار کم است گویند به عالم تو چرا بی یاری؟ یاران چه…
در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی
در کعبه حزین ، امیر اسلام شوی در دیر حریف باده و جام شوی یا امّت عقل باش، یا بندهٔ عشق حیف است درین میانه…
خورشید، علم به کوهساران زد و رفت
خورشید، علم به کوهساران زد و رفت دلدار، در امیدواران زد و رفت بلبل، دستان نوبهاران زد و رفت گل، خنده به وضع روزگاران زد…
جان در سر زلف تابناکی کردم
جان در سر زلف تابناکی کردم دل را صدف گوهر پاکی کردم از همّت فقر خانه پرداز، حزین در کاسهٔ دهر، مشت خاکی کردم رباعیات…
پرسید ز یار خود، یکی از یاران
پرسید ز یار خود، یکی از یاران کی دوست بگو چگونه ای؟ گفت ای جان فرسوده شد از خوردن نعمت دندان لیک ازگله، یک روز…
با کعبه چه کار اگر معاشی ندهند؟
با کعبه چه کار اگر معاشی ندهند؟ مهمانی زنده، مرده لاشی ندهند زان گشته به کربلا مجاور، زاهد کاندر سر گور شمر، آشی ندهند رباعیات…
ای عاشق محزون، دل ناشاد تو کو؟
ای عاشق محزون، دل ناشاد تو کو؟ وی کوه گرانِ درد، فرهاد تو کو؟ وحشی تری از خود به کمین داشته ای ای صید به…
ای چشم و چراغ دل غم دیدهٔ ما
ای چشم و چراغ دل غم دیدهٔ ما در راه تو خاک شد دل و دیدهٔ ما هجران تو بود، گفتمت تا دانی تاراجگر بساط…
آنان که به سودای تو داغ افروزند
آنان که به سودای تو داغ افروزند از شعلهٔ شوق تو، دماغ افروزند چشم ار کنم از روی تو روشن چه شود؟ رسم است، چراغ…
آشفتهٔ دور روزگارم ساقی
آشفتهٔ دور روزگارم ساقی درماندهٔ محنت خمارم ساقی شرمندهٔ دست رعشه دارم ساقی جامی به لب تشنه بدارم ساقی رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت وز گرمی خویت اشک و آهم همه سوخت دامان از اشک سبزه زاری شده بود برقی بدرخشید…
هر چند که ما رهرو و دنیا راه است
هر چند که ما رهرو و دنیا راه است در راه نشستن خطر آگاه است زین شرم نشسته ام که پیرایهٔ تن گر برخیزم به…
مستان لقا چو ارجعی گوش کنند
مستان لقا چو ارجعی گوش کنند از هر چه جز او بود فراموش کنند مردانه وداع خرد و هوش کنند با شاهد جان، دست در…
گر ترک کم و بیش کنی اولی تر
گر ترک کم و بیش کنی اولی تر خو با دل درویش کنی، اولی تر تا چند دوی بر درِ دونان پی وام؟ وام از…
صوفی که بود اساس کارش بر زرق
صوفی که بود اساس کارش بر زرق ژاژش به دهان، خاک سیاهش بر فرق خضر ره اوا پای سست، در گام نخست نوح دگران و…
زیبا صنما ز بی قراران توایم
زیبا صنما ز بی قراران توایم ما دلشدگان سینه فگاران توایم نبود ز چه رو گوشه ی چشمیت به ما؟ ای ساقی بزم، میگساران توایم…
دل، بندهٔ عشق است، کفیلی دارد
دل، بندهٔ عشق است، کفیلی دارد جان و تن سرگشته دلیلی دارد آتشکدهٔ سینهٔ من خالی نیست بتخانهٔ آزری خلیلی دارد رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
در عشق، رگ جان گرفتار برند
در عشق، رگ جان گرفتار برند از شیر وفا، کودک بیمار بُرند نام سر زلف یار، سودازدگان در دیر مغان برند و زنّار بُرند رباعیات…
خورشید رخ تو تا دل افروز نشد
خورشید رخ تو تا دل افروز نشد ما را شب بخت تیره فیروز نشد از داغ تو سینه راحت اندوز نشد هرگز به چراغ، شام…
تیغم به زبون کشی چو مانوس نبود
تیغم به زبون کشی چو مانوس نبود در قبضهٔ قدرتم جز افسوس نبود زنگار گرفته گر ببینی چه عجب؟ شمشیر زدن به گربه ناموس نبود…
پختیم به کار خویش سودا، من و دل
پختیم به کار خویش سودا، من و دل شرمنده شدیم از تمنا من و دل در عشق تو مانده ایم بی یار و دیار تنها…
با ما زاهد، خیال خامت عبث است
با ما زاهد، خیال خامت عبث است وز سبحه به کف، دانه و دامت عبث است سودی ندهد شهرهٔ شهری گشتن ردّ خاصی، قبول عامت…
ای صیت بزرگی به جهان افکنده
ای صیت بزرگی به جهان افکنده دین را به درم داده، شکم آکنده فردا نبود یکی به معیارِ قبول مقدارِ خدابنده و دنیابنده رباعیات حزین…
ای تیره شب فراق، پایان وقت است
ای تیره شب فراق، پایان وقت است ای صبح بکش سر از گریبان، وقت است خون شد دل سنگ از اثر نالهٔ ما ای زمزمهٔ…
آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست
آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست کامی که روا نمی شود مطلب ماست در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر…
افسانهٔ عشق، راز پنهان من است
افسانهٔ عشق، راز پنهان من است صد چاک چو جیب گل، گریبان من است زاهد، ره اسلام مداری بگذار دین را به بتان باختن ایمان…
از رهگذر دوست، صبایی نرسید
از رهگذر دوست، صبایی نرسید چشمم به وصال خاک پایی نرسید دردا که ز درد ما کس آگاه نشد فریاد که فریاد به جایی نرسید…
هرحند که حسن و عشق، مستور به است
هرحند که حسن و عشق، مستور به است آیات نیاز و ناز، مشهور به است هر سینه که داغ نیست، خشت لحد است زان لب…
ما را لب لعل فام می باید، نیست
ما را لب لعل فام می باید، نیست این شهد نصیب کام می باید، نیست هجری که سرم خمار ازو دارد، هست وصلی که مرا…
کمتر به وصال، قرعهٔ کار افتد
کمتر به وصال، قرعهٔ کار افتد هجر است که در میانه بسیار افتد یکبار تو را دیدم و از خویش شدم تا کی دگر اتفاق…





