نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست

نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست بازیّ شگرفی به میان افتاده ست شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط شمشیر زدن به دف زنان…

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد خار مژه را لالهٔ نعمانی کرد جان من از آتش فراق تو گداخت این خارهٔ سخت، سست پیمانی کرد رباعیات…

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست نرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست در گوش گران خفتگان شب جهل آیات کتاب حق و افسانه یکیست رباعیات حزین…

شوق ار به دیارت نرساند نرسی

شوق ار به دیارت نرساند نرسی در صفهٔ بارت نرساند، نرسی در حضرت دوست غیر را راه نبود گر عشق به یارت نرساند نرسی رباعیات…

رفتند ز بزم، میگساران ساقی

رفتند ز بزم، میگساران ساقی من مانده ام از گران خماران ساقی چون لاله در انتظارِ ابرِ کف توست داغ جگر سینه فگاران ساقی رباعیات…

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست وز گریه نمی رود غباری که مراست با همّت من دولت دنیا چه کند؟ این میکده نشکند خماری…

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب سرتاسر آفاق بود موج سراب ساقی، قدحی در ده از آن بادهٔ ناب سرّ دو جهان بشنو…

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد وز نرگس مست، عشوه درکارم کرد بی قدر متاع من خریدار نداشت عشق تو به این قیمت و…

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع یک لمحه ندید دیدهام خواب چو شمع فریاد ز مشرب سمندر زادم زآتش رگ جان من خورد…

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی می نیست درین جام نگون ای ساقی مُردم ز خمار، بادهٔ ناب کجاست؟ تا چند توان کشید خون ای…

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست حیرت زده است هرکجا آگاهی ست بازیگر روزگار را معرکه هاست میدان جهان، طرفه تماشا گاهی ست رباعیات…

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن در کالبد فسردگی ریشه مکن جانان سر وصل پاکبازان دارد گر جان طلبد بباز و اندیشه مکن رباعیات حزین…

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی واندر طلب گوهر عرفان سستی تا دریابی که در گره داری هیچ کاش آنچه سپرده ای به خود، می…

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست روی طلب راه نوردان با اوست پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ گفتم از دوست، هم روم باز…

از هند نجس، نجات می خواهم و بس

از هند نجس، نجات می خواهم و بس غسلی به شط فرات می خواهم و بس مرگی که بود به کام دل در نجف است…

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است هر لحظه دل از فراق، دیگرگون است با دیده چه سازیم که چون شب باز است؟ از شوق چه…

یاران عزیز و نور بینایی من

یاران عزیز و نور بینایی من رفتند چو هوش از سر سودایی من رفتند و گذاشتند با بی کسیم اندیشه نکردند ز تنهایی من رباعیات…

نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید

نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید سرمایهٔ عزّتم به تنزیل کشید درّاعه بخت سبز ما را گردون از خاک سیاه هند، در نیل کشید رباعیات…

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود گفتا چه فضولی ست، شود یا نشود بیهوده چه نالی از گرانباری دل؟ گر غم غم ماست، بار…

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت از لطف گذشتیم و عتابی ننوشت خاطر به امید ستمش خوش می بود بی رحم، خراجی به خرابی ننوشت…

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد حمّالی این بار گران نتوان کرد سر در ره این گنده کسان نتوان کرد پاکاری این کونِ خران نتوان کرد…

رباعی مستزاد

رباعی مستزاد آنی که سر از سجدهٔ کوی تو نتافت نه روم و نه روس بر قامت عزتت فلک حله نبافت جز اطلس و توس…

دردانهٔ دریای حقیقت درد است

دردانهٔ دریای حقیقت درد است درد است که میزان عیار مرد است ای خاک ره یار، عزیزش می دار این طفل یتیم اشک، غم پرورد…

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ یک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ قدّم چو هلال شد ز بار مه و…

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف تسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه سنگین نبود سایه…

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی در محفل عیش، گل فشانی نکنی هرگز چون شمع، جا به بزمت ندهند گر با همه کس چرب زبانی…

بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم

بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم شاید در فیض بسته را باز کنیم ما بلبل خوش صفیر عرشیم، بیا زین تودهٔ خاک تیره، پرواز کنیم…

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر چون شمع به اشک و آه بردیم به سر چون آینه از پرتو حیرانیها با یار،…

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟ جز اشک نثار من چه خواهی کردن؟ با گریه نمانده است لخت جگری در جیب و کنار من…

اول نگه تو فتنه انگیز نبود

اول نگه تو فتنه انگیز نبود بر هم زن هنگامهٔ پرهیز نبود تا نقش نبسته بود یاقوت لبت با آب، قران آتش تیز نبود رباعیات…

امروز دل است، زیر بار عجبی

امروز دل است، زیر بار عجبی دارد نفس صبح، غبار عجبی کوتاهی قصه دیدم از عمر دراز در گردش چرخ اوا روزگار عجبی رباعیات حزین…

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی چون لاله نشسته ایم در خون ساقی اقبال تو می دهد ز ادبار نجات تنگ آمدم از نکبت…

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت هوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت تن شعله کشید و دود آهی برخاست دل…

یار است که در ظلمت امکان شمع است

یار است که در ظلمت امکان شمع است خود، راز و نیاز و خویشتن هم سمع است هر دیده که یافت نور تحقیق، حزین غیر…

هر جلوه که آن نرگس عیار کند

هر جلوه که آن نرگس عیار کند خوبان طراز را دل افگار کند گر چشم فسونگر نبود بر سر کار جادوی که در بابلیان کار…

گفتم که به یاد یار خواهی آمد

گفتم که به یاد یار خواهی آمد یا خون شده در کنار خواهی آمد نه زان اثری نه زین نشانِ نظری ای دل، توکجا به…

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد رشک تو دل از سینهٔ ما بیرون کرد در وصل کنیم یاد ایام فراق اندیشهٔ حرمان، دل ما…

شاخ گل من نظر به خاری نکند

شاخ گل من نظر به خاری نکند رحمی به دل سینه فگاری نکند ترسم نبرد دل از خروشیدن سود ما خوار شویم و ناله کاری…

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست شوریده سرم دامن صحرایی نیست لحن داوود و حسن یوسف، خوار است گوش شنوا و چشم بینایی نیست رباعیات…

در هند اگر کسی نرنجد از راست

در هند اگر کسی نرنجد از راست گویم طبقات خلق را بی کم و کاست پنجی ست که شش نمی توانش کردن پاچیّ و دیوث…

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟ بر سرچون شمع،بی تو شبها چه گذشت؟ از درد فراق، ما ز خود بی خبریم آیا…

چون لاله آتشین درین تیره مغاک

چون لاله آتشین درین تیره مغاک پیداست مرا داغ دل از سینهٔ چاک فارغ ز خود، آسوده ز غیرم کردی ای غیرت عشق، احسَنَ اللهُ…

تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟

تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟ هر گوشه، کمانِ کین سیه توز شود؟ زیبد که جهانیان به پشمی نخرند ملکی که به کامِ پوستین دوز…

بسته ست زبانم و بیان در سیر است

بسته ست زبانم و بیان در سیر است تن ساکن اگر بود، روان در سیر است آواره تر از توست، کلام تو حزین برگرد جهان…

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ در دیدهٔ ما یکی بود گلخن و کاخ ما سینه زنیم بر در و بام قفس چندان که پرد مرغ…

ای دوست چراغ چشم بیدار تویی

ای دوست چراغ چشم بیدار تویی معشوق تویی، عاشق دیدار تویی آشوب جهان، فتنهٔ بازار تویی خود یوسف مصریّ و خریدار تویی رباعیات حزین لاهیجی…

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری صد رخنه ز غمزه در دل و دین داری ظلم است که اشک بوالهوس پاک کند دستی که ز…

امّید گداست، تا در بازی هست

امّید گداست، تا در بازی هست معشوق غنیّ و عشق را آزی هست خسته به دواتند، نه با خسته دوا بیچاره نیاز و چاره را…

از عمر عزیز رفته افزون از شصت

از عمر عزیز رفته افزون از شصت گاهی در کار و گه به کوتاهی دست گه سخرهٔ مستی و گهی هشیاری امروز نشسته ام نه…

ابنای زمانه، لولیان آیینند

ابنای زمانه، لولیان آیینند مدخوله روزگار، بی کابینند ابلیس بود عامل و تلبیس، رئیس در دهکده ای که خواجه تاشان اینند رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

وبرانی عشق، باشد آباد شدن

وبرانی عشق، باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری، امّت فرهاد شدن رباعیات حزین لاهیجی…

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن خونین جگریّ و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن…

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد ویران چو شود حباب، عمّان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه…

عشق تو کلیم طور سینای دلم

عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینهٔ صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم، مقصد اقصای دلم رباعیات حزین…

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو از واعظ بی خبر، جز افسانه مجو مستم، ره هوشیاری از من مطلب افسانهٔ عقل را ز دیوانه…

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت هر بخیه که داشت، سینهٔ چاکم ریخت شبنم به کنار چشم نمناکم ریخت ابری دو سه قطره اشک بر…

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد ابر مژه خون دیده پالایی کرد فرهاد غم تو آهنین بازو بود بیهوده دل صبور خارایی کرد رباعیات…

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟ زخمی که گدازد دمِ ساطور کجاست؟ گرمی به دلم نمی کشد شعله، حزین ای غیرت عشق، آتش طور کجاست؟…

حال دل آسوده دلان سوخت دلم

حال دل آسوده دلان سوخت دلم بی دردیِ این بی خبران سوخت دلم درد دل هیچکس مرا کار نکرد بر حال سلامت طلبان سوخت دلم…

تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید

تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید مینای حیات به که بر سنگ آید با خلق زمانه، زندگانی امروز در زیر یک آسمان مرا…

بس بوالعجب است زیر این چرخ اثیر

بس بوالعجب است زیر این چرخ اثیر عبرتکده ای ست در نظر، عالم پیر جان گشته به قید تن گرفتار، حزین سیمرغ به دام عنکبوت…

این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس

این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس ای دل به کجا برم؟ کزو به ناقوس ازکشتهٔ خود به کف درین دشت سراب جز آبلهٔ دانه…

ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری

ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری درد و غم خویش رایگان نگذاری دستت نرسد به دامن وصل، حزین تا پا به سر هر دو…

اوضاع زمانه لایق دیدن نیست

اوضاع زمانه لایق دیدن نیست وضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست دانی ز چه پا کشیده ام در دامان؟ دنیا تنگ است، جای جنبیدن نیست…

آمد سحر آن نگار خونین جگران

آمد سحر آن نگار خونین جگران پرسید ز احوال منِ دل نگران کردم ز فراق شکوه، خندان شد و گفت من در دل و بی…

از کام دل است بس که عریان دستم

از کام دل است بس که عریان دستم کوتاه فتاده از گریبان دستم از بس که گزیدهام به دندان غضب خونین شده چون پنجهٔ مژگان…

ابر آمد و سینه را به کهسار نهاد

ابر آمد و سینه را به کهسار نهاد گلگون بهار، پا به گلزار نهاد یکبار بکش رطل گرانی، زاهد از توبه نمی توان به دل،…

هند است و جهان به کام می باید اوا نیست

هند است و جهان به کام می باید اوا نیست پاس هر خاص و عام می باید اوا نیست تا حامله سازیم بزرگانش را یک…

نزدیک بود ز لب هوا بردارد

نزدیک بود ز لب هوا بردارد آهی که سپهر را ز جا بردارد عمریست که استوار دارم پا را جایی که سپند گرم پا بردارد…

گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟

گر نیست مرا طالع فیروز چه باک؟ ور طبع نگردد الفت آموز چه باک؟ باید چو ز همدمان بریدن پیوند گر هم نفسی نباشد امروز…

عالی گهران، بنده نژادان منند

عالی گهران، بنده نژادان منند خونین جگران، مایه کسادان منند در کشور خود، سلطنت ماست قدیم پیران مغانه، خانه زادان منند رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست

سرمایه دهر، خاک بیزی ست،که هست در مزرع حسرت اشک ریزی ست، که هست آگاهی و دریافت، گران است که نیست ارزانِ زمانه بی تمیزی…

دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفت

دوران به نشاط و غم صلایی زد و رفت بلبل ز سر شاخ، نوایی زد و رفت گل نیز شکرخند به جایی زد و رفت…

در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر

در هجر حزین، از غم جانکاه بمیر چون شمع سحرگاه، به یک آه بمیر آن قدر نداری که درآیی به نجف جان تو درآید، تو…

دانم که به جز خدای قهّاری نیست

دانم که به جز خدای قهّاری نیست بر خاطرم از ظلم کسی باری نیست ماهیت مخلوق نباشد غالب مغلوبِ خدا شدن مرا عاری نیست رباعیات…

چون شمع بود داغ جنون تاج سرم

چون شمع بود داغ جنون تاج سرم آتش به جهانی زده مژگان ترم عیبی نبود هست کساد ارگهرم عیبم همه این است مه صاحب هنرم…

تا چند حزین اسیر ماتم شده ای؟

تا چند حزین اسیر ماتم شده ای؟ با خلق زمانه از چه همدم شده ای؟ چون یار موافقی ندیدی، ز چه رو در بند منافقان…

بر لب قدحی بعد هلاکم بگذار

بر لب قدحی بعد هلاکم بگذار سر در قدم طارم تاکم بگذار لب تشنه مبادا گذرد مخموری از باده خمی بر سر خاکم بگذار رباعیات…

ای ناله، خلاف دردکیشان نکنی

ای ناله، خلاف دردکیشان نکنی غمّازی راز سینه ریشان نکنی آهسته گذر کن ای صبا از زلفش آنجا دل جمعی ست، پریشان نکنی رباعیات حزین…

ای دستخوش هزار سودا هشدار

ای دستخوش هزار سودا هشدار ای غافل از اندیشهٔ عقبا هشدار آسوده نشسته ای که جانی داری تیغ اجل است در تقاضا، هشدار رباعیات حزین…

آنی که به قد ز سرو آزاده تری

آنی که به قد ز سرو آزاده تری دل را، ز بهشت نقد آماده تری در رهگذرت ز خاک افتاده ترم گر هست، بیار از…

آمد به برم یار و چه زیبا آمد!

آمد به برم یار و چه زیبا آمد! آرامش جان ناشکیبا آمد عاری ز خودی شدم، حیاتم بخشید آن کهنه پلاس رفت و دیبا آمد…

از گنج، به مار صلح نتوان کردن

از گنج، به مار صلح نتوان کردن از باغ، به خار صلح نتوان کردن در میکده ای که چرخ، دردی کش اوست با رنج خمار…

ابنای زمان دُرد و صفا را ندهند

ابنای زمان دُرد و صفا را ندهند هرگز پر کاه کهربا را ندهند این قوم، ولینعمت امثال خودند تا سگ بود، استخوان هما را ندهند…

یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟

یا رب چه شود گرکرمت یار افتد؟ لطفت به شکستگان پرستار افتد غمخوارگی خلق جهان را دیدم مگذار که با غیر توام کار افتد رباعیات…

میزان حقیم و امتحان و لَکَ لک ؟

میزان حقیم و امتحان و لَکَ لک ؟ تا باز نماییم گران را ز سبک از ما نَرَمی چگونه، ای حیزِ خنک ما بدرِ تمامیم…

گر نوح و دعای غرق، این دم می شد

گر نوح و دعای غرق، این دم می شد دنیا یک دم به کام آدم می شد تا این همه کثرت اندکی کم می شد…

عشق است که درد من و درمان من است

عشق است که درد من و درمان من است دین من و پیر من و ایمان من است خون از بن هر مو نفشانم چه…

سامانی و ثروتی نشد جمع، چه شد؟

سامانی و ثروتی نشد جمع، چه شد؟ بازیچهٔ دولتی نشد جمع، چه شد؟ گر عاقلی، از فقر پریشان نشوی سرمایهٔ حسرتی نشد جمع، چه شد؟…

دیدیم، سواد هند حیرت زار است

دیدیم، سواد هند حیرت زار است روز کِه و مِه چو شام هجران تار است بسته ست به کار همه شان بخت گره اینجا گِرِه…

در محفل آسمان سُها و خور هست

در محفل آسمان سُها و خور هست در بحر جهان هم صدف و هم در هست تا خود چه بود قسمت روزی طلبان هم مائدهٔ…

داغم به دل از دو گوهر نایاب است

داغم به دل از دو گوهر نایاب است کز وی جگرم کباب و دل در تاب است می گویم اگر تاب شنیدن داری فقدان شباب…

چل سال کتاب جسم و جان را خواندیم

چل سال کتاب جسم و جان را خواندیم تاریخ زمین و آسمان را خواندیم خواب عجبی فتاده بر دیدهٔ بخت از بس که فسانهٔ جهان…

تا چند به چنگ غم پنهانی خویش

تا چند به چنگ غم پنهانی خویش روزی به شب آرم از گرانجانی خویش؟ یک شب خواهم به کام دل شرح دهم با زلف تو،…

بربندی اگر به خون کمر را چه شود؟

بربندی اگر به خون کمر را چه شود؟ لعلی کنی آبگون گهر را چه شود؟ در سینه فتاده بار غم بر سر هم برداری اگر…

ای مطرب عاشقان نوای تو کجاست؟

ای مطرب عاشقان نوای تو کجاست؟ ای ساقی جان آب بقای توکجاست؟ گیرم دل ما از نظر افتادهٔ توست گیرایی مژگان رسای تو کجاست؟ رباعیات…

ای درد، ز مرگ فکر درمان نکنی

ای درد، ز مرگ فکر درمان نکنی آزار دل شکسته حالان نکنی در جان، غم یار دارم آسان ندهم ای محنت هجر، مردن آسان نکنی…

آنم که ز ذوق نیستی دلشادم

آنم که ز ذوق نیستی دلشادم همواره خراب عشقم و آبادم تو در طلب قبول عامی زاهد من از طلب هر دو جهان آزادم رباعیات…

آلوده ی کام دل مشو، کام آن است

آلوده ی کام دل مشو، کام آن است هرگز طمع دانه مکن، دام آن است در دایره ی فلک چه سرگردانی؟ آغاز تو هر چه…

از عکس رخ تو، گلستان پیدا شد

از عکس رخ تو، گلستان پیدا شد وز سایه تو، سرو روان پیدا شد خود جمله جهان صورت یکتایی توست از هر دو کف تو،…