یک چند، دل از آز هراسان کردیم

یک چند، دل از آز هراسان کردیم جمعیت خویش را پریشان کردیم دیدیم که مشکل است سامان هوس دشواریها به ترک، آسان کردیم رباعیات حزین…

هر دم ز تو عمر می کَنَد بیخ و بنی

هر دم ز تو عمر می کَنَد بیخ و بنی جز وعده به فردا نشناسی سخنی دیروز تو را که هست فردا، امروز بنگر که…

مردانه حزین از سر دنیا برخیز

مردانه حزین از سر دنیا برخیز زین کهنه دمن، تو ای مسیحا برخیز تنها تو درین انجمنی بیگانه برخیز ازین میانه، تنها برخیز رباعیات حزین…

کردی دلم از حسن گلوسوز کباب

کردی دلم از حسن گلوسوز کباب نه پرتو لطف دیده نه برق عتاب خواهیم به عشق، نیم بسمل شده ماند کز گرمی خون ماست، شمشیر…

شد صید خم زلف رسایی دل ما

شد صید خم زلف رسایی دل ما افتاد به دام اژدهایی دل ما از بوی کباب می توان دانستن کز عشق در آتش است جایی…

زان پیش که دی آفت بستان گردد

زان پیش که دی آفت بستان گردد اوراق گل از خزان پریشان گردد ساقی، تو که ابر رحمتی، رشحه ببار تا بلبل طبع من غزل…

دل در غم عشق، کامرانی نکند

دل در غم عشق، کامرانی نکند تا ناله درفش کاویانی نکند با یار گرانباری دل گفتم، گفت بار غم ما به دل گرانی نکند رباعیات…

در راه خطیری که نشیب است و فراز

در راه خطیری که نشیب است و فراز کورانه به پای خفتهٔ خویش مناز تو مور ضعیف و صید معنی ست شگرف مگشا پر پشّه…

حق ظاهر و خلق در حجاب افزودن

حق ظاهر و خلق در حجاب افزودن سرچشمهٔ خورشید به خاک اندودن تو بی خبر از قصور و ادراک خودی موجود، نهان نمی تواند بودن…

تا عشق تو گشت از ازل روزی دل

تا عشق تو گشت از ازل روزی دل بربست میان را به غم اندوزی دل درد تو کند مگر پرستاری جان داغ تو کند مگر…

بلبل سر کرد ناله هنگام صبوح

بلبل سر کرد ناله هنگام صبوح پیمانه گرفت لاله هنگام صبوح احوال خمار شب به ساقی گفتم پر کرد مرا پیاله هنگام صبوح رباعیات حزین…

با سرمه چو شد نرگس عیّار تو یار

با سرمه چو شد نرگس عیّار تو یار شد چون دل شب، روز گرفتار تو تار شوریده سر از طلعت مشهور تو هور خونین جگر…

ای سوخته جان سپند، یاد تو به خیر

ای سوخته جان سپند، یاد تو به خیر وی دردکش نژند، یاد تو به خیر آوارهٔ کیستی؟ کجایی؟ چونی؟ آه ای دل مستمند، یاد تو…

ای بخت نژند در سیاهی بی تو

ای بخت نژند در سیاهی بی تو تن زار و نزار، چهره کاهی بی تو با تو، سر و پا برهنه در کنج خراب خوشتر…

آن را که رسوم عشقبازی اصل است

آن را که رسوم عشقبازی اصل است آسوده ز دوری و خلاص از فصل است در نامه ی عاشقان نباشد فصلی افسانهٔ عشق، وصل اندر…

ازگریهٔ من دیدهٔ اختر شور است

ازگریهٔ من دیدهٔ اختر شور است وز ناله ی من دل ملک رنجور است گردون نبود حریف پیمانهٔ عشق این رطل گرانتر از سر مخمور…

از خصمی مردمان مرا حال نکوست

از خصمی مردمان مرا حال نکوست یاران همه دشمنند، خصمان همه دوست با هر که دل آرمید از دوست رمید وز هر که بتافت روی…

یار آینه حسن دلارای خود است

یار آینه حسن دلارای خود است یک دیدهٔ محو، در تماشای خود است این حسنِ غیور برنمی تابد غیر موسی و عصا و طور سینای…

هر چند سپهر فکرم اختربار است

هر چند سپهر فکرم اختربار است بر دوش زبان، سخنوری سربار است از خامهٔ تیره بخت خود ممنونم این ابر سیاهی ست که گوهربار است…

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب

لعلت به فسون نبرد از دل تب و تاب گر شکّر لطف داد و گر زهر عتاب القصه که در عشق جگرسوز چو شمع از…

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده

غفلت زده ام، خاطر آگاهم ده افسرده دلم، آه سحرگاهم ده عمری ست که رو از دو جهان تافته ام ای قبلهٔ مقبلان، به خود…

صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماست

صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماست لخت دل بسته بر میان توشهٔ ماست ای مور هوس، بهره ای از ما نبری برقی به کمین بردن…

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم

رخ، تازه به اشک ارغوانی دارم از دولت عشق، کامرانی دارم خون دل و اشک دیده و آه جگر اینها همه از تو یار جانی…

دردا که دری نسفته می باید رفت

دردا که دری نسفته می باید رفت راز دل خود نگفته می باید رفت می باید داد، جان شیرین بی تو تلخی ز تو ناشنفته…

در دهر، به مستعار آلوده مگرد

در دهر، به مستعار آلوده مگرد هرگز به دی و بهار، آلوده مگرد تن در رَهِ تو مشت غباری ست حزین زنهار، به این غبار…

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد

حسنش، به می از حجاب بیرون آمد عریان، آتش ز آب بیرون آمد آمد سحری بر سر بالینم و گفت برخیز که آفتاب بیرون آمد…

تا کی گل عیش در چمنها جویم؟

تا کی گل عیش در چمنها جویم؟ آوارهٔ خود را به وطنها جویم؟ در پیچ و خم زلف بتان می گردم شاید دل خود، درین…

بلبل به نوای آشنا می نازد

بلبل به نوای آشنا می نازد گلشن به دم پاک صبا می نازد ما گر چه به کلک خود ننازیم حزین تا هست، سخن به…

این شور نه آن لعل شکرریز فکند

این شور نه آن لعل شکرریز فکند جادوی نگاهِ معجزآمیز فکند مستانه ز چشم او برآمد نگهی آتش به نهاد زهد و پرهیز فکند رباعیات…

ای ساقی عاشقان، می ناب کجاست؟

ای ساقی عاشقان، می ناب کجاست؟ ای خضره ره سوختگان، آب کجاست؟ عمریست که بی تو تشنهٔ خون خودم آن خنجر مژگان سیه تاب کجاست؟…

ای آنکه غم تو عیش جاوبد بود

ای آنکه غم تو عیش جاوبد بود جاوید، نوید وصلت امّید بود فرماندهی کشور خوبی از توست بازیگر میدان تو، خورشید بود رباعیات حزین لاهیجی…

آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد

آن بی خردی که شوم چون زاغ افتد از گلشن فیض، قسمتش داغ افتد بر شاخ چو سنگ می زند رهگذری گیرم که فتاد میوه،…

از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد

از گوشهٔ عزلتم جدا نتوان کرد وز فقر، به دولتم جدا نتوان کرد مجروحم و ذوق جان فشانی دارم با تیغ ز همّتم جدا نتوان…

از خصمی روزگار بی مهر و تمیز

از خصمی روزگار بی مهر و تمیز تا چند زنیم سینه بر خنجرِ تیز؟ نی ناخن تدبیر و نه بازوی ستیز نه جای شکیبایی و…

یک چند دل از پی تمنا گردید

یک چند دل از پی تمنا گردید جانم هدف طعنه اعدا گردید گردید ز هر طرف چو راهم بسته راه سر کوی دوست پیدا گردید…

نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست

نوبت ز کیان به ماکیان افتاده ست بازیّ شگرفی به میان افتاده ست شاید که سپهر سفله رقصد ز نشاط شمشیر زدن به دف زنان…

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد

گلگون سرشک، گرم جولانی کرد خار مژه را لالهٔ نعمانی کرد جان من از آتش فراق تو گداخت این خارهٔ سخت، سست پیمانی کرد رباعیات…

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست

عهدیست که آشنا و بیگانه یکیست نرخ خزف وگوهر یکدانه یکیست در گوش گران خفتگان شب جهل آیات کتاب حق و افسانه یکیست رباعیات حزین…

شوق ار به دیارت نرساند نرسی

شوق ار به دیارت نرساند نرسی در صفهٔ بارت نرساند، نرسی در حضرت دوست غیر را راه نبود گر عشق به یارت نرساند نرسی رباعیات…

رفتند ز بزم، میگساران ساقی

رفتند ز بزم، میگساران ساقی من مانده ام از گران خماران ساقی چون لاله در انتظارِ ابرِ کف توست داغ جگر سینه فگاران ساقی رباعیات…

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست

دل خوش نکند نالهٔ زاری که مراست وز گریه نمی رود غباری که مراست با همّت من دولت دنیا چه کند؟ این میکده نشکند خماری…

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب

در دیدهٔ هر که شق کند پردهٔ خواب سرتاسر آفاق بود موج سراب ساقی، قدحی در ده از آن بادهٔ ناب سرّ دو جهان بشنو…

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد

حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد وز نرگس مست، عشوه درکارم کرد بی قدر متاع من خریدار نداشت عشق تو به این قیمت و…

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع

تا عشق فکند در دلم تاب چو شمع یک لمحه ندید دیدهام خواب چو شمع فریاد ز مشرب سمندر زادم زآتش رگ جان من خورد…

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی

بشکن قدح سپهر دون ای ساقی می نیست درین جام نگون ای ساقی مُردم ز خمار، بادهٔ ناب کجاست؟ تا چند توان کشید خون ای…

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست

این کوچهٔ عمر، وحشت افزا راهی ست حیرت زده است هرکجا آگاهی ست بازیگر روزگار را معرکه هاست میدان جهان، طرفه تماشا گاهی ست رباعیات…

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن

ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن در کالبد فسردگی ریشه مکن جانان سر وصل پاکبازان دارد گر جان طلبد بباز و اندیشه مکن رباعیات حزین…

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی

ای آنکه به لافگاه دعوی چستی واندر طلب گوهر عرفان سستی تا دریابی که در گره داری هیچ کاش آنچه سپرده ای به خود، می…

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست

آن دیده، که بازاری عشاقش خوست روی طلب راه نوردان با اوست پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ گفتم از دوست، هم روم باز…

از هند نجس، نجات می خواهم و بس

از هند نجس، نجات می خواهم و بس غسلی به شط فرات می خواهم و بس مرگی که بود به کام دل در نجف است…

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است

از حوصلهٔ صبر، غمت بیرون است هر لحظه دل از فراق، دیگرگون است با دیده چه سازیم که چون شب باز است؟ از شوق چه…

یاران عزیز و نور بینایی من

یاران عزیز و نور بینایی من رفتند چو هوش از سر سودایی من رفتند و گذاشتند با بی کسیم اندیشه نکردند ز تنهایی من رباعیات…

نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید

نظّارهٔ زشت، دیده را میل کشید سرمایهٔ عزّتم به تنزیل کشید درّاعه بخت سبز ما را گردون از خاک سیاه هند، در نیل کشید رباعیات…

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود

گفتم ز غمت غنچهٔ دل وا نشود گفتا چه فضولی ست، شود یا نشود بیهوده چه نالی از گرانباری دل؟ گر غم غم ماست، بار…

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت

غمنامهٔ ما خواند و جوابی ننوشت از لطف گذشتیم و عتابی ننوشت خاطر به امید ستمش خوش می بود بی رحم، خراجی به خرابی ننوشت…

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد

شاهنشهی خلق جهان نتوان کرد حمّالی این بار گران نتوان کرد سر در ره این گنده کسان نتوان کرد پاکاری این کونِ خران نتوان کرد…

رباعی مستزاد

رباعی مستزاد آنی که سر از سجدهٔ کوی تو نتافت نه روم و نه روس بر قامت عزتت فلک حله نبافت جز اطلس و توس…

دردانهٔ دریای حقیقت درد است

دردانهٔ دریای حقیقت درد است درد است که میزان عیار مرد است ای خاک ره یار، عزیزش می دار این طفل یتیم اشک، غم پرورد…

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ

در دهر دنی که هست شیرینش تلخ یک دم نزدیم خوش نه در شام و نه بلخ قدّم چو هلال شد ز بار مه و…

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف تسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه سنگین نبود سایه…

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی

تا چهره ز اشک ارغوانی نکنی در محفل عیش، گل فشانی نکنی هرگز چون شمع، جا به بزمت ندهند گر با همه کس چرب زبانی…

بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم

بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم شاید در فیض بسته را باز کنیم ما بلبل خوش صفیر عرشیم، بیا زین تودهٔ خاک تیره، پرواز کنیم…

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر

با داغ تو سال و ماه بردیم به سر چون شمع به اشک و آه بردیم به سر چون آینه از پرتو حیرانیها با یار،…

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟

ای دیدهٔ زار من چه خواهی کردن؟ جز اشک نثار من چه خواهی کردن؟ با گریه نمانده است لخت جگری در جیب و کنار من…

اول نگه تو فتنه انگیز نبود

اول نگه تو فتنه انگیز نبود بر هم زن هنگامهٔ پرهیز نبود تا نقش نبسته بود یاقوت لبت با آب، قران آتش تیز نبود رباعیات…

امروز دل است، زیر بار عجبی

امروز دل است، زیر بار عجبی دارد نفس صبح، غبار عجبی کوتاهی قصه دیدم از عمر دراز در گردش چرخ اوا روزگار عجبی رباعیات حزین…

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی

از می، لب غنچه گشت گلگون ساقی چون لاله نشسته ایم در خون ساقی اقبال تو می دهد ز ادبار نجات تنگ آمدم از نکبت…

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت

از حرف وداع، دیده جیحون شد و رفت هوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت تن شعله کشید و دود آهی برخاست دل…

یار است که در ظلمت امکان شمع است

یار است که در ظلمت امکان شمع است خود، راز و نیاز و خویشتن هم سمع است هر دیده که یافت نور تحقیق، حزین غیر…

هر جلوه که آن نرگس عیار کند

هر جلوه که آن نرگس عیار کند خوبان طراز را دل افگار کند گر چشم فسونگر نبود بر سر کار جادوی که در بابلیان کار…

گفتم که به یاد یار خواهی آمد

گفتم که به یاد یار خواهی آمد یا خون شده در کنار خواهی آمد نه زان اثری نه زین نشانِ نظری ای دل، توکجا به…

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد

عشق تو سواد دیده را جیحون کرد رشک تو دل از سینهٔ ما بیرون کرد در وصل کنیم یاد ایام فراق اندیشهٔ حرمان، دل ما…

شاخ گل من نظر به خاری نکند

شاخ گل من نظر به خاری نکند رحمی به دل سینه فگاری نکند ترسم نبرد دل از خروشیدن سود ما خوار شویم و ناله کاری…

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست

دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست شوریده سرم دامن صحرایی نیست لحن داوود و حسن یوسف، خوار است گوش شنوا و چشم بینایی نیست رباعیات…

در هند اگر کسی نرنجد از راست

در هند اگر کسی نرنجد از راست گویم طبقات خلق را بی کم و کاست پنجی ست که شش نمی توانش کردن پاچیّ و دیوث…

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟

دانی که به من در غمت آیا چه گذشت؟ بر سرچون شمع،بی تو شبها چه گذشت؟ از درد فراق، ما ز خود بی خبریم آیا…

چون لاله آتشین درین تیره مغاک

چون لاله آتشین درین تیره مغاک پیداست مرا داغ دل از سینهٔ چاک فارغ ز خود، آسوده ز غیرم کردی ای غیرت عشق، احسَنَ اللهُ…

تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟

تا چند زمانه فتنه اندوز شود؟ هر گوشه، کمانِ کین سیه توز شود؟ زیبد که جهانیان به پشمی نخرند ملکی که به کامِ پوستین دوز…

بسته ست زبانم و بیان در سیر است

بسته ست زبانم و بیان در سیر است تن ساکن اگر بود، روان در سیر است آواره تر از توست، کلام تو حزین برگرد جهان…

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ

با تنگدلی حوصلهٔ ماست فراخ در دیدهٔ ما یکی بود گلخن و کاخ ما سینه زنیم بر در و بام قفس چندان که پرد مرغ…

ای دوست چراغ چشم بیدار تویی

ای دوست چراغ چشم بیدار تویی معشوق تویی، عاشق دیدار تویی آشوب جهان، فتنهٔ بازار تویی خود یوسف مصریّ و خریدار تویی رباعیات حزین لاهیجی…

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری

ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری صد رخنه ز غمزه در دل و دین داری ظلم است که اشک بوالهوس پاک کند دستی که ز…

امّید گداست، تا در بازی هست

امّید گداست، تا در بازی هست معشوق غنیّ و عشق را آزی هست خسته به دواتند، نه با خسته دوا بیچاره نیاز و چاره را…

از عمر عزیز رفته افزون از شصت

از عمر عزیز رفته افزون از شصت گاهی در کار و گه به کوتاهی دست گه سخرهٔ مستی و گهی هشیاری امروز نشسته ام نه…

ابنای زمانه، لولیان آیینند

ابنای زمانه، لولیان آیینند مدخوله روزگار، بی کابینند ابلیس بود عامل و تلبیس، رئیس در دهکده ای که خواجه تاشان اینند رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af

وبرانی عشق، باشد آباد شدن

وبرانی عشق، باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری، امّت فرهاد شدن رباعیات حزین لاهیجی…

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن

نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن خونین جگریّ و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن…

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد

گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد ویران چو شود حباب، عمّان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه…

عشق تو کلیم طور سینای دلم

عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینهٔ صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم، مقصد اقصای دلم رباعیات حزین…

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو

سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو از واعظ بی خبر، جز افسانه مجو مستم، ره هوشیاری از من مطلب افسانهٔ عقل را ز دیوانه…

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت

دیشب طربی بر دل غمناکم ریخت هر بخیه که داشت، سینهٔ چاکم ریخت شبنم به کنار چشم نمناکم ریخت ابری دو سه قطره اشک بر…

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد

در هجر تو ناله سینه فرسایی کرد ابر مژه خون دیده پالایی کرد فرهاد غم تو آهنین بازو بود بیهوده دل صبور خارایی کرد رباعیات…

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟

داغی که بکاود سر پرشور کجاست؟ زخمی که گدازد دمِ ساطور کجاست؟ گرمی به دلم نمی کشد شعله، حزین ای غیرت عشق، آتش طور کجاست؟…

حال دل آسوده دلان سوخت دلم

حال دل آسوده دلان سوخت دلم بی دردیِ این بی خبران سوخت دلم درد دل هیچکس مرا کار نکرد بر حال سلامت طلبان سوخت دلم…

تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید

تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید مینای حیات به که بر سنگ آید با خلق زمانه، زندگانی امروز در زیر یک آسمان مرا…

بس بوالعجب است زیر این چرخ اثیر

بس بوالعجب است زیر این چرخ اثیر عبرتکده ای ست در نظر، عالم پیر جان گشته به قید تن گرفتار، حزین سیمرغ به دام عنکبوت…

این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس

این خرقهٔ پر زرق و ردای سالوس ای دل به کجا برم؟ کزو به ناقوس ازکشتهٔ خود به کف درین دشت سراب جز آبلهٔ دانه…

ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری

ای دل، ره و رسم عاشقان نگذاری درد و غم خویش رایگان نگذاری دستت نرسد به دامن وصل، حزین تا پا به سر هر دو…

اوضاع زمانه لایق دیدن نیست

اوضاع زمانه لایق دیدن نیست وضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست دانی ز چه پا کشیده ام در دامان؟ دنیا تنگ است، جای جنبیدن نیست…

آمد سحر آن نگار خونین جگران

آمد سحر آن نگار خونین جگران پرسید ز احوال منِ دل نگران کردم ز فراق شکوه، خندان شد و گفت من در دل و بی…