می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی وز شرم روان ز عارضش خوی دزدیده به سوی من نظر کرد کز دوست مباش بی‌خبر هی در حال…

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل نازک بود حکایت دل زینهار دل خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها پرورده است مهر تو…

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت شکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت به خدمت تو رسیدن صباح روی تو دیدن سعادت…

سری دارم ز سودای تو سرمست

سری دارم ز سودای تو سرمست که با چشم تو آن را نسبتی هست به گوشم می‌رسد از هر زبانی که دیدم چشم مستش رفتم…

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید با روی تو در عالم گر گل نبود شاید با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن…

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم آنچه دل می‌طلبد پیش تو آن می‌بینم روح را چهرهٔ تو نور یقین می‌بخشد عقل را پیش دهانت به…

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی تا جهان…

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود آدم…

پاک‌چشمانند مرد روی تو

پاک‌چشمانند مرد روی تو راه کژبینان نباشد سوی تو خوش‌نویسان را نباید در قلم هیچ نونی خوشتر از ابروی تو ناتوان گردم ز غیرت چون…

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی از حسن او پر دیده‌ام این شیوه در هر منزلی چون باد بر ما بگذرد بر جانب ما…

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را گفتن ادب نباشد پیمان‌شکن نگارا هستند پادشاهان پیش درت گدایان بنگر چه قدر باشد درویش بینوا…

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی حیف است که با دیده تو را نیست وصالی از رهگذر خواب توان دید خیالت در آرزوی خواب…

از سوز دل مات همانا خبری نیست

از سوز دل مات همانا خبری نیست کاین ناله شب‌های مرا خود سحری نیست هستند تو را عاشق بسیار ولیکن دل‌سوخته در عشق تو چون…

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد چه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد منگر در آن که دارد تن نازکش…

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام رهروان را به شب تار دلیلی باید من به بوی…

ما گر چه ز خدمتت جداییم

ما گر چه ز خدمتت جداییم تا ظن نبری که بی‌وفاییم آن‌ها که وفا به سر نبردند زنهار گمان مبر که ماییم ما زرق و…

فتنه از بالای تو بالا گرفت

فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دل‌ها گرفت…

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند دل‌ها مثال نقش تو بر جان نبشته‌اند گر زاهدان صومعه بینند صورتت عاشق شوند بر تو وگر خود…

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد گر صبا از زلف او بویی به سوی…

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست بر سر آب حیات خیمه زده جان ما این تن…