دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر

دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر شبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر اگر به هجر گدازی و گر وصال دهی هر…

خانه امروز بهشت است که رضوان اینجاست

خانه امروز بهشت است که رضوان اینجاست وقت پروردن جان است که جانان اینجاست نیست ما را سر بستان و ریاحین امروز نرگس مست و…

چو بالای تو گر سروی میان بوستانستی

چو بالای تو گر سروی میان بوستانستی از آن سرو سهی بستان بهشت جاودانستی ز وصف یک سر مویت شدی عاجز بیان من به جای…

تا کی آخر ز غمت ناله شب‌گیر کنم

تا کی آخر ز غمت ناله شب‌گیر کنم سوختم از غم عشق تو چه تدبیر کنم هست زلف تو چو زنجیر من از راه جنون…

به معنی چون شود صورت مزین

به معنی چون شود صورت مزین چو قصری باشد از خورشید روشن گل رنگین اگر بویی ندارد نظر بر رنگ رخسارش میفکن مپز دیگ هوس…

بدیدم چشم مستت رفتم از دست

بدیدم چشم مستت رفتم از دست کوام آذر دلی بو کو نبی مست دلم خود رفت و می‌دانم که روزی بمهرت هم بشی خوش‌یانم اژ…

ای صبا آنچه شنیدی ز لب یار بگو

ای صبا آنچه شنیدی ز لب یار بگو عاشقان محرم رازند نه اغیار بگو هم تو داری خبر از زلف گره بر گره‌اش پیش ما…

اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی

اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی از بهر دوست خواهم هم جان و هم جهان را…

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است

وداع چون تو نگاری نه کار آسان است هلاک عاشق مسکین فراق جانان است نگر مفارقت جان ز تن چگونه بود به جان دوست که…

می‌روی وز پی تو پیر و جوان می‌نگرند

می‌روی وز پی تو پیر و جوان می‌نگرند به تعجب همه در صورت جان می‌نگرند هست رویت گل خندان و جهانی مشتاق همچو بلبل به…

مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی

مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی که اعتبار ندارد تنی ز جان خالی همای عشق تو را هست آشیان دل من مباد سایه…

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ

کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغ منزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست فتنهٔ صورت شود گو دل لعبت پرست جان که به…

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری بر بالین من آمد که فلان هان خبری از غم تیره‌شب و محنت هجران چونی وه که مردی ز…

ز بهر تو باید مرا زندگانی

ز بهر تو باید مرا زندگانی که شیرین‌تری از زمان جوانی جهان با حضور تو خوش می‌نماید مباد از تو خالی که جان جهانی زمان…

دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید

دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید حلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید بی‌نوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافت تشنه‌ای…

حسنی که هست روی تو را بی‌نهایت است

حسنی که هست روی تو را بی‌نهایت است خوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است افسانه‌های خسرو و شیرین ز حد گذشت ما…

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش که او مست است وهشیاران خرابش زهی بیداری بختم در آن شب که آید خواب تا بینم به خوابش…

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم در تمنای تو شد عمر و نمی‌دانم من…

به شب ماهی میان کاروان است

به شب ماهی میان کاروان است که روی او دلیل ساربان است چه جای ساربان کاندر پی او ز دل‌ها کاروان بر کاروان است عجب…

بجز از صورت آراسته چیزی دگر است

بجز از صورت آراسته چیزی دگر است که آفت اهل دل و فتنه صاحب‌نظر است قد افراشته و روی نکو خواهد دل در تو چیزی…

ای سراندازان سراندازی کنید

ای سراندازان سراندازی کنید خرقه بازی چیست جان‌بازی کنید کاسه‌های سر چو از سودای دوست نیست خالی کیسه‌پردازی کنید تا رسیدن با شبستان وصال با…

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد نباید این چنین ماهی برون از هیچ…

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است می‌رود من در پیَش فریاد می‌دارم ولیک همچو…

نباتت بر لب شکّر برآمد

نباتت بر لب شکّر برآمد زمرد گرد یاقوتت درآمد ز گلبرگ تو سنبل سر برآورد زهی سنبل که از گل بر سر آمد رخت منشور…

ماه‌رویان زلف مشکین را پریشان کرده‌اند

ماه‌رویان زلف مشکین را پریشان کرده‌اند عاشقان دنیی و دین در کار ایشان کرده‌اند نور صبح از پرده شب آشکارا می‌شود گر چه عارض را…

کشم نقد جان را به بازار او

کشم نقد جان را به بازار او که این است شرط خریدار او به جان گر توان وصل او را خرید پر از جان شود…

سلطان جان ز عالم علوی نگاه کرد

سلطان جان ز عالم علوی نگاه کرد بهر شکار روی بدین دامگاه کرد آمد به بند چار طبایع اسیر گشت بر خویش عیش عالم علوی…

رویت به هر انجمن دریغ است

رویت به هر انجمن دریغ است سرو تو به هر چمن دریغ است جایی که سخن رود ز رویت وصف گل و نسترن دریغ است…

دردمندان را ز بوی دوست درمان می‌رسد

دردمندان را ز بوی دوست درمان می‌رسد مژدۀ فرزند پیش پیر کنعان می‌رسد یوسف کنعانی از زندان همی‌یابد خلاص خاتم دولت به انگشت سلیمان می‌رسد…

حسن تو را ممالک دل‌ها مسخر است

حسن تو را ممالک دل‌ها مسخر است مقبل کسی که وصل تو او را میسر است بر منزل مبارک تو هر که بگذرد گوید که…

چشم مستش دوش می‌دیدم به خواب

چشم مستش دوش می‌دیدم به خواب کرده بود از ناز آغاز عتاب گفت کای مشتاق خوابت می‌برد هل یکون النوم بعدی مستطاب شرم بادت آن…

تا عقل کل حیران شود برقع ز رخ یک سو فکن

تا عقل کل حیران شود برقع ز رخ یک سو فکن تا روح سرگردان شود تابی در آن گیسو فکن آورد بر شاه ختن زنگی…

به جای هر سر مویی گرم بود جانی

به جای هر سر مویی گرم بود جانی فدای خاک کف پای چون تو جانانی ز جام خویش یکی جرعه در دهانم ریز مرا ز…

بازیچه نیست آخر آیین عشق‌بازی

بازیچه نیست آخر آیین عشق‌بازی با دوست درنگیرد تا روح در نبازی چون شاهد حقیقی محجوب شد ز غیرت در بت‌پرستیم دان با نسبت مجازی…

ای سواد زلف تو سودای من

ای سواد زلف تو سودای من روی تو خورشید مهرافزای من دل میان زلفت و من ره‌نشین فرق بین از جای او تا جای من…

از وقت صبح هست دلم را صفای صبح

از وقت صبح هست دلم را صفای صبح جانم منور است به نور لقای صبح از باد صبح گشت معطر دماغ من دارد دلم همیشه…

هوس عمر عزیزم ز برای تو بود

هوس عمر عزیزم ز برای تو بود بکشم جور جهانی چو رضای تو بود در ازل جان مرا عشق تو هم صحبت بود تا ابد…

میان ما و شما بود پیش از آن پیوند

میان ما و شما بود پیش از آن پیوند که جان علوی ما شد در این قفس در بند بجز دهان لطیفت که با نسیم…

ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام

ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمام نی که بود مه که زو مهر کند نور وام ماه فلک را قدی نیست چو سرو…

کجا روم که کمند تو می‌کشد بازم

کجا روم که کمند تو می‌کشد بازم ضرورت است که با دیگری نمی‌سازم چه می‌کنم به هوای دگر که مرغ توام بدین طرف به طرب…

شب دراز که مانند زلف یار من است

شب دراز که مانند زلف یار من است چو زلف یار به دست است، کار کار من است ز روزگار همین یک دم است حاصل…

روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را

روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه را ترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را دامن خرگه براندازد به شب‌ها تا مگر…

در شهر بگویید چه فریاد و فغان است

در شهر بگویید چه فریاد و فغان است آن سرو مگر باز به بازار روان است قومی بدویدند به نظاره رویش وان را که قدم…

حسنت چو اشتیاق دلم بی‌نهایت است

حسنت چو اشتیاق دلم بی‌نهایت است وز عاشقان فراغت یارم به غایت است با چشم مست و زلف پریشان نهادِ او همرنگ می‌شویم چه جای…

چشم مستانه تو آفت هشیاران است

چشم مستانه تو آفت هشیاران است فتنه و عربده او همه با یاران است سر بوسیدن پای تو نه تنها ماراست این خیالی‌ست که اندر…

تا سرم خالی نگردد از خیال ما و من

تا سرم خالی نگردد از خیال ما و من خویشتن باشم حجاب روی یار خویشتن تن که زحمت می‌دهد جان را نخواهم صحبتش حیف باشد…

به خوبی‌ست هر دل نوازی ایازی

به خوبی‌ست هر دل نوازی ایازی ولی همچو محمود کو پاک بازی نخواهم که روی رقیبان ببینم گدا را ز سگ واجب است احترازی جهان…

باز ای مطرب حدیثی در میان انداختی

باز ای مطرب حدیثی در میان انداختی فتنه‌ای در مجلس صاحب‌دلان انداختی راز ما را فاش کردی در میان خاص و عام وین حکایت در…

ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دل

ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دل دل به لبت داده‌ام جان تو و جان دل بر رخ زیبای خود زلف مشوش ببین تا بنماید…

آفتابی و ز مهرت همه دل‌ها محرور

آفتابی و ز مهرت همه دل‌ها محرور چشم روشن بود آن را که تو باشی منظور قربتت نیست میسر به نظر خرسندم همه مردم نگرانند…

هر که او عاشق جمال بود

هر که او عاشق جمال بود شاهدش خود گواه حال بود گر بود پاکباز شاهد نیز پاک و روشن‌تر از زلال بود حال اگر برخلاف…

منتظر باشند شب‌ها عاشقان ناکرده خواب

منتظر باشند شب‌ها عاشقان ناکرده خواب تا برآید بامداد از شرق کویت آفتاب آفتابی می‌کند از مشرق رویت طلوع کز شعاع آن نیارد چشمهٔ خورشید…

ماه رویا دوش عزم جام و ساغر کرده‌ای

ماه رویا دوش عزم جام و ساغر کرده‌ای خواب دوشین در کنار یار دیگر کرده‌ای دشمنم را تا سحرگه شمع مجلس بوده‌ای وز فروغ چهره…

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند اقبال مایه‌ای‌ست که ایشان همی‌برند جان می‌برند تحفه به نزدیک یار خویش خرما به بصره، زیره به کرمان…

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم خوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم منم که زان لب شیرین حدیث می‌شنوم منم که باز…

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد از تن نیاید ھیچ کار این شیوه جان را می رسد در بی‌نوایی عاشقی رندان خوشدل را رسد…

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی در آب عکس خود را زنهار تا نبینی آیینه را نخواهم در صحبتت که زانجا دانی که…

حدیث زلف و خال و چشم و ابرو

حدیث زلف و خال و چشم و ابرو نگوید جز زبان عشق نیکو به آب دیده غسلی ده نظر را مگر بندند آب وصل در…

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام عاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیده‌ام ای حریفان من در این مذهب نه امروز آمدم عشق…

پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم

پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم عاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم مجلس این قوم را از رنگ و بویی چاره نیست با رخ…

بنامیزد چنانت آفریدند

بنامیزد چنانت آفریدند که پنداری ز جانت آفریدند نمی‌دانم ز جان خوشتر چه باشد که تا گویم که زانت آفریدند لبت کاب حیات از وی…

بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است

بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است این که عیسی بار خر بر دوش گیرد مشکل است ای عزیزان رهرو راه دلارام است…

ای پیش نقش روی تو صاحب‌دلان بی خویشتن

ای پیش نقش روی تو صاحب‌دلان بی خویشتن وز چشم مستت فتنه‌ها افتاده در هر انجمن تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی طرف…

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش لذت آب ز سیراب نباید پرسید این سخن خوش بود از تشنه…

هزاران نقش گوناگون ببستم

هزاران نقش گوناگون ببستم به دستانی مگر آیی به دستم گهی در جست و جویت می‌دویدم گهی در خاک کویت می‌نشستم رسولان را به حضرت…

می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی وز شرم روان ز عارضش خوی دزدیده به سوی من نظر کرد کز دوست مباش بی‌خبر هی در حال…

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل نازک بود حکایت دل زینهار دل خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها پرورده است مهر تو…

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت شکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت به خدمت تو رسیدن صباح روی تو دیدن سعادت…

سری دارم ز سودای تو سرمست

سری دارم ز سودای تو سرمست که با چشم تو آن را نسبتی هست به گوشم می‌رسد از هر زبانی که دیدم چشم مستش رفتم…

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید با روی تو در عالم گر گل نبود شاید با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن…

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم آنچه دل می‌طلبد پیش تو آن می‌بینم روح را چهرهٔ تو نور یقین می‌بخشد عقل را پیش دهانت به…

چیست دولت، صحبت صاحب‌دلان دریافتن

چیست دولت، صحبت صاحب‌دلان دریافتن یا حضور دوستان مهربان دریافتن روی جانان را که ذوق جان مشتاقان از اوست وصل بی یک انتظاری یا گمان…

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود بنده روی تو خواهم ز میان جان بود دل من در هوس آن لب چون آب…

پیک مبارک است نسیم سحرگهی

پیک مبارک است نسیم سحرگهی مشتاق را همی‌دهد از دوست آگهی جان برخی نسیم که نگذاشت یک زمان کز بوی زلف یار دماغم شود تهی…

بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم

بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم که مبادا که برد برگ گلی باد نسیم شب مهتاب و گل و بلبل سرمست به هم…

اینک آن روی مبارک که سزای نظر است

اینک آن روی مبارک که سزای نظر است مه چه باشد که ز خورشید بسی خوب‌تر است روح پاک است مصور شده از بهر نظر…

ای باد نو بهاری بوی بهشت داری

ای باد نو بهاری بوی بهشت داری از سوی گل رسیدی یا پیک آن نگاری نی این چنین نسیمی از گلستان نیاید معلوم شد ز…

از تشنگی بمردم ای آب زندگانی

از تشنگی بمردم ای آب زندگانی چون نیستی در آتش احوال ما چه دانی ما را اگر نخوانی سلطان وقت خویشی درویش را همین بس…

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد چه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد منگر در آن که دارد تن نازکش…

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام رهروان را به شب تار دلیلی باید من به بوی…

ما گر چه ز خدمتت جداییم

ما گر چه ز خدمتت جداییم تا ظن نبری که بی‌وفاییم آن‌ها که وفا به سر نبردند زنهار گمان مبر که ماییم ما زرق و…

فتنه از بالای تو بالا گرفت

فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دل‌ها گرفت…

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند دل‌ها مثال نقش تو بر جان نبشته‌اند گر زاهدان صومعه بینند صورتت عاشق شوند بر تو وگر خود…

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد گر صبا از زلف او بویی به سوی…

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست بر سر آب حیات خیمه زده جان ما این تن…

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی تا جهان…

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود آدم…

پاک‌چشمانند مرد روی تو

پاک‌چشمانند مرد روی تو راه کژبینان نباشد سوی تو خوش‌نویسان را نباید در قلم هیچ نونی خوشتر از ابروی تو ناتوان گردم ز غیرت چون…

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی از حسن او پر دیده‌ام این شیوه در هر منزلی چون باد بر ما بگذرد بر جانب ما…

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را گفتن ادب نباشد پیمان‌شکن نگارا هستند پادشاهان پیش درت گدایان بنگر چه قدر باشد درویش بینوا…

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی حیف است که با دیده تو را نیست وصالی از رهگذر خواب توان دید خیالت در آرزوی خواب…

از سوز دل مات همانا خبری نیست

از سوز دل مات همانا خبری نیست کاین ناله شب‌های مرا خود سحری نیست هستند تو را عاشق بسیار ولیکن دل‌سوخته در عشق تو چون…

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد سر بی…

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم عجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم مرا باید که در دستم بود زلف…

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم گر نباشد مشک و عنبر در جهان آسوده‌ایم چون به خلوت با خیالش عشق بازی می‌کنیم از گلستان…

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن آب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن قامت سرو خرامان است یا بالای تو نه به…

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید یا چو بالای تو سروی خوش زسروستان برآید در میان کفر زلفت نور ایمان می‌نماید پیش…

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز ساکن نگشت عربده عاشقان هنوز هر برگ گل که باد صبا از چمن ربود مرغان ز رنگ…

در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن

در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن صد سرو فدا بادا هنگام خرامیدن ای نور الهی را از روی شما عکسی ما آینه صانع خواهیم…

چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ

چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ آرام کرد از دل و صبر و قرار کوچ پیوسته بیم هجر همی‌داشت این دلم زین سان…