قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند

قومی که ره به منزل خوبان همی‌برند اقبال مایه‌ای‌ست که ایشان همی‌برند جان می‌برند تحفه به نزدیک یار خویش خرما به بصره، زیره به کرمان…

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم

سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درم خوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم منم که زان لب شیرین حدیث می‌شنوم منم که باز…

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد

رندی و برناپیشه‌ای میر مغان را می‌رسد از تن نیاید ھیچ کار این شیوه جان را می رسد در بی‌نوایی عاشقی رندان خوشدل را رسد…

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی

در غیرتم که با خود همراز و همنشینی در آب عکس خود را زنهار تا نبینی آیینه را نخواهم در صحبتت که زانجا دانی که…

حدیث زلف و خال و چشم و ابرو

حدیث زلف و خال و چشم و ابرو نگوید جز زبان عشق نیکو به آب دیده غسلی ده نظر را مگر بندند آب وصل در…

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام

چشم خود را دوست می‌دارم که رویش دیده‌ام عاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیده‌ام ای حریفان من در این مذهب نه امروز آمدم عشق…

پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم

پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم عاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم مجلس این قوم را از رنگ و بویی چاره نیست با رخ…

بنامیزد چنانت آفریدند

بنامیزد چنانت آفریدند که پنداری ز جانت آفریدند نمی‌دانم ز جان خوشتر چه باشد که تا گویم که زانت آفریدند لبت کاب حیات از وی…

بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است

بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است این که عیسی بار خر بر دوش گیرد مشکل است ای عزیزان رهرو راه دلارام است…

ای پیش نقش روی تو صاحب‌دلان بی خویشتن

ای پیش نقش روی تو صاحب‌دلان بی خویشتن وز چشم مستت فتنه‌ها افتاده در هر انجمن تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی طرف…

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش

اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش لذت آب ز سیراب نباید پرسید این سخن خوش بود از تشنه…

هزاران نقش گوناگون ببستم

هزاران نقش گوناگون ببستم به دستانی مگر آیی به دستم گهی در جست و جویت می‌دویدم گهی در خاک کویت می‌نشستم رسولان را به حضرت…

می‌آمد و خلق شهر در پی

می‌آمد و خلق شهر در پی وز شرم روان ز عارضش خوی دزدیده به سوی من نظر کرد کز دوست مباش بی‌خبر هی در حال…

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل نازک بود حکایت دل زینهار دل خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها پرورده است مهر تو…

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت

فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت شکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت به خدمت تو رسیدن صباح روی تو دیدن سعادت…

سری دارم ز سودای تو سرمست

سری دارم ز سودای تو سرمست که با چشم تو آن را نسبتی هست به گوشم می‌رسد از هر زبانی که دیدم چشم مستش رفتم…

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید

رویت به از آن آمد انصاف که می‌باید با روی تو در عالم گر گل نبود شاید با ما نفسی بنشین کان روی نکو دیدن…

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم آنچه دل می‌طلبد پیش تو آن می‌بینم روح را چهرهٔ تو نور یقین می‌بخشد عقل را پیش دهانت به…

چیست دولت، صحبت صاحب‌دلان دریافتن

چیست دولت، صحبت صاحب‌دلان دریافتن یا حضور دوستان مهربان دریافتن روی جانان را که ذوق جان مشتاقان از اوست وصل بی یک انتظاری یا گمان…

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود

چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بود بنده روی تو خواهم ز میان جان بود دل من در هوس آن لب چون آب…

پیک مبارک است نسیم سحرگهی

پیک مبارک است نسیم سحرگهی مشتاق را همی‌دهد از دوست آگهی جان برخی نسیم که نگذاشت یک زمان کز بوی زلف یار دماغم شود تهی…

بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم

بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم که مبادا که برد برگ گلی باد نسیم شب مهتاب و گل و بلبل سرمست به هم…

اینک آن روی مبارک که سزای نظر است

اینک آن روی مبارک که سزای نظر است مه چه باشد که ز خورشید بسی خوب‌تر است روح پاک است مصور شده از بهر نظر…

ای باد نو بهاری بوی بهشت داری

ای باد نو بهاری بوی بهشت داری از سوی گل رسیدی یا پیک آن نگاری نی این چنین نسیمی از گلستان نیاید معلوم شد ز…

از تشنگی بمردم ای آب زندگانی

از تشنگی بمردم ای آب زندگانی چون نیستی در آتش احوال ما چه دانی ما را اگر نخوانی سلطان وقت خویشی درویش را همین بس…

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد

نیِ بی‌نوا ز شکّر به نوا شکرفشان شد چه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد منگر در آن که دارد تن نازکش…

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام رهروان را به شب تار دلیلی باید من به بوی…

ما گر چه ز خدمتت جداییم

ما گر چه ز خدمتت جداییم تا ظن نبری که بی‌وفاییم آن‌ها که وفا به سر نبردند زنهار گمان مبر که ماییم ما زرق و…

فتنه از بالای تو بالا گرفت

فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دل‌ها گرفت…

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند

سر تا قدم به آب حیاتت سرشته‌اند دل‌ها مثال نقش تو بر جان نبشته‌اند گر زاهدان صومعه بینند صورتت عاشق شوند بر تو وگر خود…

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد

روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد گر صبا از زلف او بویی به سوی…

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست

در پی آن می‌دوید دل که نگاری کجاست نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست بر سر آب حیات خیمه زده جان ما این تن…

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو

چون منی را کی رسد روی جهان‌آرای تو دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی تا جهان…

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود

جان‌ها در آتشند که جانان همی‌رود سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همی‌رود یعقوب را زیوسف خود دور می‌کنند خاتم برون ز دست سلیمان همی‌رود آدم…

پاک‌چشمانند مرد روی تو

پاک‌چشمانند مرد روی تو راه کژبینان نباشد سوی تو خوش‌نویسان را نباید در قلم هیچ نونی خوشتر از ابروی تو ناتوان گردم ز غیرت چون…

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی

بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی از حسن او پر دیده‌ام این شیوه در هر منزلی چون باد بر ما بگذرد بر جانب ما…

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را

با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را گفتن ادب نباشد پیمان‌شکن نگارا هستند پادشاهان پیش درت گدایان بنگر چه قدر باشد درویش بینوا…

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی

ای خواب که می‌بینمت از بهر خیالی حیف است که با دیده تو را نیست وصالی از رهگذر خواب توان دید خیالت در آرزوی خواب…

از سوز دل مات همانا خبری نیست

از سوز دل مات همانا خبری نیست کاین ناله شب‌های مرا خود سحری نیست هستند تو را عاشق بسیار ولیکن دل‌سوخته در عشق تو چون…

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد

هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد سر بی…

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم

من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستم عجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم مرا باید که در دستم بود زلف…

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم

ما به بوی زلف یار مهربان آسوده‌ایم گر نباشد مشک و عنبر در جهان آسوده‌ایم چون به خلوت با خیالش عشق بازی می‌کنیم از گلستان…

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن

غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهن آب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن قامت سرو خرامان است یا بالای تو نه به…

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید

سال‌ها باید که چون تو ماهی از دوران برآید یا چو بالای تو سروی خوش زسروستان برآید در میان کفر زلفت نور ایمان می‌نماید پیش…

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز ساکن نگشت عربده عاشقان هنوز هر برگ گل که باد صبا از چمن ربود مرغان ز رنگ…

در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن

در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن صد سرو فدا بادا هنگام خرامیدن ای نور الهی را از روی شما عکسی ما آینه صانع خواهیم…

چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ

چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ آرام کرد از دل و صبر و قرار کوچ پیوسته بیم هجر همی‌داشت این دلم زین سان…

جان را به جای زلفت جای دگر نباشد

جان را به جای زلفت جای دگر نباشد زین منزل خوش او را عزم سفر نباشد جانا دلم ربودی گویی خبر ندارم در زلف خود…

پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش

پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش یار بارت ندهد تا نشوی دشمن خویش آفتابی‌ست که از دیدۀ کس نیست دریغ گر هواهای تو چون…

بشنو ز نی سماعی به زبان بی‌زبانی

بشنو ز نی سماعی به زبان بی‌زبانی شده بی‌حروف گویا همه صوت او معانی بگشای سمع جان را چو گشادنی زبان را که حدیث سر…

اینک نسیمی می‌دهد کز دوست می‌آرد خبر

اینک نسیمی می‌دهد کز دوست می‌آرد خبر برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا دارد…

ای آفتاب خوبان وی آیت الهی

ای آفتاب خوبان وی آیت الهی حسن تو را مسخر از ماه تا به ماهی گر ماه را ز رویت بودی مدد نگشتی وقت خسوف…

از آن شکل و شمایل چشم بد دور

از آن شکل و شمایل چشم بد دور که چشم عاشقان را می‌دهد نور تو را از آرزوی صورت خویش گهی آب است و گه…

نیاید در قلم یارا حدیث آرزومندان

نیاید در قلم یارا حدیث آرزومندان اگر صد سال بنویسم بود باقی دو صد چندان در این آتش که من هستم زمانی دشمنت بادا که…

مکن ای دوست ملامت من سودایی را

مکن ای دوست ملامت من سودایی را که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم اتفاقی نبود عشق…

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار سال‌ها…

غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز

غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجاز اگر حضور عزیزان بود زهی اعزاز به راه دوست گرت عزم اشتیاق بود برو که راحت…

ساقیا بر سر جان بار گران است تنم

ساقیا بر سر جان بار گران است تنم باده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم من از این هستی خود نیک به جان آمده‌ام…

دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری

دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتری از حسن خوبان نشمرم حسنت که ایشان خوشتری تشبیه رویت کردمی در حسن هر باری به…

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم…

چون لبت از مصر کی خیزد نبات

چون لبت از مصر کی خیزد نبات کز نباتت می‌چکد آب حیات دوستانت ز آب حیوان بی‌نصیب تشنگان جان داده نزدیک فرات صانع از روی…

جان را به جای جانی جای تو کس نگیرد

جان را به جای جانی جای تو کس نگیرد مهر تو زنده ماند روزی که تن بمیرد هر درد را علاجی بنوشته‌اند یارا دردی که…

بیا دمی بنشین تا دلم بیاساید

بیا دمی بنشین تا دلم بیاساید که آن شمایل خوب انجمن بیاراید بخند اگر چه ز خندیدنت همی‌دانم که آفتاب به روزم ستاره بنماید ز…

بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما

بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما شرح لب او می‌دهد شیرینی گفتار ما دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای…

این نه دردیست که بی دوست بود درمانش

این نه دردیست که بی دوست بود درمانش خُنُک آن جان که نصیبی بود از جانانش عقل گوید به نصیحت که مده جان به لبش…

ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن

ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند تا وقت آن که باشد…

اثر لطف خدایی که چنین زیبایی

اثر لطف خدایی که چنین زیبایی تا تو منظور منی شاکرم از بینایی نیست ما را شب وصل تو میسر زیرا که شب تیره شود…

نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم

نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیم اهل دل را می‌دهد پیغام جنات نعیم صبح سر بر زد ز مشرق باده پیش آر ای…

مگر سنگین دل است و جان ندارد

مگر سنگین دل است و جان ندارد هر آن کس کاو چو تو جانان ندارد مبادا زنده در عالم دلی کاو به زلف کافرت ایمان…

لبت راست آب حیاتی دگر

لبت راست آب حیاتی دگر دهان تو دارد نباتی دگر تو سلطان حسنی و ما بی‌نوا بود حسن را هم زکاتی دگر نظر کرده چشمت…

عنبرین است به ذکر تو نفس‌ها که زنم

عنبرین است به ذکر تو نفس‌ها که زنم به حدیث دگر آلوده مبادا دهنم نام و پیغام تو خوش می‌گذرد بر گوشم شنوایی چه کنم…

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را می ده پیاپی تا شوم ز…

دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک

دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرک کاب حیوان می‌چکانید از لب چون شکرک گفت اگر بوس و کناری داری از من آرزو در…

در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی

در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی مرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کار…

چون قامت تو سروی در بوستان نروید

چون قامت تو سروی در بوستان نروید چون عارض تو یک گل در گلستان نروید گر باد بوی زلفت گرد چمن برآرد یک برگ گل…

توبه کردم که نخوانم دگرت ماه و پری

توبه کردم که نخوانم دگرت ماه و پری هر چه دیدیم و شنیدیم از آن خوبتری تا ببینیم نظیرت به جهان گردیدیم نیکوان را همه…

بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت

بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت با زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت حسن هزار لیلی عشق هزار مجنون داری وزان زیادت دارم…

برو با ما صلاح و زهد مفروش

برو با ما صلاح و زهد مفروش که من پندت نخواهم کرد در گوش ملامت آتش دل می‌کند تیز به آتش کی نشیند دیگ را…

این منم در صحبت جانان که جان می‌پرورم

این منم در صحبت جانان که جان می‌پرورم گر به خوابش دیدمی هرگز نگشتی باورم دیده می‌مالم که نقش دوست است این یا خیال صورتش…

اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند

اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند زاهدان شیوۀ این طایفه کمتر دانند ذوق آموختنی نیست که آن وجدانی‌ست عقلا جمله در این کار فرو…

آرزومندم ولیکن کو قدم

آرزومندم ولیکن کو قدم در فراقت شد وجودم کالعدم نامه وقتی می‌نوشتم پیش دوست آتش این نوبت همی‌سوزد قلم ای دریغا خواب کاو هر شب…

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی که مرا با دگری هست خیالی باقی مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشت وان…

ملامت می‌کند دشمن مرا در عشق ورزیدن

ملامت می‌کند دشمن مرا در عشق ورزیدن به چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن نگردانند بدگویان مرا دور از نکورویان به آواز سگان نتوان ز…

گلستانی و ما مستان بویی

گلستانی و ما مستان بویی چه باشد گر بیابم آرزویی چو از روی تو محروم است چشمم سحرگه با صبا بفرست بویی میان ما چو…

عشق از صورت او آینه جان بنمود

عشق از صورت او آینه جان بنمود تا در آن آینه عکس رخ جانان بنمود حسن او عکس جمالی‌ست که بیش از نظر است عجب…

زهی مقبل که شد پیش تو مقبول

زهی مقبل که شد پیش تو مقبول بود دایم به سودای تو مشغول گر از رویت نیابد عقل نوری ز بینایی شود جاوید معزول مثال…

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست جان شیرین منی جان نتوان داد ز دست نفسی گر نشکیبم ز لبت معذورم تشنه‌ام چشمهٔ حیوان نتوان…

دانی چگونه باشد از دوستان جدایی

دانی چگونه باشد از دوستان جدایی چون دیده‌ای که ماند خالی ز روشنایی سهل است عاشقان را از جان خود بریدن لیکن ز روی جانان…

چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدم

چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدم روز نوروز و شب قدر به یک‌جا دیدم در بهشت رخ تو بر طرف آب حیات جان صاحب‌نظران…

تورا چیزی ورای حسن و آن هست

تورا چیزی ورای حسن و آن هست نپندارم نظیرت در جهان هست از آن دادن نشان، کار زبان نیست ولی در گفت و گویم تا…

بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست

بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست بیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست به کام دشمنم از آرزوی…

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشم که کشیده‌ست مرا…

این مقبلان که باخبر از روز محشرند

این مقبلان که باخبر از روز محشرند جان را به دین و دانش و طاعت بپرورند از حسن خلق همچو بهشتی مزینند یا بند روح…

آنچه باید همه داری و نداری مانند

آنچه باید همه داری و نداری مانند کس نگوید مه و خورشید به رویت مانند اتفاق است که بی مثل جهانی لیکن قیمت حسن تو…

نه باغ بود و نه انگور و می، نه باده‌پرست

نه باغ بود و نه انگور و می، نه باده‌پرست که دوست داد شرابی به عاشقان الست هنوز در سر ما هست ذوق آن مستی…

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری ای چشم ملامت‌گر بنگر به رخش باری خامی که بدین صورت در کار نمی‌آید او را نتوان گفتن جز…

گفت از برای چیدن گل در چمن شدی

گفت از برای چیدن گل در چمن شدی از مات شرم باد که پیمان‌شکن شدی آخر نسیم گل اثر بوی ما نداشت تا در چمن…

عجب باشد تن از جان آفریدن

عجب باشد تن از جان آفریدن ز گل خورشید تابان آفریدن میان چشمه خورشید تابان لبی چون آب حیوان آفریدن بهشتی بر سر سرو خرامان…

زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود

زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود غیرتت باید که بر پای هوا بندی بود حسن روزافزون طلب، جاوید با وی عشق باز حسن…

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر

دوش از لبت ربوده‌ام ای مهربان شکر پیداست در بیان من امروز آن شکر چون نی به خدمت تو بسی بسته‌ام میان تا همچو نی…