غزلیات ضیا قاریزاده
عيد مى آيد و تن جامه ى نو ميخواهد
عيد مى آيد و تن جامه ى نو ميخواهد معده خاليست دو سه لقمه پلَو ميخواهد دست از جيب تهى خرچ دبل ميطلبد…
شمع صبحدم
شمع صبحدم بعد از اين خواهم كه ترك دفتر و ديوان كنم خويشتن را از نگاهِ نيك و بد پنهان كنم گفتنى هايى كه محصول…
شادم كه حيات وقف هجرانم بود
شادم كه حيات وقف هجرانم بود تا مرگ غم و درد تو مهمانم بود خاريكه كنون ز خاك من ميرويد اين خار همانست كه در…
سپيده
سپيده بامدادان كه شفق دل خون پالا داشت مرغ خوش لهجه ى حق به چمن غوغا داشت آسمان چادر قيرينه ز دوش افكنده گوشوار پرن…
رنگ گل
رنگ گل كيست تا باري نوازد خاطرِ ناشاد ما را گوش هوشى كو كه يكدم بشنود فرياد ما را رنگ گل از ياد من رفت…
دلدار به بالین من آمد سحر عید
دلدار به بالین من آمد سحر عید آورد بصد ناز و نزاكت خبر عید بر خاستم و بوسه زدم بر سر و رويش صد شکرکه…
در شهر ما
در شهر ما در شهر ما ز اهل هنر هيچ كس نماند زان كاروان به غير صداى جرس نماند رفتند عالمان و اديبان از…
خواب پريشان
خواب پريشان ندارم به دل ديگر ارمان خدايا كه در پاى جانان دهم جان خدايا دل من كه جز درد بادا حرامش نجويد به جز…
خامهء شاعر
خامهء شاعر يكى ناى نا چيز پا در گلى قد افراشت بر دست صاحبدلى چو از بند خاك و گل آزاد شد به ناليدن نيك…
ثبات زندگى
ثبات زندگى افسوس كه موسم خزان شد آثار فسردگى عيان شد گلزار به رنگ زعفران شد پامال جفاى مهرگان شد گل رخت سفر به دوش…





