رباعیات محمد فضولی
سودای سر زلف تو دارم همه شب
سودای سر زلف تو دارم همه شب اینست سبب که بی قرارم همه شب چون شمع بیاد مهر رویت تا صبح می سوزد دل در…
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد حیران لب و واله گفتار تو کرد آیا چه دهد جواب من روز جزا آن کس که مرا چنین…
بخرام که بینم قد رعنای ترا
بخرام که بینم قد رعنای ترا نظاره کنم چهره زیبای ترا مستانه بپای تو نهم هر دم سر بر دیده کشم خاک کف پای ترا
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ آهنگ فنا کن که فضاییست فراخ مگذار که در حدیقه تنگ چنین نخل املت هر طرف اندازد شاخ
آسوده کربلا بهر فعل که هست
آسوده کربلا بهر فعل که هست گر خاک شود نمی شود قدرش پست بر می دارند و سبحه اش می سازند می گردانند از شرف…





