رباعیات محمد فضولی
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما ما در غم کس نه ایم و کس در غم ما نی ما خبر از مردم عالم داریم…
علم و ادبست مایه عز و شرف
علم و ادبست مایه عز و شرف گوهر که نباشد چه گشاید ز صدف تا فرصت کار هست بی کار مباش مپسند که بیهوده شود…
در دل غم یاریست که من می دانم
در دل غم یاریست که من می دانم اندو نگاریست که من می دانم عمریست که جز عشق ندارد کاری دل عاشق کاریست که من…
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز بنیاد محبت استوارست هنوز در کار غم عاشقی آخر شد عمر این طرفه که ابتدای کارست هنوز
ای مشک اسیر گیسوی خم بخمت
ای مشک اسیر گیسوی خم بخمت عنبر مسکین خط مشکین رقمت سر تا قدمت تمام حسنست و جمال سر تا قدمم فدای سر تا قدمت
انجام وجود اهل عالم عدم است
انجام وجود اهل عالم عدم است پایان سرور و راحت و ذوق غم است بسیار مکش در طلب راحت رنج کین جنس بسی عزیز و…
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی بر کسب کمالم بده استعدادی یا خود استاد کار فرمایم باش یا راه نما مرا سوی استادی
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار شد سیم شکوفه بر سر سبزه نثار سر از لب جویبار زد سبزه تر ز آیینه آب بر…
عشق تو که آزرد دل زار مرا
عشق تو که آزرد دل زار مرا پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا خواهم که بسوزد دل بیمار مرا آزاد کند جان گرفتار مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا آرام دل و راحت جانست مرا جا کرده بسان خون درون رگ و پی این زندگی که هست…





