رباعیات محمد فضولی
یارم گره از کار بافغان نگشاد
یارم گره از کار بافغان نگشاد دلدار مراد من بفریاد نداد افغان که باو نکرد افغان اثری فریاد که کارگر نیامد فریاد
گر طالب آرام دلی کام مجو
گر طالب آرام دلی کام مجو ور کام طلب می کنی آرام مجو دامیست جهان تو مرغی افتاده بدام آرام دل و کام درین دام…
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف
صد شکر که خاک طینتم یافت شرف افتاد مرا دامن اقبال بکف هر کس که نظری ز شاه اقلیمی یافت من فیض نظر یافتم از…
دارد دل زارم آرزوی رخ او
دارد دل زارم آرزوی رخ او تا من بوصالش برسم طالع او لطف سخن لعل لبش هست نکو عشقش یکسو جمیع هستی یکسو
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود
تا دل ز غم هجرت پریشان نشود شایسته ذوق وصل جانان نشود در عالم نیست راحت بی محنت شرط است که تا این نشود آن…
ای فیض هدایتت مرا هادی راه
ای فیض هدایتت مرا هادی راه دایم تو ز حال من به از من آگاه شادم که دم سوآل و تقریر گناه تو صاحب دعوی…
آن راهنمای عجم و ترک و عرب
آن راهنمای عجم و ترک و عرب کز مشرب اوست دعوی هر مذهب قدر همه را گر چه ادب نیست سبب از رؤیت اوست رفعت…
یارب به رسالت رسول عربی
یارب به رسالت رسول عربی یارب به حریم روضه پاک نبی عفوی کن و درگذر ز هر جرم که کرد بیچاره فضولی از ره بی…
گر یار جفاکار و گر عربده جوست
گر یار جفاکار و گر عربده جوست خوش باش که هر چه آید از یار نکوست گر درد دلی رسد بعاشق از دوست سهل است…
شمشاد که گشتست بقد تو اسیر
شمشاد که گشتست بقد تو اسیر می رفت پیت چو سایه ای ماه منیر خاک چمنش گر نشدی دامن گیر در آب بپایش ننهادی زنجیر
داری همه شب دیده بیدار ای شمع
داری همه شب دیده بیدار ای شمع وز سوز جگر چشم گهربار ای شمع می سوزی و می گذاری و می گریی گویا که چو…
پیوسته فلک با قران اختر
پیوسته فلک با قران اختر می سوزد داغ بر دل اهل نظر تا شام و سحر را بمدار آوردست شامی بمراد کس نکردست سحر
ای شیفته عشق تو جان و دل ما
ای شیفته عشق تو جان و دل ما آمیخته شوق تو آب و گل ما خاک سر کویت همه جا منزل ما ذوق غم عشقت…
آمد دم آنکه جنبش باد بهار
آمد دم آنکه جنبش باد بهار گل را فکند پرده سبز از رخسار در بزم چمن شمع برافروزد گل پروانه شمع گل شود بلبل زار
هستی بوجود تو دلیلیست صریح
هستی بوجود تو دلیلیست صریح هر ذره بذکر تو زبانیست فصیح فعلی که نه بر رضا تو نیست روا قولی که نه از کلام تو…
گر اهل دلی بده رضایی بقضا
گر اهل دلی بده رضایی بقضا از دایره رضا منه بیرون پا دریاب که دارد عدد لفظ رضا یمن و شرف هزار و یک نام…
سید باید چنان که باید باشد
سید باید چنان که باید باشد در سیرت و صورت اب و جد باشد هر بد فعلی که فعل او بد باشد حاشا که ز…
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن من پر کنم از اشک و تو از گل دامن ما را نبود رقیب در پیرامن…
تا چند مرا آتش دل تاب دهد
تا چند مرا آتش دل تاب دهد رخت طربم بسیل خوناب دهد ساقی چه شود بر آتشم ریزد آب یک جرعه مرا ز باده ناب…
ای زلف تو سرمایه رسوایی ما
ای زلف تو سرمایه رسوایی ما عشق تو بهار گل شیدایی ما رخسار تو شمعیست که می افروزد از پرتو او چراغ بینائی ما
از سخت دلی بر دل این محنت کش
از سخت دلی بر دل این محنت کش آتش زده با قول رقیب آن مهوش گویا که رقیب است پی سوختنم سنگی که برآورد ز…
نگشاد بپرسش من آن دلبر لب
نگشاد بپرسش من آن دلبر لب کام دل من نداد آن شکر لب مقصود نشد میسر از دولت وصل وز شوق رسید دل بجان جان…
کار دو جهان ز عشق دارد رونق
کار دو جهان ز عشق دارد رونق در عشق گرفته است این نظم نسق بی عشق نمی توان بمقصود رسید عشق است طریق مستقیم ره…
سوز دل خود می کنی اظهار ای شمع
سوز دل خود می کنی اظهار ای شمع زین جرم بکشتنی سزاوار ای شمع گر می خواهی نیابی آزار ای شمع زنهار زبان خود نگه…
چون کلک ازل زد رقم نقش نگار
چون کلک ازل زد رقم نقش نگار بر پرده چشم من ز لوح رخ یار خال رخ یار و مردم چشم مرا انگیخت ز یک…
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی سرگشته دور روزگارم سازی هر لحظه بصورتی دلم بربایی هر دم ببهانه ای نزارم سازی
ای ریخته خونم بدو چشم خونریز
ای ریخته خونم بدو چشم خونریز ناکرده ز خون ناحق من پرهیز تیز از دل سخت گشته تیغ مژه ات تیغیست بلی ز سنگ می…
از سیمبران وفا ندیدم هرگز
از سیمبران وفا ندیدم هرگز وز باغ وفا گلی نچیدم هرگز با آنکه کشیده ام همه عمر جفا از کوی وفا پا نکشیدم هرگز
هر دل که غم عشق نهان است درو
هر دل که غم عشق نهان است درو لذتهای همه جهان است درو جسمی که درو نیست دل غمزده قبریست که مرده نهان است درو
کام دل زار ما روا کن یارب
کام دل زار ما روا کن یارب توفیق سخن نصیب ما کن یارب ما را به ازین سخن سرا کن یارب گویا بثنای مصطفا کن…
سروی که شدم ربوده رفتارش
سروی که شدم ربوده رفتارش آشفته خط و طره طرارش نخلیست که سنبل است و ریحان برگش لعلیست که گل و غنچه خندان بارش
حسنت که ز کاکل علم افراشته است
حسنت که ز کاکل علم افراشته است مویی ز کمال لطف نگذاشته است معلوم شد ای ماه که در قسمت حسن قسام ازل با تو…
بنمود رخت بنفشه باغیست مگر
بنمود رخت بنفشه باغیست مگر شد انجمن افروز چراغیست مگر جا کرد خیال خال تو در دل و جان جان و دل من بسوخت داعیست…
ای سر محبت تو در جان محفوظ
ای سر محبت تو در جان محفوظ هم دل ز محبت تو هم جان محظوظ یک لحظه نمی شود که ما را نشود از تو…
ابنای زمان که در جهانند همه
ابنای زمان که در جهانند همه از جور زمانه در فغانند همه هر یک به هوس عاشق کاری شده است بی عشق نیند عاشقانند همه
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد کارم ز بتان رواج و رونق دارد جز عاشقی بتان نخواهم ورزید فکرم اینست گر خدا بگذارد
فریاد که دور فلک شعبده باز
فریاد که دور فلک شعبده باز کردست بروی ما در شعبده باز هر شعبده اش ز حیله خالی نیست تا چیست مراد او درین شعبده…
سودای سر زلف تو دارم همه شب
سودای سر زلف تو دارم همه شب اینست سبب که بی قرارم همه شب چون شمع بیاد مهر رویت تا صبح می سوزد دل در…
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد حیران لب و واله گفتار تو کرد آیا چه دهد جواب من روز جزا آن کس که مرا چنین…
بخرام که بینم قد رعنای ترا
بخرام که بینم قد رعنای ترا نظاره کنم چهره زیبای ترا مستانه بپای تو نهم هر دم سر بر دیده کشم خاک کف پای ترا
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ
ای دل بگذر ز تنگنای این کاخ آهنگ فنا کن که فضاییست فراخ مگذار که در حدیقه تنگ چنین نخل املت هر طرف اندازد شاخ
آسوده کربلا بهر فعل که هست
آسوده کربلا بهر فعل که هست گر خاک شود نمی شود قدرش پست بر می دارند و سبحه اش می سازند می گردانند از شرف…
هر دلبر پر جفا که در عالم هست
هر دلبر پر جفا که در عالم هست از روی وفاست ناصح عاشق مست در منع هوا رسم جفا عاشق را کافیست ز دلبران نصیحت…
کار دلم از عشق تو انجام نیافت
کار دلم از عشق تو انجام نیافت جانم بلب آمد از لبت کام نیافت در عشق تو نیست مبتلایی که چو من هرگز راحت ندید…
سادات که نور دیده و تاج سرند
سادات که نور دیده و تاج سرند با فضل و نسب زبده نوع بشرند باید که ز راه راست بیرون نروند چون امت جد خویش…
چون لاله پریرم آتشی در دل بود
چون لاله پریرم آتشی در دل بود دی داد نوید سنبلت باد درود امروز برو آب زن ای گل بگذار فردا چو بنفشه خیزد از…
با دیده اشکبار باید عاشق
با دیده اشکبار باید عاشق سرگشته روزگار باید عاشق آسوده دلی طریقه معشوق است آشفته و بی قرار باید عاشق
ای در دل ما ز ذوق قرب تو نشاط
ای در دل ما ز ذوق قرب تو نشاط علم تو محیط هستی ماست محاط فرمان تو کارخانه فطرت را هر لحظه برنگی دگر افکند…
هر چند که خواستیم از دوست مراد
هر چند که خواستیم از دوست مراد بر وعده در امید بر ما نگشاد در دهر بسازیم بمحنت امروز چون وعده راحت بقیامت افتاد
عمریست که باز عشق یارست مرا
عمریست که باز عشق یارست مرا دل در غم عشق بی قرارست مرا گشتست گره گشای کارم غم عشق با غیر غم عشق چه کارست…
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس آتش ز شرار می توان کرد قیاس داغ دل پنهان جگر سوز مرا از ناله زار می…
چون دید مرا مایل زلف و خط و خال
چون دید مرا مایل زلف و خط و خال افکند نظر سوی من آن طرفه غزال جمعیت حال داشتم چشم رسید دیوانه شدم مرا پریشان…
آیین وفا ز ماه رویان مطلب
آیین وفا ز ماه رویان مطلب آسودگی از عربده جویان مطلب رسم بدی از بدان طمع دار ولی آثار نکویی ز نکویان مطلب
ای دل اگرت هوای این درگاه است
ای دل اگرت هوای این درگاه است بگذر ز وجود خود که سد راه است نفی خود و اثبات خدا باید کرد این معنی لا…
نقاش ازل که صورت یار کشید
نقاش ازل که صورت یار کشید نقش و خال و زلف و رخسار کشید از بهر ظهور معنی آن صورت را بر دیده طالبان دیدار…
فریاد ز دست فلک سفله نواز
فریاد ز دست فلک سفله نواز شه زاده بمنت و گدا زاده بناز نرگس ز برهنگی سرافکنده به پیش صد پیرهن حریر پوشیده پیاز
روزی که ز هر چه هست آثار نبود
روزی که ز هر چه هست آثار نبود وز خواب عدم زمانه بیدار نبود نورم شرر نار و گلم خار نداشت من بودم و یار…
چون برگ گلست روی نیکوی تو خوش
چون برگ گلست روی نیکوی تو خوش چون سنبل تر سلسله موی تو خوش چون خلق فرشته و پری خوی تو خوش ای خوی تو…
ای نخل ریاض کامرانی قلمت
ای نخل ریاض کامرانی قلمت خضر ره روشنی سواد رقمت امید که دیده رمد دیده ما روشن شود از سرمه خاک قدمت
ای بر همه اتباع فرمان تو فرض
ای بر همه اتباع فرمان تو فرض در دمت احسان تو رزق همه فرض کار همه خلق را میسر سامان ناگشته بر آستانه قدر تو…
مشتاق وصال تو کسی نیست که نیست
مشتاق وصال تو کسی نیست که نیست حیران جمال تو کسی نیست که نیست بد حال ز حال تو کسی نیست که نیست خالی ز…
عمریست ترا عزیز طبعیست لطیف
عمریست ترا عزیز طبعیست لطیف بر خود منما قید جهان را تکلیف آن کن که رضاییست درو ایزد را مگذار که ضایع شود اوقات شریف
دور از رخ او نمی کنم رغبت باغ
دور از رخ او نمی کنم رغبت باغ دارم ز تماشای گل و لاله فراغ ترسم که خلد بسینه ام از گل خار آتش فکند…
چشمی بگشا حال دل زارم بین
چشمی بگشا حال دل زارم بین خون ریختن دیده خونبارم بین با خنجر غمزه سینه ام را بشکاف داغ غم خود بر دل افکارم بین
ای ملک تو فارغ از شریک و وارث
ای ملک تو فارغ از شریک و وارث و آن ملک همین قدیم و باقی حادث جز ذات قدیم تو ندارد مطلق تکوین مکونات عالم…
ای حلم تو طالب رضای همه کس
ای حلم تو طالب رضای همه کس حاصل شده از تو مدعای همه کس شد بر همه کس فرض دعای تو که هست در ضمن…
ماهی که شدم واله رخساره او
ماهی که شدم واله رخساره او بربود دلم نرگس خونخواره او آن به که ز من مدام گردد پنهان چون نیست مرا طاقت نظاره او
عمریست که از بنفشه و سنبل باغ
عمریست که از بنفشه و سنبل باغ دادست مرا دولت وصل تو فراغ روشن شده از نظاره چشم تو چشم تر گشته ببوی چین زلف…
دنیا نه مقام ذوق و عیش و طرب است
دنیا نه مقام ذوق و عیش و طرب است عیش و طرب و ذوق درو بس عجب است هرگز نرسیدست بمطلوب کسی هرکس که دروست…
جمعی که درین بساط هستند همه
جمعی که درین بساط هستند همه از باده جام جهل مستند همه هر یک غرضی را بت خود ساخته اند اینست سخن که بت پرستند…
ای معرفتت وسیله خلقت ما
ای معرفتت وسیله خلقت ما لطف تو خمیر مایه طینت ما لازم شده طاعت تو بر ذمت ما با آنکه تو بی نیازی از طاعت…
ای بر همه عالم در احسان تو باز
ای بر همه عالم در احسان تو باز اولی بتو عرض راز و اظهار نیاز گر تو ننوازی که نوازد ما را ما بنده تویی…
ما را هدف تیر بلا کرد فلک
ما را هدف تیر بلا کرد فلک با محنت و درد مبتلا کرد فلک از یار و دیار خود جدا کرد فلک فریاد ز ظلمی…
عمرم بطلب کاری صانع بگذشت
عمرم بطلب کاری صانع بگذشت در حیرت آثار صنایع بگذشت گر عمر گذشت نیست افسوس مرا افسوس ز عمریست که ضایع بگذشت
در صورت اگر طالب معشوق و مییم
در صورت اگر طالب معشوق و مییم در معنی ازین طریق محظوظ کییم زهاد چنان که می نمایند نیند ما نیز چنان که می نماییم…
جانانه بچشم ما در اطوار وجود
جانانه بچشم ما در اطوار وجود هر لحظه بصورت دگر جلوه نمود در پرده اشکال و صور پرده نشین تحقیق چو کردیم یکی بیش نبود
ای ماه رخت شمع شبستان خیال
ای ماه رخت شمع شبستان خیال خالی شدن من ز خیال تو محال دی کرده خیال تو مرا در همه حال فارغ ز غم فراق…
ای بر دل زارم از تو آزار لذیذ
ای بر دل زارم از تو آزار لذیذ وز لعل لبت تلخی گفتار لذیذ زهریست نگاه تو بغایت مهلک شهدیست تکلم تو بسیار لذیذ
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما
ماییم که نیست هیچ کس همدم ما ما در غم کس نه ایم و کس در غم ما نی ما خبر از مردم عالم داریم…
علم و ادبست مایه عز و شرف
علم و ادبست مایه عز و شرف گوهر که نباشد چه گشاید ز صدف تا فرصت کار هست بی کار مباش مپسند که بیهوده شود…
در دل غم یاریست که من می دانم
در دل غم یاریست که من می دانم اندو نگاریست که من می دانم عمریست که جز عشق ندارد کاری دل عاشق کاریست که من…
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز بنیاد محبت استوارست هنوز در کار غم عاشقی آخر شد عمر این طرفه که ابتدای کارست هنوز
ای مشک اسیر گیسوی خم بخمت
ای مشک اسیر گیسوی خم بخمت عنبر مسکین خط مشکین رقمت سر تا قدمت تمام حسنست و جمال سر تا قدمم فدای سر تا قدمت
انجام وجود اهل عالم عدم است
انجام وجود اهل عالم عدم است پایان سرور و راحت و ذوق غم است بسیار مکش در طلب راحت رنج کین جنس بسی عزیز و…
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی بر کسب کمالم بده استعدادی یا خود استاد کار فرمایم باش یا راه نما مرا سوی استادی
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار
گل خرگه سبزه غنچه زد در گلزار شد سیم شکوفه بر سر سبزه نثار سر از لب جویبار زد سبزه تر ز آیینه آب بر…
عشق تو که آزرد دل زار مرا
عشق تو که آزرد دل زار مرا پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا خواهم که بسوزد دل بیمار مرا آزاد کند جان گرفتار مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا
در جان غم عشق تو نهانست مرا آرام دل و راحت جانست مرا جا کرده بسان خون درون رگ و پی این زندگی که هست…
جانانه طلب می کنی از جان بگذر
جانانه طلب می کنی از جان بگذر وز صحبت جان ز وصل جانان بگذر تا لذت جمعیت خاطر یابی از قید تردد پریشان بگذر
ای کرده بلطف خود مکرم ما را
ای کرده بلطف خود مکرم ما را وز خاک سیه ساخته آدم ما را آموخته علمهای مبهم ما را افراخته سر بهر دو عالم ما…
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج
ای امر تو عقد بند پیوند مزاج عالم بتو در فطرت و خلقت محتاج امراض مشاکل امور امکان از فیض وجوب تو طلبکار علاج
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک نوک مژه ایست از تحسر نمناک گویا که شده خاک اسیران زمین گریان ز غمی که…
گفتم صنما مرا پریشان کردی
گفتم صنما مرا پریشان کردی قصد دل و دین غارت ایمان کردی گفتا ز منست مستی از ساغر نیست بر من به کمان ظلم بهتان…
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم شیخان سفیه حیله اندیش نه ایم چون زاهدگان و شیخگان سالوس مداح خود و معتقد خویش نه ایم
در پرده شدی پرده فتاد از کارم
در پرده شدی پرده فتاد از کارم خون گشت روان و چشم گوهر بارم بگداخت تنم سوخت دل افگارم دریاب و گرنه می کشد غم…
تا گشت دل زار ز دلدار جدا
تا گشت دل زار ز دلدار جدا شد طاقت و راحت از دل زار جدا از یار جدا نمی توان بود دمی چون زنده کسی…
ای کرده بصد خون جگر جمع متاع
ای کرده بصد خون جگر جمع متاع آیا چه شود حال تو هنگام وداع با خلق نزاع از پی دنیا کم کن دنیا نه متاعیست…
آن ماه که نور چشم اهل نظر است
آن ماه که نور چشم اهل نظر است هر لحظه بصورت دگر جلوه گر است مشکل که بیک حال بماند عاشق معشوق که هر زمان…
یارب دل تیره ام منور گردان
یارب دل تیره ام منور گردان هر کار که باشدم میسر گردان روی دلم از غیر درت برگردان تا هست مقیم خاک این در گردان
گفتم صنما بهر چه در هر نظری
گفتم صنما بهر چه در هر نظری از غمزه خدنگ می زنی بر جگری گفتا که ز جای دگرست این تأثیر بالله که مرا نیست…





