یاد آرای ستمگر از حال خاکساری

یاد آرای ستمگر از حال خاکساری روزی اگر بکویت بادآورد غباری هر کس درین گلستان نخلی نشاند بر داد جز نخل ما که هرگز باری…

نگشاید دلم از وصل بهجران نزدیک

نگشاید دلم از وصل بهجران نزدیک چه فروغی دهدم شمع بپایان نزدیک مکن از گریه مرا منع که واپس نرود اشگ گرمی که رسیدس بمژگان…

گله ام از تو مپندار که از دل برود

گله ام از تو مپندار که از دل برود بر دلم از تو غباریست که مشکل برود چند دل از پی اندیشه باطل برود جای…

غافل مشو از حال من بی سروسامان

غافل مشو از حال من بی سروسامان من با تو چنانم که به ابسال سلامان اندیشه کن از خون من خسته مبادا آلوده بخونم شودت…

زنکوئی آنچه باید همه را تمام داری

زنکوئی آنچه باید همه را تمام داری چه شود اگر بگوئی صنما چه نام داری نه زدوستی وفائی نه بدشمنی جفائی همه حیرتم نگارا که…

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست گلزار به آسایش کنج قفسم نیست می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست می نالم ومانند جرس…

خاک درت بمژگان خوش آنکه رفته باشم

خاک درت بمژگان خوش آنکه رفته باشم در زیر سر نهاده خشتی و خفته باشم خاص تو کرده ام دل کاوش کنش بمژگان دراین خرابه…

چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی بفرمانم

چه خواهد شد اگر سلطان دهد گوشی بفرمانم که عمری شد که من بر درگهش از داد خواهانم ملک آسوده در خلوت چه می داند…

بگلشنی که زرویت نقاب می افتد

بگلشنی که زرویت نقاب می افتد ز چشم شبنم او آفتاب می افتد بحشر دیده بی اشگ را بهائی نیست گهر ز قدر فتد چون…

آنان که برخسار تو چون من نگرانند

آنان که برخسار تو چون من نگرانند دانند که زیبائی و ای کاش ندانند ما کام دل خود زاسیری بستانیم از ما اگر این کنج…

از برت کی من باین الفت جدا خواهم شدن

از برت کی من باین الفت جدا خواهم شدن من تن و تو جان جدا از جان کجا خواهم شدن گر تو بوی پیرهن داری…

هر کرا یاری برای خویشتن

هر کرا یاری برای خویشتن ما و یار بیوفای خویشتن تا بکی در بزم خاص اغیار را می توان دیدن بجای خویشتن محفلم را مطربی…

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها آگاه زرنج بادیه باشند واپس ماندگان محمل نشینان را چه…

گفتی که با دلت غم هجران چه می کند

گفتی که با دلت غم هجران چه می کند باد خزان ببین بگلستان چه می کند منعم کنی ز گریه خونین و با دلم آگه…

غمش در نهانخانهٔ دل نشیند

غمش در نهانخانهٔ دل نشیند بنازی که لیلی به محل نشیند به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند خلد…

زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاست

زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاست باین خوشم که ترا چینی از جبین برخاست نشست بر رخ گلها زرشگ گرد ملال چو سنبل…

دلی دارم که دارد اضطرابی

دلی دارم که دارد اضطرابی چو آن ماهی که دور افتد ز آبی کبابم دل شرابم خون دل بس نمی خواهم شرابی و کبابی برآرم…

حکایتها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکم

حکایتها که بعد از من تو خواهی گفت با خاکم کنون تا زنده ام بینی بگو با جان غمناکم براهت ای شکار افکن منم آن…

جز این که در فراق تو خاکی بسر کنم

جز این که در فراق تو خاکی بسر کنم آن فرصتم کجاست که کار دگر کنم خوش آن زمان که پیش تو چون رو دهد…

بمن آن بیوفا یارب که بادا خاطر شادش

بمن آن بیوفا یارب که بادا خاطر شادش نمی دانم تغافل می کند یا رفتم از یادش خدا داند که مرغ بی پر دل را…

افزوده غمی چون بغم دیگرم امشب

افزوده غمی چون بغم دیگرم امشب زنهار مگیرید ز کف ساغرم امشب بر خرمن من دوش زدی آتش و رفتی بودت گذری کاش بخاکسترم امشب…

از آن آهم ز دل مشکل برآید

از آن آهم ز دل مشکل برآید که می ترسم غمت از دل برآید مکن بامن جفا چندان مبادا که آهی از دلم غافل برآید…

هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد

هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد ما را بیغیر یار بخاطر نمی رسد اشگی بدیده کی رسد از گرمی جگر از شیشه این…

مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی

مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی تو نخل برومندی ومن خشگ نهالی ما را که بجز دست تهی نیست بضاعت اندیشه وصل تو؟…

گو روزگار هرچه تواند بما کند

گو روزگار هرچه تواند بما کند ما و تو را مباد که از هم جدا کند مرغ شکسته بالم و صیاد بیوفا ترسم باین بهانه…

عاشقان را نگر از خاره تنی ساخته اند

عاشقان را نگر از خاره تنی ساخته اند که به بیداد چو تو دلشکنی ساخته اند بحذر باش درین بزم که جادو نگهان کار ما…

زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیف

زد مرا زخمی و از پیش نظر بگذشت حیف نازده بر سینه ام زخم دگر، بگذشت حیف کشتی ما را که عمری بود جویای نهنگ…

دل عاشق نمی گردد براحت مهربان هرگز

دل عاشق نمی گردد براحت مهربان هرگز که بلبل در چمن از گل نبندد آشیان هرگز بخود چون زخم گل مرهم نگیرد داغ هجرانم نگردد…

حیف از تو که ارباب سخن را نشناسی

حیف از تو که ارباب سخن را نشناسی از مرغ چمن زاغ و زغن را نشناسی عمریست نفس سوخته ام حیف بسی هست کز مرغ…

تیغ از میان بقصد من ناتوان مکش

تیغ از میان بقصد من ناتوان مکش ور زانکه می کشی ز پی امتحان مکش آمد بر استخوان چو مرا ناوکت مکن بر من جفا…

بصید جسته از دامی چه خوش میگفت صیادی

بصید جسته از دامی چه خوش میگفت صیادی که از دام علایق گر توانی جست، آزادی تو با بیگانگان بنشین بعشرت کز غم آزادی که…

آن صبح امیدی که بدوران تو یابند

آن صبح امیدی که بدوران تو یابند صبحیست که از چاک گریبان تو یابند هجران تو بی مصلحتی نیست که عشاق قدر شب وصل از…

از باده عشرت تو و رخسار چو ماهی

از باده عشرت تو و رخسار چو ماهی وز شرم محبت من و دزدیده نگاهی عادت بستم کردی و ترسم که مبادا وقتی ز دل…

یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته

یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته شکرانه فراغت از همرهان خسته چشم بد فلک بین کامشب ببرم عشرت یکسو سبوفتاده یکسو قدح شکسته…

مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را

مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را بر ما اگر ببخشی وقتست وقت یارا چون ریختی بخواری خون مرا بزاری برتر بتم گذاری کافیست…

گفتی از جور فراقت چه بمن می گذرد

گفتی از جور فراقت چه بمن می گذرد آنچه از باد خزانی بچمن می گذرد خونم از شوق بجوش آمده ای همسفران تا کجا حرف…

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست بخدنگم چوزدی سینه گرمم مشکاف که ز پیکان تو…

زچشم خونفشان خویش دارم چشم از آن امشب

زچشم خونفشان خویش دارم چشم از آن امشب که از اشگم روان سازد بکویش کاروان امشب مگر در بزم ما آن آتشین رخسار می آید…

دل غمدیده بدنبال کسی افتادست

دل غمدیده بدنبال کسی افتادست دادخواهی زپی دادرسی افتادست از من خسته خدا را به بتغافل مگذار که مرا کار بآخر نفسی افتادست حسرت مرغ…

چون شکوه از جفای تو بنیاد می کنم

چون شکوه از جفای تو بنیاد می کنم از گریه چاره دل ناشاد می کنم راهی چو در دل تو ندارم ازین چه سود کز…

تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغی

تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغی چه شود اگر بگیری ز غلام خود سراغی چو تو گلشنی و باغی بکنار من چو…

بسکه دیدم سست عهدی از تو دل برداشتم

بسکه دیدم سست عهدی از تو دل برداشتم از تو ای پیمان شکن امید دیگر داشتم داشتم امید وصل اکنون بهجران خوشدلم عاقبت بر دل…

از هجر بت یگانه ما

از هجر بت یگانه ما خون می چکد از ترانه ما بر خاست ز آسیای افلاک افغان زشکست دانه ما افتاده زمین خراب و بیخود…

آرد شبیخون چون هجرت ای ماه

آرد شبیخون چون هجرت ای ماه گیرد بلندی شبهای کوتاه مجنون محزون گریان بوادی لیلای سرخوش خندان بخرگاه از میوه تو ای نخل سرکش ما…

هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد

هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد منت احسان کی از چرخ ستمگر می کشد زآستان بی نیازی تا کف خاکی بجاست…

من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید

من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید بجز آهی که آنهم از قفس بیرون نمی آید نمی دانم که آسودست در محمل؟ همی…

گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد

گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد کی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد از غمت ای گوهر نایاب در بحر وجود…

صید دلم که باشد ازو خون روان هنوز

صید دلم که باشد ازو خون روان هنوز خوش آنکه هست سر غمت را نشان هنوز بر دل بسی نهفته ام اما نیامدست حرف شکایت…

زبیدادت ننالد چون دل من؟

زبیدادت ننالد چون دل من؟ که هر دم می کنی در خون دل من ندانستی دلم را قدر و بسیار بجوئی و نیابی چون دل…

دل سوخت از شتاب و بدلبر نمی رسد

دل سوخت از شتاب و بدلبر نمی رسد این تشنه لب دریغ بکوثر نمیرسد اشگم بدیده کی رسد از گرمی جگر از شیشه این شراب…

چون ناله زجور تو ستمگر نکند کس؟

چون ناله زجور تو ستمگر نکند کس؟ هر چند کند ناله و باور نکند کس آن جامه که از خون جگرتر نکند کس در کوی…

جانا در انتظار تو شد روزگار من

جانا در انتظار تو شد روزگار من و آن انتظار هیچ نیاید بکار من بهر تسلیم بود این بس که آورد گاهی مرا بیاد، فراموشکار…

بصد بلا زغمت گرچه مبتلا شده ام

بصد بلا زغمت گرچه مبتلا شده ام هزار شکر که با درد آشنا شده ام زخار ما همه گل می دمد بدامن دشت به جستجوی…

از می لعل بکف تا دو سه جامی داری

از می لعل بکف تا دو سه جامی داری نوش کن نوش که خوش عیش مدامی داری بنده ای همچو منت نیست بهیچم مفروش خبرت…

هر کسی را که چو من دیده خونباری هست

هر کسی را که چو من دیده خونباری هست می توان یافت که در پای دلش خاری هست دلخراش است دگر ناله مرغان چمن در…

مسلمانان مرا حال تباهی

مسلمانان مرا حال تباهی بود از گردش چشم سیاهی قدش سروی ولی پاینده سروی رخش ماهی ولی تابنده ماهی بیان گرنیست ما را هست اشگی…

گرنه گل ناله ای از مرغ چمن گوش کند

گرنه گل ناله ای از مرغ چمن گوش کند ناله را مرغ چمن به که فراموش کند نالم از دیده تر تابکی از مشت خسی…

صیاد را نگر که چه بیداد می کند

صیاد را نگر که چه بیداد می کند نه می کشد مرا ونه آزاد می کند بنگر که یار خاطر ما شاد می کند با…

زبامی چو بینم که ماهی برآید

زبامی چو بینم که ماهی برآید بیاد توام از دل آهی برآید زدل هر دمم گرنه آهی برآید کی از کنج چشمش نگاهی برآید ندارد…

درماندگی خود بکه گوئیم خدا را

درماندگی خود بکه گوئیم خدا را سلطان ندهد گوش بفریاد گدا را گویند که هر تیره شبی را سحری هست گویا سحری نیست شب تیره…

چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوست

چون رحمتت فزاید بر عذرخواهی ای دوست عذر گناه خواهم با بیگناهی ایدوست خواندی در آستانت روزی گدای خویشم زان روز ننگم آید از پادشاهی…

جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گردد

جدا از روی تو چشمم چو خونفشان گردد ز خون دل مژه ام شاخ ارغوان گردد گرفته ام بغمش الفتی و می ترسم خدا نکرده…

برگیر مهر از آنکه بکام دل تو نیست

برگیر مهر از آنکه بکام دل تو نیست برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست تا چند گوئیم که بخوبان مبند دل ناصح…

از ما نهفته با دگران یار بوده ای

از ما نهفته با دگران یار بوده ای ما غافل و تو همدم اغیار بوده ای از خواب صبحگاه تو پیدا بود که دوش در…