رباعیات سنایی
دی بنده چو آن لالهٔ
دی بنده چو آن لالهٔ خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقهٔ مرجان تو دید کاندر…
در عشق تو خفته همچو
در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی؟ بگذاشتم این حدیث، هندوی…
در جنب گرانی تو ای
در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفهتر که در چشم یقین تو هیچ نه…
چون می دانی همه ز خاک و
چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود…
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشق جانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق امروز منم قدیم در خانهٔ عشق هشیار همه جهان و دیوانهٔ عشق حضرت…
تا مخرقه و راندهٔ هر در
تا مخرقه و راندهٔ هر در نشوی نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی حقا که بدین حدیث همسر نشوی تا هر چه کمست…
تا با خودی ارچه همنشینی
تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره…
بسیار ز عاشقیت غمها
بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست…
باز آن پسر چه زنخ خوش زن
باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که…
این ضامن صبر من خجل
این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر…
ای گشته فراق تو غمافزای
ای گشته فراق تو غمافزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نهای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم حضرت حکیم…
ای شاخ تو اقبال و خرد
ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت…
ای تن وطن بلای آن دلکش
ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل…
آنها که درین حدیث
آنها که درین حدیث آویختهاند بسیار ز دیده خون دل ریختهاند بس فتنه که هر شبی برانگیختهاند آنگاه به حیلت از تو بگریختهاند حضرت حکیم…
آن روز که مهر کار گردون
آن روز که مهر کار گردون زدهاند مهر رز عاشقی دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل تا چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون…
آزار ترا گرچه نهادم گردن
آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن حضرت حکیم سنایی…
از خلق ز راه تیز گوشی
از خلق ز راه تیز گوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی از خلق و ز…





