دل کیست که گوهری فشاند

دل کیست که گوهری فشاند بی تو یا تن که بود که ملک راند بی تو حقا که خرد راه نداند بی تو جان زهره…

در راه تو ار سود و زیانم

در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده‌ام از آنم بی‌غم غمهای…

در بند بلای آن بت کش

در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه‌ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش…

چون گل صنما جامه به صد

چون گل صنما جامه به صد جا چاکم چون لاله به روز باد سر بر خاکم چون شاخ بنفشه کوژ و اندوهناکم در غم خوردن…

جز من به جهان نبود کس در

جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق…

تا عشق قد تو همچو چنبر

تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب…

پرسی که ز بهر مجلس

پرسی که ز بهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست بردوختنی ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه اندوختنی حضرت حکیم…

برهان محبت نفس سرد منست

برهان محبت نفس سرد منست عنوان نیاز چهرهٔ زرد منست میدان وفا دل جوانمرد منست درمان دل سوختگان درد منست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

با هجر تو بنده دل خمین

با هجر تو بنده دل خمین می‌دارد شبهاست که روی بر زمین می‌دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین…

این اسب قلندری نه هر کس

این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهرهٔ نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا…

ای کبک شکار نیست جز باز

ای کبک شکار نیست جز باز ترا بر اوج فلک باشد پرواز ترا زان می‌نتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا…

ای روی تو رخشنده‌تر از

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای…

ای بیماری سرو ترا کرده

ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم…

آنم که مرا نه دل نه جان

آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز…

آن را شایی که باشم از

آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد…

از گفتهٔ بد گوی تو چون

از گفتهٔ بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی‌حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ…

آراست بهار کوی و دروازهٔ

آراست بهار کوی و دروازهٔ خویش افگند به باغ و راغ آوازهٔ خویش بنمای بهار را رخ تازهٔ خویش تا بشناسد بهار اندازهٔ خویش حضرت…