رباعیات سنایی
تا زلف بتم به بند زنجیر
تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل…
بیزار شو از خود که زیان
بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در…
بر سین سریر سر سپاه آمد
بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل، کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز…
با من شب و روز گرم بودی
با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمینتن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی…
ای نیست شده ذات تو در
ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هست ای صومعه ویران کن و زنار پرست مردانه کنون چو عاشقان می در دست گرد در کفر…
ای عهد تو عهد دوستان سر
ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک…
ای دیده ز هر طرف که
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفهست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا…
ای بسته به تو مهر و وفا
ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک…
اندوه تو دلشاد کند مرجان
اندوه تو دلشاد کند مرجان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند…
آن به که کنم یاد تو ای
آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و…





