چون دید مرا رخانش چون گل

چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیدهٔ نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب…

جز گرد دلم گشت نداند غم

جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم…

تا ظن نبری که از تو

تا ظن نبری که از تو آگاه‌تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه‌تریم هر چند به کار خویش روباه‌تریم از دامن دوست دست کوتاه‌تریم…

پر شد ز شراب عشق جانا

پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جملهٔ…

بر من فلک ار دست جفا

بر من فلک ار دست جفا گستردست شاید که بسی وفا و خوبی کردست امروز به محنتم از آن از سر و دست تا درد…

با هر تاری سوخته چون پود

با هر تاری سوخته چون پود شوی یا جمله همه زیان بی سود شوی در دیدهٔ عهد دوستان دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود…

ای یار قلندر خراباتی من

ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن…

ای قامت سرو گشته کوتاه

ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج…

ای روی تو پاکیزه‌تر از

ای روی تو پاکیزه‌تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر…

ای بی سببی همیشه آزردهٔ

ای بی سببی همیشه آزردهٔ من و آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من بر چرخ زند بخت سراپردهٔ من گر عفو کنی گناه ناکردهٔ…

آنکس که سرت برید غمخوار

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کت کلهی نهاد طرار تو اوست آنکس که ترا بار دهد بار تو اوست وآنکس که ترا…

آن ذات که پروردهٔ اسرار

آن ذات که پروردهٔ اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در…

از کبر چو من طبع تو

از کبر چو من طبع تو بگریخته باد با خلق چو تو خلق من آمیخته باد دشمنت چو من به گردن آویخته باد یا همچو…

ار نیست دهان فزونت ار

ار نیست دهان فزونت ار هست کمست گویی به مثل وجودش اندر عدم‌ست درد است و دواست هم شفا و الم‌ست گویی ملک الموت و…

هر روز مرا با تو نیازی

هر روز مرا با تو نیازی دگرست با دو لب نوشین تو رازی دگرست هر روز ترا طریق و سازی دگرست جنگی دگر و عتاب…

نیکوتری از آب روان اندر

نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد…

معشوقه دلم به آتش انباشت

معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره…

گیرم که چو گل همه نکویی

گیرم که چو گل همه نکویی با تست چون بلبل راه خوبگویی با تست چون آینه خوی عیب جویی با تست چه سود که شیمت…

گفتم خود را ز خس نگهدار

گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم خود را و مرا به درد مسپار ای چشم واکنون که به دیده در زدی خار ای…

گر با فلکم کنی برابر

گر با فلکم کنی برابر بیشم عالم همه یک ذره نیرزد پیشم هرگز نمرم ز مرگ از آن نندیشم کز گوهر خود ملایکت را خویشم…

غم خوردن این جهان فانی

غم خوردن این جهان فانی هوسست از هستی ما به نیستی یک نفسست نیکویی کن اگر ترا دست رسست کین عالم یادگار بسیار کسست حضرت…

سرو چمنی یاد نیاید ز منت

سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز…

روزی که سر از پرده برون

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد آنروز زمانه را زبون خواهی کرد گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد یارب چه جگرهاست…

دل سوخته شد در تف

دل سوخته شد در تف اندیشهٔ تو بفکند سپر در صف اندیشهٔ تو دل خود چه کند سنگ خاره و آهن سرد چون موم شود…

در شهر هر آنکسی که او

در شهر هر آنکسی که او مشهورست دانم که ز درد پای تو رنجورست هستی به معانی تو جهانی دیگر پایی که جهانی نکشد معذورست…

دارد پشتم ز وعدهٔ خام تو

دارد پشتم ز وعدهٔ خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به…

چون دوست نمود راه طامات

چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا چون سجده همی نماید آفات مرا محراب ترا باد و خرابات مرا حضرت…

جز راه قلندر و خرابات

جز راه قلندر و خرابات مپوی جز باده و جز سماع و جز یار مجوی پر کن قدح شراب و در پیش سبوی می نوش…

تا شد صنما عشق تو همراه

تا شد صنما عشق تو همراه رهی درهم زده شد عشق و تمناه رهی چونان شد اگر ازین دل آهی نزنم جز جان نبود تعبیه…

پار ارچه نمی‌کرد چو کفرم

پار ارچه نمی‌کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبلهٔ چین هم قهر چنان باید و هم…

بر طرف قمر نهاده مشک و

بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبهٔ حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه‌زنان…

با یاد تو جام زهر چون

با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیهٔ مهر تو بر…

ای همت صد هزار کس در پی

ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای…

ای عود بهشت فعل بیدی تا

ای عود بهشت فعل بیدی تا کی وی ابر امید ناامیدی تا کی کردی بر من کبود رخ زرد آخر ای سرخ سیاه گر سپیدی…

ای رفته و دل برده چنین

ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می‌گریم ز درد و تو می‌خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد…

ای بی تو دلیل اشهب و

ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون…

آنکس که به یاد او مرا

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست گر دشمن بنده را همی دارد دوست بدبختی بنده‌ست…

آن بت که دل مرا فرا چنگ

آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه…

از غایت بی‌تکلفی ما در

از غایت بی‌تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانهٔ عاقلیم و مست…

آتش در زن ز کبریا در

آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما…

هر روز به درد از تو

هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد…

نی آب دو چشم داری ای

نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو…

مژگان و لبش عذر و عذابی

مژگان و لبش عذر و عذابی دگرست وز کبر و ز لطف آتش و آبی دگرست بی‌شک داند آنکه خردمند بود کان آفت آب آفتاب…

گیرم ز غمت جان و خرد پیر

گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایستهٔ تو نیم،…

گفتم چو لبی بوسه ده‌ای

گفتم چو لبی بوسه ده‌ای بی‌معنی خود چون زلفی پر گره‌ای بی‌معنی گفتی ز که یابیم به‌ای بی‌معنی با ما تو برین دلی زه‌ای بی‌معنی…

گر آمدنم ز من بدی نامدمی

گر آمدنم ز من بدی نامدمی ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی به زان نبدی که اندرین دهر خراب نه آمدمی نه شدمی…

عقلی که همیشه با روانی

عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی…

سیمرغ نه‌ای که بی تو نام

سیمرغ نه‌ای که بی تو نام تو برند طاووس نه‌ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر…

روزی که رطب داد همی از

روزی که رطب داد همی از پیشت آن روز به جان خریدمی تشویشت اکنون که دمید ریش چون حشیشت تیزم بر ریش اگر ریم بر…

دل خسته و زار و ناتوانم

دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می‌برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو…

در دیدهٔ کبر کبریای تو

در دیدهٔ کبر کبریای تو بسست در کیسهٔ فقر کیمیای تو بسست کوران هزار ساله را در ره عشق یک ذره ز گرد توتیای تو…

خوشخو شده بود آن صنم

خوشخو شده بود آن صنم قاعده‌ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید…

چون در غم آن نگار سرکش

چون در غم آن نگار سرکش باشم آب انگارم گر چه در آتش باشم چون من به مراد آن پریوش باشم گر قصد به کشتنم…

جز تیر بلا نبود در ترکش

جز تیر بلا نبود در ترکش عشق جز مسند عشق نیست در مفرش عشق جز دست قضا نیست جنیبت کش عشق جان باید جان سپند…

تا زلف بتم به بند زنجیر

تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل…

بیزار شو از خود که زیان

بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در…

بر سین سریر سر سپاه آمد

بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل، کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز…

با من شب و روز گرم بودی

با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین‌تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی…

ای نیست شده ذات تو در

ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هست ای صومعه ویران کن و زنار پرست مردانه کنون چو عاشقان می در دست گرد در کفر…

ای عهد تو عهد دوستان سر

ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک…

ای دیده ز هر طرف که

ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه‌ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا…

ای بسته به تو مهر و وفا

ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک…

اندوه تو دلشاد کند مرجان

اندوه تو دلشاد کند مرجان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند…

آن به که کنم یاد تو ای

آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و…

از فقر نشان نگر که در

از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد…

آب از اثر عارض تو می

آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به…

هر خوش پسری را حرکات

هر خوش پسری را حرکات دگرست واندر لب هر یکی حیات دگرست گویند مزاج مرگ دارد هجران هجر پسران خوش ممات دگرست حضرت حکیم سنایی…

نوری که همی جمع نیابی در

نوری که همی جمع نیابی در مشت ناری که به تو در نتوان زد انگشت دهری که شوی بر من بیچاره درشت بختی که چو…

مستست بتا چشم تو و تیر

مستست بتا چشم تو و تیر به دست بس کس که به تیر چشم مست تو بخست گر پوشد عارضت زره عذرش هست از تیر…

گویند که کرده‌ای دلت

گویند که کرده‌ای دلت بردهٔ عشق وین رنج تو هست از دل آوردهٔ عشق گر بر دارم ز پیش دل پردهٔ عشق بینند دلی به…

گفتم پس از آنهمه طلبهای

گفتم پس از آنهمه طلبهای درست پاداش همان یکشبه وصل آمد چست برگشت به خنده گفت ای عاشق سست زان یکشبه را هنوز باقی بر…

گبری که گرسنه شد به نانی

گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد حضرت…

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت جانی که همی با تو توان عمر گذاشت عمری که دل…

سودای توام بی‌سر و

سودای توام بی‌سر و بی‌سامان کرد عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین…

روزی که بود دلت ز جانان

روزی که بود دلت ز جانان پر درد شکرانه هزار جان فدا باید کرد اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد بی شکر قفای نیکوان…

دشنام که از لب تو مهوش

دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل…

در دیدهٔ خصم نیک روی تو

در دیدهٔ خصم نیک روی تو مباد بر عاشق سفله نیک خوی تو مباد چون قامت من دل دو توی تو مباد جز من پس…

خورشید سما بسوزد از

خورشید سما بسوزد از سایهٔ عشق پس چون شده‌ای دلا تو همسایهٔ عشق جز آتش عشق نیست پیرایهٔ عشق اینست بتا مایه و سرمایهٔ عشق…

چون حمله دهی نیک سوارا

چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه…

جایی که نمودی آن رخ

جایی که نمودی آن رخ روح‌افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی‌علت و دای خصمی دل بندگان کند بر…

تا دیده‌ام آن سیب خوش

تا دیده‌ام آن سیب خوش دوست فریب کو بر لب نوشین تو می‌زد آسیب اندیشهٔ آن خود از دلم برد شکیب تا از چه گرفت…

بیرون جهان همه درون دل

بیرون جهان همه درون دل ماست این هر دو سرا، یگان یگان منزل ماست زحمت همه در نهاد آب و گل ماست پیش از دل…

بر رهگذر دوست کمین خواهم

بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم…

با من ز دریچه‌ای مشبک

با من ز دریچه‌ای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش می‌تافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجرهٔ تنور نور آتش حضرت…

ای مه تویی از چهار گوهر

ای مه تویی از چهار گوهر شده هست زینست که در چهار جایی پیوست در چشم آبی و آتشی اندر دل بر سر خاکی و…

ای عالم علم پیشگاه تو

ای عالم علم پیشگاه تو برفت ای دین محمدی پناه تو برفت ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت در حجله‌رو ای سخن که…

ای دیدهٔ روشن سنایی ز

ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و…

ای آنکه تو رحمت خدایی

ای آنکه تو رحمت خدایی شده‌ای در چشم بجای روشنایی شده‌ای از رندی سوی پارسایی شده‌ای اندر خور صحبت سنایی شده‌ای حضرت حکیم سنایی غزنوی…

اندر عقب دکان قصاب گویست

اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که می‌اندیشد آنجا که هزار خون ناحق به…

آن باید آن که مرد عاشق

آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید حضرت حکیم…

از عشوهٔ چرخ در امانم ز

از عشوهٔ چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه‌درانم ز تو…

آب ارچه نمی‌رود به جویم

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده‌ام نگویی با من آن چیست نکرده‌ای چگویم…

یک شب غم هجران تو ای جان

یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان…

هر چند دلم بیش کشد بار

هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته‌تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست…

نور بصرم خاک قدمهای تو

نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو…

مرغان که خروش بی‌نهایت

مرغان که خروش بی‌نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله‌های خود حکایت کردند حضرت حکیم سنایی…

گویند که راستی چو زر

گویند که راستی چو زر کانیست سرمایهٔ عز و دولت و آسانیست گر راست به هر چه راستست ارزانیست من راستم آخر این چه سرگردانیست…

گفتا که به گرد کوی ما

گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد تا خصم من از جان تو برنارد گرد گفتم که نبایدت غم جانم خورد در کوی تو…

گاهی فلکم گریستن فرماید

گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید حضرت حکیم سنایی…

عقلی که خلاف تو گزیدن

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو…