رباعیات سنایی
یک ذره نسیم خاک پایت
یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و…
هر چند بسوختی به هر باب
هر چند بسوختی به هر باب مرا چون میندهد آب تو پایاب مرا زین بیش مکن به خیره در تاب مرا دریافت مرا غم تو،…
نامت پس ازین یارا به اسم
نامت پس ازین یارا به اسم دارم نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم چون مار سرم بکوب ارت دم دارم از سگ بترم اگر…
ما شربت هجر تو چشیدیم و
ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز…
گه سوی من آیی از لطیفی
گه سوی من آیی از لطیفی پویان گه عهد شکن شوی چو رشوت جویان گه برگردی ستیزهٔ بدگویان این درنخورد ز فعل نیکورویان حضرت حکیم…
گر من سر ناز هر خسی
گر من سر ناز هر خسی داشتمی معشوقه درین شهر بسی داشتمی ور بر دل خود دست رسی داشتمی در هر نفسی همنفسی داشتمی حضرت…
کردی تو پریر آب وصل از
کردی تو پریر آب وصل از رخ پاک تا دی شدم از آتش هجر تو هلاک امروز شدی ز باد سردم بیباک فردا کنم از…
عشق و غم تو اگر چه
عشق و غم تو اگر چه بیدادانند جان و دل من زهر دو آبادانند نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند چون جان من و عشق…
زین پیش به شبهای سیاه
زین پیش به شبهای سیاه شبهناک خورشید همی نمودی از عارض پاک امروز به عارضت همی گوید خاک ای روز زمانه «انعم الله مساک» حضرت…
راهی که به اندیشهٔ دل
راهی که به اندیشهٔ دل میسپری خواهی که به هر دو عالم اندر نگری در سرت همیشه سیرت گردون دار کانجا که همی ترسی ازو…
در هر خم زلف مشکبیزی
در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گر چه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری…
در خوابگه از دل شب آتش
در خوابگه از دل شب آتش بیزم چون خاکستر به روز ز آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم چون شمع ز…
خواهم که به اندیشه و
خواهم که به اندیشه و یارای درست خود را به در اندازم ازین واقعه چست کز مذهب این قوم ملالم بگرفت هر یک زده دست…
چون آمد شد بریدم از کوی
چون آمد شد بریدم از کوی تو من دانم نرهم ز گفت بد گوی تو من بر خیره چر آنگ ه کنم سوی تو من…
تن در غم تو در آب منزل
تن در غم تو در آب منزل دارد دل آتش سودای تو در دل دارد جان در طلب تو باد حاصل دارد پس کیست که…
تا چند ز سودای جهان
تا چند ز سودای جهان پیمودن واندر بد و نیک جان و تن فرسودن چون رزق نخواهدت ز رنج افزودن بگزین ز جهان نشستن و…
بی تیر غمت پشت کمان دارم
بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی…
بر چرخ نهاده پای بستیم
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شدهٔ بادهٔ صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز حضرت حکیم سنایی…
با دل گفتم_ چگونهای،
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب من بر سر آتش و تو سر بر سر آب ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب افتاده چنین…
ای مجلس تو چو بخت نیک
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طرب وین در سخنهات چو روز اندر شب خورشید سما را چو ز چرخست نسب خورشید زمینی و…
ای عارض گل پوش سمن پاش
ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق…
ای خورشیدی که نورت از
ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد…
ای آصف این زمانه از خاطر
ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص…
اندر دریا نهنگ باید بودن
اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن حضرت حکیم سنایی…
افلاک به تیر عشق بتوانم
افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم…
از روی عتاب اگر چه گویی
از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم…
یک بوسه بر آن لبان خندان
یک بوسه بر آن لبان خندان نزنم تا بر پایت هزار چندان نزنم گر جان خواهی ز بهر یک بوسه ز من از عشق لب…
هر چند بلای عشق دشمن
هر چند بلای عشق دشمن کامیست از عشق به هر بلا رسیدن خامیست مندیش به عالم و به کام خود زی معشوقه و عشق را…
نازان و گرازان به وثاق
نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف…
مانندهٔ باد اگر چه بیپا
مانندهٔ باد اگر چه بیپا و سریم پیوسته چو آتش ره بالا سپریم زان پیش که رخت ما سوی خاک کشند ما خاک فروشیم و…
گه در پی دین رویم و گه
گه در پی دین رویم و گه در پی کیش هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش…
گر من چو تو سنگین دل و
گر من چو تو سنگین دل و ناخوش خومی کی بستهٔ آن زلف و رخ نیکومی این دل که مراست کاشکی تو منمی و آن…
کاری که نه کار تست
کاری که نه کار تست ناساخته باد در کوی تو مال و ملک درباخته باد گر چهرهٔ من جز از غم تست چو زر در…
صدبار به بوسه آزمودم
صدبار به بوسه آزمودم پارت بس بوسه دریغ یافتم هر بارت گفتم که کنون کشید خواهم بارت با این همه هم به کار ناید کارت…
زین رفتن جان ربای درد
زین رفتن جان ربای درد افزایت چون سازم و چون کنم پشیمان رایت برخیزم و در وداع هجر آرایت بندی سازم ز دست خود بر…
رو گرد سراپردهٔ اسرار
رو گرد سراپردهٔ اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان…
در منزل وصل توشهای نیست
در منزل وصل توشهای نیست مرا وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا گر بگریزم ز صحبت نااهلان کمتر باشد که گوشهای نیست مرا حضرت حکیم…
در دام تو هر کس که
در دام تو هر کس که گرفتارترست در چشم تو ای جان جهان خوارترست وان دل که ترا به جان خریدار ترست ای دوست به…
خواندیم گرسنه ما ز دل
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه…
چندان چشمم که در غم هجر
چندان چشمم که در غم هجر گریست هرگز گفتی گریستنت از پی چیست من خود ز ستم هیچ نمیدانم گفت کو با تو و خوی…
ترسم که دل از وصل تو خرم
ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا…
تا چند ز جان مستمند
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبلهگو مباش چند اندیشی…
بی آنکه به کس رسید پیوند
بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنهٔ…
بخت و دل من ز من برآورد
بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادرهتر چه ماند در عالم کار زانسان بختی،…
با خصم تو از پی تو ای
با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گر چه بود کینافزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو…
ای مانده زمان بنده اندر
ای مانده زمان بنده اندر یادت دادست ملک ز آفرینش دادت تو عید منی به عید بینم شادت ای عید رهی عید مبارک بادت حضرت…
ای صورت تو سکون دلها چو
ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو…
ای خواجه محمد ای محامد
ای خواجه محمد ای محامد سیرت ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت ز…
اول تو حدیث عشق کردی
اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را میساز ما کی گنجیم در سراپردهٔ راز لافیست به دست ما و منشور…
آنجا که سر تیغ ترا یافتن
آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست جان را سوی او به عشق بشتافتن ست زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست یک جان دادن…
افسرده شد از دم دهانم دم
افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو…
از روی تو و زلف تو روز
از روی تو و زلف تو روز آمد و شب ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب تا عشق مرا روز و…
یک چند در اسلام فرس
یک چند در اسلام فرس تاختهایم یک چند به کفر و کافری ساختهایم چون قاعدهٔ عشق تو بشناختهایم از کفر به اسلام نپرداختهایم حضرت حکیم…
هر جاه ترا بلندی جوزا
هر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا باد رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد حضرت…
نادیده من از عشق تو یک
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو…
مجرم رخ تو که ما بدو
مجرم رخ تو که ما بدو آساییم ما با رخ و با خرام تو برناییم ما جرم ترا چو روی تو آراییم خود جرم تو…
گه جفت صلاح باشم و یار
گه جفت صلاح باشم و یار خرد گه اهل فساد و با بدان داد و ستد باید بد و نیک نیک ور نه بد بد…
گر کرده بدی تو آزمون دل
گر کرده بدی تو آزمون دل من دل بسته نداری تو بدون دل من گر آگاهی از اندرون دل من زینگونه نکوشی تو به خون…
کاری که نه با تو بینظام
کاری که نه با تو بینظام انگاریم صبحی که نه با تو، وقت شام انگاریم نادیدن تو هوای کام انگاریم بی تو همه خرمی حرام…
عشاق اگر دو کون پیش تو
عشاق اگر دو کون پیش تو نهند مفلس مانند و از خجالت نرهند من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند…
زن، زن ز وفا شود ز زیور
زن، زن ز وفا شود ز زیور نشود سر، سر ز وفا شود ز افسر نشود بیگوهر گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از…
رازی که سر زلف تو با باد
رازی که سر زلف تو با باد بگفت خود باد کجا تواند آن راز نهفت یک ره که سر زلف ترا باد بسفت بس گل…
در هجر تو گر دلم گراید
در هجر تو گر دلم گراید به خسی در بر نگذارمش که سازم هوسی ور دیده نگه کند به دیدار کسی در سر نگذارمش که…
در خاک بجستمت چو خور
در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت حضرت حکیم…
خشنودی تو بجویم ای
خشنودی تو بجویم ای مولایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی چون شمع اگر سرم ز تن بربایی همچون قلم آن کنم که تو فرمایی…
چون از اجل تو دید بر لوح
چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملکالموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحونوار مرگ تو همی بر…
تحویل کنم نام خود از
تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق…
تا جان مرا بادهٔ مهرت
تا جان مرا بادهٔ مهرت سودست جان و دلم از رنج غمت ناسودست گر باده به گوهر اصل شادی بودست پس چونکه ز بادهٔ تو…
بویی که مرا ز وصل یار
بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت و آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت گیرم که ازین پس بودم عمر دراز چه…
بالای بتان چاکر بالای تو
بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقشبند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد…
با خوی بد تو گر چه در
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم سودای تو میپزیم…
ای گلبن نابسوده او باش
ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش…
ای شمع ترا نگفتم از
ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و…
ای چون هستی برده دل من
ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت…
آنی که فدای تو روان
آنی که فدای تو روان میباید پیش رخ تو نثار جان میباید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان میباید…
آن موی که سوز عاشقان
آن موی که سوز عاشقان میانگیخت کز یک شکنش هزار دلداده گریخت آخر اثر زمانه رنگی آمیخت تا در کفش از موی سیه پاک بریخت…
اکنون که ز دونی ای جهان
اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بیخبران منصور سعید رست وای دگران…
از روی تو دیدهها جمالی
از روی تو دیدهها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی…
هستیم ز بندگیت ما شاد ای
هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل…
هر بوده که او ز اصل
هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه…
نارفته به کوی صدق در
نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف…
ما را بجز از تو عالم
ما را بجز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با…
گه بردوزی به دامنم بر
گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو…
گر گویم جان فدا کنم جان
گر گویم جان فدا کنم جان نفسست گر گویم دل فدا کنم دل هوسست گر ملک فدا کنم همان ملک خسست کی برتر ازین سه…
قلاشانیم و لاابالی حالیم
قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنهشدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم حضرت حکیم سنایی…
صد چشمه ز چشم من براندی
صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی…
زلفینانت همیشه خم در خم
زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا…
راحت همه از غمی
راحت همه از غمی برانداختهایم در بوتهٔ روزگار بگداختهایم کاری نو چو کار عاقلان ساختهایم نقدی به امید نسیه در باختهایم حضرت حکیم سنایی غزنوی…
در هجر توام قوت یک آه
در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی…
در خدمت ما اگر زمانی
در خدمت ما اگر زمانی باشی در دولت صاحب قرانی باشی ور پاک و عزیز همچو جانی باشی بی ما تو چو بیجان و روانی…
چون نزد رهی درآیی ای
چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب…
چون آتش تیز بیقرارم بی
چون آتش تیز بیقرارم بی تو چون خاک ز خود خبر ندارم بی تو بر آب همی قدم گذارم بی تو از باد بپرس تا…
تا هشیاری به طعم مستی
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در ره عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی…
تا تو ز درون وفای او
تا تو ز درون وفای او میجویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی…
بهرام دواند هر دو
بهرام دواند هر دو جویندهٔ کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر…
باشد همه را چو بر ستارهٔ
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده…
با ابر همیشه در عتابش
با ابر همیشه در عتابش بینم جویندهٔ نور آفتابش بینم گر مردمک دیدهٔ من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم حضرت حکیم سنایی…
ای گل نه به سیم اگر به
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر…
ای شور چو آب کامه و تلخ
ای شور چو آب کامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو…
ای چون گل و مل در به در
ای چون گل و مل در به در و دست به دست هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست آنرا که…





