تا زلف بتم به بند زنجیر

تا زلف بتم به بند زنجیر منست سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست گویم بگرم زلف ترا هر چون هست نه طاقت دل…

بیزار شو از خود که زیان

بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در…

بر سین سریر سر سپاه آمد

بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل، کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز…

با من شب و روز گرم بودی

با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین‌تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی…

ای نیست شده ذات تو در

ای نیست شده ذات تو در پردهٔ هست ای صومعه ویران کن و زنار پرست مردانه کنون چو عاشقان می در دست گرد در کفر…

ای عهد تو عهد دوستان سر

ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک…

ای دیده ز هر طرف که

ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه‌ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا…

ای بسته به تو مهر و وفا

ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک…

اندوه تو دلشاد کند مرجان

اندوه تو دلشاد کند مرجان را کفر تو دهد بار کمی ایمان را دل راحت وصل تو مبیناد دمی با درد تو گر طلب کند…

آن به که کنم یاد تو ای

آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و…

از فقر نشان نگر که در

از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد…

آب از اثر عارض تو می

آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به…

یک شب غم هجران تو ای جان

یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان…

هر چند دلم بیش کشد بار

هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته‌تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست…

نور بصرم خاک قدمهای تو

نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو…

مرغان که خروش بی‌نهایت

مرغان که خروش بی‌نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله‌های خود حکایت کردند حضرت حکیم سنایی…

گویند که راستی چو زر

گویند که راستی چو زر کانیست سرمایهٔ عز و دولت و آسانیست گر راست به هر چه راستست ارزانیست من راستم آخر این چه سرگردانیست…

گفتا که به گرد کوی ما

گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد تا خصم من از جان تو برنارد گرد گفتم که نبایدت غم جانم خورد در کوی تو…

گاهی فلکم گریستن فرماید

گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید حضرت حکیم سنایی…

عقلی که خلاف تو گزیدن

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو…

سادات به یک بار همه

سادات به یک بار همه مهجورند کز سایهٔ حشمت تو مهتر دورند از غایت مهر تو به دل رنجورند گر شکر تو گویند به جان…

روزاز دورخت بروشنی ماند

روزاز دورخت بروشنی ماند عجب آن مقنعهٔ چو شب نگویی چه سبب گویی که به ما همی نمایی ز طرب کاینک سر روز ما همی…

دل بندهٔ عاشقی تن آزاد

دل بندهٔ عاشقی تن آزاد چه سود باشد جان گشته خراب و عالم آباد چه سود باشد فریاد همی خواهم و تو تن زده‌ای فریاد…

در دوستی ای صنم چو دادم

در دوستی ای صنم چو دادم دادت بر من ز چه روی دشمنی افتادت دشمن خوانی مرا و خوانم بادت ای دوست چو من هزار…

خورشید به زیر دام

خورشید به زیر دام معشوقهٔ ماست مه با همه حسن نام معشوقهٔ ماست امروز جهان به کام معشوقهٔ ماست عالم همه بانگ و نام معشوقهٔ…

چون حمله دهی نیک سوارا

چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه…

جایی که نمودی آن رخ

جایی که نمودی آن رخ روح‌افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی‌علت و دای خصمی دل بندگان کند بر…

تا دیده‌ام آن سیب خوش

تا دیده‌ام آن سیب خوش دوست فریب کو بر لب نوشین تو می‌زد آسیب اندیشهٔ آن خود از دلم برد شکیب تا از چه گرفت…

بیرون جهان همه درون دل

بیرون جهان همه درون دل ماست این هر دو سرا، یگان یگان منزل ماست زحمت همه در نهاد آب و گل ماست پیش از دل…

بر رهگذر دوست کمین خواهم

بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم…

با من ز دریچه‌ای مشبک

با من ز دریچه‌ای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش می‌تافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجرهٔ تنور نور آتش حضرت…

ای مه تویی از چهار گوهر

ای مه تویی از چهار گوهر شده هست زینست که در چهار جایی پیوست در چشم آبی و آتشی اندر دل بر سر خاکی و…

ای عالم علم پیشگاه تو

ای عالم علم پیشگاه تو برفت ای دین محمدی پناه تو برفت ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت در حجله‌رو ای سخن که…

ای دیدهٔ روشن سنایی ز

ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و…

ای آنکه تو رحمت خدایی

ای آنکه تو رحمت خدایی شده‌ای در چشم بجای روشنایی شده‌ای از رندی سوی پارسایی شده‌ای اندر خور صحبت سنایی شده‌ای حضرت حکیم سنایی غزنوی…

اندر عقب دکان قصاب گویست

اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که می‌اندیشد آنجا که هزار خون ناحق به…

آن باید آن که مرد عاشق

آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید حضرت حکیم…

از عشوهٔ چرخ در امانم ز

از عشوهٔ چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه‌درانم ز تو…

آب ارچه نمی‌رود به جویم

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده‌ام نگویی با من آن چیست نکرده‌ای چگویم…

یک روز نباشد که تو با

یک روز نباشد که تو با کبر و منی صد تیغ جفا بر من مسکین نزنی آن روز که کم باشد آن ممتحنی از کوه…

هر چند شدم ز عش تو خوار

هر چند شدم ز عش تو خوار و خجل در عشق بجز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا…

نقاش که بر نقش تو پرگار

نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند می‌خواند «وان یکاد» و…

مردی که برای دین سوارست

مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی حضرت حکیم سنایی…

گویی که من از بلعجبی

گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانهٔ نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهرهٔ…

گشتم ز غم فراق دیبا دوزی

گشتم ز غم فراق دیبا دوزی چون سوزن و در سینهٔ سوزن سوزی باشد که مرا به قول نیک آموزی چون سوزن خود به دست…

کی بسته کند عقل سراپردهٔ

کی بسته کند عقل سراپردهٔ عشق کی باز آرد خرد ز ره بردهٔ عشق بسیار ز زنده به بود مردهٔ عشق ای خواجه چه واقفی…

عشقست مرا بهینه‌تر کیش

عشقست مرا بهینه‌تر کیش بتا نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا من می‌باشم ز عشق تو ریش بتا نه پای تو گیرم نه سر…

زین عالم بی وفا بپردازی

زین عالم بی وفا بپردازی به خود را ز برای حرص نگدازی به عالم چو به دست ابلهان دادستند با روی زمانه همچنان سازی به…

روزی که بتم ز فوطه رخ

روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید با فوطه هزار جان ز تن برباید در فوطه بتا خمش ازین به باید عاشق کش فوطه پوش…

دستی که حمایل تو بودی

دستی که حمایل تو بودی پیوست پایی که مرا نزد تو آوردی مست زان دست بجز بند ندارم بر پای زان پای بجز باد ندارم…

در دل کردی قصد بداندیشی

در دل کردی قصد بداندیشی ما ظاهر کردی عیب کمابیشی ما ای جسته به اختیار خود خویشی ما بگرفت ملالتت ز درویشی ما حضرت حکیم…

خود ماه بود چنین منور که

خود ماه بود چنین منور که تویی یا مهر بود چنین سمنبر که تویی گفتی که برو نکوتری گیر از من الله الله ازین نکوتر…

چون چهرهٔ تو ز گریه باشد

چون چهرهٔ تو ز گریه باشد پر درد زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد اندر ره عاشقی چنان باید مرد کز دریا خشک آید از…

تیغ از کف و بازوی تو ای

تیغ از کف و بازوی تو ای فخر امم هم روی مصاف آمد و هم پشت حشم از تیغ علی بگوی تیغ تو چه کم…

تا دید هوات در دلم غایت

تا دید هوات در دلم غایت عشق در پیش دلم کشید خوش رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی در شان دل من آمدی…

بیداد تو بر جان سنایی تا

بیداد تو بر جان سنایی تا کی وین باختن عشق ریایی تا کی از هر چه مرا بود ببردی همه پاک آخر بنگویی این دغایی…

بر خاک نهم پیش تو سر گر

بر خاک نهم پیش تو سر گر خواهی وان خاک کنم ز دیده‌تر گر خواهی ای جان چو به یاد تو مرا کار نکوست جان…

با من دو هزار عشوه

با من دو هزار عشوه بفروخته‌ای تا این دل من بدین صفت سوخته‌ای تو جامهٔ دلبری کنون دوخته‌ای این چندین عشوه از که آموخته‌ای حضرت…

ای من به تو زنده همچو

ای من به تو زنده همچو مردم به نفس در کار تو کرده دین و دنیا به هوس گرمت بینم چو بنگرم با همه کس…

ای عمر عزیز داده بر باد

ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل وز بی‌خبری کار اجل داشته سهل اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش نایافته از زمانه یک ساعت…

ای دیدن تو راحت جانم

ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن…

ای آنکه مرا به جای عقل و

ای آنکه مرا به جای عقل و جانی با لذت علم و قوت و ایمانی از دوستی تو زنده گردد دانی گر نام تو بر…

اندر همه عمر من بسی وقت

اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال…

امروز ببر زانچه ترا

امروز ببر زانچه ترا پیوندست کانها همه بر جان تو فردا بندست سودی طلب از عمر که سرمایهٔ عمر روزی چندست و کس نداند چندست…

از عشق تو ای صنم به

از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان…

یک روز دلت به مهر ما

یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید می‌گوید من همی نگویم شاید حضرت…

هر چند بود مردم دانا

هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد…

ناید به کف آن زلف سمن

ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال…

مردی که به راه عشق جان

مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان می‌باید کز دوزخ و از بهشت یادش…

گوشت سوی عاقلان غافل‌وش

گوشت سوی عاقلان غافل‌وش باد چشمت سوی صوفیان دردی کش باد بی روی تو آب دیده‌ها آتش باد بی وصل تو روز نیک را شب…

گردی که ز دیوار تو

گردی که ز دیوار تو برباید باد جز در چشمم از آن نشان نتوان داد ای در غم تو طبع خردمندان شاد هر کو به…

کی باشد که ز طلعت دون

کی باشد که ز طلعت دون شما ما رسته و رسته ریش‌ملعون شما ما نیز بگردیم و نباید گشتن چون … خری گرد در ……

عشقا تو در آتش نهادی ما

عشقا تو در آتش نهادی ما را درهای بلا همه گشادی ما را صبرا به تو در گریختم تا چکنی تو نیز به دست هجر…

زین روی که راه عشق راهی

زین روی که راه عشق راهی تنگ‌ست نه بر خودمان صلح و نه بر کس جنگست می‌باید می چه جای نام و ننگ‌ست کاندر ره…

روز آمد و برکشید خورشید

روز آمد و برکشید خورشید علم شب کرد ازو هزیمت و برد حشم گویی ز میان آن دو زلفین به خم پیدا کردند روی آن…

درد دلم از طبیب بیهوده

درد دلم از طبیب بیهوده مپرس رنج تنم از حریف آسوده مپرس نالودهٔ پاک را از آلوده مپرس در بوده همی نگر ز نابوده مپرس…

در دل ز طرب شکفته باغیست

در دل ز طرب شکفته باغیست مرا بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا خالی ز خیالها دماغیست مرا از هستی و نیستی فراغیست مرا…

خود را چو عطا دهی فراوان

خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای…

چون بلبل داریم برای بازی

چون بلبل داریم برای بازی چون گل که ببوییم برون اندازی شمعم که چو برفروزیم بگدازی چنگم که ز بهر زدنم می‌سازی حضرت حکیم سنایی…

تو شیردلی شکار تو دل

تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق…

تا در طلب مات همی کام

تا در طلب مات همی کام بود هر دم که بروی ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی…

بی‌خوابی شب جان مرا گر

بی‌خوابی شب جان مرا گر چه بکاست جر بیداری ز روی انصاف خطاست باشد که خیال او شبی رنجه شود عذر قدمش به سالها نتوان…

بد کمتر ازین کن ای بت

بد کمتر ازین کن ای بت سیمین‌تن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن…

با سینهٔ این و آن چه

با سینهٔ این و آن چه گویی غم خویش از دیدهٔ این و آن چه جویی نم خویش بر ساز تو عالمی ز بیش و…

ای معتبران شهر والیتان

ای معتبران شهر والیتان کو تابنده خدای در حوالیتان کو وی قوم جمال صدر عالیتان کو زیبای زمانه بلمعالیتان کو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای عقل اگر چند شریفی دون

ای عقل اگر چند شریفی دون شو وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو در پردهٔ آن نگار دیگرگون شو با دیده…

ای دل منیوش از آن صنم

ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ‌تر از آنست که می‌پنداری…

ای برده دل من چو هزاران

ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی ترا نیازارم بیش من طبع تو نیک…

اندر طلبت هزار دل کرد

اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی می‌نگرم از همه کس با نام تو پیوست…

اکنون که سیاهی ای دل چون

اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیدهٔ دیده‌ای سیه به…

از عشق تو ای سنگدل کافر

از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد…

یک دم سر زلف خویش پر خم

یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو…

هر چند به دلبری کنون

هر چند به دلبری کنون آمده‌ای در بردن دل تو ذوفنون آمده‌ای آلوده همه جامه به خون آمده‌ای گویی که ز چشم من برون آمده‌ای…

نه چرخ به کام ما بگردد

نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای…

محراب جهان جمال رخسارهٔ

محراب جهان جمال رخسارهٔ تست سلطان فلک اسیر و بیچارهٔ تست شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین در گوشهٔ چشمهای…

گه یار شوی تو با

گه یار شوی تو با ملامت‌گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و…

گردی نبرد ز بوسه از افسر

گردی نبرد ز بوسه از افسر ما گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما تازان خودی مگرد گرد در ما یا چاکر خویش…

کمتر ز من ای جان به جهان

کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست تو بی‌منی از منت همی آید باک من با…

عشق تو کرای شادی و غم

عشق تو کرای شادی و غم نکند عمر تو کرای سور و ماتم نکند زخم تو کرای آه و مرهم نکند چه جای کراییم کراهم…

زین پس هر چون که داردم

زین پس هر چون که داردم دوست رواست گفتار بیفتاد و خصومت برخاست آزادی و عشق چون همی باید راست بنده شدم و نهادم از…