رباعیات سنایی
چون از اجل تو دید بر لوح
چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملکالموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحونوار مرگ تو همی بر…
تحویل کنم نام خود از
تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق…
تا جان مرا بادهٔ مهرت
تا جان مرا بادهٔ مهرت سودست جان و دلم از رنج غمت ناسودست گر باده به گوهر اصل شادی بودست پس چونکه ز بادهٔ تو…
بویی که مرا ز وصل یار
بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت و آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت گیرم که ازین پس بودم عمر دراز چه…
بالای بتان چاکر بالای تو
بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقشبند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد…
با خوی بد تو گر چه در
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم سودای تو میپزیم…
ای گلبن نابسوده او باش
ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش…
ای شمع ترا نگفتم از
ای شمع ترا نگفتم از نادانی از شهد جدا مشو که اندر مانی تا لاجرم اکنون تو و بی فرمانی گریانی و سر بریده و…
ای چون هستی برده دل من
ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت…
آنی که فدای تو روان
آنی که فدای تو روان میباید پیش رخ تو نثار جان میباید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان میباید…
آن موی که سوز عاشقان
آن موی که سوز عاشقان میانگیخت کز یک شکنش هزار دلداده گریخت آخر اثر زمانه رنگی آمیخت تا در کفش از موی سیه پاک بریخت…
اکنون که ز دونی ای جهان
اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بیخبران منصور سعید رست وای دگران…
از روی تو دیدهها جمالی
از روی تو دیدهها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی…
هستیم ز بندگیت ما شاد ای
هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل…
هر بوده که او ز اصل
هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه…
نارفته به کوی صدق در
نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف…
ما را بجز از تو عالم
ما را بجز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با…
گه بردوزی به دامنم بر
گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو…
گر گویم جان فدا کنم جان
گر گویم جان فدا کنم جان نفسست گر گویم دل فدا کنم دل هوسست گر ملک فدا کنم همان ملک خسست کی برتر ازین سه…
قلاشانیم و لاابالی حالیم
قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنهشدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم حضرت حکیم سنایی…
صد چشمه ز چشم من براندی
صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی…
زلفینانت همیشه خم در خم
زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا…
راحت همه از غمی
راحت همه از غمی برانداختهایم در بوتهٔ روزگار بگداختهایم کاری نو چو کار عاقلان ساختهایم نقدی به امید نسیه در باختهایم حضرت حکیم سنایی غزنوی…
در هجر توام قوت یک آه
در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی…
در خدمت ما اگر زمانی
در خدمت ما اگر زمانی باشی در دولت صاحب قرانی باشی ور پاک و عزیز همچو جانی باشی بی ما تو چو بیجان و روانی…
چون نزد رهی درآیی ای
چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب…
چون آتش تیز بیقرارم بی
چون آتش تیز بیقرارم بی تو چون خاک ز خود خبر ندارم بی تو بر آب همی قدم گذارم بی تو از باد بپرس تا…
تا هشیاری به طعم مستی
تا هشیاری به طعم مستی نرسی تا تن ندهی به جان پرستی نرسی تا در ره عشق دوست چون آتش و آب از خود نشوی…
تا تو ز درون وفای او
تا تو ز درون وفای او میجویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی…
بهرام دواند هر دو
بهرام دواند هر دو جویندهٔ کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر…
باشد همه را چو بر ستارهٔ
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده…
با ابر همیشه در عتابش
با ابر همیشه در عتابش بینم جویندهٔ نور آفتابش بینم گر مردمک دیدهٔ من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم حضرت حکیم سنایی…
ای گل نه به سیم اگر به
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر…
ای شور چو آب کامه و تلخ
ای شور چو آب کامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو…
ای چون گل و مل در به در
ای چون گل و مل در به در و دست به دست هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست آنرا که…
آنی که عدو چو برگ بیدست
آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم…
آن کس که چو او نبود در
آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر…
اصل همه شادی از دل شاد
اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس…
از دیده درم خرید روی تو
از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچهٔ کودکان…
هستی تو سزای این و صد
هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش…
هر باطل را که رهگذر بر
هر باطل را که رهگذر بر گل ماست تو پنداری که منزلش در دل ماست آنجا که نهاد قبلهٔ مقبل ماست درد ازل و عشق…
نادیده ترا چو راه را
نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل…
ما ذات نهاده بر صفاتیم
ما ذات نهاده بر صفاتیم همه موصوف صفت سخرهٔ ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه حضرت حکیم…
گفتی گله کردهای ز من با
گفتی گله کردهای ز من با که و مه بهتان چنین بر من بیچاره منه از تو به کسی گله نکردم بالله گفتم که اگر…
گر دنیا را به خاشهای
گر دنیا را به خاشهای داشتمی همچون دگران قماشهای داشتمی لولی گویی مرا وگر لولیمی کبکی و سگی و لاشهای داشتمی حضرت حکیم سنایی غزنوی…
فرمان حسود فتنهانگیز
فرمان حسود فتنهانگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشتانگیز مکن حضرت حکیم سنایی…
صد بار رهی بیش به کوی تو
صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت بویی ز گلستان وصال تو نیافت دل نیست کز آتش فراق تو نتافت دست تو قویترست بر…
زلفین تو تا بوی گل
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست ما را همه زو غم و…
دیده ز فراق تو زیان
دیده ز فراق تو زیان میبیند بر چهره ز خون دل نشان میبیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا…
در مرگ حیات اهل داد و
در مرگ حیات اهل داد و دینست وز مرگ روان پاک را تمکینست نز مرگ دل سنایی اندهگینست بی مرگ همی میرد و مرگش زینست…
در حسن چو عشق نادرست
در حسن چو عشق نادرست آمدهای در وعده چو عهد خویش سست آمدهای در دلبری ار چند نخست آمدهای رو هیچ مگو که سخت چست…
چون نار اگرم فروختن
چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی حضرت…
چوبی بودم بود به گل در
چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم…
تا نقطهٔ خال مشک بر رخ
تا نقطهٔ خال مشک بر رخ زدهای عشق همه نیکوان تو شهرخ زدهای طغرای شهنشاه جهان منسوخست تا خط نکو بر رخ فرخ زدهای حضرت…
تا بشنیدم که گرمی از آتش
تا بشنیدم که گرمی از آتش تب گرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب مرگست ندیمم از فراقت همه شب تب با تو و…
بسیار مگو دلا که سودی
بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو…
بادی که ز کوی آن نگارین
بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر…
با چهرهٔ آن نگار خندان
با چهرهٔ آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به…
ای گشته دل و جان من از
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده…
ای شاه چو لاله دارد از
ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و…
ای چون گل نوشکفته برطرف
ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر…
آنی که قرار با تو باشد
آنی که قرار با تو باشد ما را مجلس چو بهار با تو باشد ما را هر چند بسی به گرد سر برگردم آخر سر…
آن عنبر نیم تاب در هم
آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم…
آسیمه سران بینواییم
آسیمه سران بینواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز حضرت حکیم…
از دور مرا بدید لب خندان
از دور مرا بدید لب خندان کرد و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد آن جان جهان کرشمهٔ خوبان کرد ور نه به…
هست از دم من همیشه چرخ
هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره…
هر بار ز دیده از تو در
هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار…
می خور که ظریفان جهان را
می خور که ظریفان جهان را دردی برگرد بناگوش ز می بینی خوی تا کی گویی توبه شکستم هی هی صد توبه شکستم به که…
لشکرگه عشق عارض خرم تست
لشکرگه عشق عارض خرم تست زنجیر بلا زلف خم اندر خم تست آسایش صدهزار جان یک دم تست ای شادی آن دل که در آن…
گفتی که چو راه آشنایی
گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بیوفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری حضرت…
گر شاد نخواهی این دلم
گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند…
قائم به خودی از آن شب و
قائم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم…
شمعی که چو پروانه بود
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال…
زان یک نظر نهان که ما
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پردهٔ خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما…
دی بنده چو آن لالهٔ
دی بنده چو آن لالهٔ خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقهٔ مرجان تو دید کاندر…
در عشق تو خفته همچو
در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی؟ بگذاشتم این حدیث، هندوی…
در جنب گرانی تو ای
در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفهتر که در چشم یقین تو هیچ نه…
چون می دانی همه ز خاک و
چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود…
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشق جانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق امروز منم قدیم در خانهٔ عشق هشیار همه جهان و دیوانهٔ عشق حضرت…
تا مخرقه و راندهٔ هر در
تا مخرقه و راندهٔ هر در نشوی نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی حقا که بدین حدیث همسر نشوی تا هر چه کمست…
تا با خودی ارچه همنشینی
تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره…
بسیار ز عاشقیت غمها
بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست…
باز آن پسر چه زنخ خوش زن
باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که…
این ضامن صبر من خجل
این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر…
ای گشته فراق تو غمافزای
ای گشته فراق تو غمافزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نهای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم حضرت حکیم…
ای شاخ تو اقبال و خرد
ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت…
ای تن وطن بلای آن دلکش
ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل…
آنها که درین حدیث
آنها که درین حدیث آویختهاند بسیار ز دیده خون دل ریختهاند بس فتنه که هر شبی برانگیختهاند آنگاه به حیلت از تو بگریختهاند حضرت حکیم…
آن روز که مهر کار گردون
آن روز که مهر کار گردون زدهاند مهر رز عاشقی دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل تا چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون…
آزار ترا گرچه نهادم گردن
آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن حضرت حکیم سنایی…
از خلق ز راه تیز گوشی
از خلق ز راه تیز گوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی از خلق و ز…
هرگز دل من به آشکارا و
هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی…
هجرت به دلم چو آتشی در
هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی…
می بر کف گیر و هر دو
می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ…
لبهات می ست و می بود اصل
لبهات می ست و می بود اصل طرب چندان ترشی درو نگویی چه سبب تو از نمک آنچنان ترش داری لب گر می ز نمک…
گفتی که کیت بینم ای در
گفتی که کیت بینم ای در خوشاب دریاب مرا و خویشتن را دریاب کایام چنان بود که شبها گذرد کز دور خیال هم نبینیم به…
گر خاک شوم چو باد بر من
گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست…
فتحی که به آمدنت منصور
فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که…
شبها ز فراق تو دلم پر
شبها ز فراق تو دلم پر خونست وز بیخوابی دو دیده بر گردونست چون روز آید زبان حالم گوید کای بر در بامداد حالست چونست…
زان سوزد چشم تو زان ریزد
زان سوزد چشم تو زان ریزد آب کاندر ابروت خفته بد مست و خراب ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب هر مست که او…





