جز یاد تو دل بهر چه بستم

جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه بی ذکر تو هر جای نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد…

تا کی باشم با غم هجران

تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو…

تا این دل من همیشه عشق

تا این دل من همیشه عشق اندیش‌ست هر روز مرا تازه بلایی پیش ست عیبم مکنید اگر دل من ریش‌ست کز عشق مراد خانه ویران…

بس دل که غم سود و زیان

بس دل که غم سود و زیان تو خورد بس شاه که یاد پاسبان تو خورد نان تو خورد سگی که روبه گیرست ای من…

بادی که بیاوری به ما جان

بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی…

ایام درشت رام بهرام

ایام درشت رام بهرام شه‌ست جام ابدی به نام بهرامشه‌ست آرام جهان قوام بهرامشه‌ست اجرام فلک غلام بهرامشه‌ست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای گشته چو ماه و همچو

ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید…

ای زلف و رخ تو مایهٔ

ای زلف و رخ تو مایهٔ پیشهٔ تو وی مطلع مه کنارهٔ ریشهٔ تو وی کشته هزار شیر در بیشهٔ تو تو بی‌خبر و جهان…

ای جان عزیز تن بباید

ای جان عزیز تن بباید پرداخت گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت اندر دل کن ز عشق خواری و نواخت با روی نکو…

آنکس که ز عابدی در ایام

آنکس که ز عابدی در ایام شراب نشنید کس از زبان او نام شراب از عشق چنان بماند در دام شراب کز محبره فرمود کنون…

آن روز که بیش با من او

آن روز که بیش با من او را کینست بیشش بر من کرامت تمکینست گویم به زبان نخواهمش گر دینست شوخیست که می کنم چه…

از یار وفا مجوی کاندر هر

از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه…

از آمدنم فزود رنج بدنم

از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه…

هر روز مرا ز عشق جان

هر روز مرا ز عشق جان انجامت جانیست وظیفه از دو تا بدامت یک جان دو شود چو یابم از انعامت از دو لب تو…

نیلوفر و لاله هر دو

نیلوفر و لاله هر دو بی‌هیچ سبب این پوشد نیل و آن به خون شوید لب می‌شویم و می‌پوشم ای نوشین لب در هجر تو…

من چون تو نیابم تو چو من

من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر…

گیرم که مقدم مقالات شوی

گیرم که مقدم مقالات شوی پیش شمن صفات خود لات شوی جز جمع مباش تا مگر ذات شوی کانگه که پراکنده شوی مات شوی حضرت…

گفتم که ببرم از تو ای

گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی حضرت حکیم…

گر بدگویی ترا بدی گفت ای

گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماه هرگز نشود بر تو دل بنده تباه از گفتهٔ بدگوی ز ما عذر مخواه کایینه سیه نگردد از…

غم کی خورد آنکه شادمانیش

غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیهٔ آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش…

شب را سلب روز فروزان

شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف…

روشن‌تر از آفتاب و ماهی

روشن‌تر از آفتاب و ماهی گویی پدرام‌تر از مسند و گاهی گویی آراسته از لطف الاهی گویی تا خود به کجا رسید خواهی گویی حضرت…

دل کیست که گوهری فشاند

دل کیست که گوهری فشاند بی تو یا تن که بود که ملک راند بی تو حقا که خرد راه نداند بی تو جان زهره…

در راه تو ار سود و زیانم

در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده‌ام از آنم بی‌غم غمهای…

در بند بلای آن بت کش

در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه‌ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش…

چون گل صنما جامه به صد

چون گل صنما جامه به صد جا چاکم چون لاله به روز باد سر بر خاکم چون شاخ بنفشه کوژ و اندوهناکم در غم خوردن…

جز من به جهان نبود کس در

جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق…

تا عشق قد تو همچو چنبر

تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب…

پرسی که ز بهر مجلس

پرسی که ز بهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست بردوختنی ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه اندوختنی حضرت حکیم…

برهان محبت نفس سرد منست

برهان محبت نفس سرد منست عنوان نیاز چهرهٔ زرد منست میدان وفا دل جوانمرد منست درمان دل سوختگان درد منست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

با هجر تو بنده دل خمین

با هجر تو بنده دل خمین می‌دارد شبهاست که روی بر زمین می‌دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین…

این اسب قلندری نه هر کس

این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهرهٔ نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا…

ای کبک شکار نیست جز باز

ای کبک شکار نیست جز باز ترا بر اوج فلک باشد پرواز ترا زان می‌نتوان شناختن راز ترا در پرده کسی نیست هم آواز ترا…

ای روی تو رخشنده‌تر از

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای…

ای بیماری سرو ترا کرده

ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم…

آنم که مرا نه دل نه جان

آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز…

آن را شایی که باشم از

آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد…

از گفتهٔ بد گوی تو چون

از گفتهٔ بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی‌حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ…

آراست بهار کوی و دروازهٔ

آراست بهار کوی و دروازهٔ خویش افگند به باغ و راغ آوازهٔ خویش بنمای بهار را رخ تازهٔ خویش تا بشناسد بهار اندازهٔ خویش حضرت…

هر روز مرا با تو نیازی

هر روز مرا با تو نیازی دگرست با دو لب نوشین تو رازی دگرست هر روز ترا طریق و سازی دگرست جنگی دگر و عتاب…

نیکوتری از آب روان اندر

نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد…

معشوقه دلم به آتش انباشت

معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره…

گیرم که چو گل همه نکویی

گیرم که چو گل همه نکویی با تست چون بلبل راه خوبگویی با تست چون آینه خوی عیب جویی با تست چه سود که شیمت…

گفتم خود را ز خس نگهدار

گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم خود را و مرا به درد مسپار ای چشم واکنون که به دیده در زدی خار ای…

گر با فلکم کنی برابر

گر با فلکم کنی برابر بیشم عالم همه یک ذره نیرزد پیشم هرگز نمرم ز مرگ از آن نندیشم کز گوهر خود ملایکت را خویشم…

غم خوردن این جهان فانی

غم خوردن این جهان فانی هوسست از هستی ما به نیستی یک نفسست نیکویی کن اگر ترا دست رسست کین عالم یادگار بسیار کسست حضرت…

سرو چمنی یاد نیاید ز منت

سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز…

روزی که سر از پرده برون

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد آنروز زمانه را زبون خواهی کرد گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد یارب چه جگرهاست…

دل سوخته شد در تف

دل سوخته شد در تف اندیشهٔ تو بفکند سپر در صف اندیشهٔ تو دل خود چه کند سنگ خاره و آهن سرد چون موم شود…

در شهر هر آنکسی که او

در شهر هر آنکسی که او مشهورست دانم که ز درد پای تو رنجورست هستی به معانی تو جهانی دیگر پایی که جهانی نکشد معذورست…

دارد پشتم ز وعدهٔ خام تو

دارد پشتم ز وعدهٔ خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به…

چون دید مرا رخانش چون گل

چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیدهٔ نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب…

جز گرد دلم گشت نداند غم

جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم…

تا ظن نبری که از تو

تا ظن نبری که از تو آگاه‌تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه‌تریم هر چند به کار خویش روباه‌تریم از دامن دوست دست کوتاه‌تریم…

پر شد ز شراب عشق جانا

پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جملهٔ…

بر من فلک ار دست جفا

بر من فلک ار دست جفا گستردست شاید که بسی وفا و خوبی کردست امروز به محنتم از آن از سر و دست تا درد…

با هر تاری سوخته چون پود

با هر تاری سوخته چون پود شوی یا جمله همه زیان بی سود شوی در دیدهٔ عهد دوستان دود شوی زینگونه به کام دشمنان زود…

ای یار قلندر خراباتی من

ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن…

ای قامت سرو گشته کوتاه

ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج…

ای روی تو پاکیزه‌تر از

ای روی تو پاکیزه‌تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر…

ای بی سببی همیشه آزردهٔ

ای بی سببی همیشه آزردهٔ من و آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من بر چرخ زند بخت سراپردهٔ من گر عفو کنی گناه ناکردهٔ…

آنکس که سرت برید غمخوار

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کت کلهی نهاد طرار تو اوست آنکس که ترا بار دهد بار تو اوست وآنکس که ترا…

آن ذات که پروردهٔ اسرار

آن ذات که پروردهٔ اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در…

از کبر چو من طبع تو

از کبر چو من طبع تو بگریخته باد با خلق چو تو خلق من آمیخته باد دشمنت چو من به گردن آویخته باد یا همچو…

ار نیست دهان فزونت ار

ار نیست دهان فزونت ار هست کمست گویی به مثل وجودش اندر عدم‌ست درد است و دواست هم شفا و الم‌ست گویی ملک الموت و…

هر روز به درد از تو

هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد…

نی آب دو چشم داری ای

نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو…

مژگان و لبش عذر و عذابی

مژگان و لبش عذر و عذابی دگرست وز کبر و ز لطف آتش و آبی دگرست بی‌شک داند آنکه خردمند بود کان آفت آب آفتاب…

گیرم ز غمت جان و خرد پیر

گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایستهٔ تو نیم،…

گفتم چو لبی بوسه ده‌ای

گفتم چو لبی بوسه ده‌ای بی‌معنی خود چون زلفی پر گره‌ای بی‌معنی گفتی ز که یابیم به‌ای بی‌معنی با ما تو برین دلی زه‌ای بی‌معنی…

گر آمدنم ز من بدی نامدمی

گر آمدنم ز من بدی نامدمی ور نیز شدن ز من بدی کی شدمی به زان نبدی که اندرین دهر خراب نه آمدمی نه شدمی…

عقلی که همیشه با روانی

عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی…

سیمرغ نه‌ای که بی تو نام

سیمرغ نه‌ای که بی تو نام تو برند طاووس نه‌ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر…

روزی که رطب داد همی از

روزی که رطب داد همی از پیشت آن روز به جان خریدمی تشویشت اکنون که دمید ریش چون حشیشت تیزم بر ریش اگر ریم بر…

دل خسته و زار و ناتوانم

دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می‌برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو…

در دیدهٔ کبر کبریای تو

در دیدهٔ کبر کبریای تو بسست در کیسهٔ فقر کیمیای تو بسست کوران هزار ساله را در ره عشق یک ذره ز گرد توتیای تو…

خوشخو شده بود آن صنم

خوشخو شده بود آن صنم قاعده‌ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید…

چون دوست نمود راه طامات

چون دوست نمود راه طامات مرا از ره نبرد رنگ عبادات مرا چون سجده همی نماید آفات مرا محراب ترا باد و خرابات مرا حضرت…

جز راه قلندر و خرابات

جز راه قلندر و خرابات مپوی جز باده و جز سماع و جز یار مجوی پر کن قدح شراب و در پیش سبوی می نوش…

تا شد صنما عشق تو همراه

تا شد صنما عشق تو همراه رهی درهم زده شد عشق و تمناه رهی چونان شد اگر ازین دل آهی نزنم جز جان نبود تعبیه…

پار ارچه نمی‌کرد چو کفرم

پار ارچه نمی‌کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبلهٔ چین هم قهر چنان باید و هم…

بر طرف قمر نهاده مشک و

بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبهٔ حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه‌زنان…

با یاد تو جام زهر چون

با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیهٔ مهر تو بر…

ای همت صد هزار کس در پی

ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای…

ای عود بهشت فعل بیدی تا

ای عود بهشت فعل بیدی تا کی وی ابر امید ناامیدی تا کی کردی بر من کبود رخ زرد آخر ای سرخ سیاه گر سپیدی…

ای رفته و دل برده چنین

ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می‌گریم ز درد و تو می‌خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد…

ای بی تو دلیل اشهب و

ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون…

آنکس که به یاد او مرا

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست گر دشمن بنده را همی دارد دوست بدبختی بنده‌ست…

آن بت که دل مرا فرا چنگ

آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه…

از غایت بی‌تکلفی ما در

از غایت بی‌تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانهٔ عاقلیم و مست…

آتش در زن ز کبریا در

آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما…

هر خوش پسری را حرکات

هر خوش پسری را حرکات دگرست واندر لب هر یکی حیات دگرست گویند مزاج مرگ دارد هجران هجر پسران خوش ممات دگرست حضرت حکیم سنایی…

نوری که همی جمع نیابی در

نوری که همی جمع نیابی در مشت ناری که به تو در نتوان زد انگشت دهری که شوی بر من بیچاره درشت بختی که چو…

مستست بتا چشم تو و تیر

مستست بتا چشم تو و تیر به دست بس کس که به تیر چشم مست تو بخست گر پوشد عارضت زره عذرش هست از تیر…

گویند که کرده‌ای دلت

گویند که کرده‌ای دلت بردهٔ عشق وین رنج تو هست از دل آوردهٔ عشق گر بر دارم ز پیش دل پردهٔ عشق بینند دلی به…

گفتم پس از آنهمه طلبهای

گفتم پس از آنهمه طلبهای درست پاداش همان یکشبه وصل آمد چست برگشت به خنده گفت ای عاشق سست زان یکشبه را هنوز باقی بر…

گبری که گرسنه شد به نانی

گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد حضرت…

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان

عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت جانی که همی با تو توان عمر گذاشت عمری که دل…

سودای توام بی‌سر و

سودای توام بی‌سر و بی‌سامان کرد عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین…

روزی که بود دلت ز جانان

روزی که بود دلت ز جانان پر درد شکرانه هزار جان فدا باید کرد اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد بی شکر قفای نیکوان…