رباعیات سنایی
باشد همه را چو بر ستارهٔ
باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری دل بر تو نهادن ای بت از بیخبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده…
با ابر همیشه در عتابش
با ابر همیشه در عتابش بینم جویندهٔ نور آفتابش بینم گر مردمک دیدهٔ من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم حضرت حکیم سنایی…
ای گل نه به سیم اگر به
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر…
ای شور چو آب کامه و تلخ
ای شور چو آب کامه و تلخ چو می چون نای میان تهی و پر بند چو نی بی چربش همچون جگر و سخت چو…
ای چون گل و مل در به در
ای چون گل و مل در به در و دست به دست هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست آنرا که…
آنی که عدو چو برگ بیدست
آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم…
آن کس که چو او نبود در
آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر…
اصل همه شادی از دل شاد
اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس…
از دیده درم خرید روی تو
از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچهٔ کودکان…
هستی تو سزای این و صد
هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش…
هر باطل را که رهگذر بر
هر باطل را که رهگذر بر گل ماست تو پنداری که منزلش در دل ماست آنجا که نهاد قبلهٔ مقبل ماست درد ازل و عشق…
نادیده ترا چو راه را
نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل…
ما ذات نهاده بر صفاتیم
ما ذات نهاده بر صفاتیم همه موصوف صفت سخرهٔ ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه حضرت حکیم…
گفتی گله کردهای ز من با
گفتی گله کردهای ز من با که و مه بهتان چنین بر من بیچاره منه از تو به کسی گله نکردم بالله گفتم که اگر…
گر دنیا را به خاشهای
گر دنیا را به خاشهای داشتمی همچون دگران قماشهای داشتمی لولی گویی مرا وگر لولیمی کبکی و سگی و لاشهای داشتمی حضرت حکیم سنایی غزنوی…
فرمان حسود فتنهانگیز
فرمان حسود فتنهانگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشتانگیز مکن حضرت حکیم سنایی…
صد بار رهی بیش به کوی تو
صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت بویی ز گلستان وصال تو نیافت دل نیست کز آتش فراق تو نتافت دست تو قویترست بر…
زلفین تو تا بوی گل
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست ما را همه زو غم و…
دیده ز فراق تو زیان
دیده ز فراق تو زیان میبیند بر چهره ز خون دل نشان میبیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا…
در مرگ حیات اهل داد و
در مرگ حیات اهل داد و دینست وز مرگ روان پاک را تمکینست نز مرگ دل سنایی اندهگینست بی مرگ همی میرد و مرگش زینست…
در حسن چو عشق نادرست
در حسن چو عشق نادرست آمدهای در وعده چو عهد خویش سست آمدهای در دلبری ار چند نخست آمدهای رو هیچ مگو که سخت چست…
چون نار اگرم فروختن
چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی حضرت…
چوبی بودم بود به گل در
چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم…
تا نقطهٔ خال مشک بر رخ
تا نقطهٔ خال مشک بر رخ زدهای عشق همه نیکوان تو شهرخ زدهای طغرای شهنشاه جهان منسوخست تا خط نکو بر رخ فرخ زدهای حضرت…
تا بشنیدم که گرمی از آتش
تا بشنیدم که گرمی از آتش تب گرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب مرگست ندیمم از فراقت همه شب تب با تو و…
بسیار مگو دلا که سودی
بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو…
بادی که ز کوی آن نگارین
بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر…
با چهرهٔ آن نگار خندان
با چهرهٔ آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به…
ای گشته دل و جان من از
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده…
ای شاه چو لاله دارد از
ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و…
ای چون گل نوشکفته برطرف
ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر…
آنی که قرار با تو باشد
آنی که قرار با تو باشد ما را مجلس چو بهار با تو باشد ما را هر چند بسی به گرد سر برگردم آخر سر…
آن عنبر نیم تاب در هم
آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم…
آسیمه سران بینواییم
آسیمه سران بینواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز حضرت حکیم…
از دور مرا بدید لب خندان
از دور مرا بدید لب خندان کرد و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد آن جان جهان کرشمهٔ خوبان کرد ور نه به…
هست از دم من همیشه چرخ
هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره…
هر بار ز دیده از تو در
هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار…
می خور که ظریفان جهان را
می خور که ظریفان جهان را دردی برگرد بناگوش ز می بینی خوی تا کی گویی توبه شکستم هی هی صد توبه شکستم به که…
لشکرگه عشق عارض خرم تست
لشکرگه عشق عارض خرم تست زنجیر بلا زلف خم اندر خم تست آسایش صدهزار جان یک دم تست ای شادی آن دل که در آن…
گفتی که چو راه آشنایی
گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بیوفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری حضرت…
گر شاد نخواهی این دلم
گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند…
قائم به خودی از آن شب و
قائم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم…
شمعی که چو پروانه بود
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال…
زان یک نظر نهان که ما
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پردهٔ خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما…
دی بنده چو آن لالهٔ
دی بنده چو آن لالهٔ خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقهٔ مرجان تو دید کاندر…
در عشق تو خفته همچو
در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی؟ بگذاشتم این حدیث، هندوی…
در جنب گرانی تو ای
در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفهتر که در چشم یقین تو هیچ نه…
چون می دانی همه ز خاک و
چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود…
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشق جانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق امروز منم قدیم در خانهٔ عشق هشیار همه جهان و دیوانهٔ عشق حضرت…
تا مخرقه و راندهٔ هر در
تا مخرقه و راندهٔ هر در نشوی نزد همه کس چو کفر و کافر نشوی حقا که بدین حدیث همسر نشوی تا هر چه کمست…
تا با خودی ارچه همنشینی
تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره…
بسیار ز عاشقیت غمها
بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست…
باز آن پسر چه زنخ خوش زن
باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که…
این ضامن صبر من خجل
این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر…
ای گشته فراق تو غمافزای
ای گشته فراق تو غمافزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نهای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم حضرت حکیم…
ای شاخ تو اقبال و خرد
ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت…
ای تن وطن بلای آن دلکش
ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل…
آنها که درین حدیث
آنها که درین حدیث آویختهاند بسیار ز دیده خون دل ریختهاند بس فتنه که هر شبی برانگیختهاند آنگاه به حیلت از تو بگریختهاند حضرت حکیم…
آن روز که مهر کار گردون
آن روز که مهر کار گردون زدهاند مهر رز عاشقی دگرگون زدهاند واقف نشوی به عقل تا چون زدهاند کاین زر ز سرای عقل بیرون…
آزار ترا گرچه نهادم گردن
آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن حضرت حکیم سنایی…
از خلق ز راه تیز گوشی
از خلق ز راه تیز گوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی زین هر دو بدین دو گر بکوشی نرهی از خلق و ز…
هرگز دل من به آشکارا و
هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی…
هجرت به دلم چو آتشی در
هجرت به دلم چو آتشی در پیوست آب چشمم قوت او را بشکست چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی…
می بر کف گیر و هر دو
می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ…
لبهات می ست و می بود اصل
لبهات می ست و می بود اصل طرب چندان ترشی درو نگویی چه سبب تو از نمک آنچنان ترش داری لب گر می ز نمک…
گفتی که کیت بینم ای در
گفتی که کیت بینم ای در خوشاب دریاب مرا و خویشتن را دریاب کایام چنان بود که شبها گذرد کز دور خیال هم نبینیم به…
گر خاک شوم چو باد بر من
گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست…
فتحی که به آمدنت منصور
فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که…
شبها ز فراق تو دلم پر
شبها ز فراق تو دلم پر خونست وز بیخوابی دو دیده بر گردونست چون روز آید زبان حالم گوید کای بر در بامداد حالست چونست…
زان سوزد چشم تو زان ریزد
زان سوزد چشم تو زان ریزد آب کاندر ابروت خفته بد مست و خراب ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب هر مست که او…
دلها همه آب گشت و جانها
دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده و چون ای بر علمت خرد رد و گردون دون از…
در عشق تو ای شکر لب روح
در عشق تو ای شکر لب روح افزای نالان چو کمانچهام خروشان چون نای تا چون بر بط بسازیم بر بر جای چون چنگ ستادهام…
در جامه و فوطه سخت خرم
در جامه و فوطه سخت خرم شدهای کاشوب جهان و شور عالم شدهای در خواب ندانم که چه دیدستی دوش کامروز چو نقش فوطه در…
چون موی شدم ز رشک پیراهن
چون موی شدم ز رشک پیراهن تو وز رشک گریبان تو و دامن تو کاین بوسه همی دهد قدمهای ترا وآنرا شب و روز دست…
چشمم ز فراق تو جهانسوز
چشمم ز فراق تو جهانسوز مباد بر من سپه هجر تو پیروز مباد روزی اگر از تو باز خواهم ماندن شب باد همه عمر من…
تا کی ز غم جهان امانی
تا کی ز غم جهان امانی خواهی تا کی به مراد خود جهانی خواهی چون در خور خویشتن تمنا نکنی زین مسجد و زان میکده…
پندی دهمت اگر پذیری ای
پندی دهمت اگر پذیری ای تن تا سور ترا به دل نگردد شیون عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ…
بس عابد را که سرو بالای
بس عابد را که سرو بالای تو کشت بس زاهد را که قدر والای تو کشت تو دیر زی ای بت ستمگر که مرا دست…
بازی بنگر عشق چه کردست
بازی بنگر عشق چه کردست آغاز میناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق…
این بیریشان که سغبهٔ
این بیریشان که سغبهٔ سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانهٔ خشک…
ای کرده فلک به خون من
ای کرده فلک به خون من نامزدت دیدار نکو داده و برده خردت ز اقبال قبول تو و ز ادبار ردت من خود رستم وای…
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ میناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی، دیر…
ای چون شکن زلف تو پشتم
ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این…
آنها که اسیر عشق
آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند حضرت حکیم سنایی…
آن روز که شیر خوردم از
آن روز که شیر خوردم از دایهٔ عشق از صبر غنی شدم به سرمایهٔ عشق دولت که فگند بر سرم سایهٔ عشق بر من به…
از نکتهٔ فاضلان به
از نکتهٔ فاضلان به اندامتری وز سیرت زاهدان نکونامتری از رود و سرود و می غم انجامتری من سوختم و تو هر زمان خامتری حضرت…
از بهر یکی بوس به دو ماه
از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه…
هر کو به جهان راه قلندر
هر کو به جهان راه قلندر گیرد باید که دل از کون و مکان برگیرد در راه قلندری مهیا باید آلودگی جهان نه در برگیرد…
هجر تو خوشست اگر چه زارم
هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بیقرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد…
منگر تو بدانکه ذوفنون
منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان…
گیرم که غم هجر وصالم
گیرم که غم هجر وصالم نخوری نه نیز به چشم رحم در من نگری این مایه توانی که بر دشمن و دوست آبم نبری و…
گفتم که مگر دل ز تو
گفتم که مگر دل ز تو برداشتهایم معلوم شد ای صنم که پنداشتهایم امروز که بی روی تو بگذاشتهایم دل را به بهانهها فرو داشتهایم…
گر تو به صلاح خویش کم
گر تو به صلاح خویش کم نازی به با حالت نقد وقت در سازی به در صومعه سر ز زهد نفرازی به بتخانه اگر ز…
غمهای تو در میان جان
غمهای تو در میان جان دارم من شادی ز غم تو یک جهان دارم من از غایت غیرتت چنان دارم من کز خویشتنت نیز نهان…
شب گشت ز هجران دل فروزم
شب گشت ز هجران دل فروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم…
زان چشم چو نرگس که به من
زان چشم چو نرگس که به من در نگری چون نرگس تیر ماه خوابم ببری نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری هر چند شکفتهتر…
دی آمدنی به حیرت از منزل
دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم…
در راه قلندری زیان سود
در راه قلندری زیان سود تو شد زهد و ورع و سجاده مردود تو شد دشنام سرود و رود مقصود تو شد بپرست پیاله را…
در پیش خودم همی کنی
در پیش خودم همی کنی آنجابی پس در عقبم همی زنی پرتابی جاوید شبی بیاید و مهتابی تا با تو غم تو گویم از هر…
چون من به خودی نیامدم
چون من به خودی نیامدم روز نخست گر غم خورم از بهر شدن ناید چست هر چند رهی اسیر در قبضهٔ توست زین آمد و…





