غزلیات سعدی
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها دیدم در باغ و تأمل…
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم تا نگویند که من با تو نظر میبازم آرزو میکندم در همه عالم صیدی که نباشند رفیقان حسود انبازم…
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد گر در خیال خلق پری وار بگذری فریاد در نهاد…
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست…
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید مجال صبر همین بود و منتهای شکیب دگر مپای که عمر…
مپندار از لب شیرین عبارت
مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت فراق افتد میان دوستداران زیان و سود باشد در تجارت یکی را چون ببینی…
ما به روی دوستان از بوستان آسودهایم
ما به روی دوستان از بوستان آسودهایم گر بهار آید وگر باد خزان آسودهایم سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود سرو اگر هرگز نباشد در…
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد ور گویمت که ماهی مه بر زمین نباشد گر در جهان بگردی و آفاق درنوردی صورت بدین…
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس…
کس این کند که ز یار و دیار برگردد
کس این کند که ز یار و دیار برگردد کند هرآینه چون روزگار برگردد تنکدلی که نیارد کشید زحمت گل ملامتش نکنند ار ز خار…
فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر قامتست آن یا قیامت عنبرست آن یا عبیر گم شدم در راه سودا ره نمایا ره…
عشرت خوشست و بر طرف جوی خوشترست
عشرت خوشست و بر طرف جوی خوشترست می بر سماع بلبل خوشگوی خوشترست عیشست بر کنار سمن زار خواب صبح نی در کنار یار سمن…
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمتست چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم…
سروقدی میان انجمنی
سروقدی میان انجمنی به که هفتاد سرو در چمنی جهل باشد فراق صحبت دوست به تماشای لاله و سمنی ای که هرگز ندیدهای به جمال…
ساقیا می ده که مرغ صبح بام
ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه زنگارفام در دماغ می پرستان بازکش آتش سودا به آب چشم جام یا رب…
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم من اول روز دانستم که با شیرین…
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی شیراز در نبستهست از کاروان ولیکن ما را نمیگشایند از قید مهربانی…
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر…
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست میرود سرم ای دوست دست گیر شرطست دستگیری درمندگان و من هر روز ناتوان ترم…
خوشا و خرما وقت حبیبان
خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان دو تن…
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی یا به بستان به در حجره من بازآیی گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد که…
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار…
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی سپر…
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد یاری که تحمل نکند یار نباشد گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت بسیار مگویید که بسیار…
تو خون خلق بریزی و روی درتابی
تو خون خلق بریزی و روی درتابی ندانمت چه مکافات این گنه یابی تصد عنی فی الجور و النوی لکن الیک قلبی یا غایه المنی…
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست سیبی گزیدن از رخ…
بی تو حرامست به خلوت نشست
بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر بهلی بازنیاید به دست این…
بندهام گر به لطف میخوانی
بندهام گر به لطف میخوانی حاکمی گر به قهر میرانی کس نشاید که بر تو بگزینند که تو صورت به کس نمیمانی ندهیمت به هر…
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند برقع افکن تا بهشت از حور زیور برکند زان روی و خال دلستان برکش نقاب پرنیان تا پیش…
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که…
ای که رحمت مینیاید بر منت
ای که رحمت مینیاید بر منت آفرین بر جان و رحمت بر تنت قامتت گویم که دلبندست و خوب یا سخن یا آمدن یا رفتنت…
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بربودی به لطافت ای صورت دیبای خطایی به نکویی وی قطره باران بهاری به نظافت…
اول دفتر به نام ایزد دانا
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا از در…
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه وان چشم آهوانه که چون میکند نگاه تو سرو دیدهای که کمر بست بر میان…
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه…
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو…
آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری
آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز…
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ بیند خطای…
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته معنی گر هر دو جهان…
هر که می با تو خورد عربده کرد
هر که می با تو خورد عربده کرد هر که روی تو دید عشق آورد زهر اگر در مذاق من ریزی با تو همچون شکر…
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست در که خواهم بستن آن دل کز…
نشنیدهام که ماهی بر سر نهد کلاهی
نشنیدهام که ماهی بر سر نهد کلاهی یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی سرو بلند بستان با این همه لطافت هر روزش از…
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم فراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم مگر طوبی برآمد در سرابستان جان من که…
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن نه قرار زخم…
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل تو نیز…
مپرس از من که هیچم یاد کردی
مپرس از من که هیچم یاد کردی که خود هیچم فرامش مینگردی چه نیکوروی و بدعهدی که شهری غمت خوردند و کس را غم نخوردی…
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درستست که من توبه شکستم گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت من فارغم از هر…
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سحر…
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد آن نه شخصی که جهانیست پر از لطف…
کس این کند که دل از یار خویش بردارد
کس این کند که دل از یار خویش بردارد مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق…
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که…
طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد
طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد داغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد دوستانت را که داغ مهربانی دل…
شرطست جفا کشیدن از یار
شرطست جفا کشیدن از یار خمرست و خمار و گلبن و خار من معتقدم که هر چه گویی شیرین بود از لب شکربار پیش دگری…
سرو سیمینا به صحرا میروی
سرو سیمینا به صحرا میروی نیک بدعهدی که بی ما میروی کس بدین شوخی و رعنایی نرفت خود چنینی یا به عمدا میروی روی پنهان…
ساقی سیمتن چه خسبی خیز
ساقی سیمتن چه خسبی خیز آب شادی بر آتش غم ریز بوسهای بر کنار ساغر نه پس بگردان شراب شهدآمیز کابر آزاد و باد نوروزی…
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر…
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید…
دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم
دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم به جان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم حریف عهد مودت شکست و من نشکستم خلیل بیخ…
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم تا خصم نداند که تو را مینگرستم روزی به درآیم من از این پرده ناموس هر جا…
خوش میرود این پسر که برخاست
خوش میرود این پسر که برخاست سرویست چنین که میرود راست ابروش کمان قتل عاشق گیسوش کمند عقل داناست بالای چنین اگر در اسلام گویند…
خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست
خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست من در این جای همین صورت بی جانم و…
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر چنین لطیف از در بوستان…
چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان
چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد…
جمعی که تو در میان ایشانی
جمعی که تو در میان ایشانی زان جمع به دربود پریشانی ای ذات شریف و شخص روحانی آرام دلی و مرهم جانی خرم تن آن…
تو در کمند نیفتادهای و معذوری
تو در کمند نیفتادهای و معذوری از آن به قوت بازوی خویش مغروری گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد میسرت نشود عاشقی…
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق که…
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست ما را سر باغ و بوستان…
بنده وار آمدم به زنهارت
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق میشوم که دل ندهم معتقد میشوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین…
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست پیر نگردد که در بهشت برینست دیگر از آن جانبم نماز نباشد گر تو اشارت کنی که…
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست دل زنده میشود به امید وفای یار جان…
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم نازنینا تو دل…
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر گر…
آه اگر دست دل من به تمنا نرسد
آه اگر دست دل من به تمنا نرسد یا دل از چنبر عشق تو به من وانرسد غم هجران به سویتتر از این قسمت کن…
آن کس که از او صبر محالست و سکونم
آن کس که از او صبر محالست و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم پرسید که چونی ز غم و درد جدایی گفتم نه…
آمد گه آن که بوی گلزار
آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار خواب از سر خفتگان به دربرد بیداری بلبلان اسحار ما کلبه زهد برگرفتیم سجاده که…
اگر به تحفه جانان هزار جان آری
اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری…
آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند
آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار در پای گل از دور…
یار با ما بیوفایی میکند
یار با ما بیوفایی میکند بیگناه از من جدایی میکند شمع جانم را بکشت آن بیوفا جای دیگر روشنایی میکند میکند با خویش خود بیگانگی…
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همیبرابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده…
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که…
هر آن ناظر که منظوری ندارد
هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز با حوری ندارد چه ذوق…
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای به هم کرده از خروج و دخول شب دراز دو چشمم بر آستان امید که بامداد…
منم این بی تو که پروای تماشا دارم
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید در…
من از دست کمانداران ابرو
من از دست کمانداران ابرو نمییارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست یا رو بهشتست این که…
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس میرود ایام شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب…
مبارکتر شب و خرمترین روز
مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مهست این یا…
گواهی امینست بر درد من
گواهی امینست بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا ای گل نازپرورد من که گر هم بدین نوع…
گر کنم در سر وفات سری
گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت نظری نه حرامست در رخ…
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد که را مجال سخن گفتنست به حضرت او مگر نسیم صبا…
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت همه…
فراق دوستانش باد و یاران
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم دربند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران هلاک ما چنان…
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد میرود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری…
شب فراق نخواهم دواج دیبا را
شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش…
سرو بلند بین که چه رفتار میکند
سرو بلند بین که چه رفتار میکند وان ماه محتشم که چه گفتار میکند آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری قصد هلاک…
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند…
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری چون پس پرده میروی پرده صبر میدری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت کآدمیی ندیدهام چون تو پری…
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش میسوزد و آتش نرسیدست به…
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو…
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را…
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانی گو…





