غزلیات سعدی
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل…
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد به گرد پای سمندش نمیرسد مشتاق…
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان این بتر…
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت به…
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد
هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد…
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها دیدم در باغ و تأمل…
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم تا نگویند که من با تو نظر میبازم آرزو میکندم در همه عالم صیدی که نباشند رفیقان حسود انبازم…
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد گر در خیال خلق پری وار بگذری فریاد در نهاد…
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست…
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید مجال صبر همین بود و منتهای شکیب دگر مپای که عمر…





