غزلیات سعدی
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی به هتک پرده صاحب دلان همیکوشی چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمر تو سرو یا…
از در درآمدی و من از خود به درشدم
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز…
یار من آن که لطف خداوند یار اوست
یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور…
همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی
همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی نظر آوردم و بردم که وجودی به…
هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد صد کاروان عالم اسرار بگذرد مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی هر لحظه پیش…
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمیبیند یا راه نمیداند هر کو به وجود…
نگفتم روزه بسیاری نپاید
نگفتم روزه بسیاری نپاید ریاضت بگذرد سختی سر آید پس از دشواری آسانیست ناچار ولیکن آدمی را صبر باید رخ از ما تا به کی…
میل بین کان سروبالا میکند
میل بین کان سروبالا میکند سرو بین کاهنگ صحرا میکند میل از این خوشتر نداند کرد سرو ناخوش آن میلست کز ما میکند حاجت صحرا…
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم من این خیال نبندم که دانهای به مراد میان این…
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من…
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند می حلالست کسی را که بود خانه بهشت خاصه از دست حریفی…
ما در خلوت به روی خلق ببستیم
ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان…
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل ایا باد سحرگاهی گر این شب…
گر آن مراد شبی در کنار ما باشد
گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غمست از جهانیان بر دل همین بسست…
کس درنیامدست بدین خوبی از دری
کس درنیامدست بدین خوبی از دری دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو آفتاب نباشد به کشوری اول…
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد دودش به سر درآمد و از پای درفتاد مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد فارغ…
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایه الامانی قلبی لدیک فانی شخصی کما ترانی…
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند
شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز…
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بدعهد سنگین دل چرا برداشتی نوع تقصیری تواند بود ای سلطان عشق تا به…
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس…
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد گفتیم که عقل از همه کاری به درآید بیچاره فروماند…
رفیق مهربان و یار همدم
رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست میدارند و من هم نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت من آوردم به عالم تو…
دولت جان پرورست صحبت آمیزگار
دولت جان پرورست صحبت آمیزگار خلوت بی مدعی سفره بی انتظار آخر عهد شبست اول صبح ای ندیم صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر…
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند سروران بر در سودای تو خاک قدمند شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق خلقی اندر طلبت غرقه دریای…
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب گر ذوق نیست…
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست میدارد نه بی او میتوان…
حدیث عشق به طومار در نمیگنجد
حدیث عشق به طومار در نمیگنجد بیان دوست به گفتار در نمیگنجد سماع انس که دیوانگان از آن مستند به سمع مردم هشیار در نمیگنجد…
چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده اگر…
چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنم
چشم که بر تو میکنم چشم حسود میکنم شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنم…
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست…
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی صد نعره همیآیدم از هر…
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن یقول تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی دلم برفت که حیران شود…
به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد
به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد نچمی که شاخ طوبی به ستیزه برنریزد هوس تو هیچ طبعی نپزد که سر نبازد ز پی تو…
برخیز که میرود زمستان
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار…
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ور نه بیم…
ای کودک خوبروی حیران
ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از تو نتوان دیدی که وفا…
ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی
ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند…
ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
ای باد که بر خاک در دوست گذشتی پندارمت از روضه بستان بهشتی دور از سببی نیست که شوریده سودا هر لحظه چو دیوانه دوان…
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست…
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد…
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی من از تو روی نپیچم که مستحب منی چو سرو در چمنی راست در تصور من چه…
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد گر نوازی چه سعادت به از این خواهم…
یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسی
یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسی شمع چنین نیامدست از در هیچ مجلسی عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری نقد چنین…
همیزنم نفس سرد بر امید کسی
همیزنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سالها نفسی به چشم رحم به رویم نظر همینکند به دست جور و…
هر که نامهربان بود یارش
هر که نامهربان بود یارش واجبست احتمال آزارش طاقت رفتنم نمیماند چون نظر میکنم به رفتارش وز سخن گفتنش چنان مستم که ندانم جواب گفتارش…
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست الحان بلبل از نفس دوستان توست چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب گفتا که آب چشمه…
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی که ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی غریب از خوی مطبوعت که روی از…
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم خبر از پای ندارم که زمین میسپرم میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم که من بیدل…
من با تو نه مرد پنجه بودم
من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم دیدم دل خاص و عام بردی من نیز دلاوری نمودم در حلقه کارزارم انداخت…
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز…
مجنون عشق را دگر امروز حالتست
مجنون عشق را دگر امروز حالتست کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست فرهاد را از آن چه که شیرینترش کند این را شکیب نیست گر…
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشادست ولیکن بستست از…
گر یکی از عشق برآرد خروش
گر یکی از عشق برآرد خروش بر سر آتش نه غریبست جوش پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق دامن عفوش به گنه بربپوش بوی گل آورد…
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد کمند شوق کشانم به صلح بازآرد ز درد عشق تو دوشم امید صبح نبود اسیر عشق چه تاب…
کس ندیدست به شیرینی و لطف و نازش
کس ندیدست به شیرینی و لطف و نازش کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش مطرب ما را دردیست که خوش مینالد مرغ عاشق طرب…
قیامت باشد آن قامت در آغوش
قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش…
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست نتواند…
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت شاهد ما برقرار مجلس ما…
سروی چو تو میباید تا باغ بیاراید
سروی چو تو میباید تا باغ بیاراید ور در همه باغستان سروی نبود شاید در عقل نمیگنجد در وهم نمیآید کز تخم بنی آدم فرزند…
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که…
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست به بندگی و صغیری گرت قبول کند…
رفتی و همچنان به خیال من اندری
رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جمالت نمیرسد کز هر چه در خیال من آمد…
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت در تفکر عقل مسکین پایمال…
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو…
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر کبر رها نمیکند…
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید دست در آغوش یار گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست من نتوانم…
چون من به نفس خویشتن این کار میکنم
چون من به نفس خویشتن این کار میکنم بر فعل دیگران به چه انکار میکنم بلبل سماع بر گل بستان همیکند من بر گل شقایق…
چه سروست آن که بالا مینماید
چه سروست آن که بالا مینماید عنان از دست دلها میرباید که زاد این صورت منظور محبوب از این صورت ندانم تا چه زاید اگر…
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن هر که ننهادست چون پروانه دل بر سوختن گو…
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
تو را سریست که با ما فرو نمیآید مرا دلی که صبوری از او نمیآید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که…
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد…
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این یکی شده بودم که گرد…
به تو مشغول و با تو همراهم
به تو مشغول و با تو همراهم وز تو بخشایش تو میخواهم همه بیگانگان چنین دانند که منت آشنای درگاهم ترسم ای میوه درخت بلند…
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبلهای با…
با خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوست
با خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار یا…
ای نفس خرم باد صبا
ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمدهای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست…
ای سرو حدیقه معانی
ای سرو حدیقه معانی جانی و لطیفه جهانی پیش تو به اتفاق مردن خوشتر که پس از تو زندگانی چشمان تو سحر اولین اند تو…
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی وصف جمال آن بت نامهربان بگوی بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار یاد شکر مکن سخنی زان…
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست ره به در از کوی دوست نیست که بیرون…
امروز مبارکست فالم
امروز مبارکست فالم کافتاد نظر بر آن جمالم الحمد خدای آسمان را کاختر به درآمد از وبالم خوابست مگر که مینماید یا عشوه همیدهد خیالم…
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد ز دست دوست نشاید که…
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم همچو پروانه که میسوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و…
یار باید که هر چه یار کند
یار باید که هر چه یار کند بر مراد خود اختیار کند زینهار از کسی که در غم دوست پیش بیگانه زینهار کند بار یاران…
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت…
هر که نازک بود تن یارش
هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ میگوید که تحمل نمیکند خارش نیکخواها در آتشم بگذار وین نصیحت…
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر بامدادان که برون مینهم از منزل پای حسن…
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم وان همه صورت شاهد که…
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه…
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه…
مشتاق توام با همه جوری و جفایی
مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت…
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی حسیبت چو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروری مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت…
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری چون سنگ دلان دل بنهادیم به دوری بعد از تو که در چشم من آید که به…
گر من ز محبتت بمیرم
گر من ز محبتت بمیرم دامن به قیامتت بگیرم از دنیی و آخرت گزیرست وز صحبت دوست ناگزیرم ای مرهم ریش دردمندان درمان دگر نمیپذیرم…
کیست آن ماه منور که چنین میگذرد
کیست آن ماه منور که چنین میگذرد تشنه جان میدهد و ماء معین میگذرد سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای نتوان گفت…
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست
کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند…
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی آزاد بندهای که بود در رکاب تو…
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت ای عجب گر من رسم در کام دل کی…
شراب از دست خوبان سلسبیلست
شراب از دست خوبان سلسبیلست و گر خود خون میخواران سبیلست نمیدانم رطب را چاشنی چیست همیبینم که خرما بر نخیلست نه وسمست آن به…
سروبالایی به صحرا میرود
سروبالایی به صحرا میرود رفتنش بین تا چه زیبا میرود تا کدامین باغ از او خرمترست کو به رامش کردن آن جا میرود میرود در…
سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان
سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان گر همه خلق را چو من بیدل و…





