غزلیات صائب تبریزی
از بخت سیه پست نگردید نوایم
از بخت سیه پست نگردید نوایم از سرمه شب بیش شد آواز درایم خون از جگر آهن و فولاد گشاید چون ریزه الماس، خراشیده صدایم…
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داند…
اجل چه کار به جانهای با کمال کند
اجل چه کار به جانهای با کمال کند چرا ملاحظه خورشید از زوال کند ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید دگر چرا کسی…
آتش به دل از گرمی این مرحله دارم
آتش به دل از گرمی این مرحله دارم پا بر سر گنج گهر از آبله دارم آتش به زر اینجا نفروشند و من خام گرمی…
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگی
ای آه جگرسوز ز شست تو خدنگی کوه الم از دامن صحرای تو سنگی در دشت خطرناک تو هر خار سنانی از بحر پرآشوب تو…
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است خزان من چو حنا با بهار نزدیک است یکی است چشم فرو بستن و گشادن من به مرگ،…
به صبر مشکل عالم تمام بگشاید
به صبر مشکل عالم تمام بگشاید که این کلید به هر قفل راست می آید به قسمت ازلی باش از جهان خرسند که آب بحر…
به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را
به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را نکردی گوش بر تعلیم ما تا باختی خود را ندانستی که چشم بد نکویان را زیان…
به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی دارد
به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی دارد بساط دوستداری چیدن و واچیدنی دارد اگر نتوان بر آن زلف سیه چون شانه پیچیدن به یاد او…
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا ندارد طاقت بند گران بال…





