غزلیات صائب تبریزی
اشکی که از ندامت ریزند باده خواران
اشکی که از ندامت ریزند باده خواران شیرازه نشاط است چون رشته های باران ایام خط مگردید غافل ز گلعذاران کاین سبزه همعنان است با…
اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود
اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود حجاب خنده این کبک کوه غم نشود کجا به درهم ودینار می شود معمور به درد وداغ تو…
آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند
آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند شور اشک من نمک در دیده انجم کند از بهشت جاودان آورد آدم را برون…
ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا
ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا ز کار شهپر روح الامین گره بگشا میان اگر نکنی باز، اختیار از توست به حق خنده گل کز…
از وصال یار داغ حسرت من تازه شد
از وصال یار داغ حسرت من تازه شد همچو صبح از مهر تابان قسمتم خمیازه شد تا تو رفتی برگ عیش باغ بی شیرازه شد…
از نمکدان تو محشر گرد بیرون رانده ای
از نمکدان تو محشر گرد بیرون رانده ای برق پیش خوی تندت پای در گل مانده ای پیش ابرویت مه نو یوسف زندانیی پیش رویت…
از نسیم آن زلف مشک افشان سبک جولانترست
از نسیم آن زلف مشک افشان سبک جولانترست از صدف آن غنچه سیراب خوش دندانترست گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است…
از ملامت عاقبت مجنون بیابان گیر شد
از ملامت عاقبت مجنون بیابان گیر شد از زبان خلق پنهان در دهان شیر شد می فزاید هایهوی می پرستان را سرود شورش مجنون زیاد…
از لب خلق دم باد خزان می آید
از لب خلق دم باد خزان می آید بوی کافور ازین مرده دلان می آید باده پاک گهر چشم مرا دریا کرد کار سنگ یده…
از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک
از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک درجام سفالین می پرزور شود خشک شهدی که توان کرد لب خشکی ازو تر حیف است که…
از قضا چشم سیاه تو به یادم آمد
از قضا چشم سیاه تو به یادم آمد قدر انداز نگاه تو به یادم آمد ترکش تیر جگردوز قضا را دیدم صف مژگان سیاه تو…
از غم زلف تو در دام بلا افتادیم
از غم زلف تو در دام بلا افتادیم چه هوا در سر ما بود و کجا افتادیم بوی پیراهن مصریم که از بی قیدی در…
از عرق آتش به جانم آن گل سیراب زد
از عرق آتش به جانم آن گل سیراب زد باز آن آیینه رو نقشی عجب بر آب زد شمع من امشب کجا بودی، که بر…
از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب
از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب تا مگر آید به چشم خلق رنگین آفتاب از بهشت روشنایی روزنی واکرده است در دل هر…
از سیاهی دل به تقصیرات خود بینا نشد
از سیاهی دل به تقصیرات خود بینا نشد مستی طاوس کم از عیب پیش پا نشد تلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهند خون…
از سردی جهان لب گفتار بسته ام
از سردی جهان لب گفتار بسته ام چون بلبل خزان زده منقار بسته ام چوب قفس ز گریه صیاد کرد گل من دل بر آشیانه…
از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند
از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند نه فلک را پرده دار اخگر ما کرده اند پرده خواب است چون پروانه ما را سوختن بستر…
از زر و سیم جهان پاس نظر باید داشت
از زر و سیم جهان پاس نظر باید داشت دل به چیزی مگذارید که برباید داشت یوسف مصر شنیدی که ز اخوان چه کشید چه…
از دم تیغ است آن موی کمر خونریزتر
از دم تیغ است آن موی کمر خونریزتر هست از مژگان میان آن پسر خونریزتر گر چه شور و شر بود کم فتنه خوابیده را…
از دستبرد ناله آتش زبان من
از دستبرد ناله آتش زبان من چون جوی شیر، آب شده است استخوان من تا دست می زنی به هم، از دست رفته ام بر…
از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز
از خود برون نیامده دیوانه ام هنوز مشغول خاکبازی طفلانه ام هنوز درخون خود مضایقه با تیغ می کنم خام است جوش باده میخانه ام…
از خط حلاوت لب جانان به گرد رفت
از خط حلاوت لب جانان به گرد رفت از جوش مور این شکرستان به گرد رفت در بسته شد ز گرد کسادی دکان عیش تا…
از حسن خلق رتبه همت زیاده نیست
از حسن خلق رتبه همت زیاده نیست دست و دل گشاده چو روی گشاده نیست فیض فتادگان بود از ایستاده بیش سنگ نشان به راهنمایی…
از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافت
از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافت کز زبان چرب، تشریف شکر بادام یافت تنگدستی مایه امیدواری شد مرا بهله با دست تهی تا…
از تن خجل ز شرم گنه رفت جان برون
از تن خجل ز شرم گنه رفت جان برون چون ناوک کجی که رود از کمان برون از پیر، حرص زرد به مداوا نمی رود…
از تحمل خصم را هموار می سازیم ما
از تحمل خصم را هموار می سازیم ما خار بی گل را گل بی خار می سازیم ما نیست چون آیینه در پیشانی ما چین…
از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا
از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا خامه مشق جنون گردید چوب گل مرا صحبت طفلان بود دیوانه را باغ و بهار دامن پر…
از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن
از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن پشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن نخل نوخیز تو بهر بوستان دیگرست ریشه…
از انقلاب دهر نیفتم ز اعتبار
از انقلاب دهر نیفتم ز اعتبار گرد یتیمی گهرم، چون شوم غبار چون سرو نیست بی ثمری بار خاطرم کج می کنم نگه به درختان…
آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن
آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن این کهنسالان که می دزدند سال خویشتن کهنه دزدانند در تاراج مال…
آتش کباب کرده یاقوت آن لب است
آتش کباب کرده یاقوت آن لب است چشم سهیل در پی آن سیب غبغب است ای خضر چند تیر به تاریکی افکنی؟ سرچشمه حیات نهان…
ای بر روی تو از آینه گل صافتر
ای بر روی تو از آینه گل صافتر فتنه روی زمین زلف تو را در زیر سر هر که از بت روی گردان شد نبیند…
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ
به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ به گنج راه نبردی درین خراب دریغ تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت نشد محیط تو صافی…
به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمد
به طوف خاک من گر آن سراپا ناز می آمد به جوی عمر، آب رفته من باز می آمد چنان کز شیشه سربسته آید باده…
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم که خواهد خورد…
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد اگر ستاره بود آفتاب برخیزد چنین که چشم ترا خواب ناز سنگین است عجب که صبح قیامت…
به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارم
به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارم چو یوسف دیدگان ناز زلیخا برنمی دارم مرا نتوان به دام صحبت از عزلت برآوردن ز کوه…
به دام خلق مقید شدن گل هوس است
به دام خلق مقید شدن گل هوس است شکارهرزه مرس همچو موج خار و خس است ز خوان رزق، هما استخوان نمی یابد شکر وظیفه…
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا که تیر کج، گذرد راست از نشانه مرا درین ریاض من آن بلبل زمین گیرم که نیست…
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را به مژگان تر من…
به تیغ کج نشود راست هیچ کار اینجا
به تیغ کج نشود راست هیچ کار اینجا دل دو نیم کند کار ذوالفقار اینجا ز صدق، صبح نفس زد به آفتاب رسید به صدق…
به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را
به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را که یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را اگر از حسن عالمگیر او واقف شدی…
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز گران نگشته ازین خاک آستان برخیز گره مشو به دل خاک تیره چون قارون چوعیسی از سر این…
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز من
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز من دست گلچین می رود از کار از آواز من رشته ذوق گرفتاری به بالم بسته اند…
بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا
بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا خیزد از بلبل فغان چون در چمن بیند مرا مصرع برجسته آهم چنین کاستاده ام آب گردد شمع…
بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام
بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام دود بر می آرد از بال سمندر نامه ام پیش ازین گر بود محتاج کبوتر نامه…
برون ز کیسه ممسک درم نمی آید
برون ز کیسه ممسک درم نمی آید ز دست بسته سخا وکرم نمی آید نه هرکجا که سیاهی است آب حیوان هست ز دود ریزش…
برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا
برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا دست خود از هر چه شستم پاک، قسمت شد مرا خود حسابی شد دل آگاه را…
برتو دوزخ شده از کثرت عصیان آتش
برتو دوزخ شده از کثرت عصیان آتش ورنه در چشم خلیل است گلستان آتش زلف و خط چهره او را نتواند پوشید درته دامن شبهاست…
بر گلشن آنچه زان گل خودرو گذشته است
بر گلشن آنچه زان گل خودرو گذشته است بر زخم های تازه کی از بو گذشته است؟ امروز هیچ فاخته کوکو نمی زند گویا به…
بر رو چو برگ گل ندویده است خون ما
بر رو چو برگ گل ندویده است خون ما چون داغ لاله عشق مکیده است خون ما ای تیغ لب مدزد که از شوق بوسه…
بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده
بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده که موج بر رخ صهبای بی غش افتاده ترا به چشم محال است میکشان نخورند چنین که باده…
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی دارد
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی دارد جهان دارالامانی غیر حیرانی نمی دارد نباشد هیچ بنیادی زسیل حادثات ایمن بغیر از خانه بر دوشی که…
باش در ذکر خدا دایم اگر جویایی
باش در ذکر خدا دایم اگر جویایی کاین براقی است که تا عرش ناستد جایی پای من بر سر گنج است ز جمعیت دل نیست…
باده روشن کز او شد دیده ساغر پر آب
باده روشن کز او شد دیده ساغر پر آب می شود نور علی نور از فروغ ماهتاب می برد در شستشوی دل ید بیضا به…
باتن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش
باتن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش پای در زنجیر داری، چشم ازروزن بپوش پوست چون کرباس برتن می درد زور جنون ناصح بی درد…
با کمال محرمی محرم ازان رخساره ام
با کمال محرمی محرم ازان رخساره ام درکنار گل چو بوی گل همان آواره ام روی آتشناک خوبان آب حیوان من است هست از آتش…
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست گل این باغچه را رنگ وفاداری نیست آنچنان داد ستم ده که خجالت نکشی خنده بر تیغ زند زخم…
با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟
با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟ در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟ مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را ننمایم به…
با اختیار حق چه بود اختیار ما؟
با اختیار حق چه بود اختیار ما؟ با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟ ای روشنان عالم بالا مدد کنید شاید ز قید سنگ برآید…
این گردباد نیست که بالا گرفته است
این گردباد نیست که بالا گرفته است از خود رمیده ای است که صحرا گرفته است از کاسه سرنگونی فرهاد نسخه ای است این ساغری…
این آهوان که گردن دعوی کشیده اند
این آهوان که گردن دعوی کشیده اند خال بیاض گردن اورا ندیده اند آنها که وصف میوه فردوس میکنند از نخل حسن سیب زنخدان نچیده…
ای که از عالم معنی خبری نیست ترا
ای که از عالم معنی خبری نیست ترا بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا اگر از خویش برون آمده ای چون مردان باش آسوده…
ای ستمگر از نگاه دور رنجیدن نداشت
ای ستمگر از نگاه دور رنجیدن نداشت این گناه سهل، بر انگشت پیچیدن نداشت شکوه ننوشتن مکتوب را طی می کنیم نامه ما ای فرامشکار…
ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را
ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را رشته آه در گره فکر گرهگشای را سرو ریاض مغفرت آه ندامت است و بس…
ای دل به خرابات حقیقت گذری کن
ای دل به خرابات حقیقت گذری کن خود را به دو پیمانه جهان دگری کن با مردم دیوانه قلم را نبود کار از داغ جنون…
ای چشمت از غزال ختن خوش نگاه تر
ای چشمت از غزال ختن خوش نگاه تر از روز عاشقان شب زلفت سیاه تر از خط سبز اگر چه شد حسن مهربان حسن توشد…
آبها آیینه سرو خرامان تواند
آبها آیینه سرو خرامان تواند بادها مشاطه زلف پریشان تواند رعدها آوازه احسان عالمگیر تو ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند شاخ گلها دست گلچین بهارستان…
آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام
آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام نور بیداری همین در چشم کوکب دیده ام گر بگویم خواب شیرین تلخ بر مردم شود…
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید کعبه آن است که در ناف بیابان باشد حیف خود می کشد آخر ز فلک ناله من…
آه افسوس از دل خونگرم ما گردد بلند
آه افسوس از دل خونگرم ما گردد بلند از شکست شیشه هر کس صدا گردد بلند بوی خون می آید از فریاد دردآلود من چون…
آنچه می دانند ماتم تن پرستان سور ماست
آنچه می دانند ماتم تن پرستان سور ماست دار، نخل دیگران و رایت منصور ماست خون شاخ گل به جوش از بلبل پر شور ماست…
آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود
آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود غنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شود حسن بالادست را مشاطه ای در کار نیست…
آن کف نظارگی، این از دو عالم می برد
آن کف نظارگی، این از دو عالم می برد در میان این دو یوسف فرق ای بینا ببین گر ندیدی ترجمان رازهای غیب را آن…
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود آسودگی به خواب نبیند تمام عمر آن را که…
آن چشم مست و غمزه هشیار را ببین
آن چشم مست و غمزه هشیار را ببین در عین خواب، دولت بیدار را ببین صبح امید در دل شب گر ندیده ای در زیر…
آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما
آمد خزان و تر نشد از می گلوی ما رنگی درین بهار نیامد به روی ما چون موجه سراب اسیر کشاکشیم هر چند متصل به…
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها نگشتی تا قیامت نوخط شیرازه، دیوان ها نه تنها کعبه صحرایی است، دارد کعبه دل هم…
اگر طوفان زچشم خونفشان من برون آید
اگر طوفان زچشم خونفشان من برون آید کجا از عهده خواب گران من برون آید؟ زهی غفلت که با این زشت کاری چشم آن دارم…
اگر چه هست به ظاهر خراب درویشی
اگر چه هست به ظاهر خراب درویشی ز وصل گنج بود کامیاب درویشی ترا ز درد سر آن جهان خلاص کند اگر چه تلخ بود…
اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها
اگر چه خوش نبود سیر بوستان تنها گرفته ایم اجازت ز باغبان تنها بهار عمر، ملاقات دوستداران است چه حظ کند خضر از عمر جاودان…
اگر بهانه طفلان تمام می گردد
اگر بهانه طفلان تمام می گردد به بوسه هم لب لعل تو رام می گردد امیدها به لبش داشتم، ندانستم که این قدح به چشیدن…
اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه من
اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه من بپوشد چشمه خورشید را گرد گناه من ز تسخیر نگاه سرکش او عاجزم، ورنه عنان برق را در دست…
افسر زرین سر آزاده را در کار نیست
افسر زرین سر آزاده را در کار نیست نقش عیب کاسه چینی است چون مودار نیست باشد از تعبیر این خواب پریشان بی نیاز اینقدر…
اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود
اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود هرقطره اش ستاره صبح اثر بود در حسرت قلمرو آرام سوختیم چون آفتاب چند کسی دربدر بود گوهرنمای…
اسیر جبه ودستار چند خواهی بود
اسیر جبه ودستار چند خواهی بود به هیچ وپوچ گرفتار چند خواهی بود ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران چوسایه در ته دیوار چند خواهی بود…
استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟
استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟ خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را حیف است شود رشته جان ها گره آلود…
ازان زلف یک مو جدایی ندارم
ازان زلف یک مو جدایی ندارم ازین دام فکر رهایی ندارم من آن معنی دور گردم جهان را که با هیچ لفظ آشنایی ندارم درین…
از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت
از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود…
از نمک تبسمت رنگ شراب می پرد
از نمک تبسمت رنگ شراب می پرد در هوس نظاره ات چشم حباب می پرد چون به کرشمه واکنی نرگس پر خمار ما از مژه…
از نسبت عذار تو گل نازمی کند
از نسبت عذار تو گل نازمی کند سنبل به بال زلف تو پرواز می کند از بس که مرغ من زقضا طبل خورده است گل…
از ملامتگر ندارد یوسف بی جرم، باک
از ملامتگر ندارد یوسف بی جرم، باک گرد تهمت پاک می سازد ز رخ دامان پاک عیب می گردد هنر در دیده های پاک بین…
از لب خشک مهیا لب نانم کردند
از لب خشک مهیا لب نانم کردند فارغ از نعمت الوان جهانم کردند پیچ و تابی که به دل داشتم از خاموشی عاقبت جوهر شمشیر…
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است سادگی بین که همان فکر اقامت داریم گر چه گوی سر…
از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرص
از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرص ره ندارد در دل خرسند استسقای حرص چین ابرو می شود سوهان دندان طمع از ترشرویی…
از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را
از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را می شود دربسته از آهی، سرا آیینه را شد ز بخت تیره، دل را در نظر عالم…
از عذار او بپوشان دیده امید را
از عذار او بپوشان دیده امید را تکمه از شبنم مکن پیراهن خورشید را در بهشت عافیت افتادم از بی حاصلی شد حصاری بی بری…
از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد
از شعر بهره ای به سخنور نمی رسد از بوی عود فیض به مجمرن می رسد دلبر چنان خوش است که دل را کند کباب…
از سودا آفرینش دل مکدر بازگشت
از سودا آفرینش دل مکدر بازگشت با دهان خشک ازین ظلمت سکندر بازگشت دید رخسار تو، از آتش سمندر بازگشت طوطی از گفتار شیرینت ز…
از سرانجام سفر غافل نمی باید شدن
از سرانجام سفر غافل نمی باید شدن دل نهاد عمر مستعجل نمی باید شدن در طریق شوق می باید گذشت از برق و باد همسفر…





