در چراغ دیده من آب روغن می شود

در چراغ دیده من آب روغن می شود بخت چون باشد چراغ از آب روشن می شود در تجرد رشته واری از تعلق سهل نیست…

در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست

در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست موجه کثرت کمند وحدت مجنون ماست نقش پای ناقه لیلی درین دامان دشت برگ عیش دیده پر حسرت مجنون…

در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت

در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان تا کدامین لیلی…

دایم شکفته است دل داغدار ما

دایم شکفته است دل داغدار ما موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز خاک مراد ماست…

دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من

دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من آه کان آهوی وحشی جست باز از دست من از ره بیچارگی می آرمش در…

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است بی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است خار دامنگیر گردد شهپر پرواز من تا محبت…

دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار

دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار پهن است درین دامن دشت آبله بسیار از سختی ره زود شود آبله پامال ورنه ز دل سنگ…

خیال آب مرا در سرابها انداخت

خیال آب مرا در سرابها انداخت امید گنج مرا در خرابها انداخت اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری توان به سینه گرمم کبابها…

نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش

نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش دگر که می کند از خواب ناز بیدارش چگونه عاشق ازان روی چشم بردارد؟ که آب،رو به قفا می رود…

خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما

خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم این شهد را…

یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش

یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است بیش ازین…

خوشا سری که سرگشتگی رهانندش

خوشا سری که سرگشتگی رهانندش به کرسی از سرزانوی خود نشانندش مده به سوختگی دامن امید از دست که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش…

یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود

یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود آهم به سیر عالم بالا نمی رود جایی نمی روی که دل بدگمان من تا…

خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید

خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید برگ عیش آماده بهر جشن گلریزان کنید فصل گل در خانه بودن عمر ضایع کردن است با…

یاقوت کهربا شود از آه سرد ما

یاقوت کهربا شود از آه سرد ما ایوب را کند کمری، بار درد ما چون پیش طاق همت خود را کنیم نقش گردون نمی شود…

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار که در بهشت حلال…

یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی

یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی سرنگون گردیده زین کشتی درین دریا بسی خاک ها در کاسه سرکرده چون موج سراب رهروان تشنه لب…

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد همچو سی پاره که…

یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن

یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن یا عاقلانه ترک در می فروش کن چون می درین دو هفته که محبوس این خمی سرجوش زندگانی…

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم بادبان کشتی من شهپر پروانه است سینه بر دریای…

وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت

وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت ز سادگی است تمنای صحت از پیری ز درد عمر،…

خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا

خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا خاکساری در حصار عافیت دارد مرا تا چه بدمستی ز من سرزد که دور روزگار در کشاکش از…

وادید کرده است به من تلخ، دید را

وادید کرده است به من تلخ، دید را در رجعت است عادت اعداد، عید را بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین مسدود…

خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند

خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند زور این می را مگر بیهوشدارو کم کند گرچه دارد حجت ناطق زعیسی در کنار گفتگوی…

هوای جام صبوح و می شبانه مکن

هوای جام صبوح و می شبانه مکن دل چو کعبه خود را شرابخانه مکن دو تیغ را نکشد یک نیام در آغوش برون نرفته ز…

خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد

خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد زبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران را…

همیشه از دل من آه سرد می خیزد

همیشه از دل من آه سرد می خیزد ازین خرابه شب و روز گرد می خیزد دلیر بر صف افتادگان عشق متاز که جای گرد…

خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟

خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟ از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟ تا چه گستاخی ازان طوطی خط سرزده است که…

همان کسی که به دست کرم سرشت مرا

همان کسی که به دست کرم سرشت مرا به زیر پای خم انداخت همچو خشت مرا به من چو رشته زنار، کفر پیچیده است نمی…

خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد

خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد یا خضر ز سرچشمه حیوان تو گل کرد چشم تو شد از گریه مستانه گهرریز یا خون…

هست از زوال نعل در آتش کمال را

هست از زوال نعل در آتش کمال را شد بوته گداز، تمامی هلال را از چشم زخم، مهد امان است لاغری داغ کلف به چهره…

خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار

خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار دیگر قدم به قصر بهشت برین گذار اینک سپاه برق عنان ریز می رسد دست مروتی…

هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد

هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد از لب یاقوتیی دندان من خونین نشد چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکرد زین شراب…

خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده

خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده که تاب آب ندارد سفال تاب ندیده ز فکر، رشته جانی که پیچ و تاب ندیده خیال گوهر…

هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد

هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد نفس صاف ز دل صبح قیامت نکشد هرکه خواهد که گرانسنگ بود میزانش به که امروز سر از…

خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود

خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود حلقه بیرون در محو تماشا می شود هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند چشم…

هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست

هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست در دل هر قطره اشکی نگاه دیگرست در بساط من ز تاراج نگاه اولین نیم جانی مانده، موقوف نگاه…

خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست

خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک چشم ما چون…

هر که مست است درین میکده هشیارترست

هر که مست است درین میکده هشیارترست هر که از بیخبران است خبردارترست سوزن از خار چه خونها که ندارد در دل خون فزون می…

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی دیده قربانیان…

هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد

هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد حلقه از نقش قدم در گوش منزل می کشد نیست در خاطر غبار از قطع…

خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست

خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست خار در پرده آن چشم که خونپالانیست خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب آتش قافله ریگ…

هر که خار آرزو در دیده دل بشکند

هر که خار آرزو در دیده دل بشکند بی تردد پای در دامان منزل بشکند از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست سخت می…

خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما

خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم آبروی…

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد غوطه در سرچشمه خورشید چون عیسی نزد چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نیافت تا…

حلقه هر در باغی نشود دیده ما

حلقه هر در باغی نشود دیده ما باغ دربسته بود دیده پوشیده ما در دل قانع ما نیست تزلزل را راه لنگر بحر بود گوهر…

هر که از درد طلب شکوه کند نامردست

هر که از درد طلب شکوه کند نامردست عشق دردی است که درمان هزاران دردست کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان که علم غوطه به…

حضور عالم ایجاد در قرار دل است

حضور عالم ایجاد در قرار دل است سفر اگر همه یک منزل است بار دل است فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا وگرنه گوهر مقصود…

هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی

هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی کار هر کس را دهی انجام در کار خودی سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان کار محکم کن…

حسن را در کار نبود باده ناب دگر

حسن را در کار نبود باده ناب دگر چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم نیست…

هر شبنمی است دیده بینا درین چمن

هر شبنمی است دیده بینا درین چمن زنهار ناشمرده منه پا درین چمن آیینه تو زنگ گرفته است، ورنه هست هر برگ سبز طوطی گویا…

حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست

حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست این ناز دیگرست که پروای ناز نیست از دیدن تو چون دل عشاق وا شود؟ در ابروی…

هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست

هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست در هر چه کند صرف به جز آه، حرام…

حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش

حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر…

هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور

هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟ از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور…

حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز

حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز ز بوی گل نشود جغد شادمان هرگز به عاقلان نتوان دوخت داغ سودا را تنور سرد نگیرد به خویش…

نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم

نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم چو نبض ناتوانان اضطراب ساکنی دارم ز سوز عشق ازین پهلو به آن پهلو نمی گردم درین…

حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است

حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است پرده خواب، سراپرده دولت بوده است دامن دشت جنون را به غزالان دادند وسعت عیش به اندازه وحشت…

نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی

نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی پیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی از سر بی حاصلان دست حوادث کوته است جامه فتح…

چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟

چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟ شور صد بزم بود در لب خاموش مرا می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق گر…

نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را

نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را شمع بالین از تب گرم است این بیمار را گوهر از سفتن بود ایمن در آغوش صدف…

چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن

چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن از می نشد چو مینا سرشار تا به گردن چون شمع هر که افراخت گردن…

نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را

نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را بس بود پیمانه من تا قیامت خلق را کلک گوهربار من داد سخاوت می دهد باش گو…

چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست

چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست می درد، چون مغز کامل شد، گریبان زیر پوست غیرتی کن از لباس چرخ مینایی برآی تا…

نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار

نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار تیره می سوزد چراغ لاله ها روغن بیار صندلی شد آبها وتوبه درد سر نبرد وقت امدادست…

چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون

چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون گل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکار چون…

نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن

نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن برگریزان مکافات است دندان ریختن سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار مدتی هم اشک می باید به…

چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله

چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله دارد نشان داغی، هر عضو من چو لاله با تیره روزگاران ماتم چه کار سازد؟ سرمه…

نی خود را بشکن گر شکری می طلبی

نی خود را بشکن گر شکری می طلبی برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی خبری نیست که در بیخبری نتوان یافت بیخبر شو…

چون برق زود می گذرد آب و تاب خط

چون برق زود می گذرد آب و تاب خط زنهار دل مبند به موج سراب خط چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط غافل…

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را خجالتی که مراهست…

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما حضور قلب نمازست در شریعت ما ازان ز دامن مقصود کوته افتاده است که پیش خلق درازست…

نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را

نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را که شبنم دیده شورست گلزار معانی را ز چشم شور، آب خضر خون مرده می گردد مکن بی…

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز چو ابر سایه رحمت به هر گیاه انداز بلند و پست جهان در قفای یکدگرست اگر به…

نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم

نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارم لبی خموشتر از گوش آرزو دارم معاشران همه در پای خم ز دست شدند منم که بر…

نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردم

نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردم که چون تبخال من از تشنگی سیراب می گردم سفیدی کرد چشمم را کف دریای نومیدی…

نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را

نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را چنین کز چشم او گفتار می ریزد، عجب دارم…

نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری

نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری متاع آشنایی روی گردان گشته از دلها همین از آشنارویان بجا…

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را جذبه من می کشد از صلب آهن آب را ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند…

نکند باده شب، سوختگان را سیراب

نکند باده شب، سوختگان را سیراب تشنه در خواب شود تشنه تر از خوردن آب پیش از آن دم که کند خون شفق را شب…

نقد روشن گهران در گره غم باشد

نقد روشن گهران در گره غم باشد سور این طایفه در حلقه ماتم باشد تلخی عیش بود لازم ارباب صفا کعبه را آب ز شورابه…

نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است

نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است پرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است کثرت موج ترا در غلط انداخته است…

کی دل سالک سرگشته بجا می باشد؟

کی دل سالک سرگشته بجا می باشد؟ حرکت لازمه قبله نما می باشد دیده عالمی از خواب، دم صبح گشود نفس صافدلان عقده گشا می…

کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟

کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟ چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟ خاک نرگس زار خواهد گشتن از چشم…

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل سخن آهسته…

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

نداد عشق گریبان به دست کس ما را گرفت این می پر زور، چون عسس ما را اگر چه سگ به مرس می کشند صیادان…

نتوان به بی مثال رسید از مثال ها

نتوان به بی مثال رسید از مثال ها از ره مرو به موج سراب خیال ها بانگ جرس ز خوبی یوسف چه آگه است؟ در…

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد این صفیر آتشین جان مرا پروانه کرد تا قیامت جوهر تیغ زبانها می شود عشق چون فرهاد…

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام چون کنم در خانه دل آنچه بود آورده ام از سفر می آیم و لخت جگر دارم به…

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن ازان رخسار در ایام خط گل می توان چیدن گشودم بی تأمل دیده بر دنیا، ندانستم که…

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من برنمی آید کنون از آشیان فریاد من در جوانی می گذشت از سنگ خارا ناله ام تیر…

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش بازی جنت مخور، ازحال آدم پندگیر درگذر…

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین می نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین گل چه حد دارد تواند…

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ تندخو را نشود آینه دل بی زنگ که محال…

می زدم با یاد ابرویش شراب ناب خوش

می زدم با یاد ابرویش شراب ناب خوش داشتم وقت خوشی امشب درآن محراب خوش درخمار باده آب سرد، آب زندگی است توبه تا کردم…

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد در فرنگ این ظلم و این بیداد حاشا بگذرد! در دل هر نقطه خالش سواد اعظمی است…

می به رغم عالم پرشور می باید کشید

می به رغم عالم پرشور می باید کشید غم چو زور آرد می پرزور می باید کشید منت مرهم زچشم شور می باید کشید ناز…

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است…

مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟

مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟ غیر پیکانش که می داند زبان زخم ما؟ دست و تیغی کو، که تا دامان دریای عدم…

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم از ملامت نکنم شکوه ز بی حوصلگی سخن تلخ می تلخ…