غزلیات صائب تبریزی
روی شکفته شاهد جان فسرده است
روی شکفته شاهد جان فسرده است آواز خنده شیون دلهای مرده است دخل تو گر چه جز نفسی چند بیش نیست خرجت ز کیسه نفس…
روی از خلق نگردانده به حق روی مکن
روی از خلق نگردانده به حق روی مکن یک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن طعمه چون شیر به سر پنجه مردی به…
روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت
روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت از شرم، لاله پای به کوه و کمر گذاشت عاقل ز دست دامن فرصت نمی دهد نتوان…
روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت
روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت ساحل مقصود داند موجه شمشیر را کشتی هر کس…
روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را
روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ…
رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش
رنگ می بازد زنام بوسه یاقوت لبش ازاشارت آب می گردد هلال غبغبش ازگریبان حیات جاودان سر برزند چون قبا هرکس که درآغوش گیرد یک…
رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست
رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست مرد چبود، می توانم گفت گردی برنخاست زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی کز زمین سفله…
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش آبی است آبرو که نیاید به جوی باز از تشنگی بسوز…
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند در حریم دل اگر راه…
رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست
رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست پیش ارباب کرم جرمی چو استغفار نیست ریشه کرده است آشیان ما چو سنبل در چمن بلبل ما را…
راز نهان ز سینه در انداز جستن است
راز نهان ز سینه در انداز جستن است از زور باده شیشه ما در شکستن است گفتن به آه درد دل خود ز بیکسی مکتوب…
دیوانه را به دامن صحرا که می برد
دیوانه را به دامن صحرا که می برد طفل یتیم را به تماشا که می برد مکتوب خشک سلسله پای قاصدست موج سراب را سوی…
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن تشنه دیدار می خواهد نسیم پیرهن پرده ناموس زندان است حسن شوخ را کوچه و بازار می خواهد نسیم…
دولت روشندلی زوال ندارد
دولت روشندلی زوال ندارد آب گهر بیم خشکسال ندارد سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد اختر اهل سخن وبال ندارد نیست کم از وصل گل…
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس هست اگر دارالامانی صحبت حال است وبس داوری بیهوشی حیرت جهان را برده است نه همین سوسن درین…
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را لب خاموش دیوار گلستان است دلها را به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ…
دم مسیح دل دردمند ما نخورد
دم مسیح دل دردمند ما نخورد اگر هلاک شود بازی دوا نخورد تو ای که از دم عیسی فسانه پردازی بهوش باش که بیمار ما…
دلم بجا زتماشای دلنوازآمد
دلم بجا زتماشای دلنوازآمد شکار وحشیی از دام جست وباز آمد چرا یکی نشود ده نشاط من کان شوخ به صد عتاب شد وباهزارناز آمد…
دلبری از خم گیسوی سخن می آید
دلبری از خم گیسوی سخن می آید بوی فیض از گل شب بوی سخن می آید عقده دل که در او ناخن الماس شکست فتحش…
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار بر تو شد جامه…
دل گشاده من گلستان من باشد
دل گشاده من گلستان من باشد سراب من نفس خونچکان من باشد به شرح حال به حرف احتیاج نیست مرا که بوی سوختگی ترجمان من…
دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟
دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟ کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟ غمزه شوخ ترا نیست محرک در کار تیغ از جوهر…
دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است
دل شب وصل تو از صبح مکدر شده است عیش من تلخ ازین قند مکرر شده است چه شکایت کنم از گرمی صحرای طلب؟ من…
دل ز سیر وسلوک بینا شد
دل ز سیر وسلوک بینا شد قطره بر خویش گشت دریا شد یافتم در دل آنچه می جستم خضر من نقطه سویدا شد رنگ می…
دل دو نیم بود ذوالفقار زنده دلان
دل دو نیم بود ذوالفقار زنده دلان که را بود جگر کارزار زنده دلان؟ چراغ روز بود، آفتاب عالمتاب نظر به دیده شب زنده دار…
دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است
دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است بادبان و لنگرش بیداری و خواب من است از فروغ عاریت پاک است وحدت خانه ام…
دل پر رخنه ای چون سبحه از صدر رهگذر دارم
دل پر رخنه ای چون سبحه از صدر رهگذر دارم درین یک مشت گل پوشیده چندین نیشتر دارم زپای هر که خار آرم برون، ریزد…
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است می پرد چشمش که خورشید…
دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنم
دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنم با دل مجروح با مشکین سنانش چون کنم می چکد خون از گل رخسارش از تاب نگاه بوسه بر…
دل از گفتار ناسنجیده بی آرام می گردد
دل از گفتار ناسنجیده بی آرام می گردد که شکر خواب، تلخ از مرغ بی هنگام می گردد تلافی را مکافات عمل در آستین دارد…
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟ چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری دگر ز دیده گستاخ ما چه سرزده است؟ که تلختر…
دست و پا بسیار زد تا عشق ما را پاک سوخت
دست و پا بسیار زد تا عشق ما را پاک سوخت شعله خون ها خورد تا این هیزم نمناک سوخت بی گناه است آسمان در…
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت دامن گرمروان شعله بی زنهارست چون مرا خار…
درین جان که سرانجام خانه پردازی است
درین جان که سرانجام خانه پردازی است عمارتی که به جای خودست خودسازی است دل تو تا رگ خامی ز آرزو دارد چو عنکبوت ترا…
دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخ
دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخ قند باشد در دهان مردم بیمار تلخ می کشد از لطف عاشق تلخی زهر عتاب باده شیرین بود…
در وطن جوهر سخن خوارست
در وطن جوهر سخن خوارست در نگین نام رو به دیوارست در غریبی کند سخن شهرست گل نمایان به طرف دستارست نیست از جذب کهربا…
در نگارستان تهمت دامن گل پاک نیست
در نگارستان تهمت دامن گل پاک نیست گر همه پیراهن یوسف بود، بی چاک نیست ثابت و سیار او سوزانتر از یکدیگرند آتش افسرده در…
در لحد گل نکند شعله داغی که مراست
در لحد گل نکند شعله داغی که مراست روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد می خونگرم چه…
در کوی خرابات گروهی که خموشند
در کوی خرابات گروهی که خموشند از صافدلی چون خم سربسته به جوشند از دور نیفتند به صد شیشه لبریز در بزم می آنها که…
در غم و شادی ایام مرا حال یکی است
در غم و شادی ایام مرا حال یکی است فصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است حرص دایم ز برای دگران در گردست…
در صدف چشم محال است گهر باز کند
در صدف چشم محال است گهر باز کند گره از دیده پوشیده سفر باز کند آه سردست گشاینده دلهای غمین از دل غنچه گره باد…
در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکن
در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکن در زمین عاریت چون غافلان منزل مکن تا دل ویرانه ای را می توان تعمیر کرد نقد اوقات…
در زلف تو آویخت دل از قید علایق
در زلف تو آویخت دل از قید علایق سررشته پیوند بود تاب موافق پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف این است سوادی که…
در دل من رشته آمال می گردد گره
در دل من رشته آمال می گردد گره زلف در این تنگنا چون خال می گردد گره نطق من در وقت عرض حال می گردد…
در خور مزد فلک کار به آدم دارد
در خور مزد فلک کار به آدم دارد خوردن نعمت عالم غم عالم دارد نخل خشکی است کزاو دست کشیده است بهار هر که را…
در چراغ دیده من آب روغن می شود
در چراغ دیده من آب روغن می شود بخت چون باشد چراغ از آب روشن می شود در تجرد رشته واری از تعلق سهل نیست…
در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست
در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست موجه کثرت کمند وحدت مجنون ماست نقش پای ناقه لیلی درین دامان دشت برگ عیش دیده پر حسرت مجنون…
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان تا کدامین لیلی…
دایم شکفته است دل داغدار ما
دایم شکفته است دل داغدار ما موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز خاک مراد ماست…
دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من
دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من آه کان آهوی وحشی جست باز از دست من از ره بیچارگی می آرمش در…
داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است
داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است بی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است خار دامنگیر گردد شهپر پرواز من تا محبت…
دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار
دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار پهن است درین دامن دشت آبله بسیار از سختی ره زود شود آبله پامال ورنه ز دل سنگ…
خیال آب مرا در سرابها انداخت
خیال آب مرا در سرابها انداخت امید گنج مرا در خرابها انداخت اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری توان به سینه گرمم کبابها…
نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش
نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش دگر که می کند از خواب ناز بیدارش چگونه عاشق ازان روی چشم بردارد؟ که آب،رو به قفا می رود…
خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما
خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم این شهد را…
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است بیش ازین…
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش به کرسی از سرزانوی خود نشانندش مده به سوختگی دامن امید از دست که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش…
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود آهم به سیر عالم بالا نمی رود جایی نمی روی که دل بدگمان من تا…
خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید
خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید برگ عیش آماده بهر جشن گلریزان کنید فصل گل در خانه بودن عمر ضایع کردن است با…
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما ایوب را کند کمری، بار درد ما چون پیش طاق همت خود را کنیم نقش گردون نمی شود…
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار که در بهشت حلال…
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی سرنگون گردیده زین کشتی درین دریا بسی خاک ها در کاسه سرکرده چون موج سراب رهروان تشنه لب…
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد همچو سی پاره که…
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن یا عاقلانه ترک در می فروش کن چون می درین دو هفته که محبوس این خمی سرجوش زندگانی…
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم بادبان کشتی من شهپر پروانه است سینه بر دریای…
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت ز سادگی است تمنای صحت از پیری ز درد عمر،…
خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا
خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا خاکساری در حصار عافیت دارد مرا تا چه بدمستی ز من سرزد که دور روزگار در کشاکش از…
وادید کرده است به من تلخ، دید را
وادید کرده است به من تلخ، دید را در رجعت است عادت اعداد، عید را بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین مسدود…
خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند
خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند زور این می را مگر بیهوشدارو کم کند گرچه دارد حجت ناطق زعیسی در کنار گفتگوی…
هوای جام صبوح و می شبانه مکن
هوای جام صبوح و می شبانه مکن دل چو کعبه خود را شرابخانه مکن دو تیغ را نکشد یک نیام در آغوش برون نرفته ز…
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد زبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران را…
همیشه از دل من آه سرد می خیزد
همیشه از دل من آه سرد می خیزد ازین خرابه شب و روز گرد می خیزد دلیر بر صف افتادگان عشق متاز که جای گرد…
خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟
خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟ از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟ تا چه گستاخی ازان طوطی خط سرزده است که…
همان کسی که به دست کرم سرشت مرا
همان کسی که به دست کرم سرشت مرا به زیر پای خم انداخت همچو خشت مرا به من چو رشته زنار، کفر پیچیده است نمی…
خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد
خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد یا خضر ز سرچشمه حیوان تو گل کرد چشم تو شد از گریه مستانه گهرریز یا خون…
هست از زوال نعل در آتش کمال را
هست از زوال نعل در آتش کمال را شد بوته گداز، تمامی هلال را از چشم زخم، مهد امان است لاغری داغ کلف به چهره…
خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار
خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار دیگر قدم به قصر بهشت برین گذار اینک سپاه برق عنان ریز می رسد دست مروتی…
هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد
هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد از لب یاقوتیی دندان من خونین نشد چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکرد زین شراب…
خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده
خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده که تاب آب ندارد سفال تاب ندیده ز فکر، رشته جانی که پیچ و تاب ندیده خیال گوهر…
هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد
هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد نفس صاف ز دل صبح قیامت نکشد هرکه خواهد که گرانسنگ بود میزانش به که امروز سر از…
خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود
خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود حلقه بیرون در محو تماشا می شود هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند چشم…
هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست
هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست در دل هر قطره اشکی نگاه دیگرست در بساط من ز تاراج نگاه اولین نیم جانی مانده، موقوف نگاه…
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک چشم ما چون…
هر که مست است درین میکده هشیارترست
هر که مست است درین میکده هشیارترست هر که از بیخبران است خبردارترست سوزن از خار چه خونها که ندارد در دل خون فزون می…
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی دیده قربانیان…
هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد
هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد حلقه از نقش قدم در گوش منزل می کشد نیست در خاطر غبار از قطع…
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست خار در پرده آن چشم که خونپالانیست خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب آتش قافله ریگ…
هر که خار آرزو در دیده دل بشکند
هر که خار آرزو در دیده دل بشکند بی تردد پای در دامان منزل بشکند از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست سخت می…
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم آبروی…
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد غوطه در سرچشمه خورشید چون عیسی نزد چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نیافت تا…
حلقه هر در باغی نشود دیده ما
حلقه هر در باغی نشود دیده ما باغ دربسته بود دیده پوشیده ما در دل قانع ما نیست تزلزل را راه لنگر بحر بود گوهر…
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست عشق دردی است که درمان هزاران دردست کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان که علم غوطه به…
حضور عالم ایجاد در قرار دل است
حضور عالم ایجاد در قرار دل است سفر اگر همه یک منزل است بار دل است فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا وگرنه گوهر مقصود…
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی کار هر کس را دهی انجام در کار خودی سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان کار محکم کن…
حسن را در کار نبود باده ناب دگر
حسن را در کار نبود باده ناب دگر چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم نیست…
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن زنهار ناشمرده منه پا درین چمن آیینه تو زنگ گرفته است، ورنه هست هر برگ سبز طوطی گویا…
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست این ناز دیگرست که پروای ناز نیست از دیدن تو چون دل عشاق وا شود؟ در ابروی…
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست در هر چه کند صرف به جز آه، حرام…
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر…
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟ از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور…





