نصیب خلق زیاد از نعم نمی گردد

نصیب خلق زیاد از نعم نمی گردد ز بحر، آب گهر بیش و کم نمی گردد ز عشق پیروی راه و رسم عقل مجوی که…

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار تا بود درشیشه می ساغرنمی گیرد قرار جان چو کامل شد تن خاکی بود زندان او…

نشاط جهان را بقایی نباشد

نشاط جهان را بقایی نباشد گل رنگ وبورا وفایی نباشد خوشا رهنوردی که خود را به همت به جایی رساند که جایی نباشد کند سیر…

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند تمام دست شود خویش را بهم شکند به شیشه خانه دلهای ما جه خواهد کرد بتی که…

یک عمر پشت دست به دندان گرفته ایم

یک عمر پشت دست به دندان گرفته ایم تا بوسه ای ازان لب خندان گرفته ایم گردیده است در نظر ما جهان سیاه تا جرعه…

خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را

خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را از دل گرم برافروز شبستانی را گریه با سینه سوزان چه تواند کردن؟ نکند آبله سیراب، بیابانی…

یک بار رو به اهل وفا می توان نمود

یک بار رو به اهل وفا می توان نمود تعمیر کعبه دل ما می توان نمود واسوختن علاج تب عشق می کند این درد را…

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد مجرد شو که…

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است

یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است می زند بسیار راه دین و…

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست خبر از حال کسی نیست خودآرایان را همه…

یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟

یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟ این نه موجی است که از خاطر ساحل برود خط سبز تو محال است که از دل…

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد خویش را طعمه شهباز نمی باید کرد گل به زانو دهد آیینه شبنم را جای روی پنهان…

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود هر…

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود از خامشی هزار زبان یک سخن شود در دیده ای که سرمه وحدت کشید عشق داغ پلنگ، چشم…

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را خونین دلی که با عشق یک کوچه راه…

خط نارسته که در لعل لب جانان است

خط نارسته که در لعل لب جانان است همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است خال مشکین تو از زلف دلاویزترست خط ریحان…

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟ گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام خواهی…

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم من این تقویم پارین را به از امسال می دانم تو کز کیفیت حسن چمن…

همین بلبل است خندان، هم باغبان شکفته است

همین بلبل است خندان، هم باغبان شکفته است دیگر چه گل ندانم در گلستان شکفته است یارب که می خرامد بیرون ز خانه کامروز هر…

خط را به دور عارض او شان دیگرست

خط را به دور عارض او شان دیگرست هر مور ازین سپاه سلیمان دیگرست از نوشخند گل دل من وا نمی شود صبح امید من…

همت بلند نام شد از طبع سرکشم

همت بلند نام شد از طبع سرکشم گوگرد احمر خس و خارست آتشم با آن که سنگ را به نظر لعل می کنم از خاک…

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید چار…

هست چون دلبر بجا، دل گر نباشد گو مباش

هست چون دلبر بجا، دل گر نباشد گو مباش مدعا لیلی است محمل گر نباشد گو مباش می شناشد ذره خورشید جهان افروز را حق…

خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند

خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند چشم خود جمعی که از رخسار نیکو بسته اند…

هرگز به چشم شوخی ابرو نمی رسد

هرگز به چشم شوخی ابرو نمی رسد پای به خواب رفته به آهو نمی رسد با صد زبان چگونه شود یک زبان طرف گفتار لب…

خرد به زور می ناب برنمی آید

خرد به زور می ناب برنمی آید کتان ز عهده مهتاب برنمی آید درازدستی سنگ خطر اگر این است سبوی هیچ کس از آب برنمی…

هرکه بیند به چشم بیمارش

هرکه بیند به چشم بیمارش می شود درزمان پرستارش توبه را می کند خراباتی لب میگون و چشم خمارش زندگانی به خضر بخشیده است آب…

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش حسن گیرا رانباشد حاجت دام و کمند زلف بر…

هرجا نمی خرند متاعت گران مباش

هرجا نمی خرند متاعت گران مباش پرواز گیر و خار و خس آشیان مباش چون بوی گل ردای سیاحت فکن به دوش چون سبزه پاشکسته…

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است از مکان ها دزد را دایم کمینگه مطلب است گوشه گیران زود در دلها تصرف…

هر که می گردد ز اهل ذکر، دانا می شود

هر که می گردد ز اهل ذکر، دانا می شود خاک چون تسبیح شد بینا و گویا می شود ضعف بر مجنون من کرده است…

خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم

خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم از برومندی…

هر که را غمخوار گردی غمگسارت می شود

هر که را غمخوار گردی غمگسارت می شود پرده بر هر کس که پوشی پرده دارت می شود گر نگاهی گرم سوی خاکساری کرده ای…

خاک راجان کرد درتن ابر احسان بهار

خاک راجان کرد درتن ابر احسان بهار صبح محشر سر زد ازچاک گریبان بهار چون پرو بال پری، ابرپریشان سایه کرد بر سریر عالم آرای…

هر که خود را بشکند در دیده هایش جا کنند

هر که خود را بشکند در دیده هایش جا کنند هر که گردد حلقه، بر رویش در دل وا کنند پاک اگر شویند دست از…

خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم

خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم با من غم دیده نه دلدار می…

هر که پشت پای چون شبنم به آب و رنگ زد

هر که پشت پای چون شبنم به آب و رنگ زد در حریم مهر تابان تکیه بر اورنگ زد چون می انگور، صاف بیخودی غماز…

حیات من سخنهای دلنشین باشد

حیات من سخنهای دلنشین باشد غذای من چو صدف گوهر ثمین باشد به لعل در جگر سنگ آب ورنگ رسید برای رزق چرا کس دگرغمین…

هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفت

هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفت بر سر خشت عناصر دو سه جولان زد و رفت سخت کاری است برون…

حضوری داشتم شب با خیالش

حضوری داشتم شب با خیالش که در خاطر نمی آمد وصالش پریرویی که من جویای اویم اشارت بر نمی دارد هلالش گل از شبنم کند…

هر کس ز قید تن دل روشن برآورد

هر کس ز قید تن دل روشن برآورد اخگر برون ز توده خاکستر آورد دست از طلب مکش که سمندر ز جذب عشق از بال…

حسن عالمسوز ماه من دو بالای گل است

حسن عالمسوز ماه من دو بالای گل است کج نگه کردن به دستارش چه یارای گل است؟ گلفروش باغ، ناز باغبانان می کشد لاله چین…

هر طرف روی نهی باده جان ریخته است

هر طرف روی نهی باده جان ریخته است این چه فیض است که در دیر مغان ریخته است هر کجا فاخته ای هست درین سبز…

حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود

حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود خاک اطلس پوش گردد تیغ چون عریان شود عشق عالمسوز را تسلیم سازد مهربان بر…

هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است

هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است از حرم صیدی که پا بیرون گذارد کشتنی است قطره از دریا چرا دارد سر خود…

حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟

حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟ داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟ چون کسی سالم برون از ورطه گردون رود؟ از شکار…

هر چند که مهر شرم بر درج دهن داری

هر چند که مهر شرم بر درج دهن داری چون غنچه به زیر لب صد رنگ سخن داری در هر گره ابرو صد عقده گشا…

حرص را تشنگی افزون به زر و مال شود

حرص را تشنگی افزون به زر و مال شود چشم آیینه کجا سیر ز تمثال شود؟ بهره خواجه ز اسباب بجز محنت نیست عرق از…

نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل

نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل که خود حساب نمی گردد از حساب خجل نکرد تربیت عشق در دلم تاثیر چو تخم سوخته…

حاصل عمر زخود بیخبران آه بود

حاصل عمر زخود بیخبران آه بود هرکه از خویشتن آگاه شد آگاه بود نتوان در حرم قدس به پرواز رسید پر سیمرغ درین راه پر…

نیست همدوشی به نخل قامت او، شان سرو

نیست همدوشی به نخل قامت او، شان سرو مصرع حسن دوبالا نیست در دیوان سرو خون گل از بس که جوش غیرت از رشک تو…

چون نی ز ناله نیست تهی بندبند ما

چون نی ز ناله نیست تهی بندبند ما آه از نفس زیاده کشد دردمند ما چون صبحدم به خون شفق غوطه ها زدیم هر چند…

نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس

نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است ورنه…

چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن

چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن سر نمی پیچد به زخم تیغ از پای سخن از سخن ارض و سما تشریف…

نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را

نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم…

چون صبح، زندگانی روشندلان دمی است

چون صبح، زندگانی روشندلان دمی است اما دمی که باعث احیای عالمی است عیش غلط نمای جهان پرده غمی است شیرازه شکفتگیش زلف ماتمی است…

نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی

نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی سطحیان غور معانی نتوانند نمود رزق موج است ز دریای…

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند چون شود از عارضش آب طراوت موج…

نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم

نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم کرده ام هموار بر خود عالم…

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود همچو سیل از پیش، پای کوه طاقت می رود این سر سختی که از سنگ ملامت…

نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست

نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست شررآمیز بود شعله چو خس بسیارست دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل…

چون به حیرت زدگان است مرا روی سخن

چون به حیرت زدگان است مرا روی سخن طرف صحبت من صورت دیوار بس است کاروانی جهد از خواب به یک طبل رحیل در شبستان…

نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم

نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم چو موج این نغمه سیراب را پیوسته می خواهم می خامم، کمال من بود در جوش تنهایی ازین…

چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار

چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار ز دوستان سبکروح سر دریغ مدار ز بوی سوختگی روح تازه می گردد ز شمع خرده جان…

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند نه هرکه گردنی افراخت سروری داند کجا به مرکز حق راه می تواند برد کسی که گردش افلاک…

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او ز فیض داغ سودا دام و…

نه ز خط حلقه بر اطراف رخت بسته شده است

نه ز خط حلقه بر اطراف رخت بسته شده است که نظرها به تماشای تو پیوسته شده است از غبار خط شبرنگ دل آزرده مباش…

چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟

چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟ زخم دامن دار صبح از غمزه خونخوار کیست؟ نقطه خاک از که چون ناقوس می نالد مدام؟…

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد نه این درخت غم از ریشه می توانم زد به خصم گل زدن از دست من نمی…

نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرمم

نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرمم که چون خورشید تابان من به یک پیمانه سرگرمم به یک آتش چو داغ لاله می…

نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودش

نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودش چه شمع است این که چون پروانه گردد گرد سردودش تماشای گل و شبنم گوارا باد بربلبل…

نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد

نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد سبکسر در فنای خویش بیش از خصم می…

نگاه دار سر رشته حساب اینجا

نگاه دار سر رشته حساب اینجا که دم شمرده زند بحر از حباب اینجا سر از دریچه گوهر برآوری فردا اگر چو رشته بسازی به…

نقش حصیر نیست که بر پیکر من است

نقش حصیر نیست که بر پیکر من است شهباز اوج فقرم و این شهپر من است این باده رسیده که در ساغر من است حور…

نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید

نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید ز اشک و…

نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟

نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟ که زیرک نیست هر مرغی که چشم از دام بردارد زخون بیگناهان است دامنگیرتر رنگش نظر عاشق…

کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟

کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟ دست چون افتاد از کار این گره وا می شود بر گشاد دل بود موقوف…

نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت

نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت بی صدای پا ازین کهسار می باید گذشت تا درین محفل نفس چون نی توانی راست کرد…

ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من

ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من نمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکم…

نتوان به دستگیری اخوان ز راه یافت

نتوان به دستگیری اخوان ز راه یافت یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت من بودم و دلی که مرا غمگسار بود آن نیز رفته…

نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما

نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما ز اشک و آه می گردد به آب و تاب عیش ما سر ما گرم…

ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر

ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر دیده احول کند عیش دو بالا بیشتر زشت راآیینه تاریک باشد پرده پوش می رسد آزاربد گوهربه…

میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است

میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است سر به سر دانه این مزرع ویران پوچ است هر سری کز می گلرنگ نباشد لبریز…

می می کشند لاله عذاران ز روی هم

می می کشند لاله عذاران ز روی هم مستند بی شراب ز جام و سبوی هم خوبان به آشنایی هم بیوفا شدند دلهای ساده زود…

می کند گرم طلب شعله آواز مرا

می کند گرم طلب شعله آواز مرا می شود زمزمه بال و پر پرواز مرا سرمه خامشی من بود از تنهایی می شود ناله دو…

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است ساغری می گیرم…

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را تیرباران قضا را سپر تسلیمیم نیست چون شیر…

می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو

می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو چون تماشایی نظر بردارد از گلزار تو؟ دل نگردد چون خراب از جلوه مستانه ات؟ نقش…

می در پیاله خون جگر می شود مرا

می در پیاله خون جگر می شود مرا باد مراد، موج خطر می شود مرا گر از در گشاده دل خلق وا شود دل بسته…

می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشند

می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشند دور گردان انتظار آب کوثر می کشند خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند ساده…

مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم

مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را عالمی از راستگویی دشمن ما گشته اند ما چه می…

مهر لب غماز را دامان پاک من بس است

مهر لب غماز را دامان پاک من بس است پرده پوش ماه کنعان چاک پیراهن بس است خار دیوارم، وبال دامن گل نیستم رزق من…

منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع

منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع درون خانه شکارش آماده است کسی که گشت به…

من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد

من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد برق خنجر بلد راهروانش باشد کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟ آن که از رفتن دل…

من که در سر هوس طره دستارم نیست

من که در سر هوس طره دستارم نیست هیچ با سایه اقبال هما کارم نیست غم و غمخوار به اندازه هم می باشند شادم از…

ملایمت سپر خصم تندخو گردد

ملایمت سپر خصم تندخو گردد شراب شیشه شکن عاجز کدو گردد به جوی رفته دگر بار آب می آید که خاک باده کشان عاقبت سبو…

مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را

مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را ز آزار دل سرگشتگان بگذر که این خجلت…

مکن با ارتکاب جرم اظهار پشیمانی

مکن با ارتکاب جرم اظهار پشیمانی چه لازم با دروغ آمیختن آلوده دامانی؟ منه زنهار دل بر مهلت صد ساله دنیا که آخر می شود،…

معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست؟

معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست؟ انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟ قدر عزلت را چه می دانند صحبت دوستان؟ گنج می داند…

مشو چو بیخبران غافل از نظاره گل

مشو چو بیخبران غافل از نظاره گل که یک دو صبح بود شوخی ستاره گل برآن سیاه گلیم است سیر باغ حلال که همچو سوخته…