دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن

دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن زنهار ازین دزد کمربسته حذر کن در رشته بی طاقت جان تاب نمانده است شیرازه اوراق دل آن…

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد زینسان که می برد…

درد من خاطر نشان یار بی پروا نشد

درد من خاطر نشان یار بی پروا نشد خدمت چشم ترم در راه او مجرا نشد عاشقی، بر خواری و بی اعتباری صبر کن عندلیب…

در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد

در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد زمین مرده دل را خون به جوش از لاله زار آمد زمین یک دسته گل شد،…

در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست

در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست یاقوت چون عقیق مقید به نام نیست از عشق می توان به حیات ابد رسید بی جوش عشق شیره…

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره کاروان در راههای تنگ می گردد گره نیست آغوش فلاخن جای لنگ سنگ را در سر مجنون کجا…

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو امن نتوان زیست از اقبال و ادبار فلک از…

در غبار خط همان زلفش بود جویای دل

در غبار خط همان زلفش بود جویای دل خاک سیر از صید چشم دام نتوانست کرد بس که دلها را غم آغاز پرتشویش داشت هیچ…

در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را

در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را جوهر دل شد عیان از گرم و سرد روزگار…

در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود

در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود حسن را عشق ز آفات بلاگردانی است شمع را دست…

در روز حشر سایه کوه گناه من

در روز حشر سایه کوه گناه من گردید از آفتاب قیامت پناه من اندیشه از شکست ندارم که همچو موج افزوده می شود ز شکستن…

در دل شب هر که جامی از می احمر زند

در دل شب هر که جامی از می احمر زند صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند وقت رفتن زردرویی می برد با خود به…

در خرابات مغان ستار باش

در خرابات مغان ستار باش چون لب پیمانه بی گفتار باش مهر خاموشی به لب زن چون حباب درمحیط معرفت سیار باش فردشو چون نقطه…

در جهان دل مبند و اسبابش

در جهان دل مبند و اسبابش می جهد برق از ابر سنجابش گل سیراب ازین چمن مطلب العطش می زند لب آبش هر که پهلو…

در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش

در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت زنهار مکن…

در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گردد

در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گردد ندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر گردد اگر یوسف چنین از پیر کنعان باخبر گردد زکنعان بوی…

دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی

دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی یا چو سر زد در زمان دهقان درودی کاشکی آن که آخر سر به صحرا داد بی بال…

دام و کمند گردن دلهاست آرزو

دام و کمند گردن دلهاست آرزو دل مشت خار و موجه دریاست آرزو از دامن گشاده صحرای سینه ها چون موجه سراب سبکپاست آرزو از…

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون دست خالی نتوان رفت ز گلزار بیرون باد زنجیری این راه پر از پیچ و خم است…

دار ازان چوب به پیش ره منصور گذاشت

دار ازان چوب به پیش ره منصور گذاشت که قدم از ره باریک ادب دور گذاشت این همان جلوه حسن است که چون ساقی شد…

نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد

نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد اگر چه هست برآن زلف پیچ وتاب مسلم نظر به موی میان…

خونابه درد از دل غم پیشه طلب کن

خونابه درد از دل غم پیشه طلب کن آن باده گلرنگ ازین شیشه طلب کن آن شان عسل را که در آفاق نگنجد از پرده…

نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزد

نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزد مگر ابری زبحر گریه مستانه برخیزد کند معشوق را بی دست و پا بیتابی عاشق بلرزد…

خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد

خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد دو روزه هستی من عمر جاودانی شد به عمر خویش تلافی نمی توان کردن زفرصت آنچه مرا…

یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد

یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد عیسی شود ان خسته که بیمارتو باشد گر خاک شود سرمه خاموشی سیل است آن سینه که…

خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست

خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست کباب آتش بی زینهار طلعت اوست به سر دهند عزیزان گلستانش جای چو سایه هر که گرفتار نخل…

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است مغرور ازانی که چو خرد عربده جویی تیغ ستم از دست…

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود رگ تو جاده خون معتدل گردد زبان…

یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس

یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس روحهای گل به رو مالیده را فریاد رس با کمند جذبه ای، ای آفتاب بی نیاز سایه…

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است از خنجر سیراب نترسد جگر ما هر چند که می…

یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم

یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم آبرویی همچو شبنم در گلستان داشتم باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن امتیازی در میان…

خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا

خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا سیل نتواند ز جا کندن ز سنگینی مرا بود بی رنگی ز آفت جوشن داودیم تخته…

وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت

وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت درد این میخانه را سرجوش می باید گرفت می شود جان تازه از آمیزش سیمین…

خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را

خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را که سازد غنچه لب بسته کوته دست گلچین را بود از ساده رویان نوخطان را سرکشی…

وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟

وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟ حرف تلخی هم از آن شیرین زبان باید شنید سهل باشد، نوشخند گل تلافی می کند…

خطی کان رخ تازه می آورد

خطی کان رخ تازه می آورد جهان را به شیرازه می آورد شرابی است لبهای میگون یار که مستی وخمیازه می آورد ز رخسار خوبان…

هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست

هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست هیچ دستی در جهان بالای دست تاک نیست همچو قمری گردن ما در خم طوق وفاست صید…

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت تا چه با پروانه بی دست و پای ما کند…

هنوز خط ز لب یار برنخاسته است

هنوز خط ز لب یار برنخاسته است غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم وگرنه صبح ز من پیشتر…

خط سر از خال لب جانانه می آرد برون

خط سر از خال لب جانانه می آرد برون حسن گیرا دام را از دانه می آرد برون چون زلیخا، ماه مصر من به جان…

همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم

همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم که چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم برق در جستن من گو نفس خویش مسوزان نه چنان…

خط تو چهره گشای بهار آینه است

خط تو چهره گشای بهار آینه است تبسمت گل جیب و کنار آینه است ز اشتیاق تماشای خود چه خواهی کرد؟ که آه غیرت من…

هلاک جلوه برق است آشیانه من

هلاک جلوه برق است آشیانه من بغل چو موج گشاید به سیل خانه من خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد که جغد خانه جدا می…

خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد

خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد که جوهر بر خود از خونریزی شمشیر می پیچد حنون را هست در غافل حریفی دست گیرایی…

هزار عقد محبت به این و آن بندی

هزار عقد محبت به این و آن بندی همین به کشتن من تیغ بر میان بندی ترا که هر مژه تیغ کجی است زهرآلود چه…

خزان بیجگران نوبهار مردان است

خزان بیجگران نوبهار مردان است به تیغ غوطه زدن سبزه زار مردان است جهان پر شر و شورست بحر مواجی که لنگرش قدم پایدار مردان…

هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع

هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع به کف پوچ شد از گوهر دریا قانع زود عاجز شود از دیدن یوسف، چشمی که به دیدار…

خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن

خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن نمی گردانی از من راه اگر سیل ملامت را…

هرطرف صد راه پیما هست سر گردان خضر

هرطرف صد راه پیما هست سر گردان خضر تاکه راافتد درین وادی به کف دامان خضر بی رفیقان موافق آب خوردن سهل نیست می دهد…

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو نقطه بسم الله است خال بر ابروی تو خال سیه فام تو مرکز وحدت بود دایره کثرت است سلسله…

هر نفس دولت طلبکار مقام دیگرست

هر نفس دولت طلبکار مقام دیگرست این همای خوش نشین هر دم به بام دیگرست افسر دولت شکوهی دارد، اما در نظر خاک بر سر…

خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است

خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است چشم بد دور که بسیار بجا افتاده است دل بی جرأت ما گوشه نشین ادب است ورنه…

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را از…

خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند

خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند بادبان…

هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد

هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد بی توقف از جهان رنگ و بو پرواز کرد داشت بیدردی به زندان تن آسانی…

خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد

خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد تار و پود هستیم را رشته آمال کرد شد به دست افشاندن از روی زمین حاصل مرا آنچه…

هر که چون شبنم گل پاک بود گوهر او

هر که چون شبنم گل پاک بود گوهر او چمن آرا کند از دامن گل بستر او چشم بد دور ز مژگان سبکدست تو باد!…

حیف است درین فصل دماغی نرسانی

حیف است درین فصل دماغی نرسانی چشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی آن روز ترا نخل برومند توان گفت کز هر که خوری…

هر که باریک شد از فکر، توانایی یافت

هر که باریک شد از فکر، توانایی یافت هر که افتاد ز پا، پنجه گیرایی یافت بی تعلق گذر از عالم (و) جاویدان باش هر…

حلقه آه مرا سپهر نگین است

حلقه آه مرا سپهر نگین است گریه من روشناس روی زمین است تا تو به چشم رکاب پای نهادی عشرت روی زمین به خانه زین…

هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت

هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت رفت از دست و رگ خواب فراغت نگرفت وحشت روی زمین زیر زمین خواهد یافت هر که…

حضور دل نبود با عبادتی که مراست

حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام سجده سهوست طاعتی که مراست نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟ ز عمر رفته به…

هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند

هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند خوش خیالان با پری در زیر یک پیراهنند از ملک پهلو تهی سازند از خود رفتگان خودپرستان روز…

حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست

حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست مهر را هر ذره ای آیینه دار دیگرست مستی چشم غزالان نشکند ما را خمار چشم…

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد آه من است در دل شبهای انتظار طومار شکوه…

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد عشق در پرده زنگار تماشا می کرد از نفس سوختگی خال لب ساحل شد گوهر ما که…

هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود

هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود خاک مجنون زود بازیگاه طفلان می شود لاله و ریحان نگیرد جای درد و داغ…

حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش

حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش عشق از پرده ناموس برون می آید این نه شمعی است…

هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟

هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟ دلهای باصفا شنود بوی پیرهن یعقوب ما ز چشم چو دستار خویشتن بی منت صبا شنود بوی پیرهن…

حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد

حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد نمک در دیده بیدرد رنگ خواب می گیرد یکی صد شد فروغ حسن گل از صحبت شبنم…

نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد

نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد تحفه سوختگان مشت شراری باشد باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوه من نه آنم که…

حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود

حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود نیست در پیکان سرایت خنده سوفار را تنگی دلها کی…

نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا

نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا نیستم شایسته گر نظاره روی ترا سجده ای از دور…

چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟

چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟ داغ از میان سوختگان دست من گرفت از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟ دستی که فال عیش…

نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا

نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا می کند حلاجی این می مغز منصور مرا مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد گر به این عنوان…

چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم

چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم گل را به باغبان خنک وا گذاشتیم تا چند چون سفینه توان بود تخته بند؟ موجی شدیم و…

نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف

نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف می زنم از بیکسی با صورت دیوارحرف معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست می شود ازپیچ وتاب…

چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو

چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو بگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیت در حلقه…

نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار

نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟ رفرف موج درین بحر به ساحل نرسید کشتی ما چه…

چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید

چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید نه پرده فلک از هم دریدباید کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است از زیر پای…

نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را

نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را کس نترسانده است از رطل گران مخمور را ما به داغ خود خوشیم ای صبح دست…

چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش

چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش تخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش دیده بد می کشد رنگین لباسان رابه خون شمع مارا…

نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا

نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا سبزه نیمرسی تشنه خون است مرا چشم بدبین به خط پشت لب او مرساد! که به آن تنگ دهن…

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟ چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟ کوه طاقت برنمی آید به موج…

نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است

نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما کبک مستی…

چو خواهی عاقبت شد رزق موران

چو خواهی عاقبت شد رزق موران به دولت گر سلیمانی چه حاصل چو آخر می شود تابوت تختت اگر جمشید و خاقانی چه حاصل چو…

نه موج از دل دریا کرانه می طلبد

نه موج از دل دریا کرانه می طلبد که بهر محو شدن تازیانه می طلبد منم که بیخبرم در سفر ز منزل خویش و گرنه…

چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست

چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست نرگس مخمور را میخانه ای در کار نیست نیست زلف دلفریب یار را حاجت به خال دام…

نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب

نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب تیغ بیداد تو هم سیر ز خون…

نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من

نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من نمک پرورده عشق است مغز استخوان من زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان وگرنه توسن…

نمی روم به بهشت برین زخانه خویش

نمی روم به بهشت برین زخانه خویش به گل فرو شده پایم درآستانه خویش به گنجها نتوان درد را خرید از من به زر بدل…

نمی آید از من دگر بردباری

نمی آید از من دگر بردباری دو دست من و دامن بی قراری من و طفل شوخی که صد خانه زین ز مردان تهی ساخت…

نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را

نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را که با خون شسته است ای خونی شرم و حیا خون را؟ مشو غافل ز مکر…

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار صبح…

نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند

نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند صباح آینه را تیره تر ز شام کند مرا ز دام رهاکن که آن شکسته پرم که کار…

نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا

نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا خواب را از دیده این افسانه می سازد جدا پرده شرم است مانع در میان ماه و…

کی ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟

کی ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟ مرغ وحشی چه نفس در قفس و دم کشد؟ سخت گستاخ شد از وصل دلم، می…

کوهکن کیست به گرد من شیدا برسد؟

کوهکن کیست به گرد من شیدا برسد؟ جنبش قاف محال است به عنقا برسد جگر تشنه صحرای علایق ترسم سیل ما را نگذارد که به…

ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی

ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی…

نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر

نخل خزان رسیده ما را فشانده گیر برگ ز دست رفته ما را ستانده گیر تعجیل در گرفتن دل اینقدر چرا؟ آهوی زخم خورده ما…