دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری

دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری فریب می دهی از وعده دروغ مرا شکوفه…

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب عاشق حیران همان در وصل گرم…

دست بر زلف پریشان سخن یافته ام

دست بر زلف پریشان سخن یافته ام چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت تا رگ…

درین جهان مزور به ترس وباک نگر

درین جهان مزور به ترس وباک نگر به دام بیشتر از دانه زیر خاک نگر مشو چون دام درین صید گه سراپاچشم به دیده های…

دردی که سازگار تو گردد دواشناس

دردی که سازگار تو گردد دواشناس زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس نان جوین خویش به از گندم کسان پهلوی خشک خویش به از بوریا…

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش می لعلی تراود چون لب جام ازلب بامش شراب صرف در پیمانه اش ممزوج می گردد فتاده…

در نقطه خاک است نهان، گر خبری هست

در نقطه خاک است نهان، گر خبری هست در پرده این گرد یتیمی گهری هست ابلیس ز آدم قد افراخته ای دید غافل که درین…

در مجمع ما نیست کسی را غم خانه

در مجمع ما نیست کسی را غم خانه چون ریگ روان قافله ماست روانه از هر دو جهان حاصل من ناوک آهی است مانند کمان…

در کوی عشق بر رخ کس در نبسته اند

در کوی عشق بر رخ کس در نبسته اند این در به روی مومن وکافر نبسته اند در پله صفای نظر خوب وبد یکی است…

در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است

در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است در هلاک بیگناهان تیغ خونین ظالم است گر چه از زنگار خط تیغ نگاهش کند شد همچنان…

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟ راه دوری پیش داری، رو به پس کردن چرا شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است…

در سیر و دور می گذرد ماه و سال ما

در سیر و دور می گذرد ماه و سال ما چون گردباد ریشه ندارد نهال ما ذاتی است روشنایی ما همچو آفتاب نقصی نمی رسد…

در زلف مده راه دگر باد صبا را

در زلف مده راه دگر باد صبا را زین بیش ملرزان دل آسوده ما را از آینه و آب شود حسن دو چندان در چهره…

در دل هر قطره آماده است دریایی مرا

در دل هر قطره آماده است دریایی مرا هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور هر…

در خون نشست لاله ز چشم سیاه تو

در خون نشست لاله ز چشم سیاه تو گل گوشه گیر گشت ز طرف کلاه تو هرگز به زیر پای نمی بینی از غرور بیچاره…

در چار باغ دهر نسیم مراد نیست

در چار باغ دهر نسیم مراد نیست از ششدر جهات، امید گشاد نیست در راه ابر، تخم تمنا نکشته ام کشت مرا ملاحظه از برق…

در پریشان نظری غیر پریشانی نیست

در پریشان نظری غیر پریشانی نیست عالمی امن تر از عالم حیرانی نیست قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست یوسف نیست درین مصر که…

در بهاران از چمن ای باغبان بیرون میا

در بهاران از چمن ای باغبان بیرون میا تا گلی دربار هست از گلستان بیرون میا چون نمی گردد سری از سایه ات اقبالمند ای…

دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند

دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند سنگ کم در پله میزان گرانی می کند بر بخیلان گر قدوم میهمان باشد گران بر کریمان…

دامن دریای خونخوارست بالین سیل را

دامن دریای خونخوارست بالین سیل را در کنار بحر باشد خواب سنگین سیل را بی قرار عشق را جز در وصال آرام نیست می کند…

داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا

داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا دامن خورشید ازین روزن به دست آمد مرا دیده ام چون پیر کنعان شد سفید از…

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا آن را که…

خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید

خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید که هرگز خار خار از دل به سوزن برنمی آید اگرنه دور باش ناله مرغ چمن…

نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از من

نشد کم در حریم وصل یک مو پیچ و تاب از من نمی آید به روی بستر بیگانه خواب از من رخ از جام شرب…

خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است

خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است عالم سیاه در نظرم زان ستاره است چون کودک یتیم درین تیره خاکدان پهلوی خشک خویش مرا…

نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمد

نسیم مصر با صد کاروان یوسف لقا آمد پریزاد بهار از کوه قاف کبریا آمد به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را زگلزار که…

خوشا سعادت آن دل که آب می گردد

خوشا سعادت آن دل که آب می گردد که شبنم آینه آفتاب می گردد به آتشی است دل خونچکان من مایل که شسته روی به…

یک شعله شوخ است که دیدار نماید

یک شعله شوخ است که دیدار نماید گاه از شجر طور وگه از دار نماید گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد گاهی چو خلش…

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید بر دل از عالم ارواح دری بگشایید سبزه ها از جگر خاک خبرها دارند گوش چون گل به هوای…

یک آفریده از ته دل شادمانه نیست

یک آفریده از ته دل شادمانه نیست فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست خاری که در دلم نخلد چون زبان مار در آشیانه من…

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن به خواب، مخمل بی درد را رها کردن درین ریاض، سرانجام بال پروازست چو غنچه پیرهن خویش را…

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده اند…

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا چون سگان در صبح دام خواب می گیرد مرا در مسبب گر چه از اسباب رو آورده…

ویرانه های کهنه بود جای مور و مار

ویرانه های کهنه بود جای مور و مار در طبع پیر حرص و تمناست بیشتر در پرده حجاب کند غنچه نوشخند دلهای شب گشایش دلهاست…

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی پا منه بیرون ز راه شرم تا پا نشنوی تا تو حسن و عشق را از یکدگر دانی…

وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود

وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود هر خار خشک یوسف گل پیرهن شود دست نگار بسته شود هر کف زمین هر گوشه دلپذیر چو…

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است تازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است جمع اگر از بستن لب شد دل…

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست آواز تو از گنبد دستار بلندست در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست این زمزمه از خانه خمار بلندست…

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست مشک خالص شدن از صافی این خون پیداست همچو داغ از جگر لاله و چون درد از می خون…

هوالغفور ز جوش شراب می شنوم

هوالغفور ز جوش شراب می شنوم صریر باب بهشت از رباب می شنوم تفاوت است میان شنیدن من و تو تو بستن در و من…

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو زهی ظلمت که با سرچشمه حیوان زند پهلو ز رعنایی قدش نازک نهالان را خجل دارد که…

همیشه دیده سوزن ازان به دنبال است

همیشه دیده سوزن ازان به دنبال است که قبله نظرش رشته های آمال است به خرمن دگران هر که می پرد چشمش هزار رخنه فزون…

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی دستگاه بوسه ما تنگ شد یکبارگی چین ابرو کرد شمشیر تغافل در نیام چشم جادو تایب از نیرنگ…

همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست

همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست بس است سوختگان را اشاره ای، که شود به…

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو درد آشنای باده نباشد مباش گو چون هست در نظر لب میگون و چشم مست در دست جام…

هست چون تاک پر از باده رگ و ریشه ما

هست چون تاک پر از باده رگ و ریشه ما پیش خم گردن خود کج نکند شیشه ما عالم از جلوه معنی است خیابان بهشت…

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است سرمایه فراغت من اینقدر بس است عشاق را به بند گران احتیاج نیست زنجیر پای مو…

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من چشم مجمر روشن است از آتش بی دود من سوختم در دوزخ افسردگی، یارب که گفت…

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را که کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را کند با سخت رویان چرب نرمی بیشتر دوران بود با استخوان…

هرکه آسودگی از عالم امکان جوید

هرکه آسودگی از عالم امکان جوید ثمر از بید و گل از خار مغیلان جوید نتوان در حرم و دیر خدا را جستن مگر این…

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید رو خراشیده عقیقی به یمن می آید آنچه بر زلف ایاز از دهن تیغ نرفت از حسودان…

هربلبلی که زمزمه بنیاد می کند

هربلبلی که زمزمه بنیاد می کند اول مرابه برگ گلی یاد می کند از درد رو متاب که یک قطره خون گرم دردل هزار میکده…

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند مردمک را در نظرها نقطه شک می کند دل چنین گر بر در و دیوار خود را…

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم هرکه می داند چه آشوب است…

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن زنهار بر چراغ سحر آتشین مزن افتاده را دوباره فکندن کمال نیست آن را که خاک راه تو…

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودست

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودست کار حق بر طاق نسیان مانده، در کار خودست خضر آسوده است از تعمیر دیوار یتیم هر…

خاک را از آب روی خود گلستان می کنم

خاک را از آب روی خود گلستان می کنم قطره ای تا در بساطم هست طوفان می کنم آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور…

هر که خموش از شکایت است زبانش

هر که خموش از شکایت است زبانش حلقه ذکر خفی است مهر دهانش وقت کسی خوش درین ریاض که باشد چون گل رعنا یکی بهار…

خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست

خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست خاک در کاسه آن سر که هوادارش نیست گر چه خط سیهش دست نداده است به هم…

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می…

حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم

حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم شاخ خشک کهکشان پربار باشد صبحدم آفتاب فیض حق از رخ نقاب افکنده است هر طرف چشم افکنی دیدار…

هر که از دل دور باشد در نظر منظور نیست

هر که از دل دور باشد در نظر منظور نیست هست دایم در نظر آن کس که از دل دور نیست دشمنی با شوربختان چرخ…

حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟

حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟ کجا آسودگی در خانه زنبور می باشد؟ زکشتن زنده جاوید می گردند اهل حق که از دار…

هر کس از اهل نظر را به بیانی داری

هر کس از اهل نظر را به بیانی داری چشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری روی چون آینه را در بغل خط مگذار…

حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست

حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست عکس را پای سفر ز آیینه تصویر نیست نشأه می آدمی را تازه رو دارد مدام گر…

هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است

هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است هر روز ازین ماه مبارک شب عیدی است هر آه جگرسوز که از سینه برآید در دامن…

حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش

حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش روی تو آتشی است که…

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود غیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود در دل عاشق ندارد راه غیر از…

حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟

حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟ شمار موجه دریا که می تواند کرد؟ ستاره های فلک را شمردن آسان است حساب داغ دل…

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود بلبل چو بیضه در بغل آشیان رود مرغ ز دام جسته ز دل دانه می خورد آدم…

حذر کن از عرق روی لاله رخساران

حذر کن از عرق روی لاله رخساران که می کند به دل سنگ رخنه این باران دو چشم شوخ تو با یکدگر نمی سازند که…

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا بیش ازان است فروغ دل نورانی من کز فلک در…

حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست

حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست مد عمر جاودانش آه حسرت بیش نیست پشه تا بر دیده من خواب شیرین تلخ کرد گشت…

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد چون ز خاصیت خود مهر گیا برگردد رفتن از کوی خرابات مرا ممکن نیست مگر از کعبه…

چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما

چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما پیچ و تاب بی قراری ها بود مکتوب ما پیش ما وصل لباسی پرده بیگانگی است چشم…

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟ خاک…

چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام

چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام در جهان آب و گل از درد و…

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم…

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟ روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟ تلقین خون مرده دلم را سیاه کرد تا چند با سیاه…

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد کوزه خود بشکن،…

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را داغ بی تابی چراغان کرد کوه طور را از سر پر شور ما ای عقل ناقص…

نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را

نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق نیست…

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پا بر جای این آبیم ما بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار ماهیان بی…

نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من

نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من نخواهد ماند در بیرون در بوی کباب من گرفتم بیم رسوایی است دامنگیر در روزت چرا…

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟ که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش…

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام زنگ از آیینه دل می برد نظاره ام زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خون…

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام که دست در کمر زلف دلستان زده ام درین بساط من آن سیل خانه…

نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا

نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا سر تسلیم هر کس می نهد سر می برد اینجا درین میدان جدل…

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون گل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون به دشواری نفس جایی که آید زان…

نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهم

نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهم سرآزاده ای چون سرو ازین گلزار می خواهم به سیم قلب یوسف را…

نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید

نه بیدردی است گر اشکم به چشم تر نمی آید مرا از سیرچشمی در نظر گوهر نمی آید به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن…

نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل

نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل محال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل چرا بی بوی پیراهن به کنعان باد مصر…

نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگردد

نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگردد مباد آن روز کز من روی زلف یار بر گردد زجان سیرست هر کس می نهد…

نماند دشت جنون را رمیده آهویی

نماند دشت جنون را رمیده آهویی که پیش وحشت من ته نکرد زانویی چو قبله گمشدگان است دیده سرگردان به محفلی که در او نیست…

نکویان را عتاب و لطف با هم یار می باید

نکویان را عتاب و لطف با هم یار می باید زبان تلخ با لبهای شکر بار می باید درین بستانسرا چون سرو معشوقی و رعنایی…

نقش به مراد دل ما خنده زخم است

نقش به مراد دل ما خنده زخم است نامی است عقیقی که پذیرنده زخم است از لاغری خویش خجالت کشم از تیغ خوش وقت شکاری…

نفس باد بهاران چمن آرای خوشی است

نفس باد بهاران چمن آرای خوشی است سایه ابر عجب دام تماشای خوشی است نفس گرم طلب کن ز جگرسوختگان که در احیای دل مرده…

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم به یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم غرور دولت دیدار شرکت بر نمی…

کی به عاشق بوسه آن لعل لب میگون دهد؟

کی به عاشق بوسه آن لعل لب میگون دهد؟ نیست ممکن گوهر شاداب نم بیرون دهد شکوه از دل کی تراود تا نگردد دل دو…

نرگس از دور به آن چشم نگاهی دارد

نرگس از دور به آن چشم نگاهی دارد وقت گل خوش که عجب طرف کلاهی دارد سر سودازدگان را سبک از جای مگیر کاین کدو…