رخی به شبنم می همچو برگ لاله بده

رخی به شبنم می همچو برگ لاله بده دگر به هر که دلت می کشد پیاله بده نمی دهی قدح بی شمار اگر ساقی شمار…

رخ تو رنگ زگلگونه شراب نگیرد

رخ تو رنگ زگلگونه شراب نگیرد ز صبح ساغر زرین آفتاب نگیرد به خون خلق ازان تشنه اند لاله عذاران که خون شبنم گل کس…

ربوده است مراذوق جستجوی دگر

ربوده است مراذوق جستجوی دگر برون ز شش جهت افتاده ام به سوی دگر مرابه سوختگان رهنما شوید،که نیست دماغ خشک مرا سازگاربوی دگر میسرست…

ذوق رسوایی مرا بیزار نام و ننگ کرد

ذوق رسوایی مرا بیزار نام و ننگ کرد لذت آوارگی بر من زمین را تنگ کرد نیست آسان سینه روشن کردن از گرد ملال صبح…

دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش

دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش حلقه بیرون در زرین نباشد گو مباش نیل چشم زخم باشد باده را جام سفال اهل دل را…

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است هر چه جز معشوق باشد پرده…

دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود

دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود شاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود شرم رویش از عرق صددیده بیدار داشت چشم…

دود از نهاد خلق برآرد گزند ما

دود از نهاد خلق برآرد گزند ما افتد به کار شعله گره از سپند ما دل بر نگارخانه صورت نبسته ایم از شیر ماهتاب شود…

دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن

دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار تلاش صحبت آن…

دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند

دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند بی انتظاردامن محشر گرفته اند جمعی که برده اند سر خود به زیر بال نه بیضه فلک به…

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای از دل من چه بجا مانده که باز آمده ای از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده…

دل نگردید شب وصل تهی از گله ها

دل نگردید شب وصل تهی از گله ها طی شد این وادی و هموار نشد آبله ها اثر از گرمروان نیست، همانا گردید در دل…

دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن

دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن هر که سودایی شود بسیار می گوید سخن نیست مانع چشم او را خواب ناز…

دل عبث چندین تقدیر الهی می تپد

دل عبث چندین تقدیر الهی می تپد می شود قلاب محکمتر چو ماهی می تپد ز اضطراب دل دمی در سینه ام آرام نیست بحر…

دل شکسته عاشق به آه می لرزد

دل شکسته عاشق به آه می لرزد همیشه بر علم خود سپاه می لرزد سبک مگیر مصاف دل شکسته ما که کوه قاف ازین برگ…

دل زهر نقش گشته ساده مرا

دل زهر نقش گشته ساده مرا دو جهان از نظر فتاده مرا زه نگیرد کمان پر زورم نکشد عقل در قلاده مرا تا چو مجنون…

چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را

چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را لعل جان بخشت مسیحا می کند آیینه را گر چه از آیینه گویا می شود هر طوطیی…

دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد

دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد که تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد نیند آزادگان غافل ز احوال گرانباران ثمر…

دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد

دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد تا بود پر ز شکر نی به نوایی نرسد تیر را شهپر پرواز بود پاکی شست آه…

دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟

دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟ چسان مشت خسی این برق جولان را نگه دارد؟ درین موسم که صد فریاد…

دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار

دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار رشته مجنون به سودامی کشد بی اختیار آب چون شد دل، غم دوری خیال باطل است…

دل از هوس به زلف دو تا اوفتاده است

دل از هوس به زلف دو تا اوفتاده است پرهیز را شکسته به جا اوفتاده است گردید توتیای قلم استخوان، هنوز سنگ ملامت از پی…

دل ارباب تنعم ز نوا می افتد

دل ارباب تنعم ز نوا می افتد جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد با توکل سفری شو که درین راه، به چاه هرکه…

دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی

دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی تا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی شد بر لب دریاکش من مهر خموشی جامی که…

دست در دامن رنگین بهاری نزدم

دست در دامن رنگین بهاری نزدم ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که دلم خون شد و…

درین ریاض دلی را که آب می سازند

درین ریاض دلی را که آب می سازند چو شبنم آینه آفتاب می سازند دلی که داغ وکباب از فروغ عشق نشد در آفتاب قیامت…

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست برشکن افلاک را، طرف کلاهی بیش نیست تشنه چشم افتاده است آیینه اسکندری ورنه آب زندگانی دل سیاهی…

درد بی درمان پیری منتهای دردهاست

درد بی درمان پیری منتهای دردهاست مغز پوچ و رنگ زردش کهربای دردهاست هیچ راهی چون به حق نزدیکتر از درد نیست می برم غیرت…

در هر که ترا دیده به حسرت نگرانم

در هر که ترا دیده به حسرت نگرانم عمی است که من زنده به جان دگرانم بیداری دولت به سبکروحی من نیست هر چند که…

در مشرب من صبح چه گویم چه اثر داد

در مشرب من صبح چه گویم چه اثر داد این شیر مرا غوطه به دریای شکر داد از رفتن چون ندهم پشت به دیوار آسوده…

در گردش آورید می لعل فام را

در گردش آورید می لعل فام را زین بیش خشک لب مپسندید جام را تاچون شفق مدام رخت لاله گون بود بی باده مگذران چو…

در کاهش است از سخن خود سخن طراز

در کاهش است از سخن خود سخن طراز در سمین به رشته بود بوته گدار درکم زدن زیادتی آنها که دیده اند چون شمع می…

در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن

در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن چون آینه از دور قناعت به نظر کن زان چهره کز او جای عرق می چکد آتش…

در سینه نهان گریه مستانه نگردد

در سینه نهان گریه مستانه نگردد سیلاب گره در دل ویرانه نگردد جویای دل صاف بود چهره روشن آیینه محال است پریخانه نگردد نزدیکی شمع…

در زیر فلک چند خردمند توان بود

در زیر فلک چند خردمند توان بود هشیار درین غمکده تا چند توان بود در فصل گل از بلبل ما یاد نکردند دیگر به چه…

در دور خط به حرف رسیدن چه فایده؟

در دور خط به حرف رسیدن چه فایده؟ در وقت عزل شکوه شنیدن چه فایده؟ خط نیست دشمنی که بتابد ز تیغ روی بر روی…

در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش

در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش صد پیرهن ازتن بود آزردن جان بیش از جنبش مهدست گرانخوابی اطفال از زلزله شد غفلت…

در حریمی که گل روی ایاغ افروزد

در حریمی که گل روی ایاغ افروزد خار در دیده آن کس که چراغ افروزد لاله تربتش آتش به ته پا دارد در دل هر…

در ته یک پیرهن از یار دور افتاده ام

در ته یک پیرهن از یار دور افتاده ام آه کز نزدیکی بسیار دورافتاده ام می کشم خمیازه بر آغوش در آغوش یار همچو مرکز…

در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است

در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است بر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است گوشه عزلت ز صحبت ها مرا…

در آن زلف سیه دلهای خونین می شود پیدا

در آن زلف سیه دلهای خونین می شود پیدا درین سنبلستان آهوی مشکین می شود پیدا به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را به…

دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفت

دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفت مشت خاکی پیش این سیلاب نتواند گرفت برنخیزد هر که پیش از صبح از خواب گران دولت بیدار را…

داغ هر لاله که بر سینه هامون باشد

داغ هر لاله که بر سینه هامون باشد مهری از محضر رسوایی مجنون باشد دورگردی نشود مانع یکتایی دل قطره در ابر همان در دل…

داستان شوق را تحریر کردن مشکل است

داستان شوق را تحریر کردن مشکل است بحر را از موج در زنجیر کردن مشکل است بند پیش سیل بی زنهار نتواند گرفت بی قرار…

خیزید تا ز عالم صورت سفر کنیم

خیزید تا ز عالم صورت سفر کنیم تا روشن است راه خرابات سر کنیم هر چند نیست قافله در کار شوق را هویی کشیم و…

نشود دام رهم جلوه هر تر دامن

نشود دام رهم جلوه هر تر دامن می کشد موجه من از کف کوثر دامن با جگر سوختگان صحبت من درگیرد نزنم همچو شرر دست…

خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو

خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو گلگونه همند جلال و جمال تو افتاده است خال تو از چشم شوختر این نافه پیش…

نشاط عالم فانی ملال می آرد

نشاط عالم فانی ملال می آرد چو لاله دل سیهی رنگ آل می آرد مرا ز کاهش ماه تمام، روشن شد که هر کمالی با…

خوشا کسی که ز خود باخبر نمی باشد

خوشا کسی که ز خود باخبر نمی باشد که آه بی اثران بی اثر نمی باشد نمی شود دل بیتاب از خدا غافل ز قبله…

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی

یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو پیر گشتی…

خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد

خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد کز این محراب هر حاجت که می خواهی روا گردد در ایام خط از عاشق عنا…

یک چشم زدن فرقت می تاب نداریم

یک چشم زدن فرقت می تاب نداریم تا شیشه به بالین نبود خواب نداریم تا بوسه چند از لب پیمانه نگیریم چون شیشه خالی به…

خوش آن کسان که به منت نظر جلا ندهند

خوش آن کسان که به منت نظر جلا ندهند غبار دیده خودرا به توتیا ندهند عطا ومنع جهان را ز هم جدایی نیست به هر…

یار ما در پرده شب باده تنها می خورد

یار ما در پرده شب باده تنها می خورد سازگارش باد یارب گرچه بی ما می خورد سبز نتواند شد از خجلت میان مردمان هر…

خوب است که بی رنج طلب کام برآید

خوب است که بی رنج طلب کام برآید آن کام چه ارزد که به ابرام برآید آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند هرجا که من…

یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت

یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بود رشته مو…

خنده سوفار با دلگیری پیکان بود

خنده سوفار با دلگیری پیکان بود نیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بود صحبت نیکان، خسیسان را دعای جوشن است ایمن است از سوختن…

وقت است که داغی به دل دام گذارم

وقت است که داغی به دل دام گذارم برقی شوم و رو به لب بام گذارم تا چند درین دایره همچون خط پرگار سر در…

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت پل بر این آب چو شد ساخته می باید رفت راه باریک عدم راه گرانباران نیست هر…

وحشی تر از آهوست نشان قدم تو

وحشی تر از آهوست نشان قدم تو کهسار شود سینه صحرا ز رم تو کوتاه نگردد به گره رشته عمرش چون زلف نهد هر که…

خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم

خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم آبروی گل نمی گردد ز قرب خارکم شمع را از پرده شب گشت رعنایی فزون نخوت جانان…

هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیست

هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیست هر که از دل بار بردار گران بر دوش نیست زاهدان قالب تهی از جلوه او…

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست گل که از شبنم گذارد هر سحر عینک به…

همین نه چشم مرا روشن آن دلارا کرد

همین نه چشم مرا روشن آن دلارا کرد که ذره ذره خاک مرا سویدا کرد امید هست کند رحم بر غریبی ما همان که قطره…

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید از غبار خط یکی صد شد صفای عارضش یوسفستانی ز…

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن بی…

خط به گرد رخ آن سیم ذقن آمده است

خط به گرد رخ آن سیم ذقن آمده است مور در دست سلیمان به سخن آمده است در هوای لب یاقوت فروغ تو، سهیل اشک…

هستی ظاهر حجاب قرب یزدان می شود

هستی ظاهر حجاب قرب یزدان می شود ذره اینجا پرده خورشید تابان می شود در دل ما خاکساران عشق می گردد هوس در سفال ما…

خضر اگر چاشنی تیغ شهادت می کرد

خضر اگر چاشنی تیغ شهادت می کرد ز آب حیوان به لب خشک قناعت می کرد کشتی حوصله طوفانی شبنم می شد گل اگر از…

هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم

هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم آسوده است از دل بی مدعا لبم هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست نتوان به…

خردکی رخت بتواند زموج می برون آرد؟

خردکی رخت بتواند زموج می برون آرد؟ سر از بحری به این شورش حبابی کی برون آرد؟ زفیض عشق چون مجنون کمند جذبه ای دارم…

هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود

هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود خنده کبک دلیل ره صیاد بود ده زبانی به بلای سیهت اندازد لوح تعلیم بس از شانه شمشاد…

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن چون قفس در هم شکست از خود رمیدن مشکل…

هردل که داغدار شود از نظاره اش

هردل که داغدار شود از نظاره اش پهلو به آفتاب زند هر ستاره اش باشد ستاره درشب تاریک رهنما شد زیر زلف رهزن من گوشواره…

خام دستانی که پشت پا به دنیا می زنند

خام دستانی که پشت پا به دنیا می زنند در حقیقت دست رد بر زاد عقبی می زنند بندگی را می کنند از خط آزادی…

هر گروهی به دلیل دگر آویخته اند

هر گروهی به دلیل دگر آویخته اند بوشناسان به نسیم سحر آویخته اند بهر فردوس گروهی که ز دنیا گذرند از هوایی به هوای دگر…

خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش

خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش مور در ملک سلیمان گرنباشد گو مباش می فشاند خار در راه تماشا شرم عشق خار دیوار گلستان…

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت آنچه می جست از درخت وادی ایمن کلیم همت…

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند با فلک کار ندارند سبک پروازان بیضه…

هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند

هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند آستین بر شعله آواز بلبل می زند هر که بر خود تلخ می سازد شکر…

خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر

خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر خاردرراه عزیزان می دماند بیشتر می دهد مهلت بدان را خاک بیش از نیکوان در سفال تشنه،…

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید کرد هر کس خامشی در عالم آب…

حیرت زدگان را نشود خواب پریشان

حیرت زدگان را نشود خواب پریشان در ساغر گوهر نشود آب پریشان آبی است که آیینه ریحان بهشت است از فکر تو آن را که…

هر که اوقات گرامی صرف خودسازی کند

هر که اوقات گرامی صرف خودسازی کند خانه اش سازست چون جان خانه پردازی کند همچو اخگر زود خاکسترنشین خواهد شدن هر سبک مغزی که…

حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟

حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟ سنگ راه سیل بی زنهار منزل کی شود؟ ذکر از جسم گرانجان می کند دل را خلاص…

هر کس فشاند بر من پر شور پشت دست

هر کس فشاند بر من پر شور پشت دست از جهل زد به خانه زنبور پشت دست یابد چگونه راه در آن زلف دست ما؟…

حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد

حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد که ز هر حلقه خط چشم نیازی دارد گر چه از غمزه بیرحم تو دل نومیدست به سر…

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است در گرفته است زمین از نفس گرم بهار بر جنون…

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد خواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد از پریشانی سر زلف تو پس خم می…

هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی

هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی ای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه نیست در…

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر چهره گل راکند شبنم به آب وتاب تر بر چراغ صبح می لرزد دل پروانه بیش حسن دل…

هر چند هست مشرق دیدار آینه

هر چند هست مشرق دیدار آینه باشد نظر به سینه من تار آینه جوهر ده است خواب پریشان به دیده اش تا دیده روی نوخط…

حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند

حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند این شب کوتاه از افسانه ما شد بلند حلقه ها در گوش مرغان حرم خواهد کشید…

نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم

نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم در آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم نشد کوته ز دامان اجابت دست امیدم…

حال من از نظر یار نهان می دارند

حال من از نظر یار نهان می دارند خبر مرگ ز بیمار نهان می دارند دردمندان که ز درد دگران داغ شوند درد خود را…

نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است

نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است هست از وحدت خزان و نوبهار…

چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟

چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟ سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن قطره را گوهر، گهر را بحر عمان کردن است سر…

نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن

نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقاب نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن…

چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را

چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را بخیه جوهر شود زخم نمایان تیغ را ریخت خون عالم و مژگان او خونین نشد تیزی سرشار…

نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر

نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر نیست در دشت ختن آهوی مشکین اینقدر میدهد نظارگری راغوطه در خون دیدنش کس ندارد یاد هرگز چهره رنگین…