زپرده داری هستی است در حجاب، نفس

زپرده داری هستی است در حجاب، نفس که درفنا زته دل کشد حباب، نفس ز اضطراب دل آید به اضطراب نفس زآرمیدگی دل رود به…

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی همیشه خرمن گل در کنار داشتمی هزار خانه چو زنبور کردمی پر شهد اگر گزیدن مردم شعار داشتمی ز…

زان لب جان بخش با خط معنبر ساختم

زان لب جان بخش با خط معنبر ساختم من به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم در محیط عشق غواصی نمی آمد ز من…

زاده بد گهر از پاک گهر ممتازست

زاده بد گهر از پاک گهر ممتازست مگس سگ ز مگسهای دگر ممتازست نیست در عالم ایجاد تفاوت در نفس طوطی از زاغ به حرف…

ز نغمه تا خدا یک کوچه راه است

ز نغمه تا خدا یک کوچه راه است بر این حرف بلندم نی گواه است به حق از تنگنای نی رسیدم خوشا ملکی که اینش…

ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت

ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت که روز من به شتاب شب وصال گذشت درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم…

ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را

ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را که شعله ور کند اشک کباب، آتش را ز چهره عرق آلود یار در عجبم که کرده است…

ز عشق صبر تمنا نمی توان کردن

ز عشق صبر تمنا نمی توان کردن قرار در دل دریا نمی توان کردن ز صدق شد دهن صبح پر ز خون شفق به حرف…

ز سینه غم به می ناب می توان چیدن

ز سینه غم به می ناب می توان چیدن گل نشاط ازین آب می توان چیدن (چراغ عیش به می زنده می توان کردن گل…

ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداری

ز زهرچشم او رگ در تنم مارست پنداری سر هر موی بر تن نیش خونخوارست پنداری ندارد اختیاری در گرستن چشم پرخونم به دست رعشه…

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم فتاده است تزلزل به چار ارکانم شده است نقد قیامت مرا از پیریها عصا صراط من…

ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردن

ز درد و داغ دل را نیک محضر می توان کردن به چاکی ینه را صحرای محشر می توان کردن ز غفلت روی دست فربهی…

ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم

ز خود دور آن پریرو را نمی دانم نمی دانم جدا ز بحر این جو را نمی دانم نمی دانم اگر چه پیرهن در مصر…

ز خط صفا لب میگون یار پیدا کرد

ز خط صفا لب میگون یار پیدا کرد بهار نشأه این باده را دوبالا کرد گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است دل گرفته ما…

ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟

ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟ که هست مرهم کافور، جان سوخته را ز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدند هما به…

ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم

ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارم بهشتی از دل دیوانه در بغل دارم ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکش شب دراز…

ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم

ز بیغمی نه ز مطرب ترانه می طلبم برای گریه چو طفلان بهانه می طلبم شده است سنگ نشان دل ز بی پر و بالی…

ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون

ز بزم وصل ذوق انتظارم می کشد بیرون ز پای گل به صحرا خارخارم می کشد بیرون ز عشق آهنین دل در کدامین پرده بگریزم؟…

ز آه من دل سنگین یار می لرزد

ز آه من دل سنگین یار می لرزد ز برق تیشه من کوهسار می لرزد به راز عشق دل بیقرار می لرزد محیط بر گهر…

ز اتحاد کجا عشق کامیاب شود

ز اتحاد کجا عشق کامیاب شود کدام ذره شنیدی که آفتاب شود فسردگی است عنان تاب سالک از مقصود گره به سینه نگردد دلی که…

رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است

رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است حرفی که مغز نیست در او ناشنیدنی است یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور هر چند روی…

روی تو صبر از دل بیتاب می برد

روی تو صبر از دل بیتاب می برد آیینه اختیار ز سیماب می برد این حیرتی که دردل ودر دیده من است بسیار تشنه ام…

روشناس اهل مشرب چون در میخانه باش

روشناس اهل مشرب چون در میخانه باش آشناتر با می از خط لب پیمانه باش دیده بانی رابه بلبل داد آخر باغبان چشم بدبینی ببند…

روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست

روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست قسمت دیوانه از طفلان به غیر از سنگ نیست تا نفس چون گردبادم هست، جولان…

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب تا بوی در دل خم، هست فلاطون زمان محفل…

رهن می ناب شد، جبه و دستار من

رهن می ناب شد، جبه و دستار من رفت به باد فنا، خرمن پندار من مطرب قانون عشق پرده دری ساز کرد شد کف دریای…

رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته است

رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته است زود بر باد رود هر چه به دم پیوسته است استواری طمع از عمر سبکسیر مدار کز…

رسیده است به معراج اوج پستی ما

رسیده است به معراج اوج پستی ما هزار پایه کم از نیستی است هستی ما به هر چه چشم گشادیم، عشق می بازیم گرفت روی…

رزق ما نظاره خشکی است از بالای سرو

رزق ما نظاره خشکی است از بالای سرو وقت قمری خوش که بر سرمی کشد، مینای سرو در گلستانی که شمشاد تو آید در خرام…

رخت ازین دنیای پر وحشت به یک سومی کشم

رخت ازین دنیای پر وحشت به یک سومی کشم خویش را در گوشه آن چشم جادو می کشم می کند موج سرابش کار تیغ آبدار…

رتبه آزادگی در بندگی پوشیده است

رتبه آزادگی در بندگی پوشیده است پله معراج در افکندگی پوشیده است ابر رحمت را کند اشک ندامت مایه (دار) آبروی عفو در شرمندگی پوشیده…

راحت کونین در زیر سر بیگانگی است

راحت کونین در زیر سر بیگانگی است هست اگر دارالامانی کشور بیگانگی است از ریاض آشنایی خاطر خرم مجوی این گل بی خار در بوم…

دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست

دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست اهل دل را کعبه و بتخانه می دارد عزیز خال موزون…

دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد

دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد پیر در سایه سرو تو جوان می گردد دیده مگشا به تماشا که درین عبرتگاه هر که پوشد نظر…

دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بود

دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بود تلخی می محو در گلبانگ نوشانوش بود نرگس مخمور خون عقل در پیمانه داشت جلوه مستانه…

دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟

دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟ باغ جنت گرد خود دیوار هم می داشته است؟ از هجوم شرم نتوان دید در…

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد این برق در کمین گیاه کسی مباد از انتظار دیده یعقوب شد سفید هیچ آفریده چشم به راه کسی…

دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست

دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست آنجا که درد نیست، سخن سودمند نیست بسیار چاره هست که از درد بدترست صد چشم بد، برابر دود…

دلش از گریه من رنگ نمی گرداند

دلش از گریه من رنگ نمی گرداند کوه را سیل گرانسنگ نمی گرداند بس که ویرانه ام از گرد علایق پاک است سیل در خانه…

دل هرکس که مقید به هوس می گردد

دل هرکس که مقید به هوس می گردد عنکبوتی است که عاجز ز مگس می گردد چون شرر سر به هوا دل ز هوس می…

دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز

دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز از پری شیشه گرانبار نگردد هرگز به پریشان نفسان راه سخن گر ندهد قسمت آینه زنگار نگردد هرگز…

دل فسرده ز داغ آتشین عذار شود

دل فسرده ز داغ آتشین عذار شود که سنگ دیده ور از خرده شرارشود اگر ز اهل دلی با شکستگی خوش باش که دل شکسته…

دل صد پاره زان گرد می گلفام می گردد

دل صد پاره زان گرد می گلفام می گردد که این اوراق را شیرازه خط جام می گردد ندارد دل قرار از گردش گردون، چه…

دل سرگشته ما چرخ را بر کار می بندد

دل سرگشته ما چرخ را بر کار می بندد کمر در خدمت این نقطه نه پرگار می بندد حجاب روی گل نظارگی را آب می…

دل روشن از ریاضت بسیار می شود

دل روشن از ریاضت بسیار می شود آهن ز صیقل آینه رخسار می شود از حسن اتفاق ضعیفان قوی شوند پیوسته شد چو مور به…

دل خام مرا رخسار آتشناک می سازد

دل خام مرا رخسار آتشناک می سازد که عود خام را آتش زهستی پاک می سازد به طوف خاک ناحق کشتگان دامن کشان رفتن زحرف…

دل چسان غم های جانان را کند گردآوری؟

دل چسان غم های جانان را کند گردآوری؟ چون حبابی بحر عمان را کند گردآوری؟ چون دل تنگی شود غم های عالم را محیط؟ شیشه…

دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد

دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد وگرنه بلبل از هر غنچه ای روی دلی دارد منم کز خاکساریها ندارم بهره ای، ورنه به حاصل…

دل به تن یکرنگ چون گردید باطل می شود

دل به تن یکرنگ چون گردید باطل می شود گوهر از گرد کسادی مهره گل می شود از خودی تا ذره ای باقی است سالک…

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد مسیحا را کمند رشته مریم نمی گیرد نگردد دام ره زیب جهان دلهای روشن را که رنگ…

دل از حریم سینه به مژگان رسیده است

دل از حریم سینه به مژگان رسیده است کشتی به چار موجه طوفان رسیده است از دل مجو قرار در آن زلف تابدار دیوانه ام…

دستی که شد به گردش پیمانه آشنا

دستی که شد به گردش پیمانه آشنا دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا میزان عدل میل به یک سو نمی کند عارف بود به…

دست شستن ز بقا آب حیات است ترا

دست شستن ز بقا آب حیات است ترا خط کشیدن به جهان خط نجات است ترا برگ از خویش بیفشان، ز ثمر دست بشوی ای…

درین عالم که جز وحشت نباشد

درین عالم که جز وحشت نباشد چه سازد کس اگرخلوت نباشد درین آشوبگاه وحشت افزا حصاری بهتر از عزلت نباشد اگر دارالامانی در جهان هست…

دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست

دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست شرر فشانی، کار زبانه ما نیست تلاش مسند عزت برون در بگذار صف نعال در آیینه خانه ما نیست…

درد را چون صاف در میخانه می باید کشید

درد را چون صاف در میخانه می باید کشید هر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشید عزت جام تهی باید به بوی باده…

در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب

در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب می کند هر قطره باران کار صد دریا شراب شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد…

در موج پریشانی من فاصله ای نیست

در موج پریشانی من فاصله ای نیست امروز به جمعیت ما سلسله ای نیست فریاد که اسباب گرفتاری ما را چون حلقه زنجیر ز هم…

در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند

در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند باغبان در سایه گل خواب راحت می زند می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود…

در کمین این فلک سخت کمانی که تراست

در کمین این فلک سخت کمانی که تراست عاقبت گرد برآرد ز نشانی که تراست نعمت روی زمین چشم ترا سیر نکرد چه کند خاک…

در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست

در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست در یتیم را ز صدف گاهواره هاست تا داده ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه…

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب هر سری را در خور همت کلاهی داده…

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد…

در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط

در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط دربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط پیش هرکس پنبه غفلت برون آرد ز گوش دربهار…

در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق

در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق رحم است بر کسی که شود آشنای خلق صبح قیامت است جبین گشاده شان برق فناست…

در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای

در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای مژگان به نازبالش دل تکیه داده ای بر بادپای وعده خلاقی نشسته ای چون سیل در…

در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش

در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش در پیش زنگی آینه زنگ دیده باش در جویبار عقل به لنگر خرام کن در بحر عشق کشتی…

در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود

در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود برنمی گردد به ساغر می چو شد…

در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد

در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد اگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد علاج من همان از چشم بیمار تو…

دانه خال تو روزی که مرا در دل بود

دانه خال تو روزی که مرا در دل بود حاصل روی زمین از من بی حاصل بود مست نازی که تسلی به خبر بودم ازو…

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم قندیل کعبه را به صنمخانه سوختیم هرگز صدای بال و پر ما نشد بلند آهسته همچو شمع درین…

داغ است لاله زار دل دردمند ما

داغ است لاله زار دل دردمند ما خواند نوا به آتش سوزان سپند ما تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیم ترجیع بند ناله…

دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را

دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را کردم به خارخار بدل آشیانه را افزود نشأه لب میگون او ز خط کیفیت است بیش، شراب…

نظاره لب میگون خمار می آرد

نظاره لب میگون خمار می آرد گل عذار بتان خار خار می آرد مکن ز باده گلرنگ سرخ چهره خویش که زردرویی آن نشأه بار…

خون ما گر سبب چهره آل است ترا

خون ما گر سبب چهره آل است ترا در قدح ریز که چون شیر حلال است ترا بر مدار از سر ما سایه که چون…

نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از من

نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از من ز گمنامی چه خونها در جگر دارد نگین از من ز اشک آتشین خط شعاعی…

خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو

خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو بر جنون زن کامیاب از عشرت طفلانه شو از خرابی می توان شد خازن گنج گهر…

یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابش

یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابش مگر خط می کند بیهوشدارو درمی نابش ؟ کجا تاب نگاه گرم دارد سایه پروردی که گردد…

خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد

خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد خوشا چاکی که چون خرما به جیب استخوان باشد همیشه کاروان را گرد از دنبال می آید…

یک دل ز ناوک مژه او رها نشد

یک دل ز ناوک مژه او رها نشد این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد تسکین نداد گریه ما را شب وصال از سنگ…

خوش آن که به گوشه ای نشیند

خوش آن که به گوشه ای نشیند مردم چه که خویش را نبیند چون بال شود وبال طاوس نقشی که به مدعا نشیند از وی…

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد دلی از سنگ خدایا…

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش کافر مباد کشته تیغ زبان خویش ! یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم در دل چوآفتاب شکستم…

یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود

یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان روی…

خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه

خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه نفس سرد ز کام و دهن شیر مخواه ناخن عقده گشایی ز گره چشم مدار فتح باب دل…

وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند

وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند کرده اند آنها که خود را در…

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال فزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال به داغ لاله کجا التفات خواهد کرد رمیده ای که ندارد…

وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟

وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟ به تلخکامی دریا شکر چه خواهد کرد؟ ازان فسرده ترم کز ملامت اندیشم به خون مرده من…

خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن

خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن به گرداب بلا از حلقه جمعیت افتادن کنون کز گرم رفتاری چراغی می شود روشن گرانجانی است…

هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست

هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟ روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا هیچ روشن نشد ای…

خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند

خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند چهره های ساده را بتخانه چین می کند در گلستانی که چشم بلبلان بیدار نیست پای خواب…

همین نه فاخته در سر هوای او دارد

همین نه فاخته در سر هوای او دارد به هر که بنگری این طوق در گلو دارد کسی که سر به دو عالم فرو نمی…

خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است

خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است دفتر دعوی خورشید به هم پیچیده است برگریزان تو خوشتر بود از گلریزان در بهار آن…

همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته است

همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته است شور این سلسله تا روز جزا پیوسته است شرط همراهی ما بی خبران ترک خودی است هر…

خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت

خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت خال شبرنگ ترا اختر دولت برگشت رحم بر خود کن اگر رحم نداری بر ما سر…

هشیار را خرام تو سر مست می کند

هشیار را خرام تو سر مست می کند این سیل اگر به کوه رسد پست می کند تا وا کند نسیم سحرگاه غنچه ای صد…

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد چه معموری…

هزار حیف که دوران خط یار گذشت

هزار حیف که دوران خط یار گذشت شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را که حسن، همچو نسیم…

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را خاکساری روی…

هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاد

هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاد دو جهان یکقلم از طاق دل او افتاد تا قیامت نتواند به ته پا نگریست چشم…