غزلیات صائب تبریزی
در آتشم ز دیده شوخ ستاره ها
در آتشم ز دیده شوخ ستاره ها در هیچ خرمنی نفتد این شراره ها! خالی شده است از دل آگاه مهد خاک عیسی دمی نمانده…
دانسته ام غرور خریدار خویش را
دانسته ام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف می شکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی…
داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهند
داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهند از خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهند از لب پیمانه ها خیزد نوای العطش پنبه…
داروی بیهشی از جام صفاتم دادند
داروی بیهشی از جام صفاتم دادند سرمه خامشی از نقطه ذاتم دادند گرد راه عدم از خویش نیفشانده هنوز تنگ چشمان حوادث به براتم دادند…
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم مگر از سینه غبار هوسی افشانیم سرو را نیست جز دست فشاندن باری ما چه داریم که در…
نصیب اهل دل از چرخ بدگهر سنگ است
نصیب اهل دل از چرخ بدگهر سنگ است که رزق نخل برومند از ثمر سنگ است همان ز خنده من کوهسار پرشورست چو کبک دانه…
خون دل را باده گلفام می دانیم ما
خون دل را باده گلفام می دانیم ما آه را خوشتر ز خط جام می دانیم ما نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را دانه…
نشاط زنده دلان پایدار می باشد
نشاط زنده دلان پایدار می باشد درین پیاله می بی خمار می باشد در آفتاب جهانتاب محوگردیدن نصیب شبنم شب زنده دار می باشد دل…
خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد
خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد ز سر گذشت و به دنبال این بلا افتاد تو تا شکفته شدی گل به…
یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا
یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت ابر می بوسد…
خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند
خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند چون کعبه روان روی به دیوار ندارند در دامن یارند چو آیینه شب وروز هر چند گرفتار درین…
یک چند خواب راحت بر خود حرام گردان
یک چند خواب راحت بر خود حرام گردان در ملک بی نشانی خود را به نام گردان کار جهان تمامی هرگز نمی پذیرد پیش از…
خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند
خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند به اشک تلخ ره لقمه بر گلو بستند به نقد جنت در بسته یافتند اینجا به روی خلق…
یار ما از کشتن عشاق درهم کی شود؟
یار ما از کشتن عشاق درهم کی شود؟ آنچنان باغ و بهاری نخل ماتم کی شود؟ زاهد از طاعت به راز عشق محرم کی شود؟…
خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را
خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را دام دردانه است پنهان سبحه تزویر را در نشاط و خرمی، غافل نمی جوید سبب زعفران حاجت نباشد خنده…
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود نور چون چشم ز پیشانی…
خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است
خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است تنگ خلقی کفش پیش پای مهمان ماندن است از صراط المستقیم شرع پوشیدن نظر با دو…
وقت آن کس خوش که با مینای می خرم نشست
وقت آن کس خوش که با مینای می خرم نشست تا میسر بود در بزم جهان بی غم نشست مصحف رویش ز خط تا هم…
خلوت فکر، پریخانه خاموشان است
خلوت فکر، پریخانه خاموشان است گفتگو ابجد طفلانه خاموشان است گوش امن و دم آسوده و آرامش جان جمع در بزم حکیمانه خاموشان است بادپیمای…
وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا بس که آشفته ز سودای توام، می گردد صفحه مشق…
خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را
خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را از نسیم صبح پروا نیست شمع طور را شکوه مهر خاموشی می خواست گیرد از لبم…
هوش من از نسیم سحرگاه می رود
هوش من از نسیم سحرگاه می رود حکم اشاره بر دل آگاه می رود مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند از آسمان برون دل…
خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست
خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان از لب لعل…
همین نجابت ذاتی است آنچه محترم است
همین نجابت ذاتی است آنچه محترم است بزرگیی که بود عارضی کم از ورم است رخ تو از خط مشکین رقم خطر دارد سیاه زود…
خط ز خال لب جانانه برون می آید
خط ز خال لب جانانه برون می آید آه افسوس ازین دانه برون می آید حرف صدق از لب دیوانه برون می آید زین صدف…
همت مردانه ما از می حمرا گذشت
همت مردانه ما از می حمرا گذشت کشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت تنگنای جسم بر ما زندگی را تلخ داشت در فشار…
خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است
خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است چشمه امید را خس پوش دیدن مشکل است سوخت در فصل خزان خاموشی بلبل مرا…
هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را
هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را نیست صدر و آستانی خانه آیینه را راز عشق از دل تراوش می کند…
خصم غالب را زبون صبر و تحمل می کند
خصم غالب را زبون صبر و تحمل می کند از تواضع سیل را مغلوب خود پل می کند از ترحم حسن جولان می نماید در…
هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است این…
خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد
خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد جنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد به این وارونی طالع درین میخانه چون باشم؟…
هرکه تسلیم به فرمان قضا می گردد
هرکه تسلیم به فرمان قضا می گردد بر سرش ابر بلا بال هما می گردد چه ضرورست کشیدن ز مسیحا منت؟ کامرانی چو کند درد،…
خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت
خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت سرمه چشم ملایک می شود خاکسترش هر…
هرچه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
هرچه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود هر گل تازه که چیدیم نچیدن به بود هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن چون رسیدیم به…
خالش خبر ز سر دهانم نمی دهد
خالش خبر ز سر دهانم نمی دهد زان راز سر به مهر نشانم نمی دهد شد بسته راه خیر به نوعی که آن دهن یک…
هر که هست، از می دیدار تو مست است اینجا
هر که هست، از می دیدار تو مست است اینجا ذره را ساغر خورشید به دست است اینجا مگذر از پای خم می که ره…
خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد
خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد چون مور پر برآردعمرش تمام گردد از چشم او جهانی دارند مردمی چشم آن آهوی رمیده تا با…
هر که رخساره آیینه گدازی دارد
هر که رخساره آیینه گدازی دارد رو به هر دل که گذارد در بازی دارد کرد اگر زیر و زبر بتکده ها را محمود هند…
خاک سیه روز را شمع شبستان تویی
خاک سیه روز را شمع شبستان تویی نه صدف چرخ را گوهر رخشان تویی جن و ملک وحش و طیر همه چه درین عرصه اند…
هر که دارد نظری واله زیبایی توست
هر که دارد نظری واله زیبایی توست حلقه دام تو از چشم تماشایی توست نیست هر چند در این سرو قدان کوتاهی علم این صف…
خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا
خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟ پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند چون نهان از…
هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود
هر که پیوندد به اهل دل، به جان بینا شود هر چه رزق طوطی از شکر شود گویا شود حسن بالادست را مشاطه ای چون…
حیران عشق او زر وگوهر چه می کند
حیران عشق او زر وگوهر چه می کند آن را که آرزو نبود زر چه می کند یک دل بجان رساند من دردمند را با…
هر که آن لبهای میگون را تماشا می کند
هر که آن لبهای میگون را تماشا می کند چشم می پوشد زحیرانی دهن وا می کند از نگاهی می دهد جان چشم او عشاق…
حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است
حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است خودشناسی، بحر را در قطره پیدا کردن است بی وجود حق ز خود آثار هستی یافتن…
هر کس سخن به دشمن انصاف می دهد
هر کس سخن به دشمن انصاف می دهد در دست زنگی آینه صاف می دهد همت نه بی دریغ زر وسیم دادن است اهل کرم…
حسن قدر دیده تر را چه می داند که چیست
حسن قدر دیده تر را چه می داند که چیست طفل آب و رنگ گوهر را چه می داند که چیست نیست دست خشک را…
هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید
هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است پیچ…
حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را
حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را بشکند بهر شگون اول کلاه خویش را سوختم، چند از حجاب عشق دارم زیر لب چون…
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا…
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید کار شمشیر ز آیینه فولاد آید کشتگان تو ز غیرت همه محسود همند گرچه یکدست خط از…
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم مانند حباب است نظر پرده آهم در پرده بخت است نهان روشنی من چون برق گرفتار درین ابر سیاهم…
حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس
حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس شوکت بزم سلیمان ازمن مجنون مپرس می شود شق جامه صبح از شکوه آفتاب باعث چاک گریبان ازمن…
نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم
نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم ندارم هیچ اگر در کف خط آزادیی دارم به من کی می رسد با پای چو…
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟ به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟ چون بغیر از تو سخن را نبود…
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را تخم خال عیب باشد این زمین ساده را عشرت روی زمین در خاکساری بسته است…
چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن
چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن چشم پوشیدن ز غیر حق، به حق بینا شدن سر به جیب خود فرو بردن، برآوردن ز عرش…
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند از بصیرت نبود پشت…
چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت
چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود…
نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را
نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را آتش نمرود گلزارست ابراهیم را در دل دریا به ساحل می تواند پشت داد هر که گیرد وقت…
چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید
چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید این که گردن می کشی پیمانه می باید کشید کم نه ای از لاله، صاف و درد…
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست در تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست خواب غفلت پرده چشم غلط بین می…
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت…
نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من
نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد در کتابی که…
چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون
چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون از جگرگاه بدخشان آه می آید برون تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم…
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار…
چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه
چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود…
نوبهار آیینه طبع سخنساز من است
نوبهار آیینه طبع سخنساز من است برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است ناله مستانه من بیخودی می آورد هر که از خود می…
چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند
چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند به دست بسته چه گل می توان ز…
نه همین اهل خرد آینه اسرارند
نه همین اهل خرد آینه اسرارند که ز خود بیخبران نیز خبرها دارند نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اند همه حیرت زده گردش…
چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم
چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او رخ…
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند زین گلستان که به رنگینی…
چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟
چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟ تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟ چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست…
نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست
نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست راهی به خلوت دل جانانم آرزوست چندین هزار دیده حیرانم آرزوست دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست تا چند…
نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم
نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم ز…
نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد
نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد به دست بسته سبو هرچه داشت احسان کرد امید هست ترا مهربان ما سازد همان که آتش…
نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد
نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد خراب تا نشود این دکان نمی گردد چنان ز قید تعلق سبک بر آمده ام که از خمار سر…
نگاه عجز باشد گر زبانی هست عاشق را
نگاه عجز باشد گر زبانی هست عاشق را بود زخم نمایان، گر دهانی هست عاشق را گهر در پله میزان یوسف سنگ کم باشد وگرنه…
نقش و نگار مار بود سرنوشت خلق
نقش و نگار مار بود سرنوشت خلق با زهر کرده اند همانا سرشت خلق هر خوشه صد زبان ملامت کشیده است زنهار چشم رزق نداری…
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟
نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟ اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟ فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری…
نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی دارد
نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی دارد به دود تلخ از آتش دل سمندر برنمی دارد بشو از صبر و طاقت دست اگر…
کی به وصل از سینه عاشق تمنا کم شود؟
کی به وصل از سینه عاشق تمنا کم شود؟ نیست ممکن تشنگی از آب دریا کم شود دامن صحرا نبرد ازخاطر مجنون غبار این نه…
نزدیک من میا که ز خود دور می شوم
نزدیک من میا که ز خود دور می شوم وز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم حاجت به باز کردن بند نقاب نیست چون…
ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدن
ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدن می خونگرم باید در هوای سرد نوشیدن قدح خوب است چندانی که باشد کار با مینا به کشتی در…
نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو
نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو چون مد آه، سایه ندارد نهال تو صید حرم نداشت ز تیغ تو جان دریغ من خون…
نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم
نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافل که…
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
نالان مباد هر که به فریاد من رسد دردش مباد هر که به درد سخن رسد انداز ساق عرش کمین پایه من است چون دست…
ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما
ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما رزق قانون می شود تخمی که می کاریم ما هر که پا کج می گذارد ما دل خود…
می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن
می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن کار دندان می کند با آن لب میگون سخن در لباس عنبرین از معنی رنگین، کند…
می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا
می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش نیست با…
می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا
می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا شهری عشقم، به سنگ کودکان خو کرده…
می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو
می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو بیمی از کشتن ندارد شمع بر بالین تو مور هیهات است بیرون آید از دریای شهد سبزه…
می زنم گرم زبس تیشه خود بر رگ سنگ
می زنم گرم زبس تیشه خود بر رگ سنگ می زند پیچ وخم موی بر آذررگ سنگ تا شد از سرمه وحدت نظر من روشن…
می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز
می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز زان چراغ کشته دودی هست درروزن هنوز گر چه خورشید عذارش روی در زردی نهاد از…
می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار
می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار زود بردر می زند ازخانه روشن غبار کار مشکل رابه همت می توان ازپیش برد می کند…
موقوف انقطاع بود اتصال من
موقوف انقطاع بود اتصال من از خود گسستن است کمند غزال من چون ساز، گوشمال مرا ساز می کند در ترک گوشمال بود گوشمال من…
مهر لب هزره گو پرده آهستگی است
مهر لب هزره گو پرده آهستگی است پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش برق فنا خنده زد خرمن پندار سوخت هرچه درین خاکدان بود…
منم که دام بلایم رهایی قفس است
منم که دام بلایم رهایی قفس است وداع زندگیم در جدایی قفس است نمی توان به زر گل مرا به دام آورد ز بیضه مرغ…
من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا
من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا در خرابات چه حاجت به مناجات من است دست برداشته دایم…
من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول
من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول بادل جمع شوم چون به تو تنها مشغول خدمت دور به نزدیک نمی فرمایند اهل دل…





