حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟

حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟ به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟ چون بغیر از تو سخن را نبود…

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را تخم خال عیب باشد این زمین ساده را عشرت روی زمین در خاکساری بسته است…

چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن

چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن چشم پوشیدن ز غیر حق، به حق بینا شدن سر به جیب خود فرو بردن، برآوردن ز عرش…

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند از بصیرت نبود پشت…

چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت

چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود…

نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را

نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را آتش نمرود گلزارست ابراهیم را در دل دریا به ساحل می تواند پشت داد هر که گیرد وقت…

چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید

چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید این که گردن می کشی پیمانه می باید کشید کم نه ای از لاله، صاف و درد…

نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست

نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست در تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست خواب غفلت پرده چشم غلط بین می…

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت…

نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من

نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد در کتابی که…

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون از جگرگاه بدخشان آه می آید برون تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم…

نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را

نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار…

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود…

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است ناله مستانه من بیخودی می آورد هر که از خود می…

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند به دست بسته چه گل می توان ز…

نه همین اهل خرد آینه اسرارند

نه همین اهل خرد آینه اسرارند که ز خود بیخبران نیز خبرها دارند نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اند همه حیرت زده گردش…

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او رخ…

نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند

نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند زین گلستان که به رنگینی…

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟ تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟ چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست…

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست راهی به خلوت دل جانانم آرزوست چندین هزار دیده حیرانم آرزوست دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست تا چند…

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم ز…

نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا

نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب به…

نمانده زنده کس از دست و تیغ چالاکش

نمانده زنده کس از دست و تیغ چالاکش هنوز می پرد از شوق،چشم فتراکش علم به خون مسیحا و خضر چرب کند چو از نیام…

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد که بر…

نقش روی تو در آیینه جان صورت بست

نقش روی تو در آیینه جان صورت بست آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب در…

نفس را مطلق عنان رزق فراوان می کند

نفس را مطلق عنان رزق فراوان می کند توسن سرکش چو میدان یافت طوفان می کند ناقصان را صحبت روشن ضمیران کیمیاست خاک را زر…

نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردم

نظر را تا چراغ گوشه محراب خود کردم تماشای فروغ گوهر نایاب خود کردم چه سازد با دل دریا کش من تلخی عالم مکرر بحر…

کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟

کی به هر چشمی نظربازان تماشایش کنند؟ هم مگر نور اقتباس از روی زیبایش کنند حلقه چشمی چو دور آسمان باید وسیع تا تماشای جمال…

نریزد اگر آب لطف از جمالش

نریزد اگر آب لطف از جمالش بسوزد دو عالم ز برق جلالش مه نو به ناخن زمین می خراشد ز شرم دوابروی همچون هلالش کشیده…

ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما

ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما پر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما زمین از سایه ما گر شود نیلی، عجب نبود که…

نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد

نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد از شیشه ما دهشت این سنگ صدا برد مرغ قفس این بخت برومند ندارد باد سحر این…

نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟

نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟ که دارد شبنم این باغ چشم آفتاب از پی لب سیراب ایمن از گزند چشم چون باشد؟…

ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار

ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار سوخت خودرا و برون خوست ز بند آخر کار از دل سوخته نومید نمی باید شد…

میی که درد ندارد صفای درویشی است

میی که درد ندارد صفای درویشی است گلی که رنگ نبازد لقای درویشی است نسیم پیرهن یوسف از تهیدستی خجل ز نافه پشمین قبای درویشی…

می می کند خیال تنک ظرف آب را

می می کند خیال تنک ظرف آب را ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن بر سیخ می…

می کند گل زردرویی از شراب دیگران

می کند گل زردرویی از شراب دیگران دردسر می گردد افزون از گلاب دیگران با وضوی دیگری می بندد احرام نماز تازه دارد هر که…

می کشد گردن هدف از اشتیاق تیر تو

می کشد گردن هدف از اشتیاق تیر تو زخم را آغوش رغبت می کند شمشیر تو از جراحت روی گردن کی شود نخجیر تو؟ زخم…

می شود رنگین تر آن لعل سخنگودر خمار

می شود رنگین تر آن لعل سخنگودر خمار می توان گل چید از خمیازه او در خمار خواهد افتادن ز چشمش مستی دنباله دار گر…

می زند موج پریزاد، صنمخانه صبح

می زند موج پریزاد، صنمخانه صبح فیض موجی است سبکسیر ز پیمانه صبح می شود زود چو خورشید چراغش روشن هر که جایی نرود غیر…

می در پیاله کن که گل و لاله می رود

می در پیاله کن که گل و لاله می رود این کاروان چو شعله جواله می رود از ره مرو به زینت دنیا کز این…

می پرستان در سر کوی مغان گردند جمع

می پرستان در سر کوی مغان گردند جمع تیرهای راست در پیش نشان گردند جمع گر چه درتاریکی شب راه را گم کرده اند صبح…

موحدان که به لیل ونهار ساخته اند

موحدان که به لیل ونهار ساخته اند به یاد زلف ورخ آن نگار ساخته اند به اشک دل خوش ازان روی لاله رنگ کنند به…

مهر لب مرا می منصور نشکند

مهر لب مرا می منصور نشکند زنجیر موج باده پر زور نشکند از درد عشق چون دل رنجور نشکند چون زیر کوه قاف پر مور…

منم که از جگر لاله داغ می دزدم

منم که از جگر لاله داغ می دزدم فروغ از گهر شب چراغ می دزدم به نیم جنبش ابرو خموش می گردم به یک نسیم…

من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش

من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش گذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش کمان نرم تیر سخت رادر چاشنی دارد مشو زنهار ایمن…

من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او

من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او بی نیازم از تمنای بهشت آباد او از سر کون و مکان آزاد برخیزد چو…

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم

من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم نگاه موشکافان را نظر بر…

مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود

مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود که عود مجمر آزادگان ندارد دود تو از کدام خیابانی ای نهال بهشت که در رکاب تو آمد قیامت…

مکن با تلخکامان رو ترش تا شکری داری

مکن با تلخکامان رو ترش تا شکری داری که همچون مور خط در چاشنی غارتگری داری چو دور شادمانی راست نعل سیر در آتش غنیمت…

معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند

معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف تاسر برآورد ز گریبان پیرهن هردم کند نسیم تکاپو…

مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع

مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع چو غنچه دوخته ام کیسه ها به خرده گل به برگ…

مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد

مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد سخن زین خامه فولاد چون زنجیر می ریزد مخور بر دل مرا تا برخوری زان چهره…

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید طاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید خامه مانی کز او آب طراوت می…

مرهم زخم مرا شور محبت دارد

مرهم زخم مرا شور محبت دارد پنبه داغ مرا صحبت قیامت دارد نیست در آب حیات و دم جان بخش مسیح این گشایش که دم…

مردان نظر سیاه به دنیا نمیکنند

مردان نظر سیاه به دنیا نمیکنند روز سفید خود شب یلدا نمی کنند پیکان دهن به خنده چو سوفار باز کرد از کار ما هنوز…

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد

مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟ اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد که…

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد گرانی می کند دست تهی…

مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی

مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی که دارد هر حبابش در گره طوفان خودرایی نمی شد اینقدر بیماری جانکاه من سنگین ز درد من اگر…

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتاده

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتاده که از بی روغنی ها در چراغم آتش افتاده نهان در پرده تزویر دارد درد ناکامی…

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز پرده صبح امیدست شب نومیدی تا غذا خون نشود شیر نگردد…

محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازد

محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازد تجلی کوه را مجنون صحرا گرد می سازد بهشت آرد برون روز جزا سر از گریبانش…

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست که نور چشم فزاید صفای طلعت دوست به سیم قلب خریده است ماه کنعان را کسی که هر…

مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟

مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟ ای خانه برانداز، ترا خانه کدام است؟ در دیده یکتایی ما خال دویی نیست زنار چه و…

مابه خون جگریم از می گلگون قانع

مابه خون جگریم از می گلگون قانع با خماریم ز لعل لب میگون قانع هرگز از می نشود جام نگونش خالی هرکه چون لاله شود…

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم در دست دیگران گلی از دور دیده ایم چون لاله صاف و درد سپهر دو رنگ…

ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایم

ما ز سر بیرون هوای سیر گردون کرده ایم دست ازین نه خرقه در گهواره بیرون کرده ایم چون خمار خود به آب زندگانی بشکنیم؟…

ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم

ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم یوسف خود را ز بی چشمی به چاه افکنده ایم همچو مخمل تار و پود…

ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیم

ما تلخی جهان به رخ تازه می کشیم این زهر را زیاده ز اندازه می کشیم محتاج اشک ما نبود آب و رنگ حسن از…

ما از صفای سینه بی کینه بر زمین

ما از صفای سینه بی کینه بر زمین مالیده ایم چهره آیینه بر زمین از راه خلق مطلب ما خار چیدن است گر می کشیم…

لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید

لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید از دل سخن از کاوش اندیشه برآید هر لحظه به رنگی ز دل اندیشه برآید یک باده…

لباس عاریت پیش از طلب انداختن دارد

لباس عاریت پیش از طلب انداختن دارد قماری را که بردی نیست در پی، باختن دارد پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن نفس…

لب چون صدف به آب گهر تر نمی کنم

لب چون صدف به آب گهر تر نمی کنم گوهر به آبروی برابر نمی کنم شاخ شکوفه ام که سبیل است سیم من با خاک…

لاله از رشک رخت خون جگر می گرید

لاله از رشک رخت خون جگر می گرید آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او…

گوشه آن نقاب را بشکن

گوشه آن نقاب را بشکن ورق انتخاب را بشکن دل ظالم شکسته می باید زلف پر پیچ و تاب را بشکن در دل شب به…

گمراه شد ز غفلت من رهنمای من

گمراه شد ز غفلت من رهنمای من گردید میل چشم عصاکش عصای من پیدا نشد کسی که به فریاد من رسد در شیشه ماند باده…

گل عذار تو بی آب و تاب می گردد

گل عذار تو بی آب و تاب می گردد سواد زلف تو موج سراب می گردد تبسم تو به این چاشنی نخواهد ماند شراب لعل…

گل از نشو و نماگر این چنین برجسته خواهد شد

گل از نشو و نماگر این چنین برجسته خواهد شد رگ ابر بهاران رشته گلدسته خواهد شد اگر این است کیفیت هوای نوبهاران را در…

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را

گریه از دل نبرد کلفت روحانی را عرق شرم نشوید خط پیشانی را لنگر درد به فریاد دل ما نرسید تا که تسکین دهد این…

گرفتگی دل از چشم روشن است مرا

گرفتگی دل از چشم روشن است مرا گره به رشته ز پیوند سوزن است مرا جنون دوری من بیش می شود از سنگ درین ستمکده…

گرچه چون مجنون زشور عشق صحرایی شدم

گرچه چون مجنون زشور عشق صحرایی شدم خاررا دست حمایت از سبک پایی شدم داشت چشم باز عالم راسیه در دیده ام تا نظر بستم…

گر نخارد ناخن مرغان سر مجنون من

گر نخارد ناخن مرغان سر مجنون من کیست پردازد به جسم لاغر مجنون من؟ از خمار چشم لیلی همچنان خون می خورم گر شود ناف…

گر صافدلی هست شراب است در اینجا

گر صافدلی هست شراب است در اینجا ور سوخته ای هست کباب است در اینجا بیدار دلی نیست کز او دل بگشاید تا چشم نمکسود…

گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن

گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن می توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطری فرد را نتوان…

گر چه در سیر بهشتم از گل روی کسی

گر چه در سیر بهشتم از گل روی کسی دوزخی در هر بن مو دارم از خوی کسی می نهد زنجیر بر گردن صبا را…

گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام

گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام ازره پنهان به آن روشن روان پیوسته ام در سرانجام جهان از بی دماغیهای من…

گر به گلزار بری آن رخ افروخته را

گر به گلزار بری آن رخ افروخته را گل به بلبل نگذارد جگرسوخته را هر که پوشد ز جهان چشم، نماند بی رزق طعمه از…

گر آن شیرین سخن تلقین کند گفتار طوطی را

گر آن شیرین سخن تلقین کند گفتار طوطی را سخن شکر شود در پسته منقار طوطی را به تعلیم نخستین سازد از تکرار مستغنی ز…

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟ دل خود می خورد موری اگر مهمان من باشد من و همصحبتی در خلد با زاهد، معاذالله…

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می کشد؟

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می کشد؟ شمع در راه نسیم صبح گردن می کشد نیست مانع حسن را مستوری از خون ریختن…

سخنوران که درین بوستان نوا سازند

سخنوران که درین بوستان نوا سازند کباب یکدگر از شعله های آوازند مبین به چشم حقارت شکسته بالان را که در گرفتن عبرت هزار شهبازند…

کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری

کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری داغ افسوس بر آیینه جان نگذاری چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست پای مستانه به صحرای جهان…

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟ که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده مهیای دعا شو چون روان شد اشک…

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید که خون شبنم از آفتاب می جوید به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی که هفته هفته…

کم نسازد جام می زنگ دل افگار را

کم نسازد جام می زنگ دل افگار را داس صیقل ندرود این سبزه زنگار را در میان دارد دل تنگ مرا سرگشتگی بر سر این…

کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو

کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو گردش چرخ بدو نیک ز هم نشناسد آسیا تفرقه…

کسی برون سرازین بحربیکرانه کند

کسی برون سرازین بحربیکرانه کند که سربه اره پشت نهنگ شانه زمانه روی گل سرخ را بر آتش داشت سزای آن که شکرخند بیغمانه کند…

کدامین روز بر حالم دل خارا نمی سوزد؟

کدامین روز بر حالم دل خارا نمی سوزد؟ ز اشک آتشینم دامن صحرا نمی سوزد کدامین روز اشک من به دریا روی می آرد؟ که…

کجا میل کبابم در شراب است؟

کجا میل کبابم در شراب است؟ بط می هم شراب و هم کباب است چو بط، جانم بود در عالم آب به چشم من جهان…

کباب شد دلم از بویش این شراب کجاست؟

کباب شد دلم از بویش این شراب کجاست؟ شکست در جگرم شیشه این گلاب کجاست؟ نه شب شناسد و نه روز ابر، حیرانم که چشم…

کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشت

کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشت تا سر مژگان رسید، از صد محیط خون گذشت قمریی بر لوح خاک از نقش پایش نقش بست…