یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند

یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند نمکی نیست لب او که فراموش کنند نکند باده روشن به خردهای ضعیف آنچه چشمان سیه مست…

خوابیده تر از راه بود راحله ما

خوابیده تر از راه بود راحله ما در سینه صحراست گره قافله ما در دامن صحرای ملامت نتوان یافت خاری که نچیده است گل از…

یا غمم را شمار بایستی

یا غمم را شمار بایستی یا جهان غمگسار بایستی در بلا جان آسمانی ما چون زمین بردبار بایستی چشم صورت نگار بسیارست دل معنی نگار…

خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند

خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند از جگرگاه بدخشان شور می گردد بلند دیگران را سرمه شب گرچه مهر خامشی است ناله ما…

وقت است جوش باده زند لاله زارها

وقت است جوش باده زند لاله زارها میگون شود ز لاله لب جویبارها طوفان لاله از سر دیوار بگذرد گردد نهفته در گل بی خار،…

خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟

خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟ هر کس که هست باخته اینجا برنده کیست؟ از حیرت است در جگر سنگ پای من هر دم مرا…

وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است

وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع…

خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست

خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست رشته از صافی این دانه گوهر پیداست گر چه ز آیینه روشن ننماید جوهر خط نارسته ازان چهره…

هوا را گر به فرمان کرده باشی

هوا را گر به فرمان کرده باشی دو صد بتخانه ویران کرده باشی دل سنگین خود گر نرم سازی فرنگی را مسلمان کرده باشی ترا…

خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد

خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد علم زلف درین گرد نهان خواهد شد گرچه دست ستم زلف درازست، خطش چون شب قدر شفیع…

همیشه صاحب طول امل غمین باشد

همیشه صاحب طول امل غمین باشد که چین به قدر بلندی در آستین باشد اگر چه بر یدبیضا بود صباحت ختم نظر به ساعد او…

خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟

خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟ یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش این چه لطف است که برخود چونظر اندازد یوسفستان…

همان یوسف که مصر آمد به تنگ ازبس خریدارش

همان یوسف که مصر آمد به تنگ ازبس خریدارش به پشت کار حسن اونیرزد روی بازارش زبس آب صباحت صیقلی کرده است رویش را نگه…

خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز

خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز می چکد خون بهارازخارمژگانش هنوز می توان گل چیداز روی عرقناکش همان می توان می خورد از لبهای…

هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما

هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما چه کند خشکی عالم به دماغ تر ما؟ علم لشکر ما از سر جان خاستن است زهره کیست…

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟ آب را گر پا به گل رفته است بارانی کجاست؟ چند لرزد شمع من بر خود ز بیداد…

هرگز به خراش جگری شاد نگردیم

هرگز به خراش جگری شاد نگردیم گر تیشه شویم امت فرهاد نگردیم تا محمل لیلی نشود سلسله جنبان ما همچو جرس مشرق فریاد نگردیم آزادگی…

خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد

خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد که گنج آسوده از تاراج در ویرانه می باشد زعاشق حسن هیهات است در مستی شود غافل کباب شمع…

هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد

هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زد شانه تا چند در آن…

خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است

خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است بر سر ریگ روان بنیاد کردن مشکل است بیستون پهلو تهی از تیشه فرهاد کرد پنجه…

هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار

هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار این شعله دو بالاشود از جامه گلنار درجامه گلگون، کمر نازک آن شوخ از لعل بود همچو رگ لعل نمودار…

خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟

خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟ زلف یا شیراه جمعیت دلهاست این؟ زلفش از معموره دلها برآورده است گرد یا بهار بی خزان عنبر…

هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار

هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار کی به حرف سخت بگشاید دهن درکوهسار؟ تنگ خلقی لازم سنگین دلی افتاده است این پلنگ خشمگین…

خاکساری تا دلیل جان آگاه من است

خاکساری تا دلیل جان آگاه من است می کند هموار هر چاهی که در راه من است مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است…

هر که را دل آب شد از روی آتشناک او

هر که را دل آب شد از روی آتشناک او شبنم گلزار جنت گشت چشم پاک او سر برآورده است اینجا از گریبان بهشت هر…

خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان

خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان شاخساران را به رنگ عود برمی آورد برگها را…

هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت

هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت حاصل روی زمین را در غبار خویش یافت خاک در چشمش اگر آرد دو عالم…

خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی

خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی ابر بی باران بود دستی که شد ز احسان تهی نیست چون در سر خرد، دستار بر…

هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت

هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت هر که دست افشاند بر جان، پای در منزل گذاشت بوستان از شاخ گل دستی که…

حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید

حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید سلاح بیجگر را خصم پردل کار فرماید به ور دست نتوان تیر کج را راست گرداندن به…

هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت

هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت مالک دینار شد هر کس که یک در هم نداشت گوهر مقصود را در دامن همت…

حضور می طلبی سینه را مصفا کن

حضور می طلبی سینه را مصفا کن گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن ز خانه بصفا میهمان نگردد کم همین تو سعی کن آیینه…

هر کس بیاض گردن او را ندیده است

هر کس بیاض گردن او را ندیده است افسانه ای ز صبح قیامت شنیده است آفاق محو قد قیامت خرام اوست این مصرع بلند به…

حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد

حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد صف محشر علم شهرت خود پنهان کرد پیش ازین گر به شکر پسته نهان می کردند لب…

هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست

هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست ناموس شیشه ای است که دربار عشق نیست بزمی است بی چراغ و کدویی است بی شراب در…

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش آیینه راخبر نبود از صفای خویش چون شمع تا به خلوت او راه برده ام صد بار…

هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را

هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را خسروی باید که داند قدر این شبدیز را خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست…

حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد

حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد پاکدامانی چون شبنم از رخ گل می چکد آب و رنگ گلستان حسن افزون می شود هر…

هر چند خط باطلم از تار وپود خویش

هر چند خط باطلم از تار وپود خویش خجلت کشم چو موج سراب ازنمود خویش چون ابر غوطه درعرق شرم می زنم بندم لب هزار…

حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید

حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید زمیزبان سیه کاسه احتراز کنید اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید گره ز جبهه خود…

نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکم

نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکم اگر هم خنده گل نیستم هم گریه تاکم ز عشق است این که دارم در نظرها شوکت گردون…

حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است

حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شود…

نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک

نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود می توان…

چون نفس زیر فلک دل به هوس راست کند؟

چون نفس زیر فلک دل به هوس راست کند؟ زیر سرپوش، چراغی چه نفس راست کند؟ چون مگس گیر، ز تسبیح ریایی زاهد دام تزویر…

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را روشنی از آه باشد دودمان عشق را فیض ماه نو ز شمشیر شهادت می برند خون حنای عید…

چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل

چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل بال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد…

نیست در روی زمین سیمبری بهتر ازین

نیست در روی زمین سیمبری بهتر ازین نیست در عالم امکان پسری بهتر ازین بی تکلف نفتاده است به خاک و نفتد هرگز از عالم…

چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم

چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم در موج خیز خون نفس پاک می زنیم هر جا که موج حادثه ابرو بلند کرد ما…

نیست بیصورت جدال زاهدان باصوفیان

نیست بیصورت جدال زاهدان باصوفیان می کندآیینه رسوا زنگیان رابیشتر عمرپیران از جوانان زودتر طی می شود قرب منزل گرم سازد رهروان رابیشتر پشت هر…

چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد

چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد چشم نظارگیان کاسه پر خون گردد حسن را آینه صاف بود روشنگر چه عجب لیلی اگر واله…

نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی

نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی از تواضع افسر خورشید زرین گشته است کم نمی گردد فروغ گوهر…

چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند

چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف آن را که…

نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلق

نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلق می چکد زهر نفاق از گوشه ابروی خلق پهلویم سوراخ شد از حرف پهلو دار و من…

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا صد بدخشان اشک خونین در کنار آید مرا خون خود را می کنم چون آب بر…

نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید

نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید مسلسل نغمه تر چون صدای آب می باید زصدق جستجو بی راهبر واصل به دریا شد سبکسیر…

چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد

چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد تذرو رنگ از رخسار گل پرواز می گیرد به خال زیر زلفی عشق رو کرده…

نه هر سخن نشناسی سخنوری داند

نه هر سخن نشناسی سخنوری داند نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند عیار آبله دست را که می داند نه قیمت گهرست این که جوهری…

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا همان ز گوهر من چشم می شود روشن اگر…

نه ز خامی نقش ها را خام می بندیم ما

نه ز خامی نقش ها را خام می بندیم ما پرده بر چشم بد ایام می بندیم ما دیده خونخوار ما را نیست سیری از…

چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده است

چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده است نامه وا کرده است اما گفتگو پیچیده است دل ز کافر نعمتی دارد تلاش وصل یار ورنه…

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می برد ما را

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می برد ما را به گلشن لذت ترک تماشا می برد ما را دو عالم از تمنا…

ننگ کفر من به فریاد آورد ناقوس را

ننگ کفر من به فریاد آورد ناقوس را می کشد ایمان من در خون، لب افسوس را از هوای نفس ظلمانی است سیر و دور…

نمی باید ترا مشاطه ای بهر خودآرایی

نمی باید ترا مشاطه ای بهر خودآرایی به صحرا می روی، از خانه آیینه می آیی لطافت بیش ازین در پرده هستی نمی گنجد که…

نماند از نارسایی مدی از احسان درین دریا

نماند از نارسایی مدی از احسان درین دریا به سیلی سرخ دارد روی خود مرجان درین دریا هوای ساحل از سر چون حباب پوچ بیرون…

نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شد

نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شد عجب آهوی مشکینی گرفتار کمندم شد دم عیسی کند کار دم شمشیر با جانم گوارا بس که درد…

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن وای بر آن…

نفس به سینه ام از اضطراب می سوزد

نفس به سینه ام از اضطراب می سوزد چنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد ز قید عقل در اقلیم عشق فارغ باش که…

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن شکسته قلم صنع را تماشا کن مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک به اهل عشق…

کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟

کی به کوشش عاقلان را نشأه سودا دهند؟ عشق تشریفی بود کز عالم بالا دهند عارفان چون دل به آن یکتای بی همتا دهند هر…

نرگس نیلوفری، مژگان زرین را ببین

نرگس نیلوفری، مژگان زرین را ببین چشم زرین چنگ آن غارتگر دین را ببین پیش آن رو حرف خوبان ختن گفتن خطاست زیر چین زلف،…

ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را

ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را گهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را که می آید به سرقت…

نتوان به خواب کرد مسخر خیال را

نتوان به خواب کرد مسخر خیال را جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را در عالم خیال، بهارست چار فصل بلبل به چتر…

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم که جمعیت شمارد دیده…

ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند

ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند گریه پا در رکابم شهر را هامون کند دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست سرو می…

میگون لبی که مست و خرابم

میگون لبی که مست و خرابم سرچشمه ای که سیر ز آبم کند کجاست؟ دریادلی که از قدح بی شمار می فارغ ز فکر روز…

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید از گردش خودمست است پیمانه چنین باید افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد از رحم دل جانان…

می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را

می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را شمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را کعبه را ده روز در سالی بود هنگامه…

می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر

می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر هست یوسف راخطراز چاه وزندان بیشتر از بخیلان خط آزادی مرابرگردن است چون نگویم شکر این قوم از…

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام شد ز خط عنبرین آن…

می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من

می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من خاک راهم، لیک از من چرخ باشد در…

می در آن لعل گهربار تماشا دارد

می در آن لعل گهربار تماشا دارد آب در گوهر شهوار تماشا دارد گر چه در آینه جوهر ننماید خود را خط بر آن صفحه…

می پرد چشم به خال لب جانانه مرا

می پرد چشم به خال لب جانانه مرا حرص چون دام فزون می شود از دانه مرا ابر را تشنه دریا، گهرافشانی کرد حرص می…

موج شراب و موجه آب بقا یکی است

موج شراب و موجه آب بقا یکی است هر چند پرده هاست مخالف، نوا یکی است هر موج ازین محیط اناالبحر می زند گر صد…

مهر را سوختگان بوته خاری گیرند

مهر را سوختگان بوته خاری گیرند ماه را زنده دلان شمع مزاری گیرند چون گشایند نظر مملکتی بگشایند باز چون چشم ببندند حصاری گیرند آسمانها…

منم به گوشه چشمی ز آشنا قانع

منم به گوشه چشمی ز آشنا قانع به خاک پای قناعت ز توتیا قانع ازان شده است به چشم جهانیان شیرین که ازلباس، شکر شد…

من و دزدیده در آن چاک گریبان دیدن

من و دزدیده در آن چاک گریبان دیدن جلوه یوسفی از رخنه زندان دیدن رمزی از بوالعجبی های نظربازان است طبل رسوا زدن و شیوه…

من که دارم که گلم بر سر بالین ریزد؟

من که دارم که گلم بر سر بالین ریزد؟ قطره ای چند مگر دیده خونین ریزد بهله هر گاه کند بر کمرش دست انداز رشک…

ملال در دل بی مدعا نمی گردد

ملال در دل بی مدعا نمی گردد ز گرد، آب گهر بی صفا نمی گردد هیشه اول وقت است حق پرستان را نماز وقت شناسان…

مکن کاری که از جورت دل اندوهگین لرزد

مکن کاری که از جورت دل اندوهگین لرزد که از لرزیدن من آسمانها چون زمین لرزد زچشم بد خطر افزون بود رنگین لباسان را زصحرا…

مکن ای بی وفا ناآشنایی

مکن ای بی وفا ناآشنایی در آتش سوخت گل از بی وفایی نگیرد در دل عاشق شکستم فسون چرب نرم مومیایی به طوف کعبه انصاف…

معنی بسیار را از لفظ کم جان می دهم

معنی بسیار را از لفظ کم جان می دهم بحر را در کاسه گرداب جولان می دهم گوهر من خرقه ازدست صدف پوشیده است تیغ…

مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را

مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را دفتر مساز این ورق باده برده را با زاهد فسرده مکن گفتگوی عشق تلقین نکرده است کسی خون…

مستیی کو تا ره صحرای محشر سرکنیم

مستیی کو تا ره صحرای محشر سرکنیم شیشه را سرو کنار چشمه کوثر کنیم چهره وحدت نهان در زیر زلف کثرت اس خواب آسایش مگر…

مژه مانع نشود اشک سبک جولان را

مژه مانع نشود اشک سبک جولان را دامن بحر به فرمان نبود مرجان را سرکشی لازم حسن است در ایام وصال کعبه در موسم حج…

مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است

مرهم تیغ تغافل خون خود را خوردن است بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است باده انگور کافی نیست مخمور مرا چاره من باغ…

مردان اگر نفس به فراغت کشیده اند

مردان اگر نفس به فراغت کشیده اند در زیر آب تیغ شهادت کشیده اند آنها که در بلندی فطرت یگانه اند در شهر خویش تلخی…

مرا شکستگی پا به آن جناب رساند

مرا شکستگی پا به آن جناب رساند فتادگی سر شبنم به آفتاب رساند ندوختم نظر از آفتاب عارض او اگر چه خانه چشم مرا به…

مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟

مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟ کجا ریگ روان را شبنمی سیراب می سازد؟ سفیدیهای مو گفتم پر و بالم شود، غافل…

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد نه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ…

مدار چشم مروت ز خضرو احسانش

مدار چشم مروت ز خضرو احسانش که سربه مهر حباب است آب حیوانش به آب می برد و تشنه باز می آرد هزار تشنه جگر…