دل می برد ز قند مکرر کلام من

دل می برد ز قند مکرر کلام من نی می کند به ناخن شکر کلام من در قطع ره ز جادو بود خضر بی نیاز…

دل گرفته کی از لاله زار بگشاید

دل گرفته کی از لاله زار بگشاید ز دستهای نگارین چه کار بگشاید فغان که شاهد گل را بهار کم فرصت امان نداد که از…

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد مکن پهلو تهی از ما که…

دل سیه شد ز سیه خانه افلاک مرا

دل سیه شد ز سیه خانه افلاک مرا کی بود آینه زین زنگ شود پاک مرا؟ گره آن روز شود باز چو شبنم ز دلم…

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است دانه را از دهن مور گرفتن ستم است خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال…

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم کعبه مقصد کجا و ما کجاها می رویم جام جم آیینه دار کاسه زانوی ماست…

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذار

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذار روی اشک آلود بر رخسار خندانش گذار می دهد شیرازه ترتیب این کهن اوراق را کار…

دل پر داغ گلستان سحرخیزان است

دل پر داغ گلستان سحرخیزان است نفس سوخته ریحان سحرخیزان است آه سردی که برآرند شب از سینه گرم شمع کافور شبستان سحرخیزان است دیده…

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش نشود برق سبکسیر مقید به حشیش ترک دنیای فرومایه سر همتهاست ورنه شاهان ز چه همت طلبند از درویش…

دل آسوده طمع هر که ز دنیا دارد

دل آسوده طمع هر که ز دنیا دارد زیر بال و پر خود بیضه عنقا دارد غافل از حق نشود روح به ویرانه جسم سیل…

دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماند

دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماند چو خرمن پاک شد در دامن صحرا نمی ماند نباشد چشم در دنبال ارواح مقدس…

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا که دارد در گره هر موی خطش یک جهان سودا غبار استخوانم سرمه چشم غزالان شد…

دست ما در بند چین آستین افتاده است

دست ما در بند چین آستین افتاده است ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است تکمه پیراهن خورشید تابان می شود همچو شبنم…

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم زلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم طاعت ما نیست غیراز شستن دست از جهان گر نماز…

درین بهار به گلزار رفتنی دارد

درین بهار به گلزار رفتنی دارد به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواب به چشم روشنی…

دردمندی سر به گردون می رساند آه را

دردمندی سر به گردون می رساند آه را می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است…

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است آوارگی تیر در آغوش کمان است بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم شیرازه اوراق دل آن…

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما همچو مرکز پای برجاییم و سیاریم ما آب و گل کی می شود صاحب بصیرت را حجاب؟…

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند نیست چون آینه حیرانی ما امروزی از ازل دیده…

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم تا گرد جسم هست به منزل نمی رسیم نه دین ما به جا و نه دنیای ما…

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت از امانت بار سنگین که من…

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست موج این وادی رگ جان، ریگ این صحرا سرست از محیط آفرینش چون نیاید بوی خون؟…

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست ورنه در تعمیر دلها، درد کم از صاف نیست از جوانان پاکدامانی طمع کردن خطاست در بهاران آبها…

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است ته جرعه ای از کاسه منصور نمانده است زنگار گرفته است دل اهل جهان را در…

در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم

در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم نوبهار خویش در برگ خزان پوشیده ایم مطلب ما بی نیازان از سفر سرگشتگی است چشم چون…

در خودآرایی خطرها مضمرست

در خودآرایی خطرها مضمرست حلقه فتراک طاوس از پرست بی سبکروحی و تمکین آدمی کشتی بی بادبان و لنگرست قرب خوبان رنج باریک آورد رشته…

در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است

در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است چون تابه گرم گردد، این دانه را عروسی است از سینه های گرم است هنگامه جهان…

در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد

در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد شبنم عبث چه آینه پرداز می دهد در بزم عشق کیست که سازد صدا بلند اینجا سپند…

در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو

در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو نیستی خضر از گرانجانان این محفل مشو تا توانی چون موج دریا را کشیدن در کنار چون…

دایم ستیزه با دل افگار می کنی

دایم ستیزه با دل افگار می کنی با لشکر شکسته چه پیکار می کنی؟ ای وای اگر به گریه خونین برون دهم خونی که در…

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست نقصان نکرده است کسی از گذشتگی شالی اگر دهی…

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا هست تمغای تجلی لاله طور مرا در تلاش خاکساری دارم آتش زیر پا گر سلیمان جا به دست خود دهد…

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای خون خوردنم تراوش ازان کم کند که من دارم…

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند کشتی خود سبک از آب توانی گذراند راه چون آبله در پرده دلها یابی گر به…

نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش

نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش مگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش اجابتهاست درطالع دعای دامن شب را یکی صد شد امید من…

خون پامال بود شبنم گلزار وطن

خون پامال بود شبنم گلزار وطن دهن گرگ بود رخنه دیوار وطن این زمان پنجه شیرست به خونریزی من خارخاری که به دل بود ز…

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم یک گل بی خار شد عالم زدامن چیدنم گرد دل می گشت بر گرد جهان گردیدنی کرد مستغنی ز…

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم ز وصف زنده رودش خامه را رطب اللسان سازم نسیم آسا به گرد سر بگردم چار باغش…

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح وز دل تو ستمگر…

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند ز جوش فکر می ارغوان یکدیگرند نمی زنند به سنگ شکست گوهر هم پی رواج متاع دکان یکدیگرند…

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار…

خوش است حس که در پرده حیا باشد

خوش است حس که در پرده حیا باشد که بدنماست پریزاد خودنماباشد برهنگی نشود پرده شرافت ذات چه نقص دارد اگر کعبه بی قبا باشد…

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد بوسه ها پیچید در مکتوب…

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است این سرایی است که در بسته و معمور خوش است نه همین روی زمین از تو شکر…

وقت ما از ساغر و مینا خوش است

وقت ما از ساغر و مینا خوش است وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است عشق می باید به هر صورت که هست عاشقی…

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند کاکلت را پیچ و تاب…

وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد

وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد صید وحشت زده آواره به هویی گردد بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه که ترازوی مکافات به مویی…

خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را

خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را می نماید چرب نرمی مومیایی سنگ را بر فقیران مرگ آسان تر بود از اغنیا راحت…

هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن

هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا من که…

خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست

خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست مصحف روی ترا شیرازه از زنار بست از فروغ حسن نتوان کرد در رویش نگاه جوش…

هوا چکیده نورست در شب مهتاب

هوا چکیده نورست در شب مهتاب ستاره خنده حورست در شب مهتاب سپهر جام بلوری است پر می روشن زمین قلمرو نورست در شب مهتاب…

خط سنگین دل بهای لعل جانان را شکست

خط سنگین دل بهای لعل جانان را شکست دیده از حق نمک بست و نمکدان را شکست گر چه از خط معنبر در سیاهی غوطه…

هموار از درشتی چرخ دغا شدیم

هموار از درشتی چرخ دغا شدیم صد شکر رو سفید ازین آسیا شدیم فرصت نداد تیغ که بالا کنیم سر زان دم که چون قلم…

خط تو سلسله خود به مشک ناب رساند

خط تو سلسله خود به مشک ناب رساند کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند چگونه شمع تجلی ز رشک نگدازد رخ تو خانه…

همان بیگانه ام با خلق هر چند آشنا باشم

همان بیگانه ام با خلق هر چند آشنا باشم چو نور دیده در یک خانه از مردم جدا باشم ز گرد سرمه چشم غزالان است…

خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود

خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود طوطی از پرتو این آینه غماز شود در ته زلف، رخش پرده گداز نظرست آه ازان روز که این…

هزاران همچو بلبل هر بهاری می شود پیدا

هزاران همچو بلبل هر بهاری می شود پیدا نواسنجی چو من در روزگاری می شود پیدا گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم که صد…

خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید

خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید برچهره خود روزن جنت بگشایید در پرده نشستن به زنبان است سزاوار مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید…

هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنی

هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنی هر سینه ای که هست ز دل پاک می کنی صبح قیامتی است شهیدان خفته را هر خنده…

خراب حالی ما از درازی دست است

خراب حالی ما از درازی دست است ز همت است که دیوار ما چنین پست است ز نوبهار جهان رنگ اعتدال مجوی که عندلیب تهیدست…

هرکه از گریه بیدرد اثر می طلبد

هرکه از گریه بیدرد اثر می طلبد همت از مردم کوتاه نظر می طلبد علم فتح بلند از سپر انداختن است ساده لوح آن که…

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب پرده چشم حباب است همان چشم حباب راه خوابیده رسانید به منزل خود را بخت ما…

هر نقش دلکشی که بر ایوان عالم است

هر نقش دلکشی که بر ایوان عالم است نقش برون پرده آن جان عالم است با تشنگی بساز که دل آب چون شود بی چشم…

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر فتاد

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر فتاد هیچ جا بیجا نباشد هر که نیک اختر فتاد زود می شد محو تبخال از لب…

هر که قطع راه مطلب در رکاب دل کند

هر که قطع راه مطلب در رکاب دل کند هفتخوان چرخ را چون آه یک منزل کند خاک در دستش بود، چون باد، هنگام رحیل…

خاکساری پشتبان ویرانه ما را بس است

خاکساری پشتبان ویرانه ما را بس است بی سرانجامی نگهبان خانه ما را بس است لشکر بیگانه ای این ملک را در کار نیست آمد…

هر که را اینجا به سیلی آسمان خواهد نواخت

هر که را اینجا به سیلی آسمان خواهد نواخت در کنار مرحمت، در آن جهان خواهد نواخت باغبان در نوبهاران گوشمالی می دهد نغمه سنجی…

خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است

خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است چرخ با آن شان و شوکت در رکاب آدمی است هر جمالی را نقابی، هر گلی را…

هر که چین منع از ابروی دربان وا کند

هر که چین منع از ابروی دربان وا کند از دم عقرب گره را هم به دندان وا کند گوهر شهوار گردد آبرو چون شد…

حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند

حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود حسن را در پرده…

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند

هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند پشت پا بر جسم زد جان تا هوای…

حلقه گوش تو گوشواره صبح است

حلقه گوش تو گوشواره صبح است خال بناگوش تو ستاره صبح است جلوه تو شوختر ز برق تجلی چشم تو خندانتر از ستاره صبح است…

هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است

هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است در دل آتش مهیا نوبهاری داشته است می شود از شور بلبل تازه داغ…

حضور فرش بود در جهان درویشی

حضور فرش بود در جهان درویشی سر نیاز من و آستان درویشی خط مسلمی از انقلاب دوران یافت رسید هر که به دارالامان درویشی ز…

هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد

هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد موج آشفتگی از دامن سنبل گذرد که گذشته ازین باغ، که تا دامن حشر عرق شرم ورق…

حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود

حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود نور خورشید، نظربند ز روزن نشود نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال غنچه را دل تهی از…

هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ

هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ می جهد شبهای تار از دیده روزن چراغ می خورد خون ازفروغ سینه من داغ عشق می کشد…

حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است

حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به…

هر حلقه ز کاکل رسایش

هر حلقه ز کاکل رسایش چشمی است گشاده در قفایش تیزی زبان مار دارد دنباله ابروی رسایش صد جام لبالب است درگرد درحلقه چشم سرمه…

حریفی کو که راه خانه خمار بردارم

حریفی کو که راه خانه خمار بردارم ز مینا پنبه، مهر از مخزن اسرار بردارم شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم…

هر چند چشم مست تو هشیار عالم است

هر چند چشم مست تو هشیار عالم است با بوالهوس شراب مخور، کار عالم است از درد عشق، روی به خوناب شسته ای است هر…

حدیث خام مجویید در رساله ما

حدیث خام مجویید در رساله ما به مهر داغ رسیده است برگ لاله ما چو جام لاله، می ما چکیده داغ است کراست زهره که…

نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن

نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن دامن خود را گره بر دامن صحرا مزن در محیط آفرینش خوش عنان چون موج باش چون…

حاشا که زعاشق سخن کام برآید

حاشا که زعاشق سخن کام برآید از سینه آتش نفس خام برآید بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست این سرو ز آغوش به اندام…

نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود

نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود گوشه عزلت بهشتی نیست حورش کم شود رتبه آزادگی بالاترست از بندگی هر که فهمیده است،…

چون مه روی تو از حجاب برآید

چون مه روی تو از حجاب برآید از طرف مغرب آفتاب برآید جان ز تن تیره با شتاب برآید برق به تعجیل از سحاب برآید…

نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف

نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف می کند ازآبداری سیر دریا در صدف گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار دارد از پیشانی واکرده…

چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد

چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد از باغ برگ عیش به دامان نمی کشد دلتنگ منت لب خندان می کشد ناز نسیم، غنچه…

نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد

نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد گر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد گر سر صحبت یاران موافق داری منم…

چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما

چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما کز سوز عشق، اشک ندارد کباب ما از آفتاب تجربه گشتیم خامتر نارس برآمد از سفر…

نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان

نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان…

چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟

چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟ خط شبرنگ براتی است که راجع نشود سخن خوب محال است که شایع نشود نفس پاک براتی…

نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن

نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن از زبان شمع این پروانه می گوید سخن نیست گوش حق شنو، ورنه مسلسل همچو موج نه…

چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد

چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد از آرمیدن دل من جستجو چکد آب حیات در قدح خضر خون شود روزی که آب تیغ مرا…

نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را

نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار شمع نتواند…

چون آینه هر دل که ز روشن گهران است

چون آینه هر دل که ز روشن گهران است در نقش بد و نیک به حیرت نگران است غیر از نظر پاک بر آن آینه…

نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را

نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را نمی اندیشد از زخم زبان چون عشق صادق…

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند شده محو جان روشن تن ساده…

نه هر تن لایق تشریف شاهی است

نه هر تن لایق تشریف شاهی است شهادت آل تمغای الهی است سر آزاده تاج زرنگارست دل آسوده تخت پادشاهی است بود آزادگی در ترک…

چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو

چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو مرا ازین چه که عالم خراب شد هر دو؟ دو مصرع است دو زلف که…