نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است

نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است برگ سبزی زان بهار بی خزان ما را بس است موشکافان را کتاب و دفتری در…

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن کمر چون موج باید در میان بحر وا کردن ز یک حرف سبک صد کوه…

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است مهره مومی است در سر پنجه…

چو خامه معنی نازک در آستین دارم

چو خامه معنی نازک در آستین دارم چرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم چو آفتاب مرا چرخ خاکمال دهد به جرم این که سخنهای…

نه شبنم است چمن را به روی آتشناک

نه شبنم است چمن را به روی آتشناک عرق زروی تو کرده است گل به دامن پاک چنین که از شب هستی دماغ من تیره…

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست قامت همچو…

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم که بر بی حاصلی می لرزم و بسیار می لرزم ز بیخوابی مرا چون چشم انجم…

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم عزیز مصرم اما در فرامشخانه چاهم گل خورشیدم اما…

نمی دانند اهل غفلت انجام شراب آخر

نمی دانند اهل غفلت انجام شراب آخر به آتش می رود این غفلان از راه آب آخر هواجویی که کشتی در محیط باده اندازد سرخود…

نمک صبح در آن است که خندان باشد

نمک صبح در آن است که خندان باشد بخیه ظلم است به زخمی که نمایان باشد نقش هستی نتوان در نظر عارف یافت عکس در…

نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما را

نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما را مگر از شعله آواز درگیرد قفس ما را ز بی دردی به درد ما نپردازند غمخواران همین آیینه…

نقطه خال لبت خط بر سویدا می کشد

نقطه خال لبت خط بر سویدا می کشد در گوشت حلقه در گوش ثریا می کشد حسن را در عشق می جوید دل بینای ما…

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه از هوا گیرند بی مغزان حدیث پوچ را کهربا را…

نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را

نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را شعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر می کند گلریز، روی سخت…

کی جام باده در خور کام و زبان ماست؟

کی جام باده در خور کام و زبان ماست؟ خونی که می خوریم زیاد از دهان ماست خاری است غم که در دل ما ریشه…

نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیست

نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیست ز بوی گل نفس نوبهار خالی نیست یکی است در نظر پاک، توتیا و غبار که هیچ گردی…

ندارد سرو این گلزار تاب شیون ای قمری

ندارد سرو این گلزار تاب شیون ای قمری بنه از سرمه طوق خامشی بر گردن ای قمری ترا سرحلقه عشاق اگر خوانند جا دارد که…

نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار

نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار دگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار درین محیط به همت کم از حباب مباش نظر بلند چو شد…

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز بر آتش تو جگرها شود کباب هنوز شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند…

ناله سوخته جانان به اثر نزدیک است

ناله سوخته جانان به اثر نزدیک است دست خورشید به دامان سحر نزدیک است قسمت من چو صدف چون لب خشک است از بحر زین…

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش گل زنند اطفال جای سنگ بر دیوانه اش بنده آن سرو بالایم که طوق قمریان می شود…

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست سر کمند تغافل بلند افتاده است به زلف او…

می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنم

می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنم می دهم جان تا زجان شیرین تری پیدا کنم هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد…

می کند آن که علاج دل بیچاره من

می کند آن که علاج دل بیچاره من کاش می داشت خبر از دل آواره من از تماشای دو عالم نشود سیر نگاه هر که…

می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا

می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا برگها را می کند باد خزان از هم جدا قطره شد سیلاب و واصل شد به…

می شود آب روان چون به رگ تاک رود

می شود آب روان چون به رگ تاک رود صرفه آب در آن است که در خاک رود همه شب گرد دل سوختگان می گردی…

می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال او

می دود هر کس ز خود بیرون به استقبال او سایه چون نقش قدم می ماند از دنبال او بس که سرو قامت او دلپذیر…

می توان در زلف او دیدن دل بی تاب را

می توان در زلف او دیدن دل بی تاب را پرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب را غیرت طاق دلاویز خم ابروی او…

می برد خواهی نخواهی دل زمردم خط یار

می برد خواهی نخواهی دل زمردم خط یار چشم بندی می کند در بردن دل این غبار زود در دل جای خود رانوخطان وامی کنند…

مهیا در دل تنگ است برگ عیش بلبل را

مهیا در دل تنگ است برگ عیش بلبل را ز خود طرف کلاه غنچه بیرون آورد گل را تراوش می کند راز نهان از مهر…

منه بر دل زار بار جهان را

منه بر دل زار بار جهان را سبک ساز بر شاخ گل آشیان را نفس آتشین کن به تسخیر گردون که آتش کند نرم، پشت…

منزه ز لاف است حیران معنی

منزه ز لاف است حیران معنی به مقدار دعوی است نقصان معنی سخن کف بود بحر پرشور جان را خموشی است مهر نمکدان معنی سراپایت…

من گرفتم ساختی پوشیده سال خویش را

من گرفتم ساختی پوشیده سال خویش را چون کنی پنهان ز چشم خلق حال خویش را؟ وارثان را کرد مستغنی ز احسان اجل هر که…

من آن نیم که ز درد گران کنم فریاد

من آن نیم که ز درد گران کنم فریاد ز سنگلاخ چو آب روان کنم فریاد چنین که گوش گل از شبنم است پرسیماب چه…

مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟

مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟ که نیست فتنه خوابیده را قرار امروز کدام سنگ ملامت هوای من دارد؟ که نیست در دل…

مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش

مکن به لهو و لعب صرف نوجوانی خویش به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش هوای نفس ز دست اختیار برده مرا خجل چو موج…

مفلس از بزم شراب ما توانگر می رود

مفلس از بزم شراب ما توانگر می رود ابر اینجا تا کمر در آب گوهر می رود چشم ما در حشر خواهد داد شکر خواب…

مطرباچنگ را بکش به کنار

مطرباچنگ را بکش به کنار رگ این خشک مغز رابفشار به نفسهای آتشین چون برق ازنیستان جسم دود برآر میر این کاروان تویی امروز خفتگان…

مشرق سینه چاک است در خانه عشق

مشرق سینه چاک است در خانه عشق چشم بیدار بود روزن کاشانه عشق صندل از بهر سر مردم بیدرد بود چوب دارست علاج سر دیوانه…

مستان که رو در آینه جام می کنند

مستان که رو در آینه جام می کنند خونها ز غصه در دل ایام می کنند دامان عشق گیر که اسباب حسرت است جز درد…

مروت نیست گل از بوستان پیش از سحر چیدن

مروت نیست گل از بوستان پیش از سحر چیدن بساط خرمی و عیش را ناچیده برچیدن ز روی گلرخان قانع ز گل چیدن به دیدن…

مردمی در طینت اهل جهان کم مانده است

مردمی در طینت اهل جهان کم مانده است صورت بی معنیی بر جا ز آدم مانده است نام شاهان از اثر در دور می باشد…

مرا که گفت که دست از عنان یار کشم

مرا که گفت که دست از عنان یار کشم کشد رقیب رکاب و من انتظار کشم مرا که هست میسر سبوکشی در دیر چه لازم…

مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد

مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد اگر صد سال چون آیینه در آغوش من باشد ندارد عاشق خورشید در آغوش گل راحت…

مرا آن روز راه حرف با دلبر شود پیدا

مرا آن روز راه حرف با دلبر شود پیدا که خط سبز از آن لبهای جان پرور شود پیدا برد دل خط سبزی کز لب…

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را به خلوت لحدانداز خواب راحت را نگاه دار به دست دعای مظلومان عنان توسن چابک خرام…

مخمور را نگاه توسرشار می کند

مخمور را نگاه توسرشار می کند بد مست را عتاب تو هشیارمی کند آیینه را که مست شکر خواب حیرت است مژگان شوخ چشم تو…

محجوب را ز صحبت جانان چه فایده؟

محجوب را ز صحبت جانان چه فایده؟ پوشیده چشم را ز گلستان چه فایده؟ حیرت بجاست حسنی اگر در نظر بود آیینه را ز دیده…

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست برق از زمین سوخته نومید می رود تاراج دیده…

مبادا بر سر من سایه بال هما افتد

مبادا بر سر من سایه بال هما افتد کز این ابر سیه آیینه دل از صفا افتد به سیم قلب مشکن گوهر قدر عزیزان را…

ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست

ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست هر چند کز دو دست شود باز عقده ها واکردن…

ما نبض شناس رگ جانیم جهان را

ما نبض شناس رگ جانیم جهان را آیینه اسرار نهانیم جهان را پوشیده و پیداست ز ما راز دو عالم هم آینه، هم آینه دانیم…

ما زهر را به جبهه بگشاده چون کشیم؟

ما زهر را به جبهه بگشاده چون کشیم؟ خمیازه را به چاشنی باده چون کشیم؟ از کوه قاف بال پریزاد عاجزست بار جهان به خاطر…

ما را کلاه فقر به افسر برابرست

ما را کلاه فقر به افسر برابرست سد رمق به ملک سکندر برابرست تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان در کام مور، خاک به شکر…

ما چو موج خوش عنان در بحر و بر افتاده ایم

ما چو موج خوش عنان در بحر و بر افتاده ایم نیستیم آتش ولی در خشک و تر افتاده ایم بحر نتواند ز ما گرد…

ما به چشم کوته اندیشان چنین آسوده ایم

ما به چشم کوته اندیشان چنین آسوده ایم ورنه در هر کوچه ای پای طلب فرسوده ایم در ضمیر روشن ما چهره نگشوده نیست گر…

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد زین قفل زنگ بسته در عیش باز شد دوران بی نیازی خوبی به سر رسید هر حلقه ای…

لبش به خنده دل غنچه را دونیم کن

لبش به خنده دل غنچه را دونیم کن نگاه را گل رخسار او شمیم کند من ومضایقه دل به آنچنان چشمی بخیل را نگه گرم…

لب خوش بوسه ای در تنگنای حیرتم دارد

لب خوش بوسه ای در تنگنای حیرتم دارد میان نازکی در پیچ و تاب غیرتم دارد عجب دارم که کار من به رسوایی نینجامد نگاه…

لاله روشنگر چشم و دل سودایی ماست

لاله روشنگر چشم و دل سودایی ماست دیدن سوختگان سرمه بینایی ماست شد تهی دامن صحرای ملامت از سنگ عشق بیرحم همان در پی رسوایی…

گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند

گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند اهل دنیا در نظر بازی به اسباب…

گهر نشمرده می ریزند بر کوته زبان اینجا

گهر نشمرده می ریزند بر کوته زبان اینجا سخن بی پرده می گویند باگوش گران اینجا سبکروحانه خود را بر دم تیغ شهادت زن به…

گلبانگ به از زرست ای گل

گلبانگ به از زرست ای گل غافل نشوی ز حال بلبل با گوش تو نسبت در گوش سر گوشی شبنم است با گل کاری نگشود…

گل اندامی که در پیراهن من خار می ریزد

گل اندامی که در پیراهن من خار می ریزد به خرمن گل به جیب و دامن اغیار می ریزد نه کم ظرفی است گر زیر…

گریه من آب در جوی سحر می افکند

گریه من آب در جوی سحر می افکند ناله من شعله در جان اثر می افکند آن لب حرف آفرین چون می شود گرم عتاب…

گرنبیند همچو نرگس زیر پا می زیبدش

گرنبیند همچو نرگس زیر پا می زیبدش گر نخیزد پیش پای گل زجا می زیبدش حسن محجوبی که با خود میکند بیگانگی گر نپردازد به…

گرد غم فرش است دایم در غم آباد وطن

گرد غم فرش است دایم در غم آباد وطن در غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن ای بسا نعمت که یادش به ز ادراکش…

گر یار را غنی ز نیاز آفریده اند

گر یار را غنی ز نیاز آفریده اند ما را نیازمند به نازآفریده اند قد ترا ز جلوه ناز آفریده اند روی مرا ز خاک…

گر فکر زاد آخرت ای دوربین کنی

گر فکر زاد آخرت ای دوربین کنی در زیر خاک عشرت روی زمین کنی گر رزق خود ز بوی گل و یاسمین کنی زنبوروار خانه…

گر درد طلب رهبر این قافله بودی

گر درد طلب رهبر این قافله بودی کی پای ترا پرده خواب آبله بودی؟ زود این ره خوابیده به انجام رسیدی گر ناله شبگیر درین…

گر چه شد از سرنوشت من نگارین پای تو

گر چه شد از سرنوشت من نگارین پای تو زیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو من چسان دل را عنانداری کنم جایی که…

گر چه از وعده احسان فلک پیر شدیم

گر چه از وعده احسان فلک پیر شدیم نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی غنچه بودیم…

گر جلا آیینه های تیره را نم می کند

گر جلا آیینه های تیره را نم می کند عاشقان را هم می گلرنگ خرم می کند می کند در سخت رویان صحبت نیکان اثر…

گر بنالم خون ز چشم سنگ می آید برون

گر بنالم خون ز چشم سنگ می آید برون ور بگریم خار و گل یکرنگ می آید برون هر طرف دیوانه خوش طالع من می…

گاهی رهین ظلمت و گه محو نور باش

گاهی رهین ظلمت و گه محو نور باش گاهی چراغ ماتم و گه شمع سور باش شیر و شکر به طفل مزاجان سبیل کن قانع…

کی کند غافل دل آگاه را خوابیدگی؟

کی کند غافل دل آگاه را خوابیدگی؟ از رسیدن نیست مانع راه را خوابیدگی از دل بیدار کوته می شود راه دراز دور می سازد…

سر بر فلک ز همت والا کشیده ام

سر بر فلک ز همت والا کشیده ام تسبیح را ز دست ثریا کشیده ام هرگز نشد که بر سر حرف آورم ترا من کز…

کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را

کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را اختری پیوسته باشد در گذر پروانه را ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را برنمی دارد…

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟ چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم آخر به چه امید…

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟ کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟ زشوق جستجوی یار از گردش نمی…

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند توان به چرخ سرخودزپیچ وتاب رساند چه چشمهای خمارین ولعل میگون است که می توان ز تماشای…

کعبه را دریافت هر کس خاطری معمور کرد

کعبه را دریافت هر کس خاطری معمور کرد شد سلیمان هر که دست خود حصار مور کرد پرتو خورشید تابان پرده دار انجم است خرده…

کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟

کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟ به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود به هر جانب که رو می…

کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را

کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را محو شد در حسن آن کان ملاحت، دیده…

کجا نظر به گل و یاسمن بود ما را؟

کجا نظر به گل و یاسمن بود ما را؟ که خارخار، گل پیرهن بود ما را به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد چه…

کجا پروانه رابا خویش سازد همنشین آتش؟

کجا پروانه رابا خویش سازد همنشین آتش؟ که دارد هر طرف چون شمع چندین خوشه چین آتش زخوی سرکش او شد چنین بالانشین آتش و…

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش

کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش تادریغ ازچشم خود می داشتی دیدار خویش سربه دلها داده ای مژگان خواب آلود را برنمی آیی…

قماش چهره یار از بهار معلوم است

قماش چهره یار از بهار معلوم است که روی کار، هم از پشت کار معلوم است ز جسم خاکی ما شور عشق بتوان دید نفس…

قسم به خط لب ساقی و دعای قدح

قسم به خط لب ساقی و دعای قدح که آب خضر نیرزد به رونمای قدح گذشت عید بهار و ز تنگدستیها رخی به رنگ نداریم…

قد تو کجا و قد رعنای قیامت

قد تو کجا و قد رعنای قیامت این جامه بلندست به بالای قیامت ای از مژه شوخ صف آرای قیامت وز زلف دلاویز دو بالای…

فلک نیلوفر دریای عشق است

فلک نیلوفر دریای عشق است زمین درد ته مینای عشق است اگر روح است، اگر عقل است، اگر دل شرار آتش سودای عشق است اگر…

فقر بی قدر کند سلطنت عالم را

فقر بی قدر کند سلطنت عالم را هوس ملک نباشد پسر ادهم را می کند کار خرد، نفس چو گردید مطیع دزد چون شحنه شود…

فریاد که از کوتهی بخت ندارم

فریاد که از کوتهی بخت ندارم دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوش دستی به دعا همچو…

فرنگی طلعتی کز دین مرا بیگانه می سازد

فرنگی طلعتی کز دین مرا بیگانه می سازد اگر در کعبه رو می آورد بتخانه می سازد گهر بخشند مردان در عوض سنگ ملامت را…

فارغ است از سیر گل مجنون سرگردان ما

فارغ است از سیر گل مجنون سرگردان ما نقش پای ناقه لیلی است گلریزان ما فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار خوشه بندد…

غوطه خوردم درشراب ناب و مخمورم هنوز

غوطه خوردم درشراب ناب و مخمورم هنوز گم شدم درچشمه خورشید وبی نورم هنوز گر چه شورمن جهانی را به شور آورده است از نظرهاچون…

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا نزدیک می کند به خدا، دست رد مرا گو دیگری مکن طلب من، که لطف حق هر روز…

غم به اشک از دل غمناک نیاید بیرون

غم به اشک از دل غمناک نیاید بیرون به گرستن گره از تاک نیاید بیرون از کف ساده آیینه برون آمد موی دانه ماست که…

غباری از بیابان جنون بالا نمی گیرد

غباری از بیابان جنون بالا نمی گیرد که دل از سینه لیلی ره صحرا نمی گیرد زمین سینه عاشق عجب خاصیتی دارد که تا سرکش…

غافل از داغ جنون ای دیده روشن مشو

غافل از داغ جنون ای دیده روشن مشو گر رهایی چشم داری غافل از روزن مشو دامن رستم به دست جذبه سوی خویش کش دل…