دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند

دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند که غیب را بجز از غیب دان نمی داند اگر چه گام نخستین گذشتم از دوجهان هنوز شوق…

دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود

دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود دست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیست دیده…

دلم از کثرت پیکان تو آهن شده است

دلم از کثرت پیکان تو آهن شده است تنم از ناوک دلدوز تو جوشن شده است مژه از پرتو رخسار تو زرین گردد این چراغ…

دلبر از دل نیست غافل، دل اگر آگاه نیست

دلبر از دل نیست غافل، دل اگر آگاه نیست شاه با تخت است دایم، تخت اگر با شاه نیست کوه نتوانست پیچیدن عنان سیل را…

دل می تپد مگر خبر یار می رسد

دل می تپد مگر خبر یار می رسد جان در ترددست که دلدار می رسد از چشمخانه رخت برون می برد غبار گویا که بوی…

دل کی تهی ز خنده طفلانه می شود

دل کی تهی ز خنده طفلانه می شود باز این گره ز گریه مستانه می شود دل را بهم شکن که ز عکس جمال یار…

دل عاشق تهی از اشک دمادم نشود

دل عاشق تهی از اشک دمادم نشود بحر چندان که زند جوش کرم کم نشود نتوان حرف کشید از لب ما چون لب جام راز…

دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را

دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را شهر زندان است روی دل به صحرا کرده را کوس رحلت نغمه داود می آید به…

دل ز خط بر عارض جانانه لرزد بیشتر

دل ز خط بر عارض جانانه لرزد بیشتر بر چراغ صبحدم پروانه لرزد بیشتر چون ز می گردد غزال چشم جانان شیر گیر از نیستان…

دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است

دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است طفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است چون اشک، فکندن ز نظر هر دو جهان را سهل است،…

دل چه تلخیهای رنگارنگ ازان دلبر کشید

دل چه تلخیهای رنگارنگ ازان دلبر کشید قطره خونی چه دریاهای خون بر سر کشید در میان عاشقان من بی نصیب افتاده ام ورنه قمری…

دل پر خون از آن زلف شکار انداز می خواهم

دل پر خون از آن زلف شکار انداز می خواهم چه گستاخم که خون کبک از شهباز می خواهم چو شبنم شسته ام دست امید…

دل به دشمن چون ملایم شد مصفا می شود

دل به دشمن چون ملایم شد مصفا می شود سنگ با آتش چو نرمی کرد مینا می شود ای نسیم بی مروت باددستی واگذار صبح…

دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آرامم

دل آسوده ای داری مپرس از صبر و آرامم نگین را در فلاخن می نهد بیتابی نامم ز بس زهر شکایت خوردم و بر لب…

دل از قضا به دست رضا داده ایم ما

دل از قضا به دست رضا داده ایم ما عمری است تا رضا به قضا داده ایم ما هر چند از بلای خدا می رمند…

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست با وجود…

دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت

دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت هرگز این بی حاصل از ایام سامانی نداشت حلقه زلفت به روی گرم عالم را گرفت خاتم…

دست اگر در کمر راهبر دل زده ای

دست اگر در کمر راهبر دل زده ای بی تردد به میان دامن منزل زده ای دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است…

دریاب صبح فیض نسیم بهار را

دریاب صبح فیض نسیم بهار را در دیده جا ده این نفس بی غبار را با درد خود گذار من خاکسار را از روی گردباد…

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند چشمه خویش به دریای بقا پیوستند خود حسابان که کشیدند به دیوان خود را در همین نشأه ز…

در واکرده، در بسته ز دربان گردد

در واکرده، در بسته ز دربان گردد دولت از خانه در بسته گریزان گردد آه مظلوم اثر در دل ظالم نکند در سیه خانه کجا…

در نظر واکردنی گردید طی پرواز ما

در نظر واکردنی گردید طی پرواز ما چون شرر در نقطه انجام بود آغاز ما آنچنان کز برگ گردد نکهت گل بیشتر می شود بی…

در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن

در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن در حجاب غیب هم پنهان نمی ماند سخن نیست مانع سرو را زنجیر آب از سرکشی چون…

در کودکی از جبهه من عشق عیان بود

در کودکی از جبهه من عشق عیان بود گهواره ز بیتابی من تخت روان بود انگشت نما بود دل سوخته من آن روز که از…

در غریبی تابه چند افتدکسی ازیادخویش؟

در غریبی تابه چند افتدکسی ازیادخویش؟ کو جنونی تا برآرم گرد از بنیاد خویش غفلت صیاد از نخجیر عین رحمت است وای بر صیدی که…

در شوره زار دانه اگر سبز می شود

در شوره زار دانه اگر سبز می شود از چرخ بخت اهل هنر سبز می شود روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه…

در سر مرده دلان شور ندیده است کسی

در سر مرده دلان شور ندیده است کسی نفس گرم ز کافور ندیده است کسی سبزه شوره زمین نیست به جز موج سراب حاصل از…

در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست

در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست برگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست خنده گل می دهد یادی ز آغوش وداع در…

در دل ما بخت سبز بارندارد

در دل ما بخت سبز بارندارد دانه ما زنگ نوبهار ندارد چشم شرر در کمین سوختگان است با دل افسرده عشق کار ندارد شیشه دلان…

در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست

در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست شعله آواز را در شب نمود دیگرست نه لب از گفتن خبر دارد نه گوش از استماع…

در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟

در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟ با رحمت خدای نجوشد کسی چرا؟ تا ابر نوبهار پریشان نگشته است چون رعد هر نفس نخروشد کسی…

در پرده شب هر که می ناب گرفته است

در پرده شب هر که می ناب گرفته است از دست خضر در ظلمات آب گرفته است شمع سر بالین بودش دولت بیدار آن را…

در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست

در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست دست بلند، حجت عجز شناورست رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخن از خون نصیب تیغ به…

دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را

دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را خون می چکد مدام ز گفتار شیشه را یادآور از خمار گلوگیر صبحگاه خالی مکن ز باده…

دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند

دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند بار کوه قاف آسان همچو عنقا می کشند همچو بار طرح می باشند بر دلها گران شوره پشتانی…

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود درگره…

دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهان

دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهان امروز خوش قماشی ختم است بر صفاهان چون دلبران نوخط هر روز می فزاید بر دستگاه خوبی حسن…

خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد

خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک سر ازین…

نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشم

نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشم ز آتش طلعتی روشن نشد محراب آغوشم سرآمد گر چه در آغوش سازی عمر من چون گل نشد…

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد این سزای آن که روی دست اخوان می خورد من که روزی از دل خود می خورم…

یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد

یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد سنگ اطفال به دیوانگی ما افزود خنده کبک ز کهسار دو…

خوشا روزی که بینم دلبر بگزیده خود را

خوشا روزی که بینم دلبر بگزیده خود را ز رخسارش برافروزم چراغ دیده خود را چرا ممنون شوم از گلشن آرا من که می دانم…

یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست

یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست رحم در سر کار مژگان بلاجوی تو نیست می دهی صد وعده و فی الحال بر…

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذرد

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذرد چو برق بر خس و خاشاک آرزو گذرد گره ز غنچه پیکان به عطسه بگشاید…

یاسمینش لاله گون از تاب نظر

یاسمینش لاله گون از تاب نظر از تماشایش بود خون رزق ارباب نظر تا نپوشد جوشن داودی از خط روی او از لطافت نیست ممکن…

خورشید نقاب رخ چون یاسمن کیست؟

خورشید نقاب رخ چون یاسمن کیست؟ پیراهن صبح آینه دان بدن کیست؟ چون راه سخن نیست در آن غنچه مستور گوش دو جهان تنگ شکر…

یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود

یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت طوطی خط خوش نشین…

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا بالش پر می شود سنگی که شد بالین مرا آهم از دل تا به لب جولان…

وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید

وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید در سواد اعظم چشم غزالان واکشید مگذر از دریوزه دلها که از ارباب فقر آن توانگر…

خندان به زیر تیغ تغافل نشسته ایم

خندان به زیر تیغ تغافل نشسته ایم در خارزار بر ورق گل نشسته ایم از انفعال،خار بیابان وحشتیم چون خار اگر چه در قدم گل…

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را کار موقوف به وقت است که چون وقت…

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود یکی ز حلقه بگوشانش آفتاب بود به خواب نازندیده است دولت بیدار گشایشی که در آن…

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد آب پای گل…

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس فتنه…

هوا ابرست، پر کن از شراب ناب کشتی را

هوا ابرست، پر کن از شراب ناب کشتی را که از باد موافق بهترست این آب کشتی را چو دل شد آب، پشت خود به…

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد عمرش تمام گردد چون مور پربرآرد در غنچگی چو لاله ما شعله طینتان را داغ سیاه بختی دود از…

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا آب حیوان ز نفس سوختگان است اینجا آفتابی که دل صبح ازو پر خون است یکی از…

خط تو راه دین ودل وهوش می زند

خط تو راه دین ودل وهوش می زند ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند از خط سبز مستی حسن تو کم…

هم ناله رباب نباشد کسی چرا؟

هم ناله رباب نباشد کسی چرا؟ هم گریه کباب نباشد کسی چرا؟ چون می شود شکسته ماه از سفر درست با برق همرکاب نباشد کسی…

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را ندانستم رگ گردن شود این رشته گوهر را نه تبخاله است بر گرد دهان آن پری…

هزاران معنی پیچیده در زلف سخن دارم

هزاران معنی پیچیده در زلف سخن دارم سر زلف سخن بی چشم زخم امروز من دارم سراپا جوهرم چون تیشه در شیرین زبانیها عجب نبود…

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست تشنه لعل تو روشن گهری نیست که نیست این چه شورست که حسن تو به عالم افکند؟…

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش ازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش دل به دست آور که می در ساغرش خون می شود باده پیمایی…

خرابم کرده چشم نیم مستی

خرابم کرده چشم نیم مستی که دارد همچو مژگان پیشدستی شرابی خاص در پیمانه دارد ز چشم مست او هر می پرستی پریزادی است مژگانت…

هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش

هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش آتش ایمن برون می آید از خاکسترش عشق هر کس را نهد بر چهره خال انتخاب همچو داغ…

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد کی به زنجیرش توان پا بسته تعمیر کرد؟ نشأه می مرگ آب زندگانی دیده است دختر رزچون…

هر نقطه کز این دایره بیکار شمارند

هر نقطه کز این دایره بیکار شمارند صاحب نظران خال لب یار شمارند رویی که در او راز نهان را نتوان دید روشن گهران آینه…

خال لب تو داغ دل آب کوثرست

خال لب تو داغ دل آب کوثرست پنهان تبسمت نمک شور محشرست حالا به فکر دلبری افتاده ابرویت تیغ برهنه روی تو نوخط جوهرست تنها…

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفت

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفت یوسف خود را درین بازار پیدا کرد و رفت توده خاکستر گردون مقام عیش نیست…

خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست

خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست چون گهر گرد یتیمی خاک بازیگاه ماست نیست از گرد خودی در کاروان ما اثر هر که پیش افتاده…

هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد

هر که دل زان پنجه مژگان برون می آورد جوهر از شمشیر هم آسان برون می آورد در ریاض حسن او هر کس به گل…

خاک از خواب عدم جست ز بیداری صبح

خاک از خواب عدم جست ز بیداری صبح چرخ یک تنگ شکر شد ز شکرباری صبح دل ازان زلف و بناگوش چه گلها که نچید…

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد وقت رفتن ز گلستان لب خندان نبرد از جهان قسمت ارباب نظر حیرانی است نرگس از…

حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت

حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت از سخن بسیار گفتن، می شود کوته حیات…

هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند

هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند سیر با استادگی در عالم بالا کند از دل پرخون بود در گریه چشم…

حلقه ذکر تو، میم دهنی نیست که نیست

حلقه ذکر تو، میم دهنی نیست که نیست خلوت فکر تو چاه ذقنی نیست که نیست نه همین صبح ازین درد گریبان چاک است چاک…

هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوست

هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوست هر که در حلقه ذکر تو بود خاتم ازوست خط پیمانه محیط است به اسرار جهان…

حضور روی زمین در فتادگی باشد

حضور روی زمین در فتادگی باشد هدف نشانه تیر از ستادگی باشد به قدر ریزش ابرست بخشش دریا گهرفشانی دست از گشادگی باشد به قدر…

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می کنند

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می کنند شمع را پروانه، آتش را سمندر می کنند عشق را با ناتوانان التفات دیگرست فربه انصافان شکار…

حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند

حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند چشمه آیینه را خس پوش جوهر کرده اند خاکساران محبت را به چشم کم مبین گنجها…

هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود

هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود کاه چون بی دانه گردد خرج آب و گل شود از غبار جسم پروا نیست…

حسن ترا به نقش و نگار احتیاج نیست

حسن ترا به نقش و نگار احتیاج نیست روی شکفته را به بهار احتیاج نیست اندیشه وصال ندارند عاشقان از دست رفته را به کنار…

هر خار این گلستان مفتاح دلگشایی است

هر خار این گلستان مفتاح دلگشایی است هر شبنمی درین باغ جام جهان نمایی است هر غنچه خموشی مکتوب سر به مهری است هر بانگ…

حریم میکده پر جوش از خروش من است

حریم میکده پر جوش از خروش من است شراب تلخ گوارا ز نوش نوش من است شراب من چه عجب خشت اگر ز خم برداشت…

هر چند به ظاهر چون روان در بدنم من

هر چند به ظاهر چون روان در بدنم من چون معنی بیگانه غریب وطنم من با یوسف اگر در ته یک پیرهنم من از شرم…

حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم

حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم زبان مار شد از مستی غفلت رگ خوابم به گرد من رسیدن کار هر سبک جولان که…

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟ گل به روی آفتاب روح مالیدن چرا جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟ گرد دست و…

حاشا که خلق کار برای خدا کنند

حاشا که خلق کار برای خدا کنند تعظیم مصحف از پی مهر طلا کنند این جامه حریر که مخصوص کعبه است پوشند اگر به دیر…

نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا

نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا چون سمندر دوری آتش مگر سوزد مرا گر چنین حسن گلو سوزش جگر سوزد مرا از…

چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش

چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش محضر مکن درست به خون حلال خویش تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟ یک بخته…

نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود

نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات آه افسوس بود گرد…

چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش

چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش شیرازه اوراق دل از چین جبین باش چون آتش سوزان مشو ازباد سبکسر چون آب ز روشن گهری…

نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را

نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را دور باش از خود بود حسن حجاب آلود را پشت این تیغ سیه تاب است از دم…

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز بی عزتی به اهل سخن مایه غم است زنهار خرده های…

نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز

نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز نبود بی شفق این شام غریبان هرگز می زند موج سراب آتش ما را دامن نیست این…

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟ خون دل چندان نمی یابم که بس باشد مرا مد آهم، سرکشی با خویشتن آورده ام نیستم…

نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام

نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام جلوه طوطی کند زنگار درآیینه ام سبزه من می کند نشو و نما در زیر سنگ نیست…

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم در پرده خجالت، زان روی شرمگینم از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان تا ریشه کرد در دل آن…

نور معنی در جبین تاک می بینیم ما

نور معنی در جبین تاک می بینیم ما در قدح افشرده ادراک می بینیم ما کوری آلوده دامانان وسواس صلاح دختر رز را به چشم…

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد نقش مرادعالم در خانه اش زند موج آن را که بالش از خشت…