غزلیات صائب تبریزی
چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار
چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار ز دوستان سبکروح سر دریغ مدار ز بوی سوختگی روح تازه می گردد ز شمع خرده جان…
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند نه هرکه گردنی افراخت سروری داند کجا به مرکز حق راه می تواند برد کسی که گردش افلاک…
چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او
چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او ز فیض داغ سودا دام و…
نه ز خط حلقه بر اطراف رخت بسته شده است
نه ز خط حلقه بر اطراف رخت بسته شده است که نظرها به تماشای تو پیوسته شده است از غبار خط شبرنگ دل آزرده مباش…
چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟
چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟ زخم دامن دار صبح از غمزه خونخوار کیست؟ نقطه خاک از که چون ناقوس می نالد مدام؟…
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد نه این درخت غم از ریشه می توانم زد به خصم گل زدن از دست من نمی…
نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرمم
نه از جام دگر هر دم درین میخانه سرگرمم که چون خورشید تابان من به یک پیمانه سرگرمم به یک آتش چو داغ لاله می…
نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودش
نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودش چه شمع است این که چون پروانه گردد گرد سردودش تماشای گل و شبنم گوارا باد بربلبل…
نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد
نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد سبکسر در فنای خویش بیش از خصم می…
نگاه دار سر رشته حساب اینجا
نگاه دار سر رشته حساب اینجا که دم شمرده زند بحر از حباب اینجا سر از دریچه گوهر برآوری فردا اگر چو رشته بسازی به…
نقش حصیر نیست که بر پیکر من است
نقش حصیر نیست که بر پیکر من است شهباز اوج فقرم و این شهپر من است این باده رسیده که در ساغر من است حور…
نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید
نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید ز اشک و…
نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟
نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟ که زیرک نیست هر مرغی که چشم از دام بردارد زخون بیگناهان است دامنگیرتر رنگش نظر عاشق…
کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟
کی به ناخن از دل غمگین گره وا می شود؟ دست چون افتاد از کار این گره وا می شود بر گشاد دل بود موقوف…
نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت
نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت بی صدای پا ازین کهسار می باید گذشت تا درین محفل نفس چون نی توانی راست کرد…
ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من
ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من نمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکم…
نتوان به دستگیری اخوان ز راه یافت
نتوان به دستگیری اخوان ز راه یافت یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت من بودم و دلی که مرا غمگسار بود آن نیز رفته…
نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما
نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما ز اشک و آه می گردد به آب و تاب عیش ما سر ما گرم…
ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر
ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر دیده احول کند عیش دو بالا بیشتر زشت راآیینه تاریک باشد پرده پوش می رسد آزاربد گوهربه…
میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است
میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است سر به سر دانه این مزرع ویران پوچ است هر سری کز می گلرنگ نباشد لبریز…
می می کشند لاله عذاران ز روی هم
می می کشند لاله عذاران ز روی هم مستند بی شراب ز جام و سبوی هم خوبان به آشنایی هم بیوفا شدند دلهای ساده زود…
می کند گرم طلب شعله آواز مرا
می کند گرم طلب شعله آواز مرا می شود زمزمه بال و پر پرواز مرا سرمه خامشی من بود از تنهایی می شود ناله دو…
می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای
می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است ساغری می گیرم…
می شود راز دل از جبهه نمایان ما را
می شود راز دل از جبهه نمایان ما را نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را تیرباران قضا را سپر تسلیمیم نیست چون شیر…
می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو
می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو چون تماشایی نظر بردارد از گلزار تو؟ دل نگردد چون خراب از جلوه مستانه ات؟ نقش…
می در پیاله خون جگر می شود مرا
می در پیاله خون جگر می شود مرا باد مراد، موج خطر می شود مرا گر از در گشاده دل خلق وا شود دل بسته…
می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشند
می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشند دور گردان انتظار آب کوثر می کشند خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند ساده…
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم
مورم اما خوشه چین خرمن دونان نیم می کنم شکر به اکسیر قناعت خاک را عالمی از راستگویی دشمن ما گشته اند ما چه می…
مهر لب غماز را دامان پاک من بس است
مهر لب غماز را دامان پاک من بس است پرده پوش ماه کنعان چاک پیراهن بس است خار دیوارم، وبال دامن گل نیستم رزق من…
منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع
منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع درون خانه شکارش آماده است کسی که گشت به…
من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد
من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد برق خنجر بلد راهروانش باشد کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟ آن که از رفتن دل…
من که در سر هوس طره دستارم نیست
من که در سر هوس طره دستارم نیست هیچ با سایه اقبال هما کارم نیست غم و غمخوار به اندازه هم می باشند شادم از…
ملایمت سپر خصم تندخو گردد
ملایمت سپر خصم تندخو گردد شراب شیشه شکن عاجز کدو گردد به جوی رفته دگر بار آب می آید که خاک باده کشان عاقبت سبو…
مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را
مکن کوتاه در ایام خط زلف پریشان را که باشد ناگزیر از مد بسم الله دیوان را ز آزار دل سرگشتگان بگذر که این خجلت…
مکن با ارتکاب جرم اظهار پشیمانی
مکن با ارتکاب جرم اظهار پشیمانی چه لازم با دروغ آمیختن آلوده دامانی؟ منه زنهار دل بر مهلت صد ساله دنیا که آخر می شود،…
معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست؟
معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست؟ انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست؟ قدر عزلت را چه می دانند صحبت دوستان؟ گنج می داند…
مشو چو بیخبران غافل از نظاره گل
مشو چو بیخبران غافل از نظاره گل که یک دو صبح بود شوخی ستاره گل برآن سیاه گلیم است سیر باغ حلال که همچو سوخته…
مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشی
مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشی صد خم می داری و حسرت به مینا می کشی قهر خود را در لباس لطف…
مژه ام جلوه گاه پروین است
مژه ام جلوه گاه پروین است گل خورشید طلعتان این است سیب غبغب اگر به دست افتد بهتر از صد انار یاسین است کی توانی…
مرهم کافور خلق پرده صد نشترست
مرهم کافور خلق پرده صد نشترست صندل این ناکسان گرده دردسرست نیست جدایی ز هم حلقه زنجیر را حادثه روزگار از پی یکدیگرست گرم عنانان…
مردان ز جان خویش نه آسان گذشته اند
مردان ز جان خویش نه آسان گذشته اند خون خورده اند تا ز سر جان گذشته اند گردیده است آب دل رهروان عشق تا از…
مرا صد آه یکبار از دل صد چاک می خیزد
مرا صد آه یکبار از دل صد چاک می خیزد به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد صفای ظاهر از دل کی زداید…
مرا تعجب ازان پر حجاب می آید
مرا تعجب ازان پر حجاب می آید که در خیال چسان بی نقاب می آید ز نوشخند تو زهر عتاب می بارد ز حرف تلخ…
مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد
مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد شراب و مطرب و معشوق من از خانه می خیزد بشارت باد آغوش دل امیدواران را که…
مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید
مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید چو دریا مطرب عاشق درون سینه می باید زچشم بد نگه دارد سیاهی آب حیوان…
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است بیداری حیرت زدگان خواب گران است پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد مادام که دل در…
محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض
محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض گرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم که…
مبین ز موج تهیدست خوار دریا را
مبین ز موج تهیدست خوار دریا را که روی کار بود پشت کار دریا را شکسته تا نشوی چون حباب هیهات است که همچو موج…
ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت
ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت پیش رخت از هاله مکرر سپر انداخت با گوشه دل غنچه صفت ساخته بودم بوی تو مرا…
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم بر روی دست باد مرا دست سیر ما چون…
ما که سطر کهکشان از لوح گردون خوانده ایم
ما که سطر کهکشان از لوح گردون خوانده ایم در خط دیوانی زنجیر، عاجز مانده ایم در سر بازار محشر دست ما خواهد گرفت در…
ما ز حیرت در حریم وصل هجران می کشیم
ما ز حیرت در حریم وصل هجران می کشیم دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشیم منعمان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند…
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایم
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایم عکس خورشیدیم در آب روان افتاده ایم ناامید از جذبه خورشید تابان نیستیم گرچه چون پرتو به…
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم خرسند از محیط به پیمانه خودیم چون غنچه روی دل به خود آورده ایم ما برگ نشاط…
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم آمد چو موج دامن ساحل به دست ما تا اختیار خویش به…
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش مدام می چکد وکم نمی شود آبش کسی که راه به بحر محیط وحدت برد غریب نیست…
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را حصاری کرد در گرد یتیمی آب گوهر را تلاش پختگی کردم ز خامی ها، ندانستم…
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
لب تشنگی حرص ندارد جگر من خشک از قدح شیر برآید شکر من در مشرب جان سختی من رطل گران است هر سنگ که از…
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟ کز خود کند مضایقه از ناز بوسه را بیجاده ای است بوسه ربا آن عقیق لب کز جذبه…
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم تا جبین هوس خود به زمین می مالم با لب تازه خطش چند سیاهی بزند چهره آب…
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم بجز تو ره به کجا می برم که را دارم به قدر زخم بود راه شانه را…
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد!
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد! به خنده تو ز تبخاله جای تنگ مباد! مباد نبض تو چون موج مضطرب هرگز میان طبع تو…
گفتگوی عشق را من در میان انداختم
گفتگوی عشق را من در میان انداختم طرح جوهر من به شمشیر زبان انداختم نامی از شور محبت بر زبانها مانده بود این نمک من…
گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی
گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی آه باشد سرو پا برجای باغ زندگی سرخ رو از باده می گردد ایاغ زندگی کار روغن می کند…
گرفت خط تو دلهای بی قراران را
گرفت خط تو دلهای بی قراران را غبار، جامه فتح است خاکساران را ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان سحاب آب دهد تیغ کوهساران را…
گرچه انفاس گرامی سینه صرف آه کرد
گرچه انفاس گرامی سینه صرف آه کرد اینقدر شد دانه خود را جدا از کاه کرد تا نگارین شد زمی دست سبو در زیر سر…
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا کسی از ما نگرفته است سر راه ترا غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار نیست…
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم محرمی نیست در آفاق به محرومی من عین دریایم و سرگشته…
گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن
گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن بر سر بستر گل خواب توانی کردن این خیالات پریشان که ترا در نظرست در ته خاک…
گر چه دارد تلخی زهر اجل جام وداع
گر چه دارد تلخی زهر اجل جام وداع برامید مرگ می نوشم به هنگام وداع آخر بیماری جانکاه می باشد هلاک اول هجران جانسوزست انجام…
گر چه از درد خزانی شده رخساره ما
گر چه از درد خزانی شده رخساره ما می توان چید گل از سینه صد پاره ما نفس گرم درین بوته نخواهد ماندن تا شود…
گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی
گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی زیر تیغ محفل آرا پای بر جا بودمی اختیاری نیست سیر من ز دریا چون گهر گر…
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را نمی…
کیفیت می زاهد فرزانه نداند
کیفیت می زاهد فرزانه نداند تا سرنکند در سرپینانه نداند زاهد که بود خشک تر از دانه تسبیح حق نمک گریه مستانه نداند در کعبه…
کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟
کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟ باده چون شد پخته از میخانه می آید برون از زبان خامه من لفظ های آشنا…
سخن کی به جانهای غافل نشنید
سخن کی به جانهای غافل نشنید ز دل هر چه برخاست در دل نشیند غبار یتیمی است جویای گوهر غم عشق در جان کامل نشیند…
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟ خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی…
که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟
که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟ که یک حلقه اوست چشم سیاهش دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟ گه گردون غباری است از…
که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟
که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟ که ایمن زیر این دیوار مایل می تواند شد؟ درین بستانسرا هر برگ سبزی…
کلکم از سیر بدخشان سخن می آید
کلکم از سیر بدخشان سخن می آید سرخ رو از سر میدان سخن می آید شور غیرت به نمکدان مسیح افکندن از شکر خنده پنهان…
کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون
کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون کبوتری است که می آید از حرم بیرون دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که…
کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد
کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم که…
کدامین برق جولان گوشه ابرو نمود اینجا؟
کدامین برق جولان گوشه ابرو نمود اینجا؟ که آتش زیر پا دارند دلها همچو عود اینجا مکش سر از خط فرمان که گردون بلند اختر…
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟ سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است مسیح سوزن خود گو به هرزه تیز مکن که چشم آبله…
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟ نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید کند مغلوب شیطان را به همت نفس صاحبدل…
کارم شب وصال به پاس نظر گذشت
کارم شب وصال به پاس نظر گذشت فصل بهار من به ته بال و پر گذشت دامان بیخودی مده از کف به حرف عقل از…
قطره بیجگری کز نظر ما افتد
قطره بیجگری کز نظر ما افتد شور حشری شود و در دل دریا افتد خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد آتش لاله چو در…
قدم برون منه از خلوت نهانی دل
قدم برون منه از خلوت نهانی دل که می کنند گرانبارت از گرانی دل سوار دل شو اگر ذوق لامکان داری که نیست هیچ براقی…
قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنم
قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنم می روم با آستانش کار یکرو می کنم می نویسم خط بیزاری به طرف عارضش باطل السحری…
فلک به آبله خار دیده می ماند
فلک به آبله خار دیده می ماند زمین به دامن در خون کشیده می ماند طراوت از ثمر آسمانیان رفته است ترنج ماه به نار…
فضای دشت ز خونین دلان گلستانی است
فضای دشت ز خونین دلان گلستانی است ز خود برآ که عجب دامن بیابانی است گشاده باش، جهان را شکفته گر خواهی که بر گشاده…
فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد
فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد صفای روی زمین در صفای دل باشد مه تمام ز پهلوی خود خورد روزی ز خوان خویش مهیا…
فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند
فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند شرم را روی عرقناک تو بیدار کند هرکه را فکر سر زلف تو در هم پیچد کمر…
غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟
غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟ می کشی بر صفحه هستی خط باطل چرا از رباط تن چو بگذشتی دگر معموره…
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زن
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زن یا چو لب وا کردی از هم غوطه ها در خار زن جانب سنبل عزیز و خاطر…
غم کجا از سینه بی غمخوار می آید برون؟
غم کجا از سینه بی غمخوار می آید برون؟ کی به پای خویش از پاخار می آید برون؟ عندلیبی را که سر در زیر بال…
غفلت دل از شراب ناب می گردد زیاد
غفلت دل از شراب ناب می گردد زیاد تیرگی آیینه را از آب می گردد زیاد چشم و دل را پرده های خواب غفلت می…
غبار خط یارم توتیا در آستین دارم
غبار خط یارم توتیا در آستین دارم به دامن نور بینایی جلا در آستین دارم نیند این بسته چشمان لایق تشریف پیراهن و گر نه…
عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد
عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد غیرت ما زور بر کسب هنر می آورد گر گهر در آتش افتد، به که از…
عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد
عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد صفای شهد شمع خانه زنبور می گردد به عمر جاودان دل ره نبرد از زلف…





