مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!

مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد! که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد جدا از حلقه آن زلف حال دل…

مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال ماند

مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال ماند از دو صد خرمن، تهی چشمی به این غربال ماند از حریصان نیست چیزی در…

ما نفس بر لب به صد رنج و تعب می آوریم

ما نفس بر لب به صد رنج و تعب می آوریم پیر می گردیم تا روزی به شب می آوریم روزه حرف طلب دارد لب…

ما شمع را به شهپر خود، سر گرفته ایم

ما شمع را به شهپر خود، سر گرفته ایم دایم ز شیشه پنبه به لب بر گرفته ایم بر می خوریم با همه تلخی گشاده…

ما را زبان شکوه ز جور زمانه نیست

ما را زبان شکوه ز جور زمانه نیست یاقوت وار آتش ما را زبانه نیست با قد خم کسی که شود غافل از خدا در…

ما خراباتی و نظر بازیم

ما خراباتی و نظر بازیم کاسه آشام و کیسه پردازیم با زمین گیری آسمان پرواز با خموشی بلند آوازیم سر به گردون فرو نمی آریم…

ما به دشنام از لب شیرین دلبر قانعیم

ما به دشنام از لب شیرین دلبر قانعیم با جواب تلخ ما زان تنگ شکر قانعیم دامن ما از هوس پاک است چون آب روان…

لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد

لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد آدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد هر که پیش تلخرویان مهر از لب…

لبهای خشک، موجه عمان تشنگی است

لبهای خشک، موجه عمان تشنگی است تبخال آتشین، گل بستان تشنگی است گر هست اثر ز حسن گلوسوز در جهان در دودمان شمع شبستان تشنگی…

لب لعل تو ز خون دل من جام گرفت

لب لعل تو ز خون دل من جام گرفت سرو قد تو ز آغوش من اندام گرفت هیچ کس زهره نظاره چشم تو نداشت نمک…

لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست

لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست برگریزان دل و باغ و بهار نظرست نیست آوارگی اهل طلب را انجام تا زمین هست بجا،…

گوشه گیری که لب نان حلالی دارد

گوشه گیری که لب نان حلالی دارد سی شب از گردش ایام هلالی دارد نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام خودنمایی نکند هر…

گهی از دل، گهی از دیده، گاه از جان ترا جویم

گهی از دل، گهی از دیده، گاه از جان ترا جویم نمی دانم ترا ای یار هر جایی کجا جویم ز شوخی هر نفس در…

گلزار جوش حسن خداداد می زند

گلزار جوش حسن خداداد می زند باغ از شکوفه موج پریزاد می زند خون لاله لاله می چکد از تیغ کوهسار طاوس سر ز بیضه…

گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش

گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش ز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش نمی دانم قماش دست سیمینش، همین دانم که کار مومیایی می…

گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را

گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را رهایی نیست زین خار شلایین هیچ دامن را جنون دوری از عقل گرانجان کرد آزادم که…

گره تا کی ز ابروی سخن پرداز نگشاید؟

گره تا کی ز ابروی سخن پرداز نگشاید؟ در رحمت به رویم چند آن طناز نگشاید؟ سراسر گرد دام از سایه گل راه گرداند بدآموز…

گردش پرگار ما را حلقه مویی بس است

گردش پرگار ما را حلقه مویی بس است مرکز سرگشتگی ها خال دلجویی بس است نیست با آیینه روی حرف ما چون طوطیان باعث گفتار…

گر نه از فتنه ایام خبر دارد صبح

گر نه از فتنه ایام خبر دارد صبح از چه بر دوش ز خورشید سپر دارد صبح؟ حزم چون هست، چه حاجت به سلاح دگرست؟…

گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنم

گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنم من که از اهل وفایم بیوفایی چون کنم زلف بندی نیست کز تدبیر بتوان پاره کرد…

گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست

گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست گنجینه این راز به غیر از دل شب نیست آرامش سیماب بر آیینه محال است گر…

گر چه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا

گر چه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا آرزویی هر زمان در دل بر آتش می…

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم بر سیه کاری ما هر سر مویی است…

گر چشم تر از پوست چو بادام برآید

گر چشم تر از پوست چو بادام برآید آسان ز وصال شکرش کام برآید جان من مشتاق به لب می رسد از شوق تا از…

گر به این دستور خیزد، شمع ماتم می کند

گر به این دستور خیزد، شمع ماتم می کند دود تلخ خط چراغ دودمان حسن را چون ورق برگشت، موری شیر را عاجز کند خط…

گداخت دیدن آن روی بی نقاب مرا

گداخت دیدن آن روی بی نقاب مرا چو نخل موم، نمی سازد آفتاب مرا جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا سواد شهر بود آیه…

کی گره باز از دل من باده گلگون کند؟

کی گره باز از دل من باده گلگون کند؟ نی مگر دست نوازش ز آستین بیرون کند خارخاری هر که را در دل بود چون…

سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخن

سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخن چون مه نو شهره آفاق می گردد سخن می کند جمعیت دل گفتگو را منتظم از پریشان…

کوه در بادیه شوق کمر می بندد

کوه در بادیه شوق کمر می بندد خاک چون آب روان بار سفر می بندد نیست از فوطه ربایان جهان پروایش موی ژولیده خود هر…

کو ناخنی که رخنه به داغ جگر کنم؟

کو ناخنی که رخنه به داغ جگر کنم؟ این خون گرم را هدف نیشتر کنم نه سجده ای به جبهه و نه بوسه ای به…

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟ که نعلی هست در آتش ز هر گرداب دریا را فروغ گوهری در دیده من…

کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک

کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک که داغ تشنه لبی به بود ز منت خشک نزد برآتش من آب،سبزه خط او فزود تشنگی شوق…

کعبه عشقم، بلا ریگ بیابان من است

کعبه عشقم، بلا ریگ بیابان من است زخم شمشیر زبان خار مغیلان من است جوش فرهادست از کهسار من سرچشمه ای شور مجنون گردبادی از…

کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیند

کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیند زخود رم کرده آزاری زدام و دد نمی بیند سبکروحی که شد سرگرم سیر عالم…

کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو

کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو از بی بضاعتی خجلم از لقای تو آید به حال خود ز تماشای آفتاب شد چشم هر…

کجاست باده که ناموس را به آب دهم

کجاست باده که ناموس را به آب دهم وداع هوش کنم، عقل را جواب دهم من از نسیم چمن بیخودم چو شبنم گل مگر پیاله…

کجا پروای ما سرگشتگان آن مه جبین دارد؟

کجا پروای ما سرگشتگان آن مه جبین دارد؟ که خون صد چراغ مهر را در آستین دارد زجمعیت امید بی نیازی داشتم، غافل که آنجا…

کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است

کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است پروای آفتاب قیامت نمی کند هر دل…

قطع امید ز هجران و وصالش کردم

قطع امید ز هجران و وصالش کردم سیر چشمانه قناعت به خیالش کردم پشت دستم هدف زخم ندامت شده است که چرا دست در آغوش…

قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبح

قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبح چون توانم داد شرح نعمت الوان صبح؟ می توان اسباب مجلس را قیاس از شمع کرد آفتاب گرمرو شمعی…

قد موزون تو روزی که به جولان برخاست

قد موزون تو روزی که به جولان برخاست هر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست خار خار دلم از سینه نمایان گردید بخیه…

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم

فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم دستم آن روز گرفتند که رفتم از دست کارم آن…

فقیران را به چوب منع از درگاه خود راندن

فقیران را به چوب منع از درگاه خود راندن به شمع دولت بیدار باشد دامن افشاندن مگردان روی گرم از دوستان تا دولتی داری که…

فریاد نخیزد ز دل پر گله ما

فریاد نخیزد ز دل پر گله ما نبود چو جرس هرزه درا آبله ما هر جا که زند نشتر خاری مژه بر هم خون دشنه…

فرو خوردم ز غیرت گریه مستانه خود را

فرو خوردم ز غیرت گریه مستانه خود را فشاندم در غبار خاطر خود دانه خود را فروغ شمع ازان گرد سر پروانه می گردد که…

فارغ از دامند مرغان سبک پر در گذار

فارغ از دامند مرغان سبک پر در گذار خامه رامانع ز جولان نیست مسطر در گذار نقد دنیا همچو گل هر روز در دست کسی…

غوطه دادم در دل الماس داغ خویش را

غوطه دادم در دل الماس داغ خویش را روشن از آب گهر کردم چراغ خویش را شد چو داغ لاله خاکستر نفس در سینه ام…

غنچه از باده نگردد گل خمیازه من

غنچه از باده نگردد گل خمیازه من چشم مخمور بود رشته شیرازه من نه ز زهدست اگر لب نگذارم به شراب ساغری نیست درین بزم…

غم حساب ندارم ز می پرستی ها

غم حساب ندارم ز می پرستی ها که نیست قابل تعبیر، خواب مستی ها به قدر آنچه شوی پست، سربلند شوی گرفته ایم عیار بلند…

غباری بجا از زمین مانده است

غباری بجا از زمین مانده است بخاری ز چرخ برین مانده است ز گل خار مانده است و از می خمار چه ها از که…

غافل ز حال عاشق خونین جگر مباش

غافل ز حال عاشق خونین جگر مباش مغرور حسن پا به رکاب اینقدر مباش هرگاه بهله را به کمر آشنا کنی از دست کار رفته…

عنان گسسته تر از سیل در بیابانیم

عنان گسسته تر از سیل در بیابانیم به هر طرف که قضا می کشد شتابانیم نمی شود که در آغوش ما نیایی تنگ تو شبنم…

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند عقد دندان در کنارم ریخت از تار نفس رشته…

عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون

عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون کشتی کاغذی از آب نیاید بیرون نیست ممکن، نشود دل ز می ناب سیاه زنده اخگر ز ته…

عشق گهرشناس به دیوانه خوشترست

عشق گهرشناس به دیوانه خوشترست از بهر گنج، گوشه ویرانه خوشترست زین حاجیان که گرد حرم طوف می کنند بر گرد شمع گشتن پروانه خوشترست…

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید…

عشق در پای گلی رنگ وفا می ریزد

عشق در پای گلی رنگ وفا می ریزد فرصتش باد که بسیار بجا می ریزد زان سفر کرده بستان خبری هست که گل زر خود…

عشق است غمگسار دل دردمند را

عشق است غمگسار دل دردمند را آتش گره ز کار گشاید سپند را همت به هیچ مرتبه راضی نمی شود یک جا قرار نیست سپهر…

عرق چو بر رخت از گرمی شراب آید

عرق چو بر رخت از گرمی شراب آید شفق به ساغر زرین آفتاب آید خیال خال تو آمد به دل ز روزن چشم چنان که…

عبیر زلف به جیب صبا نباید ریخت

عبیر زلف به جیب صبا نباید ریخت به چشم بی بصران توتیا نباید ریختی به زود، باده به اهل ریا نباید داد به خاک شوره…

عاشقان رامغز درسر گرنباشد گومباش

عاشقان رامغز درسر گرنباشد گومباش کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش حلقه بیرون…

عاشق آزرده و محزون و غمین می باید

عاشق آزرده و محزون و غمین می باید صاحب گنج گهر تلخ جبین می باید خیره چشمان هوس را ادبی در کارست حسن بی قید…

ظاهر مردان به زیور گرنباشد گو مباش

ظاهر مردان به زیور گرنباشد گو مباش حلقه بیرون در گر زر نباشد گومباش رخنه های دام، فتح الباب صید بسته است سینه مارا رفو…

طعمه مور شوی گر چه سلیمان شده ای

طعمه مور شوی گر چه سلیمان شده ای زال می گردی اگر رستم دستان شده ای ای که چون موج به بازوی شنا می نازی…

صورت شیرین اگر از لوح خارا می رود

صورت شیرین اگر از لوح خارا می رود از دل سنگین ما نقش تمنا می رود می دود مجنون به زور عشق بر گرد جهان…

صدای پا نبود در خرام درویشان

صدای پا نبود در خرام درویشان زمین به خواب رود زیر گام درویشان چو نی اگر چه بود خشک، کام درویشان شکر به تنگ بود…

صبر بر زخم گرانسنگ ملامت سهل نیست

صبر بر زخم گرانسنگ ملامت سهل نیست توتیا گشتن به زیر کوه طاقت سهل نیست مور قانع یافت از دست سلیمان پایتخت بر جگر دندان…

صبح امید من نفس سرد من بس است

صبح امید من نفس سرد من بس است چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است دستم غبار دامن پاکان نمی شود بویی مرا ز یوسف…

صاف است به گردون دل بی کینه مستان

صاف است به گردون دل بی کینه مستان زنگار نگیرد به خود آیینه مستان در آینه هر نقش کجی راست نماید کین مهر شود در…

شوق من سرکشی از زلف معنبر دارد

شوق من سرکشی از زلف معنبر دارد آتشم بال و پر از دامن محشر دارد سخن سرد چه تأثیر کند در دل گرم؟ جوش دریا…

شورش سودا مرا از قید تن آزاده کرد

شورش سودا مرا از قید تن آزاده کرد از سر خم خشت را آواره جوش باده کرد کم نشد چون غنچه گل برگ عیش از…

شوخی که مرا هست تمنای وصالش

شوخی که مرا هست تمنای وصالش وحشی تر از آهوی رمیده است خیالش چشم و دل من تشنه حسنی است که از لطف در آینه…

شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنم

شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنم از گرستن تر نگردد دامن پیراهنم نیست شمعی در سرای من، ولی از سوز دل می درخشد…

شکوه بیهوده از ناسازی گردون مکن

شکوه بیهوده از ناسازی گردون مکن این جراحت را به شمشیر زبان افزون مکن تلخی ایام را بر خود گوارا کن به صبر تا ز…

شکست رنگ مرا رنگ همچو مهتابش

شکست رنگ مرا رنگ همچو مهتابش ربود خواب مرانرگس گرانخوابش میان برهمن وبت حصار سنگ کشد نظر فریبی ابروی همچو محرابش عقیق خون مسیحا به…

شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟

شرم حسن شوخ را کی پرده سازی می کند؟ برق در ابر بهاران تیغ بازی می کند حسن را روشنگری چون دیده های پاک نیست…

شده است از شوق تیغ جان ستانش

شده است از شوق تیغ جان ستانش وبال خضر، عمر جاودانش به جای نافه دل بر خاک ریزد ز زلف و کاکل عنبرفشانش غبار آلوده…

شد سرمه سویدای دل از نور جمالش

شد سرمه سویدای دل از نور جمالش ای وای اگر تیغ کشد برق جلالش چون مور، دل خام طمع بال برآورد تا شد زته زلف…

شد افزون از شهادت شوق بیتابی که من دارم

شد افزون از شهادت شوق بیتابی که من دارم ز کشتن زنده تر گردید سیمابی که من دارم به خضر از مرگ سازد تلختر عمر…

شب که دامان سر زلف توام در چنگ بود

شب که دامان سر زلف توام در چنگ بود دامن صحرای محشر بر جنونم تنگ بود در گلستانی که شبنم قفل بیرون درست بلبل گستاخ…

شاخ گل از دست و چوگان تو یادم می دهد

شاخ گل از دست و چوگان تو یادم می دهد غنچه از گوی گریبان تو یادم می دهد جلوه خورشید تابان در ته دامان ابر…

سیل درمانده کوتاهی دیوار من است

سیل درمانده کوتاهی دیوار من است بی سرانجامی من خانه نگهدار من است می کند کار نسیم سحری با دل من خامشی گر چه به…

سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب

سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب نیست امید رهایی زین سپهر آبگون حلقه…

سهل مشمر همت پیران با تدبیر را

سهل مشمر همت پیران با تدبیر را کز کمال بال و پر پرواز باشد تیر را دشمن خونخوار را کوته به احسان ساز، دست هیچ…

سفیدی های مو بیدار کی سازد سیه دل را؟

سفیدی های مو بیدار کی سازد سیه دل را؟ که گلبانگ رحیل افسانه خواب است غافل را ز نقصان بصیرت طامعان را نیست پروایی که…

سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدی

سرو من گر بر سر خاک شهیدان آمدی دعوی خون هم درین عالم به پایان آمدی تنگ شد بر من جهان از عشق، ورنه پیش…

سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر

سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر داغت اگر کمی کند از لاله زار گیر داغی که نیست سکه ناسور بر رخش بی اعتبارتر ز زر…

سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن

سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن خاطر جمع و پریشان نظری هیهات است شانه…

سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟

سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟ که این خشت از سرخم باده منصور بردارد اگر برق تجلی گوشه ابرو نجنباند که از…

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین دارد

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین دارد حنای دست زنگی هند را در آستین دارد مشو گستاخ کان لب خنده های شکرین دارد که…

دل را جلا به دیده نمناک می کنم

دل را جلا به دیده نمناک می کنم آیینه را به دامن تر پاک می کنم دور نشاط نقطه به پرگار بسته است سر را…

سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند

سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند به خون مرده تقاضای نیشتر چه کند جز این که خون خورد وبر جگر نهد دندان به…

سپند از مردم چشم است حسن عالم آرا را

سپند از مردم چشم است حسن عالم آرا را که نیل چشم زخم از عنبر ساراست دریا را کند مژگان من هرگاه دست از آستین…

سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را

سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را نبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را ندزدد آفتاب از ماه نو پهلو، چه…

سالکانی که قدم در ره جانانه زدند

سالکانی که قدم در ره جانانه زدند پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند ساده لوحان که…

ساقی به یک پیاله که وقت سحر رساند

ساقی به یک پیاله که وقت سحر رساند ما را ازین جهان به جهان دگر رساند صد حلقه برامید من افزود پیچ وتاب هر رشته…

زینسان که شیشه خنده مستانه می زند

زینسان که شیشه خنده مستانه می زند آخر شراب بر سر پیمانه می زند بیکار نیست گریه بی اختیار شمع آبی بر آتش دل پروانه…

زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی است

زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی است گل به تردستی ز عکس تازه رویان چیدنی است گر لباس فاخری در عالم ایجاد هست از…

زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت

زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت روزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت می شود کان بدخشان از شراب لعل رنگ چون…

زمین و آسمان از ناله من در خروش آمد

زمین و آسمان از ناله من در خروش آمد نشست از جوش دریا، سینه من تا به جوش آمد نشاط دایمی خواهی، به درد از…