غزلیات صائب تبریزی
زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد
زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد پرشکسته خس آشیانه می گردد ز آه خویش بر آن تندخوی می لرزم که تیر راست به گرد…
زلف دلها را به دور خط نگهبانی کند
زلف دلها را به دور خط نگهبانی کند چون شود معزول عامل سبحه گردانی کند دست گلچین می شود هر خار مژگانی که هست از…
زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتد
زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتد صدف بر خویش می لرزد چو گوهر شاهوار افتد زناحق کشتگان پروا ندارد آن سبک جولان نسوزد دل نسیمی…
زدوری بیش وصل دلبران جانکاه می باشد
زدوری بیش وصل دلبران جانکاه می باشد خطر در منزل اینجا بیشتر از راه می باشد سفیدیهای مو بی پرده سازد رو سیاهی را کلف…
زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود
زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود مبر در پیش هر بی آبرو زنهار آب خود کف آبی به دست خویش تا ممکن…
زخط عذار تو بی آب وتاب خواهد شد
زخط عذار تو بی آب وتاب خواهد شد زهاله ماه تو پا در در رکاب خواهد شد رخی که در جگر لاله خون ازومی سوخت…
زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد
زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد هلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت را سر…
زبان شکوه فرسودی ز چرخ بیوفا دارم
زبان شکوه فرسودی ز چرخ بیوفا دارم دلی در گرد کلفت چون چراغ آسیا دارم شکایت می کنم از یار و امید وفا دارم به…
زانقلاب دل آسوده بیشتر باشد
زانقلاب دل آسوده بیشتر باشد کمند وحدت ما موجه خطر باشد بجز دهان تو کزچهره است خندانتر که دیده غنچه که از گل شکفته ترباشد…
زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توست
زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توست یاقوت آبدار بتان سنگداغ توست نتوان ز جستجو به تو هر چند راه برد هر کس…
ز نقشهای غریب آنچه جام جم دارد
ز نقشهای غریب آنچه جام جم دارد دل شکسته ما بی زیاد و کم دارد ز صدق و کذب سخن سنج را گزیری نیست چو…
ز من مدار توقع سخن از انجمنی
ز من مدار توقع سخن از انجمنی که نیست باعث گفتار چشم خوش سخنی به گرد چهره خوبان چو زلف سیری کن مکن چو خال…
ز گل فزود مرا خارخار خنده تو
ز گل فزود مرا خارخار خنده تو که نیست خنده گل در شمار خنده تو مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است که نشکند قدح…
ز عقل و هوش به تنگ آمدم ایاغ کجاست؟
ز عقل و هوش به تنگ آمدم ایاغ کجاست؟ در آتشم ز پر و بال خود، چراغ کجاست؟ گرفته هوش گریبان من، پیاله چه شد؟…
ز شرم قد بلند تو آب گردد سر
ز شرم قد بلند تو آب گردد سر به زیر خاک نهان از حجاب گردد سرو در آن چمن که نهال تو جلوه گر گردد…
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست که مادر و پدر غم، وجود فرزندست دل درستی اگر هست آفرینش را همان دل است که…
ز رفتن تو دل خاکسار رفت به گرد
ز رفتن تو دل خاکسار رفت به گرد بنای صبر و شکیب و قرار رفت به گرد ز بیقراری، سنگی به روی سنگ نماند تو…
ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدم
ز دست خشک مرجان ناامید از بحر گردیدم ز روی تلخ دریا دامن از وصل گهر چیدم میزان نظر سنگین تر آمد پله خوابم چو…
ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ما
ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ما شکسته دل نشود ز انقلاب شیشه ما اگر شکنجه کنندش به آب تلخ، کند ز کیمیای قناعت…
ز خط طراوت رخسار یار می بینم
ز خط طراوت رخسار یار می بینم صفای آینه را از غبار می بینم کدام سوخته جان گشته است گرد سرت که ماه روی ترا…
ز خاک کوی تو پرواز مشکل است مرا
ز خاک کوی تو پرواز مشکل است مرا که از گرانی جان، کوه بر دل است مرا به صد امید به نخل تو کرده ام…
ز جوش نشأه به تنگ آمده است شیشه من
ز جوش نشأه به تنگ آمده است شیشه من ز زور باده به سنگ آمده است شیشه من ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا…
ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم
ز بیم هجر شب وصل یار می لرزم میان بحر ز بیم کنار می لرزم یکی است نسبت هجران و وصل با دل من به…
ز بس به کشتن من تیغ مایل افتاده است
ز بس به کشتن من تیغ مایل افتاده است هزار مرتبه در پای قاتل افتاده است چو گردباد به گرد سر زمین گردم که به…
ز آهم بیستون سرچشمه سیماب می گردد
ز آهم بیستون سرچشمه سیماب می گردد دل آهن زبرق تیشه من آب می گردد درین دریا نه تنها قطره سر از پا نمی داند…
ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد
ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد کمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشد کند در پرده مه سیر خورشید…
ریاض هستی ما سبز از می ناب است
ریاض هستی ما سبز از می ناب است بنای زندگی ما چو خضر بر آب است همین نه خانه ما در گذار سیلاب است بنای…
روی دل با همه کس در همه جا داشته ای
روی دل با همه کس در همه جا داشته ای در ته پرده نیرنگ چها داشته ای تو که باور نکنی سوز من سوخته را…
روشنائی که درین دایره صاحب دیدند
روشنائی که درین دایره صاحب دیدند همه چون شبنم گل آینه خورشیدند اگر از عقده گشایان اثری باقی هست دست جمعی است که در دامن…
روزی که چشم بر رخ او باز می کنم
روزی که چشم بر رخ او باز می کنم برخود زیاده از همه کس ناز می کنم منظور من سبک ز سرخود گذشتن است چون…
روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست
روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست می زند در لامکان پر، دل درون سینه ام این سپند…
رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم
رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم خاکساری دست من کوتاه دارد ورنه من می…
رنگ خط برلعل جانان ریختند
رنگ خط برلعل جانان ریختند خار در پیراهن جان ریختند سبزه خط جوش زد از لعل یار طوطیان در شکرستان ریختند در تماشای تو ارباب…
رشته جسم گرانجان را ز سر وا می کنم
رشته جسم گرانجان را ز سر وا می کنم سر برون چون سوزن از جیب مسیحا می کنم چون می نارس امید پختگیها مانع است…
رزق ملایک است نوای رسای ما
رزق ملایک است نوای رسای ما چون می شود بلند نگردد نوای ما؟ با آن که عمرهاست ازان بزم رفته ایم بتوان سپند سوخت ز…
رخسار او ز می چو عرقناک می شود
رخسار او ز می چو عرقناک می شود هر سینه ای که هست ز دل پاک می شود افزود آب ورنگ لبش از غبار خط…
رتبه بال پری باشد پر تیر ترا
رتبه بال پری باشد پر تیر ترا شوخی چشم غزالان است زهگیر ترا می شود سرسبز از عمر ابد، آن را که کشت داده اند…
راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن
راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن ورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن گوی توفیق از خم چوگان گردون بردن است گوشه کردن از…
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش همتی را که به روشن گهری مشهورست چون گدایان تنک مایه…
دیده از خط بدیع آب دهید ای احباب
دیده از خط بدیع آب دهید ای احباب که عجب نقش بدیعی زده دوران بر آب لب میگون و خط سبز تماشا دارد بزدایید ز…
دولت از دیده بیدار طلب باید کرد
دولت از دیده بیدار طلب باید کرد گریه چون شمع نهان در دل شب باید کرد نیست چون یک دو نفس بیش ترا بهره ز…
دور قمر چو گردش چشم پیاله نیست
دور قمر چو گردش چشم پیاله نیست با کودکی نشاط شراب دو ساله نیست حسن برشته ای که نگه را کند کباب امروز در بساط…
دندان نماند و حرف طرازی همان بجاست
دندان نماند و حرف طرازی همان بجاست برچیده گشت مهره و بازی همان بجاست روز قیامت و شب هجران به سر رسید وین راه را…
دلی کز زلف او شیرازه جمعیتی دارد
دلی کز زلف او شیرازه جمعیتی دارد شبش خوش باد کز دوران کمند وحدتی دارد یکی صد شد زخط سبز حسن آن لب میگون در…
دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را
دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را مرد می باید نگه دارد عنان آه را! غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است هر…
دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد
دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد حاصل عمر من این سیل گران یکجا برد نه همین تشنه من از میکده بیرون…
دل مست حیرت و سر پرشور درسماع
دل مست حیرت و سر پرشور درسماع موسی به خواب بیخودی وطور درسماع خلقی به یکدیگر کف افسوس می زنند خون ازنشاط دررگ منصوردرسماع جایی…
دل کار خود به دامن پاک دعا گذاشت
دل کار خود به دامن پاک دعا گذاشت اغیار را به باطن مهر و وفا گذاشت ناخن شکست و سینه همان برقرار خویش فرهاد رفت…
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم
دل صد پاره خود را به زلف یار می بندم من این اوراق را شیرازه از زنار می بندم به چشم خیره رسوا نگاهان برنمی…
دل سنگ از شکست دانه من آب می گردد
دل سنگ از شکست دانه من آب می گردد زعاجز نالی من آسیا گرداب می گردد زبال افشانی پروانه می ریزم زیکدیگر سرشک شمع در…
دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود گردبادش جلوه فواره خون می کند در…
دل خراب از خنده پنهان آن گل می شود
دل خراب از خنده پنهان آن گل می شود سنگ این مینای خالی پرتو مل می شود ساحل دریای آشوب است ترک اختیار موج بر…
دل چسان دست ازان طره طرار کشد؟
دل چسان دست ازان طره طرار کشد؟ چون کسی از دو جهان دست به یکبار کشد؟ سر برآرد چه عجب گر ز گریبان مسیح سوزنی…
دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی دارد
دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی دارد که هرگز آب شیرین عنبر سارا نمی دارد بدار ای ناصح بیکار دست از جستجوی ما…
دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟
دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟ مصحف خود چند کاغذ باد خواهی ساختن؟ می کند موج حوادث رخنه چون جوهر در او…
دل ازان دورتر افتاده که واصل باشد
دل ازان دورتر افتاده که واصل باشد یار وحشی تر ازان است که در دل باشد چهره لیلی اگر پرده شرمی دارد چه ضرورست که…
دل از خاکساری بهشت خدا شد
دل از خاکساری بهشت خدا شد ز گرد یتیمی گهر بی بها شد طبیبان همان روز گشتند مجنون که دیوانه ما به دارالشفاشد نیفتد ز…
دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوز
دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوز داغها از لاله دارد سینه هامون هنوز دامن از خون شفق صبح قیامت پاک کرد می تراود…
دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم
دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم از جان سخت خود به شکم سنگ بسته ایم دامان بادبان توکل گرفته ایم در زورق حباب به…
درین محیط چو غواص هرکه ته دارد
درین محیط چو غواص هرکه ته دارد چو موج به که سر رشته را نگه دارد شراب روز دل لاله را سیه دارد چه حاجت…
درون دل بود یار از جهان گر چه می خواهی؟
درون دل بود یار از جهان گر چه می خواهی؟ گهر در سینه بحرست از ساحل چه می خواهی؟ سرآزاده ای چون سرو ازین بستانسرا…
درد را سوختگان تو به درمان ندهند
درد را سوختگان تو به درمان ندهند جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند خار را فرصت گیرایی دامان ندهند…
در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟
در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟ می کنی در راه بت صید حرم قربان چرا؟ چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد…
در موج خیز غم دل آزاد نشکند
در موج خیز غم دل آزاد نشکند جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست از کوه قاف بال پریزاد نشکند…
در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین
در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین در لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمین زود در چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد هر…
در کنار دایه حسن او جهان افروز بود
در کنار دایه حسن او جهان افروز بود در دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود رشته پیوند من با گلرخان امروز نیست مرغ من…
در عین وصل داغ جدایی چو لاله ام
در عین وصل داغ جدایی چو لاله ام خالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام شد تشنه تر ز باده روشن پیاله ام…
در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست
در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست چون به شیرینی نگردد باده های تلخ…
در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند من کشیدم بی تأمل باده منصور را ورنه صدبار…
در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم
در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم کعبه مقصد کجا و ما کجا افتاده ایم خجلت روی زمین داریم از بحر کمان…
در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن
در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن نتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن پرده چهره مقصود سیه کاری توست سعی کن سعی…
در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست
در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست کلبه تاریک ما را حاجت مهتاب نیست تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست خانه ای کز خود…
در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس
در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس مدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس در دیار ما که روزی ازدل خود می خورند آرزوی…
در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
در بیابان طلب، راهبری نیست مرا سر پرواز به باد دگری نیست مرا آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام که به جز آبله دل گهری…
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است حضور، لازم عشق خدایی افتاده است بود همیشه پریشان دلی که…
دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد
دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد قامت خم شده را نعل در آتش باشد دامن سوختگی را مده از کف زنهار که به قدر…
داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند
داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند شمعی است که بر تربت پروانه گذارند جمعی که قدم بر در میخانه گذارند شرط است که سربر…
داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟
داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟ لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟ زهر در مشرب ما باده لب شیرین است با دل ما…
داده ام دست ارادت با حنای لای خم
داده ام دست ارادت با حنای لای خم پای رفتن نیست از میخانه ام چون پای خم بیت معمور خرابات است یارب کم مباد تا…
نظاره خط توام از خال برآورد
نظاره خط توام از خال برآورد تفصیل مرا از غم اجمال برآورد شوری که کند زیر و زبر هر دو جهان را مژگان تو بازیچه…
خون من نیست به تشریف شهادت قابل
خون من نیست به تشریف شهادت قابل ورنه اندیشه ازان غمزه خونخوارم نیست من که آب از جگر لعل برآرم به فسون بوسه ای رنگ…
نشان یوسف گم گشته پیدا از تو می گردد
نشان یوسف گم گشته پیدا از تو می گردد چراغ دیده یعقوب بینا از تو می گردد تو چون در جلوه آیی از که می…
خوشم با ناله خود، دم همین است
خوشم با ناله خود، دم همین است چراغ حلقه ماتم همین است مگو در بیغمی آسودگی هست که غم گر هست در عالم همین است…
یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست نیست در مصر عزیزی که خریدار تو نیست می بری دل ز کف شیر شکاران جهان شیر را…
خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد
خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد که در بهشت بود هر که در خیال تو باشد سعادتی که دهد خاکمال بال هما را…
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من با هیچ قفل راست نیامد کلید من در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر…
خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت
خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت چو صبح یک دو نفس سرسری کشید و گذشت نریخت رنگ اقامت درین خراب آباد…
یارب دل خون گشته ز مژگان که جسته است؟
یارب دل خون گشته ز مژگان که جسته است؟ این قطره گرم از دل سوزان که جسته است؟ شد پله میزان ز فروغش ید بیضا…
خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی
خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی حنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی قناعت با سفال خویش کن کز ظاهرآرایی شود آب گوارا ناگوار…
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم در جگر چون لاله داغ گلعذاری داشتم از تهی پایی به هر صحرا که راهم می فتاد…
خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش
خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش مژه راسبزه خوابیده کند تقریرش بسمل او به سر جان نتواند لرزید بس که ازلنگر نازست گران شمشیرش…
وقت خط پهلو تهی از یار کردن مشکل است
وقت خط پهلو تهی از یار کردن مشکل است در بهاران پشت بر گلزار کردن مشکل است می توان کردن به تلقین زنده خون مرده…
خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزد
خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزد شراب من چو داغ لاله در پیمانه می سوزد کند تأثیر سوز عشق در شاه و گدا…
وفا طلب زجهان فنا نباید شد
وفا طلب زجهان فنا نباید شد امیدوار به این بیوفا نباید شد درین قلمرو آفت بجز مقام رضا دگر به هیچ مقامی رضا نباید شد…
خطش دمید وبه عشاق مهربان گردید
خطش دمید وبه عشاق مهربان گردید ازین بهار چه گلهای خوش عیان گردید هزار تشنه جگر را به آب خضر رساند خطی که گرد لب…
هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس
هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس رفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگوی…
خط غبار گرد رخ یار آمده
خط غبار گرد رخ یار آمده خورشید حسن بر سر دیوار آمده از خط شده است پشت لب آن نگار سبز؟ یا فوج طوطیی به…
هنرور را هنر گرد غم از دل برنمی دارد
هنرور را هنر گرد غم از دل برنمی دارد که پروای لب خشک صدف گوهر نمی دارد دلیل جوهر ذاتی است دلجویی ضعیفان را که…
خط سبزی که به گرد لب جانان گشته است
خط سبزی که به گرد لب جانان گشته است پی خضرست که بر چشمه حیوان گشته است چهره نو خط ما روی مه کنعانی است…
همچو برق از عالم اسباب می باید گذشت
همچو برق از عالم اسباب می باید گذشت زین خراب آباد چون سیلاب می باید گذشت نیست بی سرگشتگی ممکن خلاصی زین محیط تا به…





