غزلیات صائب تبریزی
هر که را اینجا به سیلی آسمان خواهد نواخت
هر که را اینجا به سیلی آسمان خواهد نواخت در کنار مرحمت، در آن جهان خواهد نواخت باغبان در نوبهاران گوشمالی می دهد نغمه سنجی…
خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است
خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است چرخ با آن شان و شوکت در رکاب آدمی است هر جمالی را نقابی، هر گلی را…
هر که چین منع از ابروی دربان وا کند
هر که چین منع از ابروی دربان وا کند از دم عقرب گره را هم به دندان وا کند گوهر شهوار گردد آبرو چون شد…
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود حسن را در پرده…
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند پشت پا بر جسم زد جان تا هوای…
حلقه گوش تو گوشواره صبح است
حلقه گوش تو گوشواره صبح است خال بناگوش تو ستاره صبح است جلوه تو شوختر ز برق تجلی چشم تو خندانتر از ستاره صبح است…
هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است
هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است در دل آتش مهیا نوبهاری داشته است می شود از شور بلبل تازه داغ…
حضور فرش بود در جهان درویشی
حضور فرش بود در جهان درویشی سر نیاز من و آستان درویشی خط مسلمی از انقلاب دوران یافت رسید هر که به دارالامان درویشی ز…
هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد
هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد موج آشفتگی از دامن سنبل گذرد که گذشته ازین باغ، که تا دامن حشر عرق شرم ورق…
حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود
حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود نور خورشید، نظربند ز روزن نشود نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال غنچه را دل تهی از…
هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ
هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ می جهد شبهای تار از دیده روزن چراغ می خورد خون ازفروغ سینه من داغ عشق می کشد…
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به…
هر حلقه ز کاکل رسایش
هر حلقه ز کاکل رسایش چشمی است گشاده در قفایش تیزی زبان مار دارد دنباله ابروی رسایش صد جام لبالب است درگرد درحلقه چشم سرمه…
حریفی کو که راه خانه خمار بردارم
حریفی کو که راه خانه خمار بردارم ز مینا پنبه، مهر از مخزن اسرار بردارم شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم…
هر چند چشم مست تو هشیار عالم است
هر چند چشم مست تو هشیار عالم است با بوالهوس شراب مخور، کار عالم است از درد عشق، روی به خوناب شسته ای است هر…
حدیث خام مجویید در رساله ما
حدیث خام مجویید در رساله ما به مهر داغ رسیده است برگ لاله ما چو جام لاله، می ما چکیده داغ است کراست زهره که…
نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن
نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن دامن خود را گره بر دامن صحرا مزن در محیط آفرینش خوش عنان چون موج باش چون…
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
حاشا که زعاشق سخن کام برآید از سینه آتش نفس خام برآید بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست این سرو ز آغوش به اندام…
نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود
نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود گوشه عزلت بهشتی نیست حورش کم شود رتبه آزادگی بالاترست از بندگی هر که فهمیده است،…
چون مه روی تو از حجاب برآید
چون مه روی تو از حجاب برآید از طرف مغرب آفتاب برآید جان ز تن تیره با شتاب برآید برق به تعجیل از سحاب برآید…
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف می کند ازآبداری سیر دریا در صدف گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار دارد از پیشانی واکرده…
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد از باغ برگ عیش به دامان نمی کشد دلتنگ منت لب خندان می کشد ناز نسیم، غنچه…
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد گر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد گر سر صحبت یاران موافق داری منم…
چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما
چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما کز سوز عشق، اشک ندارد کباب ما از آفتاب تجربه گشتیم خامتر نارس برآمد از سفر…
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان…
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟ خط شبرنگ براتی است که راجع نشود سخن خوب محال است که شایع نشود نفس پاک براتی…
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن از زبان شمع این پروانه می گوید سخن نیست گوش حق شنو، ورنه مسلسل همچو موج نه…
چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد
چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد از آرمیدن دل من جستجو چکد آب حیات در قدح خضر خون شود روزی که آب تیغ مرا…
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار شمع نتواند…
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
چون آینه هر دل که ز روشن گهران است در نقش بد و نیک به حیرت نگران است غیر از نظر پاک بر آن آینه…
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را نمی اندیشد از زخم زبان چون عشق صادق…
چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند
چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند شده محو جان روشن تن ساده…
نه هر تن لایق تشریف شاهی است
نه هر تن لایق تشریف شاهی است شهادت آل تمغای الهی است سر آزاده تاج زرنگارست دل آسوده تخت پادشاهی است بود آزادگی در ترک…
چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو
چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو مرا ازین چه که عالم خراب شد هر دو؟ دو مصرع است دو زلف که…
نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا
نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا که پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرا رهین وحشت خویشم که می برد هر دم به…
نه به چشم و دل تنها نگرانیم ترا
نه به چشم و دل تنها نگرانیم ترا همچو دام از همه اعضا نگرانیم ترا تو به چندین نظر لطف نبینی در ما ما به…
نمی گردد به خاموشی نهان درد
نمی گردد به خاموشی نهان درد ز رنگ چهره دارد ترجمان درد اگر دل ز آهن وفولاد باشد کند چون موم نرمش در زمان درد…
نمی باشد ز بی برگی چراغی خانه ما را
نمی باشد ز بی برگی چراغی خانه ما را ز چشم جغد باشد روشنی ویرانه ما را گرانی می کند بر گوشه گیران پرتو منت…
نگه ز دیده من اشکبار برخیزد
نگه ز دیده من اشکبار برخیزد نفس ز سینه من زخمدار برخیزد هزار میکده خون حلال می باید که نرگس تو ز خواب خمار برخیزد…
نکشیدیم شرابی به رخ تازه صبح
نکشیدیم شرابی به رخ تازه صبح سینه ای چاک نکردیم به اندازه صبح عیش امروز علاج غم فردا نکند مستی شب ندهد سود به خمیازه…
نقد نشاط در دل گنجینه خم است
نقد نشاط در دل گنجینه خم است این گنج در عمارت دیرینه خم است جام جهان نما که در او راز می نمود در زنگبار…
نغمه عشق به گوش من دیوانه زدند
نغمه عشق به گوش من دیوانه زدند این چه اکسیر بهارست بر این دانه زدند کعبه چون جامه غیرت نکند بر تن چاک؟ رقم حسن…
کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟
کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟ دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر…
کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد
کی از ستاره برمن سنگ ستم نیامد از کهکشان به فرقم تیغ دو دم نیامد تا دانه امیدم خاکستری نگردید دامن کشان به کشتم ابر…
ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم
ندیدم روز خوش تا چون قلم روی سخن دیدم به زیر تیغ رفتم تا زبند آزاد گردیدم زپیچ و تاب جوهردار گردید استخوان من زبس…
نخواهد دردمند عشق او میخانه دیگر
نخواهد دردمند عشق او میخانه دیگر که از هر داغ دارد درنظر پیمانه دیگر پریشان سیر ناقوسی ز دل در آستین دارم که آوازش برآید…
نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید
نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید نپردازد به کس، آیینه سیما این چنین باید زشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد…
نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است
نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است گرد…
نازک لبان سخن به زبان تو می کنند
نازک لبان سخن به زبان تو می کنند این غنچه ها نظر به دهان تو می کنند خورشید طلعتان صدف چشم پرگهر از چهره ستاره…
میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن
میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن گوارا می کند وضع جهان را بی خبر بودن نباشد بر دلم چون سرو از بی حاصلی…
می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن
می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن دل ز ساغر می برد صهبای دل شیرین حسن نوبهار خنده گل در گریبان بگذرد عالم افروزی…
می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری
می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری مشت خاکی گر کند سیلاب را گردآوری عشق هم در پرده ناموس می ماند نهان از…
می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟
می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟ نه حباب است که هر موج ز جا بردارد رشته گوهر سیراب شود مژگانش هرکه خار از…
می شود تعجیل عمر از غفلت سرشار بیش
می شود تعجیل عمر از غفلت سرشار بیش سیل را سازد گرانسنگی سبکرفتار بیش هست ناهمواری از آفت حصار عافیت تخته مشق حوادث می شود…
می ز شرم لب می آشامش
می ز شرم لب می آشامش عرق شرم گشت درجامش خال دلکشترست یا زلفش ؟ دانه گیراترست یا دامش ؟ در دل آفتاب،خون ز شفق…
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست با پریشان نظری بس که بدم، می…
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند از حجاب حسن شرم آلوده لیلی…
موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست
موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست آبش لعاب افعی، خارش زبان مارست خمیازه نشاط است گلهای خنده رویش سر جوش باده او ته جرعه خمارست تاجش…
مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟
مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟ که با آن تازگی گل حکم تقویم کهن دارد مرا آیینه رویی مهر حیرت بر دهن دارد…
منقار من ز صبح ازل بود دانه سوز
منقار من ز صبح ازل بود دانه سوز در بیضه بود ناله من آشیانه سوز ای بخت، چشم باز کن این بزم راببین ماییم و…
من نه آن دریای پرشورم که خس پوشم کنند
من نه آن دریای پرشورم که خس پوشم کنند یا به گفتار خنک دلسرد از جوشم کنند از فروغ مهر تابان زندگی گیرم زسر چون…
من که از داغ جنون ساغر سرشار باشم
من که از داغ جنون ساغر سرشار باشم خاک بر فرقم اگر منت دستار باشم روی در دامن صحرای جنون می آرم چند بنشینم و…
مگو عاقل کجا در محنت ایام می افتد
مگو عاقل کجا در محنت ایام می افتد که مرغ زیرک اینجا بیشتر در دام می افتد به ناسازی سری در حلقه سوداییان دارم که…
مکن ز باده لعلی لب چو مرجان سرخ
مکن ز باده لعلی لب چو مرجان سرخ ز پشت دست ندامت مساز دندان سرخ ز غوطه ای که به خون زد خدنگ، دانستم که…
مکش چو تنگدلان آه از پریشانی
مکش چو تنگدلان آه از پریشانی که دل ز حق شود آگاه از پریشانی دل چو آینه زان رند پاکباز طلب که نیست در جگرش…
معشوق در برابر و مهتاب درنظر
معشوق در برابر و مهتاب درنظر آید دگر چگونه مرا خواب درنظر از روی آتشین تودل آب می شود گردد زآفتاب اگر آب درنظر در…
مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا
مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا که بیم این جهانی، می شود یکسر امید آنجا مگیر آرام اینجا، تا توانی آرمید آنجا که…
مستوری حسن از نظر بوالهوس ماست
مستوری حسن از نظر بوالهوس ماست این آینه رو پرده نشین از نفس ماست بال و پر ما تیر جگردوز خزان است پیراهن گل چاک…
مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان
مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان از سنگ این خدنگ کند جوی خون روان آن بلبلم که دیدن بال شکسته ام از چشم…
مرگ را آماده شو هرگاه گردد مو سفید
مرگ را آماده شو هرگاه گردد مو سفید زندگی بر طاق نسیان نه چو شد ابرو سفید پرده پوشی چون شب تاریک، کار صبح نیست…
مرا همیشه دل از وصل یار می شکند
مرا همیشه دل از وصل یار می شکند سبوی من به لب جویبار می شکند چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا که درد…
مرا ز دور تماشای خط یار بس است
مرا ز دور تماشای خط یار بس است که برگ عیش جنون، بویی از بهار بس است ز حسن، دعوی خون نیست شیوه عاشق که…
مرا به میکده هر کس که راه بنماید
مرا به میکده هر کس که راه بنماید در بهشت به رویش خدای بگشاید بجز قلمرو مازندران کجا دیگر کلاه گوشه مینا به ابر می…
مرا از حرفهای قالبی دل تنگ می گردد
مرا از حرفهای قالبی دل تنگ می گردد زعکس طوطیان آیینه ام پرزنگ می گردد گرانی می کند بر خاطرم یاد سبکروحان پری بر شیشه…
مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت
مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد روز…
محو تو بهشت جو نباشد
محو تو بهشت جو نباشد آیینه دل دو رو نباشد در حلقه ماتم فلک مرد شرط است که خنده رو نباشد چون کعبه خوش است…
مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را نباشد آدمی را هیچ خلقی بهتر از احسان که…
مباش معجب و خودبین که در بلا افتی
مباش معجب و خودبین که در بلا افتی مبین در آینه بسیار کز صفا افتی به هر سخن مرو از جا که جان رسد به…
مانع شور جنون سلسله پا نشود
مانع شور جنون سلسله پا نشود سیل را موج عنان تاب ز دریا نشود نشد از خنده ظاهر دل پرخون شادان تلخی باده کم از…
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویم یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم در قیامت…
ما فرق به تردستی حاتم نفروشیم
ما فرق به تردستی حاتم نفروشیم این گوهر سیراب به شبنم نفروشیم مشکل بود از حسن گلوسوز گذشتن ما تشنگی خویش به زمزم نفروشیم قانع…
ما روی دل به هر کس و ناکس نمی کنیم
ما روی دل به هر کس و ناکس نمی کنیم چون شعله التفات به هر خس نمی کنیم خلق ملایم است قبای حریر ما ما…
ما داغ خود به تاج فریدون نمی دهیم
ما داغ خود به تاج فریدون نمی دهیم عریان تنی به اطلس گردون نمی دهیم در سینه می کنیم گره شور عشق را عرض جنون…
ما پرده های گوش خود از هوش کرده ایم
ما پرده های گوش خود از هوش کرده ایم پندی که داده اند به ما گوش کرده ایم در آبگینه خانه بینش نشسته ایم لب…
لنگر از صاحبدلان، شوخی ز خوبان خوشنماست
لنگر از صاحبدلان، شوخی ز خوبان خوشنماست از هدف استادگی، از تیر جولان خوشنماست صحبت نیکان بود مشاطه بدگوهران خار تا بر دور گل باشد،…
لطف او با دیگران ناز و عتابش بر من است
لطف او با دیگران ناز و عتابش بر من است صحبت گرمش به اغیار و کبابش بر من است یک سر مو غافل از حال…
لب لعلت ز می ناب رباینده ترست
لب لعلت ز می ناب رباینده ترست چشم مخمور تو از خواب رباینده ترست نگه گرم تو از برق سبک جولانتر طرز رفتار ز سیلاب…
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست از شرم در بسته روزی نگشاید روزی ز دل…
گوهر فروز دیده بیدار خویش باش
گوهر فروز دیده بیدار خویش باش برق فنای خرمن پندار خویش باش پا از گلیم مرتبه خود مکن دراز چون نقطه پاشکسته پرگار خویش باش…
گوش از برای نغمه تر آفریده اند
گوش از برای نغمه تر آفریده اند وز بهر روی خوب نظرآفریده اند چشم از برای گریه ولب از برای آه وز بهر داغ لخت…
گلگل از می روی آتشناک جانان را ببین
گلگل از می روی آتشناک جانان را ببین گلفشانی را تماشا کن، چراغان را ببین ای که می گویی چرا بی دین و دل گردیده…
گل بی خار درین غمکده کم سبز شود
گل بی خار درین غمکده کم سبز شود دست در گردن هم شادی و غم سبز شود حاصل ما دل پاره است، چنین می باشد…
گشوده است در فیض رخنه دیوار
گشوده است در فیض رخنه دیوار به باغبان چه ضرورست دردسر دادن؟ صدف ز دیده دریانژاد من دارد ز ابر آب گرفتن، عوض گهر دادن…
گریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد
گریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد الف در سینه گندم زشوق آسیا باشد چه حاجت دیده بیدار را با رهنما باشد؟ شرر را اولین…
گردون که زهر می چکد از روی شکرش
گردون که زهر می چکد از روی شکرش خون نقابدار بود شیر مادرش هر ساده دل که شهد تمنا کند ازو گردد زنیش، خانه زنبور…
گربه ما همسفری سلسله از پا بردار
گربه ما همسفری سلسله از پا بردار پشت پا زن دو جهان را و پی ما بردار ماقدم بر قدم سیل بهاران داریم گرتو هم…
گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف
گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف سر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدام زیب گوش…
گر ز رخسار شوی باغ و بهارم چه شود؟
گر ز رخسار شوی باغ و بهارم چه شود؟ سبز اگر از تو شود بوته خارم چه شود؟ پیش ازان دم که رود کار من…
گر چه ما راه طلب را پای در گل می رویم
گر چه ما راه طلب را پای در گل می رویم پیشتر از برق رفتاران به منزل می رویم وصل دادیم شوق را افسرده سازد…
گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا
گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا مستی و مخموری از هم…





