یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم

یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم از دل صد پاره دامانی پر از گل داشتم از نسیم شوق هر مو داشت رقصی بر تنم…

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا می…

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت رهن می کردم ردایی را که ننگ…

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست دیری است که این میکده پرداخته ماست آن گوهر نایاب که در بحر نگنجد در سینه غواص نفس باخته ماست…

وصل زلف او به دست کوشش تدبیر نیست

وصل زلف او به دست کوشش تدبیر نیست دوری این راه از کوتاهی شبگیر نیست بارها سیلاب را در نیمه راه افکنده ام آهنین پایی…

خطی که ازان چهره روشن بدر آید

خطی که ازان چهره روشن بدر آید آهی است که سینه خورشید برآید چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد زلف تو شبی…

هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست

هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست تار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست ساده لوحی می کند میدان جولان را…

خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد

خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد نگاه گرم او خون سمندر را به جوش آرد به جوش آورد خون صبح را روی…

هنوز نرگس او مستی ازل دارد

هنوز نرگس او مستی ازل دارد هنوز ملک دل از غمزه اش خلل دارد ز چرب نرمی گفتار می توان دانست که خاتم لب او…

خط سر زد و تغافل او همچنان بجاست

خط سر زد و تغافل او همچنان بجاست گل کوچ کرد و گوش کر باغبان بجاست ایمن مشو ز خصمی تیغ زبان که شمع در…

همه از تاب کمر در خم ایمان دارند

همه از تاب کمر در خم ایمان دارند چه خرام است که این سرو نژادان دارند چون به نیرنگ دل از موی شکافان نبرند؟ صد…

خط تو ریشه در رگ جان می دواندم

خط تو ریشه در رگ جان می دواندم خال تو تخم مهر به دل می فشاندم این شرم نارسا که نگهبان حسن توست از بهر…

هلال عید از گردون زنگاری هویدا شد

هلال عید از گردون زنگاری هویدا شد پی بیرون شد از دریای غم کشتی مهیا شد زماه نو چنان شد صیقلی آیینه دلها که هر…

خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گردد

خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گردد زبان شمشیر را پیچیده از جوهر نمی گردد بلایی نیست چون افسردگی دلهای روشن را نمی…

هزار نقش مخالف به کار ما کردند

هزار نقش مخالف به کار ما کردند چها به آینه بی غبار ما کردند به این بهانه که خاری برآورند از دل هزار زخم نمایان…

خزان رسید وگل افشانی بهار نماند

خزان رسید وگل افشانی بهار نماند به دست بوسه فریب چمن نگار نماند چنان غبار خط آن صفحه عذار گرفت که جای حاشیه زلف برکنار…

هرکه وحشت می کند ز آمیزش ما بیشتر

هرکه وحشت می کند ز آمیزش ما بیشتر دردل سودایی مامی کند جا بیشتر توسن سرکش چو میدان یافت طوفان می کند شورش مجنون شد…

خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست

خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست که می پرست غم از تلخی شرابش نیست بیاض گردن او در کتابخانه حسن سفینه ای است که حاجت…

هرکه ادراک زلف و روی جانان را به هم

هرکه ادراک زلف و روی جانان را به هم دید با صبح وطن شام غریبان را به هم روزگاری بود با هم کفر و ایمان…

خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند

خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند اصلشان چون بود از گل، خرج آب و گل شدند خشک مغزانی که نشکستند خود را چون حباب…

هر نقاب روی جانان را نقاب دیگرست

هر نقاب روی جانان را نقاب دیگرست هر حجابی را که طی کردی حجاب دیگرست ناامیدی را به نومیدی مداوا می کنند هر سرابی را…

خال لب تو راهنمایی است بوسه را

خال لب تو راهنمایی است بوسه را این عقده، طرفه عقده گشایی است بوسه را در جلوه گاه سرو قیامت خرام تو هر نقش پا،…

هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است

هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است خواب غفلت برده را طبل رحیل افسانه است نفس خائن زندگی را تلخ بر من کرده…

خاکساری از بزرگان جهان زیبنده است

خاکساری از بزرگان جهان زیبنده است با زمین، افتادگی از آسمان زیبنده است از شکستن می فزاید رتبه طرف کلاه سر به پیش انداختن از…

هر که دید از باده لعلی به سامان شیشه را

هر که دید از باده لعلی به سامان شیشه را می دهد ترجیح بر کان بدخشان شیشه را گر چه در ابر تنک خورشید را…

خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است؟

خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است؟ دل چون گشاده است به صحرا چه حاجت است؟ سیر چمن بود پی تحصیل وقت خوش…

هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود را

هر که چون شیشه به پیمانه رساند خود را چون سلیمان به پریخانه رساند خود را ما ز بی حوصلگی صلح به مینا کردیم وقت…

حیف است که سر در سر مینانکند کس

حیف است که سر در سر مینانکند کس با دختر رزعیش دوبالا نکند کس زان پیش که در خاک رود، قطره خود را حیف است…

هر که باشد چون قلم از سینه چاکان سخن

هر که باشد چون قلم از سینه چاکان سخن سرنمی پیچد به تیغ از خط فرمان سخن بود اگر تخت سلیمان را روان بر باد…

حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزن

حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزن تا در دل می توان زد حلقه بر هر در مزن هست با لب تشنگی حسن…

هر که از تن پروری در کار کاهل گشته است

هر که از تن پروری در کار کاهل گشته است دفتر ایجاد را چون فرد باطل گشته است دست ناقابل و بال گردن و بار…

حضور سوخته عشق در دل تنگ است

حضور سوخته عشق در دل تنگ است که آرمیده بود تا شرار در سنگ است ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلند ز بار خاطر…

هر کجا حرف شراب ارغوانی می رود

هر کجا حرف شراب ارغوانی می رود از دهان خضر آب زندگانی می رود ناامیدی می دواند موسی ما را به طور دیگ شوق ما…

حسن را در هر لباسی دیده بان در کار هست

حسن را در هر لباسی دیده بان در کار هست در بساط گل ز شبنم دیده بیدار هست نیست همت غافل از احوال دورافتادگان بحر…

هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد

هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را استخوانم گرچه از…

حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟

حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟ برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا باده پر زور، کار سنگ با مینا کند مست را…

هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است

هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است می به حکمت می خورم، جای فلاطون از من است تا خم می در زمین…

حرفی که ازان لعل گهربار برآید

حرفی که ازان لعل گهربار برآید رازی است که از مخزن اسرار برآید تا حشر محال است که از سینه کند یاد هر دل که…

هر چند از گهر صدف آسا لبالبم

هر چند از گهر صدف آسا لبالبم نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم تا کام من ز شهد خموشی گرفت کام از یکدگر…

حجت شور قیامت لب خندان تو بس

حجت شور قیامت لب خندان تو بس هم نبرد صف محشر صف مژگان تو بس قبله زنده دلان غنچه خندان تو بس زمزم سوختگان چاه…

نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکن

نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکن عیبجویان را به عیب خویشتن گویا مکن بهر مشتی خون که خواهد خرج خاک تیره شد…

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم می توان…

نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدن

نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدن یا ازین زمزمه دلگیر توان گردیدن می توان گشت به گفتار جهانگیر، ولی نیست ممکن که دهانگیر توان…

چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش

چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش صد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش عشرتی گرهست در دارالامان خامشی است غنچه سان با…

نیست غم نان و آب، گوشه نشین را

نیست غم نان و آب، گوشه نشین را در رحم آماده است رزق، جنین را پستی دیوار را زوال نباشد سیل نسازد خراب خانه زین…

چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز

چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز برگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز هنگامه صحبت شود از سوختگان گرم از داغ به گرد دل…

نیست چون صبح ترا جز نفس معدودی

نیست چون صبح ترا جز نفس معدودی چه کنی چون دل شب تیره اش از هر دودی؟ نیست سرمایه عمر تو به جز یک دو…

چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند

چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند در آب وعرق چشمه حیوان بنشیند شرمنده خونگرمی اشکم که همه عمر نگذاشت مراگردبه مژگان بنشیند دل صاف…

نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف

نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف می توان چون جام می دیدن ته دلهای صاف زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطره اش سوخت کام…

چون ز باد آن زلف چون زنجیر بر هم می خورد

چون ز باد آن زلف چون زنجیر بر هم می خورد عشق را سر رشته تدبیر بر هم می خورد چشم او چون ناخن مژگان…

نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام

نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام دربهاران از زمین سر بر نیارد دانه ام بس که شد از گرد کلفت دلگران غمخانه ام…

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب هست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب از خجالت مشرق پروین شود رخساره اش چهره گر با او…

نور شمع طور کی گردد زهر محفل بلند؟

نور شمع طور کی گردد زهر محفل بلند؟ کی شود این شعله جانسوز از هر دل بلند؟ دوری راه طلب از همت کوتاه ماست چون…

چون آفتاب و ماه نظر را بلند کن

چون آفتاب و ماه نظر را بلند کن راهی که مشکل است ز همت سمند کن این راه دور بیش ز یک نعره وار نیست…

نهال شمع ز سبزی ازان برومندست

نهال شمع ز سبزی ازان برومندست که دایم از پر پروانه برگ پیوندست شده است مرکز پرگار آهوان مجنون اسیر عشق به هر جا رود…

چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست

چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست بنفشه از دل آتش برون نیامده است چسان ز روی…

نه می به جام و نه گل در کنار می خواهم

نه می به جام و نه گل در کنار می خواهم تبسمی ز لب لعل یار می خواهم نیم ز رفتن گلهای بوستان غمگین زمان…

چهره نوخط آن تازه جوان را دریاب

چهره نوخط آن تازه جوان را دریاب زیر ابر تنک آن برق عنان را دریاب پیش ازان دم که ز مقراض شود پا به رکاب…

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت هر…

نه آن مرغم که گرد عالمم پرواز گرداند

نه آن مرغم که گرد عالمم پرواز گرداند ورقهای پر و بال مرا شهباز گرداند نوای زهره و رقاصی گردون مکرر شد چه خوش باشد…

نمی شود سخن راست در دهان پنهان

نمی شود سخن راست در دهان پنهان که تیر را نکند خانه کمان پنهان به دل مساز نهان عشق را که ممکن نیست که مه…

نمی آید ز دل با جلوه مستانه خودداری

نمی آید ز دل با جلوه مستانه خودداری کند با ترکتاز سیل چون ویرانه خودداری؟ ز خط سبز افزون می شود بی تابی عاشق کجا…

نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیرد

نگه ز چشم تو چون چنان نشأه مدام نگیرد چگونه این می بیرنگ رنگ جام نگیرد چه گردها که ز معموره وجود برآید اگر حجاب…

نکرد در دل من کار، عشق شورانگیز

نکرد در دل من کار، عشق شورانگیز زهیزم تر من شد فسرده آتش تیز عجب که راه به دیر مغان توانم یافت مراکه نیست بجز…

نقد جان در بغل از بهر نثار آمده ایم

نقد جان در بغل از بهر نثار آمده ایم همه جا رقص کنان همچو شرار آمده ایم عشق استاده و ما جای دگر مشغولیم به…

نغمه را در دل عشاق اثر بسیارست

نغمه را در دل عشاق اثر بسیارست یک جهان سوخته را نیم شرر بسیارست سنگ طفلان ندهد فرصت خاریدن سر شجری را که درین باغ…

کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟

کی دل غمگین به زور آه و افغان وا شود؟ از گشاد تیر هیهات است پیکان وا شود ریزش پوشیده می خواهد گدای بی سؤال…

کی بخت خفته وا کند از کار ما گره؟

کی بخت خفته وا کند از کار ما گره؟ از رشته هیچ کس نگشاید به پا گره از ناخن هلال طرب وا نمی شود عهدی…

ندامت بود بار مطلوب خشک

ندامت بود بار مطلوب خشک مپیوند زنهار با چوب خشک به نخل ثمردار پیوند کن مده دل چو قمری به محبوب خشک مزن با خط…

نخل قد تو هم آغوش بلا کرد مرا

نخل قد تو هم آغوش بلا کرد مرا هوس زلف تو همدست صبا کرد مرا خاک در دیده مقراض جدایی بادا! که ازان حاشیه بزم…

نبسته ای گره عهد برقبا هرگز

نبسته ای گره عهد برقبا هرگز نرفته ای به سروعده وفا هرگز همیشه گرچه درآیینه خانه می گردی ندیده ای رخ خود سیراز حیا هرگز…

نامرادی زندگی بر خویش آسان کردن است

نامرادی زندگی بر خویش آسان کردن است ترک جمعیت دل خود را به سامان کردن است در پریشان اختلاطی صرف کردن نقد عمر در زمین…

نازش کسی که بر پدر خویش می کند

نازش کسی که بر پدر خویش می کند سلب نجابت از گهرخویش می کند از مستی غرور نبیند به پیش پا طاوس تا نظر به…

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟ کاش یک بار به سر منزل ما می آمد آن…

می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع

می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع تا چه با پروانه بیدل کند صهبای شمع حسن را در پرده شرم است جولان دگر جامه فانوس…

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل چند پیمایی…

می فشانم آستین بر افسر گوهرنگار

می فشانم آستین بر افسر گوهرنگار تا سرم را زیر پای خوش خرام آورده ای از عبادت بر قبول خلق اگر داری نظر روی در…

می شود از دم زدن خراب وجودم

می شود از دم زدن خراب وجودم پرده آه است چون حباب وجودم گردش چشمی است دور زندگی من مد نگاهی است چون شهاب وجودم…

می روشن گهران چهره گلفام بود

می روشن گهران چهره گلفام بود نقل صاحب نظران چشم چو بادام بود لب نو خط تو از چشم، سیه مست ترست دانه خال تو…

می چکد آب حیات از سبزه زار خط تو

می چکد آب حیات از سبزه زار خط تو می شود جان تازه از سیر بهار خط تو قطعه یاقوت افتاده است مردم را ز…

می برون زان چهره شاداب گل می آورد

می برون زان چهره شاداب گل می آورد از زمین پاک بیرون آب گل می آورد چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلب بهر…

موج را هر چند آماده است بال و پر ز آب

موج را هر چند آماده است بال و پر ز آب بی نسیم خوش عنان بیرون نیارد سر ز آب زنگ غفلت از دل من…

مهر خاموشی کند کوته زبان تقریر را

مهر خاموشی کند کوته زبان تقریر را این سپر دندانه می سازد دم شمشیر را قامت خم، نفس را هموار نتوانست کرد از کجی، زور…

منعم از دلبستگی آزار دنیا می کشد

منعم از دلبستگی آزار دنیا می کشد تا گهر دارد صدف تلخی زدریا می کشد در قیامت سر به پیش افکنده می خیزد زخاک هر…

من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است

من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگون عرصه بزم…

من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم

من که از شرم گذارم چو خیال تو کنم چه خیال است تمنای وصال تو کنم؟ نیست چون حوصله یک نگه دور مرا به ازین…

مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید

مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید که از دست کشاکش رشته های جان بیاساید اگرنه بر امید وصل یوسف طلعتی باشد به چندین چشم،…

مکن دلیر تماشای تاب موی کمر

مکن دلیر تماشای تاب موی کمر که زیر تیغ بود کامیاب موی کمر همیشه درد به عضو ضعیف می ریزد ز زلف بیش بود پیچ…

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل که شب زلف بود زنده زبیداری دل بند و زنجیر مرا کیست که از هم گسلد…

معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟

معشوق پریشان نظری راچه کند کس؟ این صندل هر دردسری را چه کند کس؟ آن به که صبا از سر آن زلف نیاید غماز پریشان…

مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا

مشکل است از کوی او قطع نظر کردن مرا ورنه آسان است از دنیا گذر کردن مرا بال من در گرد سر گردیدن گل ریخته…

مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست

مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست باده لعلیش از لعل گهربار خودست می توان یافتن از حلقه شدنهای خطش که به صد چشم دلش…

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس است عذرخواه نقش از نقاش حیرانی بس است غوطه زن در بحر و فارغ شو ز گیر…

مرکز عیش است آن دهان که تو داری

مرکز عیش است آن دهان که تو داری عمر دوباره است آن لبان که تو داری از دل یاقوت آه سرد برآرد این لب لعل…

مرا ناله از پرده دل برآید

مرا ناله از پرده دل برآید به نازی که لیلی ز محمل برآید درین باغ چون سرو آزادگان را به جای ثمر عقده دل برآید…

مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟

مرا ز خویش کی آن غنچه لب جدا می کرد؟ به حرف و صوت اگر شوقم اکتفا می کرد اگر به دیده من یار خویش…

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است کباب همت آن سایل تهیدستم که غیر داغ چراغ دگر نخواسته…

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست که عنبر نیل چشم زخم دریاست ز دلتنگی، سواد دیده مور مرا پیش نظر دامان صحراست خمار نامرادی هوش…

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب سرمکش چون خامه زنهار از خط فرمان شب مشرق خورشید می گردد گریبانش چو صبح هر که…

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود اشک خونین آب صحرای قیامت می شود تلخی بیداری شبهای این محنت سرا در شبستان لحد خواب فارغت…