غزلیات صائب تبریزی
شود دیوانه آخر هر که سودایی است همراهش
شود دیوانه آخر هر که سودایی است همراهش سر از صحرا برآرد هرکه صحرایی است همراهش نسازد گرم چشم خود مگر در دامن منزل سبکسیری…
شوخ چشمان درد بیش و کم به دل افزوده اند
شوخ چشمان درد بیش و کم به دل افزوده اند ورنه ارباب رضا از بیش و کم آسوده اند شور محشر را صفیر نی تصور…
شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش
شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش لاله درکوه بدخشان گرنباشد گو مباش سبزه تیغ تو می باید که باشد تازه روی باغ ما…
شکوفه مغز شعور مرا پریشان کرد
شکوفه مغز شعور مرا پریشان کرد فروغ لاله سر توبه را چراغان کرد گسسته بود اگر عقد خوشدلی یک چند بهار، منتظم از رشته های…
شکارانداز صیادی که من هستم نظر بازش
شکارانداز صیادی که من هستم نظر بازش ز گیرایی نریزد خون صید از چنگل بازش به صد بی تابی یوسف ز خلوت می دود بیرون…
شراب لعل می سازد عرق راروی گلگونش
شراب لعل می سازد عرق راروی گلگونش قدح لبریز برمی گردد ازلبهای میگونش ز طوق خویش سازد حلقه نام سرو راقمری درآن گلشن که گردد…
شد مدتی که خشت سر خم کتاب ماست
شد مدتی که خشت سر خم کتاب ماست موج شراب، سرخی سرهای باب ماست مرغابی ایم و عالم آب است جان ما در مجلسی که…
شد رعشه پیری پر و بال طلب تو
شد رعشه پیری پر و بال طلب تو یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو انگور شود غوره چو بسیار بماند شد غوره درین…
شبنم غنچه بیدار دلان چشم بدست
شبنم غنچه بیدار دلان چشم بدست صیقل سینه روشن گهران دست ردست خودنمایی چه بلاهای نمایان دارد ایمن از زنگ بود آینه تا در نمدست…
شب زنده دار را دل روشن چو ماه گردد
شب زنده دار را دل روشن چو ماه گردد از خواب روز دلها چون شب سیاه گردد تا صفحه نانوشته است آسوده از تماشاست در…
سیه دل از غم دنیا خطر نمی دارد
سیه دل از غم دنیا خطر نمی دارد که خون مرده غم نیشتر نمی دارد ز انقلاب جهان فارغند بی مغزان کف از تلاطم دریا…
سیرچشمی تنگدستان را توانگر می کند
سیرچشمی تنگدستان را توانگر می کند موم را این بحر گوهر خیز عنبر می کند داغ دارد سینه ام را بیقراریهای دل این سپند شوخ…
سودا به کوه و دشت صلا می دهد مرا
سودا به کوه و دشت صلا می دهد مرا هر لاله ای پیاله جدا می دهد مرا مستانه جلوه های تو در هر نظاره ای…
سنگ راهی شوق را چون جسم سنگین خواب نیست
سنگ راهی شوق را چون جسم سنگین خواب نیست راه پیما را براقی چون دل بیتاب نیست از عزیزیهای غربت دل نمی گیرد قرار آب…
سفر اهل شوق در وطن است
سفر اهل شوق در وطن است خلوت اهل دل در انجمن است عندلیبی که در خیال گل است هر کجا غنچه می شود چمن است…
سرو را شیوه رفتار تو از جا ببرد
سرو را شیوه رفتار تو از جا ببرد کبک را با همه شوخی روش از پا ببرد خانه چشم تو پرداخت مرا از دل و…
سرگرم تو با کشمکش دار نسازد
سرگرم تو با کشمکش دار نسازد این نقطه سرگشته به پرگارنسازد مرده است دل زاهد دمسرد ز تزویر چون برسرخودگنبددستارنسازد زنهار مکن خوارعزیزان جهان را…
سرچشمه حیات لب می چکان اوست
سرچشمه حیات لب می چکان اوست عمر دوباره سایه سرو روان اوست خورشید اگر چه تاج سر آفرینش است گلمیخ آستان ثریا مکان اوست ماهی…
سر زهاد خشک بی شورست
سر زهاد خشک بی شورست لب دلمردگان لب گورست سر بی شور، جام بی باده دل بی عشق زنده در گورست دل پر داغ، لاله…
دل راه اشک گرم به مژگان تر گرفت
دل راه اشک گرم به مژگان تر گرفت افسوس کاین گره سر راه گهر گرفت چشمم سفید ناشده، آمد نسیم وصل پیش از شکوفه نخل…
دل دیوانه من قابل زنجیر نبود
دل دیوانه من قابل زنجیر نبود ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود عمر مردم همه در پرده حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر…
سحر که چهره خورشید را به خون شستند
سحر که چهره خورشید را به خون شستند گلیم بخت من از آب نیلگون شستند رخ از غبار تعلق چو آفتاب بشوی که گرد پنبه…
سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گردد
سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گردد نفس در سینه اش چون سوخت شمع انجمن گردد زخون تا شد تهی دل می خلد در…
سبزی که سیاه است ازو روز من این است
سبزی که سیاه است ازو روز من این است سروی که منم فاخته اش این نمکین است زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاری است…
سالک از منزل نزدیک شکایت دارد
سالک از منزل نزدیک شکایت دارد شوق را سست کند ره چو نهایت دارد تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا شمع آتش به سر…
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام همچو جوهر ریشه کرده زنگ درآیینه ام هرسرمویم چو سوزن رخنه ای دارد زغم مشرق آه…
زین گریه دروغ که ای پیر می کنی
زین گریه دروغ که ای پیر می کنی آبی به شیراز سر تزویر می کنی زان به بود که سیر کنی صد گرسنه را چشم…
زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شود
زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شود چون شود سی پاره قرآن ختم آسان می شود زخمی تیغ تو شادیمرگ گردد از نشاط آنچنان…
زهر آب زندگانی می شود در جام او
زهر آب زندگانی می شود در جام او نیست فرقی در میان بوسه و دشنام او قاصدان را لب ز پیغام زبانی می شود نامه…
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من شود سپهر زمین گیر از آرمیدن من شکوه دانه من تا به آسمان چه کند دو نیم…
زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند
زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را پرتو آن روی…
زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟
زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟ که این هنگامه گرم از شعله آواز می گردد امید بازگشتن دل به زلف او عبث دارد…
زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزد
زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزد ازین دریا به جای ابر نیسان دود می خیزد از آن آتش که زد در کوه…
زدل طرفی نبستی در جهان گل چه خواهی شد؟
زدل طرفی نبستی در جهان گل چه خواهی شد؟ نگردیدی گهر در بحر، در ساحل چه خواهی شد؟ تو کز خواب گران در عین ره…
زخمی که ز تیغ تو مرا برسپرآمد
زخمی که ز تیغ تو مرا برسپرآمد بیش از همه زخمی به جگر کارگر آمد راهش به خیابان حیات ابدافتاد عمری که به اندیشه زلف…
زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتد
زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتد که نقش آخر از نقش نخستین خوبتر افتد به لعل یار تا پیوست شد جان از…
زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند
زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند زخوبی شیوه ای جز ناز و استغنا نمی داند زپیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت…
زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها را
زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها را نسیم نوبهاران کرد گویا این زبان ها را ز عقل کوته اندیش است سرگردانی مردم بیابان مرگ…
زان قامت بلند نظر باز نگذرد
زان قامت بلند نظر باز نگذرد زین سرو هیچ مرغ به پرواز نگذرد هنگامه سخن به سخن گرم می شود صاحب سخن ز چشم سخنسار…
ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیرد
ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیرد ز آب گوهرم آیینه زنگ می گیرد فغان که آینه صاف صبح شنبه من ز سایه شب…
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدم به حیرتم که چسان خرج روزگار شدم درین قلمرو آفت ز ناتوانیها به هر کجا که نشستم…
ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید
ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید که بوی باده برون از کدو نمی آید چرا ز پا ننشینند غافلان حریص ز پای خفته اگر…
ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست
ز کوه غم دل و دست گشاده را غم نیست که سنگ، بار نگردد به دل فلاخن را دلیل جوهر ذاتی است با ضعیفان خلق…
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه می پرسی
ز عاشق حرف درد و داغ پرس، از دل چه می پرسی حدیث راه بسیارست از منزل چه می پرسی؟ خدا داند دل آواره ما…
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع
ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع که خویش را نکند آب در گلستان جمع مرابه غنچه درین باغ رشک می آید که بهر پاره…
ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت
ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت نفس به سینه صبح سخن گره شده بود چو مشرق…
ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت
ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت شکست در جگرم سوزن و مسیحا رفت ز داغ سینه، سیاهی فتاد و می سوزم که…
ز درد چهره محال است مرد زرد کند
ز درد چهره محال است مرد زرد کند چه لایق است که اظهار درد مردکند ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشم که هر…
ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است
ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است قرارگاه دل بیقرار نزدیک است ز غفلت تو ره کوی یار خوابیده است وگرنه بحر به…
ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب
ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب به چشم آینه از توتیا نیامد آب ز خط عذار تو سر حلقه نکویان شد شود ز…
ز چهره تو نگه داغدار برگردد
ز چهره تو نگه داغدار برگردد نسیم، سوخته زین لاله زار برگردد کجا به دست من افتد، که پنجه خورشید ز طرف دامن او رعشه…
ز جلوه تو دل آسمان فرو ریزد
ز جلوه تو دل آسمان فرو ریزد گل ستاره چو برگ خزان فرو ریزد حلال باد بر آن شاخ گل خودآرایی که نقد خود به…
ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان
ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان که سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان همان خون می چکد از شکوه دوری…
ز بردباری ما خوار و زار شد عالم
ز بردباری ما خوار و زار شد عالم ز کوه طاقت ما سنگسار شد عالم بس است سلسله جنبان نسیم دریا را ز بیقراری ما…
ز آفتاب اگر خلق چشم آب دهد
ز آفتاب اگر خلق چشم آب دهد ز عارض تو نظر آب آفتاب دهد مدار شرم توقع ازان حیانا ترس که بوسه برلب پیمانه بی…
ریشه ما در زمین خاکساری محکم است
ریشه ما در زمین خاکساری محکم است گلبن امید ما در چار موسم خرم است دامن محشر به فریاد سرشک ما رسد آستین تنگ میدان،…
روی مطلب در نقاب یأس از ابرام ماست
روی مطلب در نقاب یأس از ابرام ماست شمع در فانوس از پروانه خودکام ماست چشم تا وا کرده ایم، از خویش بیرون رفته ایم…
روی تو اشک را ز چکیدن برآورد
روی تو اشک را ز چکیدن برآورد بوی تو وحش را ز رمیدن برآورد گر پرتو جمال تو برآسمان فتد چشم ستاره را ز پریدن…
روشن دلم ز باده گلفام می شود
روشن دلم ز باده گلفام می شود ظلمت برون ز خانه به گلجام می شود هر گلشنی که هست در او دور باش منع بر…
روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده ایم
روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده ایم تا ز روی شاهد معنی نقاب افکنده ایم هم خیالان را به همت دستگیری می کنیم…
روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش
روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش عیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش از لباس تن مجرد کن روان پاک را یوسف سیمین تنی،…
ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را
ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را کس قلم داخل نمی سازد خط استاد را سرو از فریاد قمری ترک رعنایی نکرد نیست از…
رفو به چاک دل خسته هیچ کس نزده است
رفو به چاک دل خسته هیچ کس نزده است که قفل بر دهن بسته هیچ کس نزده است دل رمیده به تکلیف برنمی گردد صلا…
رسید صبر به فریاد بینوایی ما
رسید صبر به فریاد بینوایی ما کلید روزی ما شد شکسته پایی ما عجب که دیده ما سیر گردد از نعمت که ساختند نگون، کاسه…
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند مهر خاموشی چه سازد با دل بیتاب من؟ سنگ…
رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد
رخ بهار ز ته جرعه توگلگون شد زدرد عشق تو رنگ خزان دگرگون شد زجوش حسن تو شد تنگ آنچنان گلزار که گل ز رخنه…
راه خوابیده رسانید به منزل خود را
راه خوابیده رسانید به منزل خود را نرساندی تو گرانجان به در دل خود را تا چو گرداب توان ریشه رسانید به آب همچو کشتی…
ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوست
ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوست تا که را از خاک بردارد دل خودکام دوست ماه تابان کیست تا گیرد ازان رخسار نور؟…
دیده سیر و دل بی مدعا داریم ما
دیده سیر و دل بی مدعا داریم ما آنچه می باید درین مهمانسرا داریم ما آبروی بی نیازی چشمه حیوان ماست کی چو اسکندر غم…
دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران
دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران نخل های بی ثمر بر باغبان باشد گران ما سبکروحان به امید شهادت زنده ایم پیش ما ذکر…
دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار
دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار دیده ای آب ده از صبح بناگوش بهار دانه سوخته از ابر نمی گردد سبز چه کند بادل…
دو شب از ماه نو سالی به عید امید می باشد
دو شب از ماه نو سالی به عید امید می باشد هلال جام هر جا هست سی شب عید می باشد نباشد دولت ناخوانده را…
دمی کز روی آگاهی بود تیغ دودم باشد
دمی کز روی آگاهی بود تیغ دودم باشد به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد بود ملک جهان زیر نگین اقبالمندی را…
دلنشین است ز بس گوشه غمخانه من
دلنشین است ز بس گوشه غمخانه من می رود رو به قفا سیل ز ویرانه من ندهد تن به کشاکش دل دیوانه من چون کمان…
دلدار رفت و برد دل خاکسار من
دلدار رفت و برد دل خاکسار من یکبار شد ز دست کند و شکار من رفتی و رفت با تو دل بی قرار من یکبار…
دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شود
دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شود چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود سرو را از طوق در زنجیر قمری می کشد…
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟ این نه ابری است که از باد پریشان گردد روی یوسف کند آن روز جهان را…
دل عاشق کی از هر نسخه وصف الحال بگشاید؟
دل عاشق کی از هر نسخه وصف الحال بگشاید؟ مگر گاهی زدیوان قیامت فال بگشاید چنان کز پرتو خورشید انجم محو می گردد هزاران عقده…
دل شکسته بود گوهر یگانه عشق
دل شکسته بود گوهر یگانه عشق بود ز چهره زرین زر خزانه عشق به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیست مگر بلند شود دست…
دل ز وصل دوست طرف آن چشم خون آلود بست
دل ز وصل دوست طرف آن چشم خون آلود بست در صدف از اشک نیسان گوهر مقصود بست از نگاه خیره چشمان گشت نوخط عارضش…
چهره ات شمع فروزان شده را می ماند
چهره ات شمع فروزان شده را می ماند کاکلت دود پریشان شده را می ماند در تماشای تو هر قطره خون در تن من دیده…
دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟
دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟ کز رشته می شود گهر شاهوار جمع گردید مخزن گهر ولعل سینه اش تاکرد پا به…
دل پیران کهنسال غمین می باشد
دل پیران کهنسال غمین می باشد قامت خم شده را داغ نگین می باشد در دل هرکه بود خرده رازی مستور همچو دریای گهر تلخ…
دل به یک آه سراسر رو مژگان شده است
دل به یک آه سراسر رو مژگان شده است مغز این نافه به یک عطسه پریشان شده است بید گل می کند از پرتو صاحب…
دل اهل نظر آن به که گرفتار بود
دل اهل نظر آن به که گرفتار بود صحت چشم در آن است که بیمار بود جسم در دامن جان بیهده آویخته است نور خورشید…
دل از مشاهده لاله زار نگشاید
دل از مشاهده لاله زار نگشاید ز دستهای حنابسته کارنگشاید گره ز غنچه پیکان زنگ بسته ما به تر زبانی خون شکار نگشاید ز خون…
دل آب کند برق جلالی که تو داری
دل آب کند برق جلالی که تو داری آیینه گدازست جمالی که تو داری در آینه و آب نگشته است مصور از بس که بود…
دستی به جام باده حمرایم آرزوست
دستی به جام باده حمرایم آرزوست دست دگر به گردن مینایم آرزوست چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست تخت روان ز آبله پایم آرزوست پرگاروار…
دست در دامن آن زلف معنبر زده ام
دست در دامن آن زلف معنبر زده ام باز بر آتش خود دامن محشر زده ام شمع بیدار دلان روشنی از من دارد آب حیوان…
درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوری
درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوری ز نخل زندگی خویشتن ثمر نخوری ترا به چشمه حیوان گذار خواهد بود جگر ز رفتن این عمر…
درکرم ساغر اگر هست زمینا در پیش
درکرم ساغر اگر هست زمینا در پیش ابر ازبخشش دریاست ز دریا درپیش ماپریشان سفران قافله سیلابیم چه خیال است که افتد خبر ازما درپیش؟…
درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
درخون نشستم از نفس مشکبار خویش چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش انجم به آفتاب شب تیره را رساند دارم امیدها به دل داغدار…
در هر جگری شوری ازین گرم نفس هست
در هر جگری شوری ازین گرم نفس هست چون صبح، مرا حق نفس بر همه کس هست اندیشه آزاد شدن فال غریبی است آن را…
در محفلی که تیغ زبان بر کشیده ایم
در محفلی که تیغ زبان بر کشیده ایم در گوش تیغ حلقه جوهر کشیده ایم گر حنظل سپهر به ساغر فشرده اند ابرو ترش نساخته…
در کوی عشق ره نبود جبرئیل را
در کوی عشق ره نبود جبرئیل را پی کرده است تیزی این ره دلیل را بخت سیه گلیم ندارد غم گزند حاجت به نیل نیست…
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست در عالم مشاهده راه دلیل نیست عیبی به عیب خود نرسیدن نمی رسد گر ثقل خود ثقیل…
در عالم فانی که بقا پا به رکاب است
در عالم فانی که بقا پا به رکاب است گر زندگی خضر بود نقش بر آب است از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این…
در سینه عشاق هوس راه ندارد
در سینه عشاق هوس راه ندارد در مجمر ما شعله خس راه ندارد تسلیم شو آن آینه تیغ چو دیدی اینجا دم بیراه نفس راه…
در زیر تیغ یار که سرها در او گم است
در زیر تیغ یار که سرها در او گم است داریم حیرتی که نظرها در او گم است زین آب زیر کاه، که چرخ است…
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است مرکب آزاد مردان می شود…





