یک شعله شوخ است که دیدار نماید

یک شعله شوخ است که دیدار نماید گاه از شجر طور وگه از دار نماید گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد گاهی چو خلش…

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید بر دل از عالم ارواح دری بگشایید سبزه ها از جگر خاک خبرها دارند گوش چون گل به هوای…

یک آفریده از ته دل شادمانه نیست

یک آفریده از ته دل شادمانه نیست فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست خاری که در دلم نخلد چون زبان مار در آشیانه من…

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن به خواب، مخمل بی درد را رها کردن درین ریاض، سرانجام بال پروازست چو غنچه پیرهن خویش را…

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده اند…

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا چون سگان در صبح دام خواب می گیرد مرا در مسبب گر چه از اسباب رو آورده…

ویرانه های کهنه بود جای مور و مار

ویرانه های کهنه بود جای مور و مار در طبع پیر حرص و تمناست بیشتر در پرده حجاب کند غنچه نوشخند دلهای شب گشایش دلهاست…

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی پا منه بیرون ز راه شرم تا پا نشنوی تا تو حسن و عشق را از یکدگر دانی…

وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود

وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود هر خار خشک یوسف گل پیرهن شود دست نگار بسته شود هر کف زمین هر گوشه دلپذیر چو…

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است تازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است جمع اگر از بستن لب شد دل…

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست آواز تو از گنبد دستار بلندست در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست این زمزمه از خانه خمار بلندست…

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست مشک خالص شدن از صافی این خون پیداست همچو داغ از جگر لاله و چون درد از می خون…

هوالغفور ز جوش شراب می شنوم

هوالغفور ز جوش شراب می شنوم صریر باب بهشت از رباب می شنوم تفاوت است میان شنیدن من و تو تو بستن در و من…

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو زهی ظلمت که با سرچشمه حیوان زند پهلو ز رعنایی قدش نازک نهالان را خجل دارد که…

همیشه دیده سوزن ازان به دنبال است

همیشه دیده سوزن ازان به دنبال است که قبله نظرش رشته های آمال است به خرمن دگران هر که می پرد چشمش هزار رخنه فزون…

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی دستگاه بوسه ما تنگ شد یکبارگی چین ابرو کرد شمشیر تغافل در نیام چشم جادو تایب از نیرنگ…

همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست

همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست بس است سوختگان را اشاره ای، که شود به…

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو درد آشنای باده نباشد مباش گو چون هست در نظر لب میگون و چشم مست در دست جام…

هست چون تاک پر از باده رگ و ریشه ما

هست چون تاک پر از باده رگ و ریشه ما پیش خم گردن خود کج نکند شیشه ما عالم از جلوه معنی است خیابان بهشت…

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است سرمایه فراغت من اینقدر بس است عشاق را به بند گران احتیاج نیست زنجیر پای مو…

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من

هرگز آهی سر نزد از جان غم فرسود من چشم مجمر روشن است از آتش بی دود من سوختم در دوزخ افسردگی، یارب که گفت…

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را که کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را کند با سخت رویان چرب نرمی بیشتر دوران بود با استخوان…

هرکه آسودگی از عالم امکان جوید

هرکه آسودگی از عالم امکان جوید ثمر از بید و گل از خار مغیلان جوید نتوان در حرم و دیر خدا را جستن مگر این…

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید رو خراشیده عقیقی به یمن می آید آنچه بر زلف ایاز از دهن تیغ نرفت از حسودان…

هربلبلی که زمزمه بنیاد می کند

هربلبلی که زمزمه بنیاد می کند اول مرابه برگ گلی یاد می کند از درد رو متاب که یک قطره خون گرم دردل هزار میکده…

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند مردمک را در نظرها نقطه شک می کند دل چنین گر بر در و دیوار خود را…

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم

هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم هرکه می داند چه آشوب است…

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن زنهار بر چراغ سحر آتشین مزن افتاده را دوباره فکندن کمال نیست آن را که خاک راه تو…

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودست

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودست کار حق بر طاق نسیان مانده، در کار خودست خضر آسوده است از تعمیر دیوار یتیم هر…

خاک را از آب روی خود گلستان می کنم

خاک را از آب روی خود گلستان می کنم قطره ای تا در بساطم هست طوفان می کنم آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور…

هر که خموش از شکایت است زبانش

هر که خموش از شکایت است زبانش حلقه ذکر خفی است مهر دهانش وقت کسی خوش درین ریاض که باشد چون گل رعنا یکی بهار…

خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست

خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست خاک در کاسه آن سر که هوادارش نیست گر چه خط سیهش دست نداده است به هم…

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است

هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می…

حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم

حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم شاخ خشک کهکشان پربار باشد صبحدم آفتاب فیض حق از رخ نقاب افکنده است هر طرف چشم افکنی دیدار…

هر که از دل دور باشد در نظر منظور نیست

هر که از دل دور باشد در نظر منظور نیست هست دایم در نظر آن کس که از دل دور نیست دشمنی با شوربختان چرخ…

حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟

حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟ کجا آسودگی در خانه زنبور می باشد؟ زکشتن زنده جاوید می گردند اهل حق که از دار…

هر کس از اهل نظر را به بیانی داری

هر کس از اهل نظر را به بیانی داری چشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری روی چون آینه را در بغل خط مگذار…

حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست

حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست عکس را پای سفر ز آیینه تصویر نیست نشأه می آدمی را تازه رو دارد مدام گر…

هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است

هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است هر روز ازین ماه مبارک شب عیدی است هر آه جگرسوز که از سینه برآید در دامن…

حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش

حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش روی تو آتشی است که…

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود

هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود غیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود در دل عاشق ندارد راه غیر از…

حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟

حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟ شمار موجه دریا که می تواند کرد؟ ستاره های فلک را شمردن آسان است حساب داغ دل…

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود

هر جا حدیث خامه من بر زبان رود بلبل چو بیضه در بغل آشیان رود مرغ ز دام جسته ز دل دانه می خورد آدم…

حذر کن از عرق روی لاله رخساران

حذر کن از عرق روی لاله رخساران که می کند به دل سنگ رخنه این باران دو چشم شوخ تو با یکدگر نمی سازند که…

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا

نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا بیش ازان است فروغ دل نورانی من کز فلک در…

حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست

حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست مد عمر جاودانش آه حسرت بیش نیست پشه تا بر دیده من خواب شیرین تلخ کرد گشت…

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد چون ز خاصیت خود مهر گیا برگردد رفتن از کوی خرابات مرا ممکن نیست مگر از کعبه…

چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما

چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما پیچ و تاب بی قراری ها بود مکتوب ما پیش ما وصل لباسی پرده بیگانگی است چشم…

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را

نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟ خاک…

چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام

چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام در جهان آب و گل از درد و…

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را

نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم…

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟ روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟ تلقین خون مرده دلم را سیاه کرد تا چند با سیاه…

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد کوزه خود بشکن،…

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را داغ بی تابی چراغان کرد کوه طور را از سر پر شور ما ای عقل ناقص…

نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را

نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق نیست…

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پا بر جای این آبیم ما بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار ماهیان بی…

نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من

نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من نخواهد ماند در بیرون در بوی کباب من گرفتم بیم رسوایی است دامنگیر در روزت چرا…

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟ که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش…

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام زنگ از آیینه دل می برد نظاره ام زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خون…

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام که دست در کمر زلف دلستان زده ام درین بساط من آن سیل خانه…

نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا

نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا سر تسلیم هر کس می نهد سر می برد اینجا درین میدان جدل…

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون گل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون به دشواری نفس جایی که آید زان…

نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهم

نه رنگ و بو درین گلشن، نه برگ و بار می خواهم سرآزاده ای چون سرو ازین گلزار می خواهم به سیم قلب یوسف را…

نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردم

نه بهر آب از سوز دل بیتاب می گردم که چون تبخال من از تشنگی سیراب می گردم سفیدی کرد چشمم را کف دریای نومیدی…

نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را

نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را چنین کز چشم او گفتار می ریزد، عجب دارم…

نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری

نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری متاع آشنایی روی گردان گشته از دلها همین از آشنارویان بجا…

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را جذبه من می کشد از صلب آهن آب را ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند…

نکند باده شب، سوختگان را سیراب

نکند باده شب، سوختگان را سیراب تشنه در خواب شود تشنه تر از خوردن آب پیش از آن دم که کند خون شفق را شب…

نقد روشن گهران در گره غم باشد

نقد روشن گهران در گره غم باشد سور این طایفه در حلقه ماتم باشد تلخی عیش بود لازم ارباب صفا کعبه را آب ز شورابه…

نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است

نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است پرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است کثرت موج ترا در غلط انداخته است…

کی دل سالک سرگشته بجا می باشد؟

کی دل سالک سرگشته بجا می باشد؟ حرکت لازمه قبله نما می باشد دیده عالمی از خواب، دم صبح گشود نفس صافدلان عقده گشا می…

کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟

کی به سنگ از مغز مجنون می رود سودا برون؟ چون برد انجم سیاهی از دل شبها برون؟ خاک نرگس زار خواهد گشتن از چشم…

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل سخن آهسته…

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

نداد عشق گریبان به دست کس ما را گرفت این می پر زور، چون عسس ما را اگر چه سگ به مرس می کشند صیادان…

نتوان به بی مثال رسید از مثال ها

نتوان به بی مثال رسید از مثال ها از ره مرو به موج سراب خیال ها بانگ جرس ز خوبی یوسف چه آگه است؟ در…

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد این صفیر آتشین جان مرا پروانه کرد تا قیامت جوهر تیغ زبانها می شود عشق چون فرهاد…

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام چون کنم در خانه دل آنچه بود آورده ام از سفر می آیم و لخت جگر دارم به…

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن ازان رخسار در ایام خط گل می توان چیدن گشودم بی تأمل دیده بر دنیا، ندانستم که…

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من برنمی آید کنون از آشیان فریاد من در جوانی می گذشت از سنگ خارا ناله ام تیر…

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش بازی جنت مخور، ازحال آدم پندگیر درگذر…

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین می نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین گل چه حد دارد تواند…

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ تندخو را نشود آینه دل بی زنگ که محال…

می زدم با یاد ابرویش شراب ناب خوش

می زدم با یاد ابرویش شراب ناب خوش داشتم وقت خوشی امشب درآن محراب خوش درخمار باده آب سرد، آب زندگی است توبه تا کردم…

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد

می خورد با دیگران مستانه بر ما بگذرد در فرنگ این ظلم و این بیداد حاشا بگذرد! در دل هر نقطه خالش سواد اعظمی است…

می به رغم عالم پرشور می باید کشید

می به رغم عالم پرشور می باید کشید غم چو زور آرد می پرزور می باید کشید منت مرهم زچشم شور می باید کشید ناز…

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است

موج خط حلقه بر آن عارض گلگون زده است جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است خط مشکین تو بسیار به خود پیچیده است…

مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟

مهر خاموشی که گیرد از دهان زخم ما؟ غیر پیکانش که می داند زبان زخم ما؟ دست و تیغی کو، که تا دامان دریای عدم…

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم

منم آن سیل که دریا نکند خاموشم کوه را کشتی طوفان زده سازد جوشم از ملامت نکنم شکوه ز بی حوصلگی سخن تلخ می تلخ…

من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنم

من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنم چون نسیم خوش نشین هردم زمینی خوش کنم چون سویدا از جهان با گوشه دل…

من که بیخود شدم از می، چه کند ساز به من؟

من که بیخود شدم از می، چه کند ساز به من؟ در چنین وقت کجا می رسد آواز به من؟ بود بر طاق عدم حقه…

ملال در دل آزاده جا نمی گیرد

ملال در دل آزاده جا نمی گیرد زمین ساده ما نقش پا نمی گیرد حریف پرتو منت نمی شود دل من ز صیقل آینه من…

مکن ز ساده دلی خرج چشم بد خود را

مکن ز ساده دلی خرج چشم بد خود را نگاه دار چو آیینه در نمد خود را نمی توان نفس از دار و گیر عقل…

مکن از بخت شکایت که وبالش می بود

مکن از بخت شکایت که وبالش می بود پای طاوس اگر چون پر و بالش می بود چون ثمر دست به رعنایی اگر می افشاند…

معلم نیست حاجت در تپیدن کشته دل را

معلم نیست حاجت در تپیدن کشته دل را که خون رقص روانی می دهد تعلیم بسمل را به خون غلطیدن من سنگ را در گریه…

مشو از می گران، ترسم سبکدستان ربایندت

مشو از می گران، ترسم سبکدستان ربایندت به زور می چو مینا از میان مستان ربایندت قریب عالم آب از سبک مغزی مخور چون کف…

مستی ما از می شبانه نباشد

مستی ما از می شبانه نباشد مطرب ما از برون خانه نباشد سلسله جنبان چه می کند سر پرشور گردش گردون به تازیانه نه نباشد…

مژگان خود به اشک جگرگون طراز کن

مژگان خود به اشک جگرگون طراز کن وان گاه چشم بر رخ فردوس باز کن فرصت سبک عنان و شب عمر کوته است از آه…

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است چون نبض، زندگانی ما در تپیدن است در شاهراه عشق ز افتادگی مترس کز پا فتادن تو به منزل رسیدن…

مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باش

مرد صحبت نیستی، از دیده ها مستور باش از بلا دوری طمع داری، ز مردم دور باش نیستی چون می حریف صحبت تردامنان در حجاب…

مرا ز نشأه می ساخت کامیاب هوا

مرا ز نشأه می ساخت کامیاب هوا که هست داروی بیهوشی شراب هوا علاج ظلمت ابرست باده روشن که دل سیاه کند بی شراب ناب…