غزلیات صائب تبریزی
برقم ز خرمن از دل بیتاب می جهد
برقم ز خرمن از دل بیتاب می جهد نبضم ز تاب دردچو سیماب می جهد آرام رابه خواب نبیند، به مرگ هم طفلی که از…
برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنی
برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنی با دل روشن تو محو آب و رنگ گلشنی طور از برق تجلی شهر پرواز یافت از…
بر مردم زمانه چه رحمت کند، کسی؟
بر مردم زمانه چه رحمت کند، کسی؟ با بی مروتان چه مروت کند کسی؟ گرداب را به گردش خود اختیار نیست از گردش فلک چه…
بر روی تو صفا از خط شبرنگ گرفت
بر روی تو صفا از خط شبرنگ گرفت آخر این آینه خوش صیقلی از رنگ گرفت مرغ دل با قفس سینه به پرواز آمد باز…
بر این مباش که خون در دل نیاز کنی
بر این مباش که خون در دل نیاز کنی به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانی که…
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟ نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگر…
باغ در بسته ما دیده پوشیده بود
باغ در بسته ما دیده پوشیده بود گل ناچیده ما دامن برچیده بود صورت خوب به هر مشت گلی می بخشند تا که شایسته اخلاق…
باده گلرنگ شو یا شیشه بیرنگ باش
باده گلرنگ شو یا شیشه بیرنگ باش بوی خون می آید از نیرنگ، بی نیرنگ باش چند در نیرنگ سازی روز گارت بگذرد؟ شبنم بیرنگ…
باد بهار مرهم دلهای خسته است
باد بهار مرهم دلهای خسته است گل مومیایی پر و بال شکسته است شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کند از بهر داغ لاله که…
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند رهروان کعبه دل بی مروت نیستند…





