درون گنبد گردون فتنه بار مخسب

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب به زیر سایه پل، موسم بهار مخسب فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است به زیر سایه شمشیر…

درد می را به من خاک نشین بگذارید

درد می را به من خاک نشین بگذارید از پی خیر بنایی به زمین بگذارید نقش امید در آیینه نماید خود را هرکجا پای نهد…

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو عالم پرست از تو و خالی است جای تو هر چند کاینات گدای در تواند یک آفریده نیست…

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام می ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام در پناه نیستی آزادم از تشویق خلق همچو…

در گلشنی که بند قبای تو وا شود

در گلشنی که بند قبای تو وا شود چندین هزار پیرهن گل قبا شود ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک در چشم قدردانی من…

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست هر که در عالم آب است همه عالم ازوست هر که پوشید نظر، گوهر بینایی یافت…

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست گر چه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبرد طی…

در ششدرست مهره اسیر جهات را

در ششدرست مهره اسیر جهات را درهم نورد سلسله ممکنات را بی نیش نیست نوشی اگر هست در جهان در شیشه کرده اند حصاری نبات…

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید می به کشتی در کنار آب می باید کشید می توان تا چشمی از روی گلستان…

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق شعله از عاقبت…

در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟

در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟ واکن به ناخن از دل پرآرزو گره جز تیغ آبدار درین روزگار نیست آبی که…

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟ کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت از بس قدح تلخ مکافات کشیدم از…

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود جان روشن از گداز جسم می بالد به خود…

در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است

در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است پای در دامن کشیدن گل به دامن کردن است رزق ما چون شبنم از رنگین عذاران چمن…

در انتهای کار خود از ابتدا ببین

در انتهای کار خود از ابتدا ببین زان پیشتر که خاک شوی زیر پا ببین خودبین کجا، وصال حیات ابد کجا؟ آیینه را به سنگ…

دایم به یک قرار بود مشت خار من

دایم به یک قرار بود مشت خار من چون آشیان خوش است خزان و بهار من گرد یتیمی گهر آفرینشم بر هیچ دیده بار نباشد…

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد گردون سنگدل به دل ما حواله کرد هرکس که راه برد به کم عمری بهار چون لاله…

داغ است برگ عیش گلستان روزگار

داغ است برگ عیش گلستان روزگار دود دل است سنبل و ریحان روزگار چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند خط امان ترا ز شبستان…

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر با غزالان سخن کارست صیاد مرا کی مرا…

نظر بر آن رخ چون آفتاب نتوان کرد

نظر بر آن رخ چون آفتاب نتوان کرد به یک نگاه دل خویش آب نتوان کرد کمال حسن ترا نقص اگر بود این است که…

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد عشق مجنون را به خلوتگاه…

نشد از روی تو سیراب نظر آینه را

نشد از روی تو سیراب نظر آینه را شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام در…

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است بدم به داغ که آیینه دار رسوایی است به فکر زینت باطن کسی نمی افتد مدار مردم…

یوسف رخان ز شوق سراغ تومی کنند

یوسف رخان ز شوق سراغ تومی کنند از پیرهن فتیله داغ تومی کنند چون آفتاب اگر چه جهان را گرفته ای ذرات کاینات سراغ تومی…

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد خوشا سری که سزاوار دردسر باشد شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت دل رمیده ما چند در سفر…

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است یک گل زمین هزار خیابان نداشته است کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب ابر سفید این همه…

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد پیش از تمامی عمر خودرا تمام سازد آب حیات آثار گر در جهان نباشد کس عمر بی بقا…

یارب مرا زپوتو منت نگاه دار

یارب مرا زپوتو منت نگاه دار شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت…

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید رخساره گلرنگ تو خوناب گشاید از چشمه خورشید مجو آب مروت کاین چشمه ز چشم دگران آب گشاید…

یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت

یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت هر صدف یک دامن گوهر، طراز گوش داشت پرده فانوس در بیرون در می کرد سیر شمع را…

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم قطره ای چشم از آن ابر مروت داریم سادگی بین که به این روی سیه چون دل شب از…

وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت

وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت در بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت دست بیداد فلک را زود کوته…

خمار می نکند زرد ارغوان ترا

خمار می نکند زرد ارغوان ترا خزان نسیم بهارست گلستان ترا ز نوشخند تو دلها شده است تنگ شکر ندیده گر چه ز تنگی کسی…

وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را

وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را دوری این راه، کوته می کند شبگیر را چشم حیران راست دایم حسن در مد نظر عکس…

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت به خوش سیاه دلی ملک انتقال گرفت چه حسن بود که از پرده تا برون آمد جهان به…

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست حسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست مشرق و مغربش از رخنه دل باشد و بس همچو…

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت دیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت شوخ چشمی می برد از پیش کار خویش را دامن…

هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است

هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است نمک به پرسش داغ جگر نیامده است تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟ که نامه…

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست رگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست می کند بس دل پر آبله را شق چو…

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویش

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویش آسوده از کشاکش خلقم ز زور خویش از آفتاب اگر به سرم تاج زر نهند سر درنیاورم به…

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون که می…

هلال سیل فنایند خانه پردازان

هلال سیل فنایند خانه پردازان به آب و گل نکنند التفات خودسازان صبور باش به ناسازگاری ایام که خار پیرهن عالمند ناسازان درین نشیمن خاکی…

خضر راه حقیقت است مجاز

خضر راه حقیقت است مجاز مکن این در به روی خویش فراز دل محمود اگر همی خواهی دست کوته مکن ز زلف ایاز عاشق از…

هزار رنگ گل فیض در گل صبح است

هزار رنگ گل فیض در گل صبح است اثر ز حلقه به گوشان بلبل صبح است بهار عیش که سرسبزی نشاط ازوست نمکچشی ز شکر…

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟ سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟ ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر دل چون موم…

هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدش

هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدش خاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش پیش تیغ آسمان هرکس نیندازد سپر جوشن داودی صبر و…

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما از آفتاب دامن تر می بریم ما یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب دیوانگی به جای…

هرکجا دلمرده ای را یافت احیا کرد عشق

هرکجا دلمرده ای را یافت احیا کرد عشق جمله ذرات عالم را سویدا کرد عشق ریخت دریا درگریبان قطره کم ظرف را ذره ناچیز را…

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک دارم هزار نغمه تربازبان خشک از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق باشد نصیب من چو…

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا دایم از جوش سخن، جوش بهارست مرا کمر وحدت من نیست به جز حلقه فکر چون سر غنچه…

خال را سرمایه زلف پریشان یافتم

خال را سرمایه زلف پریشان یافتم در سواد نقطه ای سی جزو قرآن یافتم در سواد خال سیر زلف کردم مو بمو مد بسم الله…

هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ است

هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ است نرگس بیمار از ناز مسیحا فارغ است طفل طبعان را دل از بهر تماشا می…

خاک نتواند حجاب دیده روشن شود

خاک نتواند حجاب دیده روشن شود دیده روشن چراغی نیست بی روغن شود می کشد سررشته خواری به عزت عاقبت رد گلشن هر چه شد…

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا…

خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد

خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد شور بلبل، خنده گل، بوی ریحان می گزد موسی از شرم صفای ساعد سیمین او همچو طفلان آستین…

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد روز و شب پیش نظر باغ و بهاری دارد می کند جام علاجش به پف کاسه گری…

حیف است عمر صرف تماشا کند کسی

حیف است عمر صرف تماشا کند کسی چون باز بی شکار نظر وا کند کسی آیینه است عالم و سیماب رهروان آسودگی چگونه تمنا کند…

هر که با ما می کند بیگانگی

هر که با ما می کند بیگانگی معنی بیگانه می دانیم ما نه فلک را گرد آن شمع طراز جوشش پروانه می دانیم ما از…

حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست

حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست تنگنای شهر از دامان صحرا بهترست گوشه گیران ایمن از آفات شهرت نیستند در میان خلق بودن پیش دانا…

هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان

هر کسی کرده است چیزی خوش ز نعمای جهان وقت را خوش کرده ام من از خوشی های جهان از جهان و نعمت او داشتم…

حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد

حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد دعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی باشد مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شد که حسن عاقبت…

هر غباری گرده چابک سواری بوده است

هر غباری گرده چابک سواری بوده است هر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است لاله کز خون جگر امروز ساغر می زند بر سریر…

حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه

حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه شمع را فانوس از باد صبا دارد نگاه از توکل می توان آمد سلامت بر…

هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت

هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت از تیغ، فیض سایه بال هما گرفت شد وحشتم ز عالم صورت زیادتر چندان که بیش…

حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب

حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب می نماید حسن شوخ از پرده شرم و…

هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است

هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است در جگرخاری که اینجا بشکند آنجا گل است انبساط ماست موقوف گشاد کار خلق فتح بابی هر…

حرف درشت بردل بی کینه می خورد

حرف درشت بردل بی کینه می خورد گر سنگ گوهرست به آیینه می خورد از من علاج خصمی ایام یادگیر یک شیشه می سر شب…

هر پرده که از چهره مقصود برافتاد

هر پرده که از چهره مقصود برافتاد شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویز هر چند که ملک…

حجاب پرده چشم پرآب می گردد

حجاب پرده چشم پرآب می گردد وگرنه دلبر ما بی نقاب می گردد همین ز جلوه آن شاخ گل خبر دارم که اشک در نظر…

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند کز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گیر نیست…

چین ز جبین در مقام جنگ گشایم

چین ز جبین در مقام جنگ گشایم همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم دوست کنم خصم را به چرب زبانی جوی شکر از رگ شرنگ…

نیست ممکن دل ازان جان جهان سیر شود

نیست ممکن دل ازان جان جهان سیر شود حسن از آیینه محال است که دلگیر شود دهن تنگ تو هرجا که به گفتار آید لب…

چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟

چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟ هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن جنبش هر مژه…

نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا

نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان ترا تا نبندی رخنه چشم و دهان و گوش را…

چون غمزه تو بر سر بیداد می رود

چون غمزه تو بر سر بیداد می رود آسایش از قلمرو ایجاد می رود سرو از چمن برون به دل شاد می رود آزاده هر…

نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست

نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست بخل در سرچشمه خورشید عالمتاب نیست لعل سیرابش مگر بر تشنگان رحمی کند ورنه در چاه…

چون سرو در مقام رضا پایدار باش

چون سرو در مقام رضا پایدار باش آزاده ز انقلاب خزان و بهار باش چون بیدلان ز سنگ ملامت متاب روی خندان چو کبک مست…

نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا

نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا گر چه از آتش زبانی شمع این نه محفلم نیست رزقی…

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود چون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود دانه تا در خاک پنهان است رزق…

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما…

چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباش

چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباش تخته کز دریا ترابیرون برد رنگین مباش چون سبکروحان لباس از اطلس افلاک کن همچو صوفی زیر…

نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است

نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است برگ سبزی زان بهار بی خزان ما را بس است موشکافان را کتاب و دفتری در…

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن کمر چون موج باید در میان بحر وا کردن ز یک حرف سبک صد کوه…

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است مهره مومی است در سر پنجه…

چو خامه معنی نازک در آستین دارم

چو خامه معنی نازک در آستین دارم چرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم چو آفتاب مرا چرخ خاکمال دهد به جرم این که سخنهای…

نه شبنم است چمن را به روی آتشناک

نه شبنم است چمن را به روی آتشناک عرق زروی تو کرده است گل به دامن پاک چنین که از شب هستی دماغ من تیره…

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست قامت همچو…

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می لرزم که بر بی حاصلی می لرزم و بسیار می لرزم ز بیخوابی مرا چون چشم انجم…

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم

نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم عزیز مصرم اما در فرامشخانه چاهم گل خورشیدم اما…

نمی دانند اهل غفلت انجام شراب آخر

نمی دانند اهل غفلت انجام شراب آخر به آتش می رود این غفلان از راه آب آخر هواجویی که کشتی در محیط باده اندازد سرخود…

نمک صبح در آن است که خندان باشد

نمک صبح در آن است که خندان باشد بخیه ظلم است به زخمی که نمایان باشد نقش هستی نتوان در نظر عارف یافت عکس در…

نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما را

نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما را مگر از شعله آواز درگیرد قفس ما را ز بی دردی به درد ما نپردازند غمخواران همین آیینه…

نقطه خال لبت خط بر سویدا می کشد

نقطه خال لبت خط بر سویدا می کشد در گوشت حلقه در گوش ثریا می کشد حسن را در عشق می جوید دل بینای ما…

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه

نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه از هوا گیرند بی مغزان حدیث پوچ را کهربا را…

نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را

نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را شعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر می کند گلریز، روی سخت…

کی جام باده در خور کام و زبان ماست؟

کی جام باده در خور کام و زبان ماست؟ خونی که می خوریم زیاد از دهان ماست خاری است غم که در دل ما ریشه…

نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیست

نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیست ز بوی گل نفس نوبهار خالی نیست یکی است در نظر پاک، توتیا و غبار که هیچ گردی…

ندارد سرو این گلزار تاب شیون ای قمری

ندارد سرو این گلزار تاب شیون ای قمری بنه از سرمه طوق خامشی بر گردن ای قمری ترا سرحلقه عشاق اگر خوانند جا دارد که…

نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار

نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار دگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار درین محیط به همت کم از حباب مباش نظر بلند چو شد…

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز بر آتش تو جگرها شود کباب هنوز شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند…