محنت امروز، فردا جمله راحت می شود

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود اشک خونین آب صحرای قیامت می شود تلخی بیداری شبهای این محنت سرا در شبستان لحد خواب فارغت…

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد موج رمیده دست به ساحل نمی دهد آن دل رمیده ام که درین دشت آتشین پیکان آبدار، مرا…

مباش درصدد بی شمار خندیدن

مباش درصدد بی شمار خندیدن که صبح باخت نفس از دوبار خندیدن دل از گشایش لبها چو پسته نگشاید خوش است از ته دل غنچه…

مانع مستی غفلت دل هشیار من است

مانع مستی غفلت دل هشیار من است پادشاه شب من دیده بیدار من است می سپارند به هم دست به دست اطفالم شور مجنون خجل…

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست اهل دل را به دل…

ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی

ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی چشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنم چون سرو فشردیم قدم بر…

ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایم

ما رنگ گل ز بوی گل ادراک کرده ایم سیر بهار در خس و خاشاک کرده ایم چون اهل زهد شاخچه بندی نمی کنیم ترک…

ما خیر باد لذت پرواز کرده ایم

ما خیر باد لذت پرواز کرده ایم تعویذ بال چنگل شهباز کرده ایم گردون حریف ما به تغافل نمی شود خونها به صبر در جگر…

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم چشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم مردمی دورست ازین شیرین دهانان، ور…

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت خرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت خودنمایی شیوه ما نیست در راه طلب…

لطافت رخ ازین بیشتر نمی باشد

لطافت رخ ازین بیشتر نمی باشد که بی نقاب ترا آشکار نتوان دید عیار خوی تو پیداست از دل سنگین اگر چه در دل خارا…

لب ساقی شکربارست امروز

لب ساقی شکربارست امروز شراب و نقل بسیارست امروز سپهر نیلگون یک شیشه می زمین یک جام سرشارست امروز هوا از ابر و باغ از…

لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند

لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند سروها از نسبت بالای او موزون شدند خنده بر خمیازه صبح قیامت می زنند می پرستانی که…

گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد

گوهر عکس لبش گر به شراب اندازد کله عیش، می از جوش حباب اندازد جدل شبنم و خورشید بود مشت و درفش خرد آن به…

گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را

گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را ساده لوحان جنون از بیم محشر…

گلعذار من برون از پرده بوی خود میار

گلعذار من برون از پرده بوی خود میار بیقراران رابجان از آرزوی خود میار نیست ممکن چون رسیدن درتوای جان جهان عالم آسوده رادرجستجوی خود…

گل به صد دیده شبنم نگران است او را

گل به صد دیده شبنم نگران است او را لاله از جمله خونین جگران است او را نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه…

گشاده رویی من برد دست خصم از کار

گشاده رویی من برد دست خصم از کار شراب شیشه شکن در پیاله شد هموار کباب سینه گرم من است داغ جنون زمین سوخته جان…

گریان ز کوی او دل ما می رود برون

گریان ز کوی او دل ما می رود برون زین باغ، آب رو به قفا می رود برون رفتی و رفت روشنی از چشم و…

گردنکشی به سرو سرافراز می رسد

گردنکشی به سرو سرافراز می رسد آزاده را به عالمیان ناز می رسد هر چند بی صداست چو آیینه آب عمر از رفتنش به گوش…

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش

گران گشتم به چشمش بس که رفتم بی طلب سویش مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید! چه بگشاید زماه عید بی همدستی…

گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر

گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر اشگ طفلان را ید بیضاست دراجرای شیر ساغرلب تشنه آرد خون مینا را بجوش جذب کودک رادم عیسی…

گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شود

گر ز ریحان خواب بیدردان به سامان می شود خواب من آشفته زان خط چو ریحان می شود؟ از اطاعت عاقبت محمود می گردد ایاز…

گر چه ما را نیست بر روی زمین ویرانه ای

گر چه ما را نیست بر روی زمین ویرانه ای خانه ها چون گنج در زیر زمین داریم ما از گریبان گل بی خار اگر…

گر چه جا در دیده آن نور نظر دارد مرا

گر چه جا در دیده آن نور نظر دارد مرا شوق چون خورشید تابان دربدر دارد مرا نیست از کوتاهی پرواز برجا ماندنم تنگنای آسمان…

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد

گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد شانه را دست در آن زلف نگارین گردد کار عشاق کند صورتی آخر پیدا تیشه کوهکن آیینه…

گر به چشم پاک در صنع الهی بنگری

گر به چشم پاک در صنع الهی بنگری کعبه مقصود را در هر سیاهی بنگری چشم وحدت بین به دست آری اگر چون آفتاب در…

گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل

گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل چه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل جدا ز جسم چو بی اختیار خواهی شد…

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک غوطه زن دربحر سیل از کدورت پاک…

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن دل خود را مصفا از شراب لایزالی کن چو نقش بوریا بر خاک نه پهلوی لاغر…

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار پر برآرد لنگر تمکین درایام بهار خنده شادی نمی دارد دوامی همچو برق طی به لب وا…

کوتاه ساز رشته آمال خویش را

کوتاه ساز رشته آمال خویش را مپسند در شکنجه پر و بال خویش را پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که…

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟ که غیر از بیکسی همخانه ما می تواند شد؟ نباشد گر دری ویرانه ما بی دماغان…

کناره گرد خطرهای بیکران دارد

کناره گرد خطرهای بیکران دارد میانه رو ز دو جانب نگاهبان دارد شکایتی که ز گردون کنند بی هنران شکایتی است که تیر کج از…

کعبه و بتکده سنگ ره اهل دل نیست

کعبه و بتکده سنگ ره اهل دل نیست رشته راه طلب را گره منزل نیست گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه غنچه…

کسی که بوی شراب از کدو تواند شست

کسی که بوی شراب از کدو تواند شست ز کاسه سر خود آرزو تواند شست ز دست بسته، گره گر گشاده می گردد مرا غبار…

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن

کرم به ابر سبکدست همچو عمان کن تمام روی زمین را رهین احسان کن ز باده چهره گلرنگ را فروزان کن ز قطره های عرق…

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟ ز خود کناره کنی در کنار من باشی اگر شراب خوری ساقی تو من باشم وگر به خواب…

کجا حریص ملول از گزند می گردد؟

کجا حریص ملول از گزند می گردد؟ که خاک در دهن حرص قند می گردد ازان نگاه تو چون تیر می خلد در دل که…

کام دل ازان چهره افروخته برگیر

کام دل ازان چهره افروخته برگیر درهرنگهی دیده خودرا به گهر گیر دیوانه ما سلسله بسیار گسسته است زنهارزدل در خم آن زلف خبرگیر از…

قیمت خاک ندارد به نمکزار نمک

قیمت خاک ندارد به نمکزار نمک شور محشر نفروشد به لب یار نمک پسته شور به شکر نگرفته است کسی چه غریب است درآن لعل…

قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو

قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو آب را کز بی قراری نعل در آتش بود خشک…

قدرت حرف گرفتند و زبانم دادند

قدرت حرف گرفتند و زبانم دادند پای رفتار شکستند و عنانم دادند آب را در جگر سنگ حصاری کردند جگری تشنه تر از ریگ روانم…

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد از دیدن عقیق لب او به من رسد از عطسه غزال شود دشت لاله گون گر بوی زلف…

فکر جمعیت عبث دل را پریشان می کند

فکر جمعیت عبث دل را پریشان می کند آن که سر داده است ما را فکر سامان می کند نرم کن دل را به آه…

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک که تیر کج خبری از…

فروغ حسن یار از چهره گلزار پیدا شد

فروغ حسن یار از چهره گلزار پیدا شد درین گلزار آخر یک گل بی خار پیدا شد زچشم بد خدا آن خط مشکین را نگه…

فارغند از قید چرخ نیلگون دیوانگان

فارغند از قید چرخ نیلگون دیوانگان رفته اند از حلقه ماتم برون دیوانگان هر دم از بی اختیاری صورتی بر می کنند مهره مومند در…

غوطه در خاک زند دل ز گریبان کسی

غوطه در خاک زند دل ز گریبان کسی ناله در خون تپد از شوخی مژگان کسی تا پریشان نشود خاطر چون برگ گلت نروی سرزده…

غنچه باغ حیا سر به گریبان خندد

غنچه باغ حیا سر به گریبان خندد گل بی شرم بود آن که پریشان خندد شد چراغ ره تاریک عدم خنده برق کس درین غمکده…

غم دو دیده پر خون ما کجا داری؟

غم دو دیده پر خون ما کجا داری؟ به سرمه چشمی و چشمی به توتیا داری ز برق و باد گرو می برد به گرمروی…

غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟

غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟ ز سر گذشته چه پروای دردسر دارد؟ اثر مجو ز دعا تا دلت درست بود که در شکستگی…

غافلان را احتیاج باده گلرنگ نیست

غافلان را احتیاج باده گلرنگ نیست خواب چون افتاد سنگین حاجت پاسنگ نیست برنمی آید دل روشن به روی سخت خلق جوشن داودیی آیینه را…

عندلیب مست را خاموش کردن مشکل است

عندلیب مست را خاموش کردن مشکل است شعله آواز را خس پوش کردن مشکل است از لب میگون نباشد لذتی بی حرف تلخ می چو…

عمر عزیز را به می ناب صرف کن

عمر عزیز را به می ناب صرف کن این آب را به لاله سیراب صرف کن هر کس که زر دهد به زر اهل بصیرت…

عقل و هوش و دین نگردد جمع با دیوانگی

عقل و هوش و دین نگردد جمع با دیوانگی خانه پردازست چون سیل فنا دیوانگی ابر را خورشید تابان زود می پاشد ز هم کی…

عشق مقید به خط وخال نگردد

عشق مقید به خط وخال نگردد رهزن مرغان قدس دانه نباشد بوالهوس وعشق بی غرض چه خیال است گریه اطفال بی بهانه نباشد کار سپر…

عشق سلطان و عقل دهقان است

عشق سلطان و عقل دهقان است رزق دهقان ز عدل سلطان است عشق چون آفتاب کنعانی عقل ده گانه همچو اخوان است کیست گردن ز…

عشق را از دل سودازده ما ننگ است

عشق را از دل سودازده ما ننگ است این پلنگی که با سایه خود در جنگ است خاطر ساده دلان نقش جهان نپذیرد شیشه صد…

عشق اول به دل سوخته آدم زد

عشق اول به دل سوخته آدم زد مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد در دل و جان ملک شور قیامت افتاد…

عرق به چهره نشسته است آن پریوش را

عرق به چهره نشسته است آن پریوش را که دیده است به این آبداری آتش را؟ ز عکس خویش در آیینه روی می پوشد چگونه…

عالمی نیست که عزلت نبود بهتر از آن

عالمی نیست که عزلت نبود بهتر از آن نیست کنجی که قناعت نبود بهتر از آن طرف صحبت اگر خضر و مسیحا باشد صحبتی نیست…

عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برون

عاصیان را گریه از شرم گناه آرد برون روی نورانی ز زیر ابر ماه آرد برون برنمی آید ز تن بی همت مردانه دل رستمی…

عاشق دلشده هرچند که آواز دهد

عاشق دلشده هرچند که آواز دهد کوه تمکین تو مشکل که صدا باز دهد راه در خلوت وصل تو سپندی دارد که ز خاکستر خود…

ظلم است که درمان خود از درد ندانی

ظلم است که درمان خود از درد ندانی قدر دل گرم و نفس سرد ندانی از زردی چهره است منور دل خورشید ای وای اگر…

طفلی کز او مراست تمنای آشتی

طفلی کز او مراست تمنای آشتی دارد به جنگ رغبت حلوای آشتی از عجز ما قرار به تسلیم داده ایم هم لطف او مگر کند…

صیقل آیینه دل غیر آه سرد نیست

صیقل آیینه دل غیر آه سرد نیست هر که را در دل نباشد آه، مرد درد نیست ای که خود را در دل ما زشت…

صرف بیکاری مگردان روزگار خویش را

صرف بیکاری مگردان روزگار خویش را پرده روی توکل ساز، کار خویش را زاد همراهان درین وادی نمی آید به کار پر کن از لخت…

صبر کن بر آب تلخ و شور تا گوهر شوی

صبر کن بر آب تلخ و شور تا گوهر شوی سرمپیچ از ترک سر تا صاحب افسر شوی هستی هر کس درین دیوان به قدر…

صبح جهان بود نفس غم زدای ما

صبح جهان بود نفس غم زدای ما جان تازه می شود زدم جانفزای ما بیدار شد ز خواب گرانجان بی غمی هر کس شنید ناله…

صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را

صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را می کند دربسته آهی خانه آیینه را درد و داغ عشق را در دل نهفتن مشکل است…

شوق می از بهار گل اندام تازه شد

شوق می از بهار گل اندام تازه شد پیوند بوسه ها به لب جام تازه شد از چهره گشاده سیمین بران باغ آغوش سازی طمع…

شورش سودای ما افلاک را معمور داشت

شورش سودای ما افلاک را معمور داشت پر نمک بود این نمکدان تا سر ما شور داشت در شکست من ندارد چرخ سنگین دل گناه…

شوخی میخانه از محراب می باید کشید

شوخی میخانه از محراب می باید کشید از سراب خشک، ناز آب می باید کشید صحبت آیینه رویان زنگ از دل می برد باده روشن…

شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد

شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد می خورم خون از سفال و لب به دندان…

شکوه حسن فزون گردد از لباس جلال

شکوه حسن فزون گردد از لباس جلال شود دو آتشه رنگ بتان ز جامه آل ازان به جامه گلرنگ مایل است آن شوخی که در…

شکست نقش مرادست بوریای مرا

شکست نقش مرادست بوریای مرا نسیم فتح، قلم می کند لوای مرا ز بیم دوزخ اگر فارغم ز غفلت نیست که می دهد عمل من…

شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب دارد

شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب دارد خون خوردن است کارش تیغی که آب دارد اندیشه رهایی نقش برآب باشد در قلزمی که گرداب بیش…

شدیم پیر و نشد تر دو چشم بی نم ما

شدیم پیر و نشد تر دو چشم بی نم ما پلی است آن طرف آب، قامت خم ما ز اشک ما جگر تشنه ای نشد…

شد ز خط لعل تو ایمن ز شبیخون هوس

شد ز خط لعل تو ایمن ز شبیخون هوس در شب تار بود شهد مسلم ز مگس در حرامی است اگر باده نشاطی دارد دختر…

شد بی صفا ز خاک سیه کاسه آب ما

شد بی صفا ز خاک سیه کاسه آب ما آخر به رنگ ظرف برآمد شراب ما از اشک تلخ ما کف خاکی نگشت سبز نگرفت…

شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بود

شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بود تا سحر گه بر گریزان پر پروانه بود صاحب خرمن نگشتم تا نیفتادم ز پا مور…

شادی هر که زیادست ز غم، کامل نیست

شادی هر که زیادست ز غم، کامل نیست هر که را خرج ز دخل است فزون، عاقل نیست دل گردون متأثر نشد از گریه ما…

سیلاب حواس است نظرهای پریشان

سیلاب حواس است نظرهای پریشان تخم نگرانی است خبرهای پریشان چون دانه تسبیح بود رشته الفت شیرازه جمعیت سرهای پریشان داغی است به هر پاره…

سیاه روی عقیق از جدایی یمن است

سیاه روی عقیق از جدایی یمن است کبود چهره یوسف ز دوری وطن است ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس همیشه خلوت من…

سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت

سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت می رود خط تنگ سازد جا بر…

سمنبران که به لب آبدار چون گهرند

سمنبران که به لب آبدار چون گهرند به چهره از جگر عاشقان برشته ترند نظر سیاه مگردان به لاله رخساران که برگریز دل ونوبهار چشم…

سرو مینا را تذروی بهتر از پیمانه نیست

سرو مینا را تذروی بهتر از پیمانه نیست شمع را در بزم دلسوزی به از پروانه نیست حسن ذاتی فارغ است از صنعت مشاطگان زلف…

سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش

سرو اگر جلوه کند پیش قد رعنایش قمری ازشهپر خود اره نهد برپایش جرعه اولش ازخون مسیحا باشد چون کشد تیغ ستم غمزه بی پروایش…

سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی گنجد

سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی گنجد که می پرزور چون افتاد در مینا نمی گنجد به بیرنگی قناعت کن اگر با عشق یکرنگی…

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است پاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است جای حرف از لب، عرق از جبهه می…

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت و گرنه سوخته ما…

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم زور شراب عشق نگردد ز آب کم بی داغ عشق پختگی از دل طمع مدار خام است…

سخن تانگردد چو موی میانش

سخن تانگردد چو موی میانش محال است آید برون ازدهانش به مژگان دگر بازگشتن ندارد نگاهی که افتد به سرو روانش ز بس لطف، چون…

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکند

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکند تمیز گندم و جواز هم آسیا نکند ز آه وناله افتادگان ملاحظه کن که تیر مردم بی دست…

سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها را

سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها را به دنبال افکند منزل درین ره کاروان ها را ز حیرانی خرد شد خشک، تا تردستی صنعش به…

سایه بر هر کس که آن سرو خرامان افکند

سایه بر هر کس که آن سرو خرامان افکند رعشه چون آب روانش بر رگ جان افکند عشق بالا دست هر کس را که برگیرد…

ساقی دمید صبح قدح پر شراب کن

ساقی دمید صبح قدح پر شراب کن از روی گرم خود بط می را کباب کن زان پیشتر که یاسمن صبح بشکفد خود را به…

ساختم از قتل نادم دلربای خویش را

ساختم از قتل نادم دلربای خویش را عاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را فکر دلهای پریشان کی پریشانش کند؟ آن که در پا افکند…

زیر سپهر خواب فراغت چه می کنی؟

زیر سپهر خواب فراغت چه می کنی؟ در خانه شکسته اقامت چه می کنی؟ در کاسه کبود فلک نقش جود نیست خواری به آبروی قناعت…