دلی که آتش روی تواش کباب کند

دلی که آتش روی تواش کباب کند ز اشک شادی خودمستی شراب کند فغان که باده مردافکنی نمی یابم که چشم شوخ تو بیرحم را…

دلکوب نیست حادثه دنیاپرست را

دلکوب نیست حادثه دنیاپرست را ماهی ز حرص طعمه فرو خورد شست را دنیا به اهل خویش ترحم نمی کند آتش امان نمی دهد آتش…

دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن

دلا چون ذره زین وحشت سرا آهنگ بالا کن سرشک گرمرو را شمع بالین مسیحا کن هر آن راز نهان کز جام جم روشن نمی…

دل مقید به شکرزار هوس نیست مرا

دل مقید به شکرزار هوس نیست مرا رشته حرص به پا همچو مگس نیست مرا خواهم از عالم بالا چو صدف روزی خویش چون نگین…

دل کجا از چنگ آن طناز می آید برون؟

دل کجا از چنگ آن طناز می آید برون؟ کبک کی از عهده شهباز می آید برون؟ نام شاهان از اثر در دور می ماند…

دل صد چاک اگر دست ز تن برمی داشت

دل صد چاک اگر دست ز تن برمی داشت راه چون شانه در آن زلف معنبر می داشت آن که گریان به سر خاک من…

دل سنگین ترا هر که به انصاف آرد

دل سنگین ترا هر که به انصاف آرد می تواند به توجه پری از قاف آرد هر که در پرده خورد خون جگر همچو غزال…

دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهد

دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهد عالمی را مایه از سنگ ملامت می دهد گر نهالی را دهم از چشمه آیینه آب از…

دل خود به خود شکسته شود عشق پیشه را

دل خود به خود شکسته شود عشق پیشه را سنگ است در بغل می پر زور شیشه را چشم بد ستاره به عاشق چه می…

دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست

دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست شعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست نیست غافل گلشن از احوال بیرون ماندگان رخنه…

دل بی غبار از لب خاموش می شود

دل بی غبار از لب خاموش می شود از جوهر آب آینه خس پوش می شود بی مغز را کند دهن بسته مغزدار خوان تهی…

دل به خون در انتظار وعده جانان نشست

دل به خون در انتظار وعده جانان نشست بر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست در صدف گوهر ز چشم شور باشد در…

دل ازان زلف چلیپا نتوانست گذشت

دل ازان زلف چلیپا نتوانست گذشت طفل از دام تماشا نتوانست گذشت سوز ما را نتوان کرد به مجنون نسبت هیچ مرغی ز سرما نتوانست…

دل از خدا به صنع خدا بسته ایم ما

دل از خدا به صنع خدا بسته ایم ما در کعبه دل به قبله نما بسته ایم ما ما را به کعبه جاذبه شوق می…

دشمن از غمخانه من شاد می آید برون

دشمن از غمخانه من شاد می آید برون سیل روشن زین خراب آباد می آید برون دور گردان را به آتش رهنمایی می کند از…

دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من

دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من ریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من با خرابی های ظاهر دلنشین افتاده ام سیل نتوان گذشت…

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟ که دارد یاد، هر خاری در او صد کاروان گل را چه پروا حسن مغرور از…

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب به زیر سایه پل، موسم بهار مخسب فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است به زیر سایه شمشیر…

درد می را به من خاک نشین بگذارید

درد می را به من خاک نشین بگذارید از پی خیر بنایی به زمین بگذارید نقش امید در آیینه نماید خود را هرکجا پای نهد…

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو عالم پرست از تو و خالی است جای تو هر چند کاینات گدای در تواند یک آفریده نیست…

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام می ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام در پناه نیستی آزادم از تشویق خلق همچو…

در گلشنی که بند قبای تو وا شود

در گلشنی که بند قبای تو وا شود چندین هزار پیرهن گل قبا شود ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک در چشم قدردانی من…

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست هر که در عالم آب است همه عالم ازوست هر که پوشید نظر، گوهر بینایی یافت…

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست گر چه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبرد طی…

در ششدرست مهره اسیر جهات را

در ششدرست مهره اسیر جهات را درهم نورد سلسله ممکنات را بی نیش نیست نوشی اگر هست در جهان در شیشه کرده اند حصاری نبات…

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید می به کشتی در کنار آب می باید کشید می توان تا چشمی از روی گلستان…

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق شعله از عاقبت…

در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟

در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟ واکن به ناخن از دل پرآرزو گره جز تیغ آبدار درین روزگار نیست آبی که…

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟

در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟ کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت از بس قدح تلخ مکافات کشیدم از…

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود

در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود جان روشن از گداز جسم می بالد به خود…

در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است

در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است پای در دامن کشیدن گل به دامن کردن است رزق ما چون شبنم از رنگین عذاران چمن…

در انتهای کار خود از ابتدا ببین

در انتهای کار خود از ابتدا ببین زان پیشتر که خاک شوی زیر پا ببین خودبین کجا، وصال حیات ابد کجا؟ آیینه را به سنگ…

دایم به یک قرار بود مشت خار من

دایم به یک قرار بود مشت خار من چون آشیان خوش است خزان و بهار من گرد یتیمی گهر آفرینشم بر هیچ دیده بار نباشد…

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد گردون سنگدل به دل ما حواله کرد هرکس که راه برد به کم عمری بهار چون لاله…

داغ است برگ عیش گلستان روزگار

داغ است برگ عیش گلستان روزگار دود دل است سنبل و ریحان روزگار چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند خط امان ترا ز شبستان…

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر با غزالان سخن کارست صیاد مرا کی مرا…

نظر بر آن رخ چون آفتاب نتوان کرد

نظر بر آن رخ چون آفتاب نتوان کرد به یک نگاه دل خویش آب نتوان کرد کمال حسن ترا نقص اگر بود این است که…

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد عشق مجنون را به خلوتگاه…

نشد از روی تو سیراب نظر آینه را

نشد از روی تو سیراب نظر آینه را شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام در…

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است بدم به داغ که آیینه دار رسوایی است به فکر زینت باطن کسی نمی افتد مدار مردم…

یوسف رخان ز شوق سراغ تومی کنند

یوسف رخان ز شوق سراغ تومی کنند از پیرهن فتیله داغ تومی کنند چون آفتاب اگر چه جهان را گرفته ای ذرات کاینات سراغ تومی…

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد خوشا سری که سزاوار دردسر باشد شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت دل رمیده ما چند در سفر…

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است یک گل زمین هزار خیابان نداشته است کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب ابر سفید این همه…

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد پیش از تمامی عمر خودرا تمام سازد آب حیات آثار گر در جهان نباشد کس عمر بی بقا…

یارب مرا زپوتو منت نگاه دار

یارب مرا زپوتو منت نگاه دار شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت…

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید رخساره گلرنگ تو خوناب گشاید از چشمه خورشید مجو آب مروت کاین چشمه ز چشم دگران آب گشاید…

یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت

یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت هر صدف یک دامن گوهر، طراز گوش داشت پرده فانوس در بیرون در می کرد سیر شمع را…

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم قطره ای چشم از آن ابر مروت داریم سادگی بین که به این روی سیه چون دل شب از…

وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت

وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت در بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت دست بیداد فلک را زود کوته…

خمار می نکند زرد ارغوان ترا

خمار می نکند زرد ارغوان ترا خزان نسیم بهارست گلستان ترا ز نوشخند تو دلها شده است تنگ شکر ندیده گر چه ز تنگی کسی…

وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را

وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را دوری این راه، کوته می کند شبگیر را چشم حیران راست دایم حسن در مد نظر عکس…

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت به خوش سیاه دلی ملک انتقال گرفت چه حسن بود که از پرده تا برون آمد جهان به…

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست حسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست مشرق و مغربش از رخنه دل باشد و بس همچو…

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت دیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت شوخ چشمی می برد از پیش کار خویش را دامن…

هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است

هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است نمک به پرسش داغ جگر نیامده است تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟ که نامه…

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست رگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست می کند بس دل پر آبله را شق چو…

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویش

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویش آسوده از کشاکش خلقم ز زور خویش از آفتاب اگر به سرم تاج زر نهند سر درنیاورم به…

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون که می…

هلال سیل فنایند خانه پردازان

هلال سیل فنایند خانه پردازان به آب و گل نکنند التفات خودسازان صبور باش به ناسازگاری ایام که خار پیرهن عالمند ناسازان درین نشیمن خاکی…

خضر راه حقیقت است مجاز

خضر راه حقیقت است مجاز مکن این در به روی خویش فراز دل محمود اگر همی خواهی دست کوته مکن ز زلف ایاز عاشق از…

هزار رنگ گل فیض در گل صبح است

هزار رنگ گل فیض در گل صبح است اثر ز حلقه به گوشان بلبل صبح است بهار عیش که سرسبزی نشاط ازوست نمکچشی ز شکر…

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟ سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟ ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر دل چون موم…

هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدش

هرکه زین گلشن لبی خندانتر از گل بایدش خاطری فارغ ز عالم چون توکل بایدش پیش تیغ آسمان هرکس نیندازد سپر جوشن داودی صبر و…

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما از آفتاب دامن تر می بریم ما یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب دیوانگی به جای…

هرکجا دلمرده ای را یافت احیا کرد عشق

هرکجا دلمرده ای را یافت احیا کرد عشق جمله ذرات عالم را سویدا کرد عشق ریخت دریا درگریبان قطره کم ظرف را ذره ناچیز را…

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک دارم هزار نغمه تربازبان خشک از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق باشد نصیب من چو…

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا دایم از جوش سخن، جوش بهارست مرا کمر وحدت من نیست به جز حلقه فکر چون سر غنچه…

خال را سرمایه زلف پریشان یافتم

خال را سرمایه زلف پریشان یافتم در سواد نقطه ای سی جزو قرآن یافتم در سواد خال سیر زلف کردم مو بمو مد بسم الله…

هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ است

هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ است نرگس بیمار از ناز مسیحا فارغ است طفل طبعان را دل از بهر تماشا می…

خاک نتواند حجاب دیده روشن شود

خاک نتواند حجاب دیده روشن شود دیده روشن چراغی نیست بی روغن شود می کشد سررشته خواری به عزت عاقبت رد گلشن هر چه شد…

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست

هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا…

خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد

خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد شور بلبل، خنده گل، بوی ریحان می گزد موسی از شرم صفای ساعد سیمین او همچو طفلان آستین…

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد

هر که چون زانوی خود آینه داری دارد روز و شب پیش نظر باغ و بهاری دارد می کند جام علاجش به پف کاسه گری…

حیف است عمر صرف تماشا کند کسی

حیف است عمر صرف تماشا کند کسی چون باز بی شکار نظر وا کند کسی آیینه است عالم و سیماب رهروان آسودگی چگونه تمنا کند…

هر که با ما می کند بیگانگی

هر که با ما می کند بیگانگی معنی بیگانه می دانیم ما نه فلک را گرد آن شمع طراز جوشش پروانه می دانیم ما از…

حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست

حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست تنگنای شهر از دامان صحرا بهترست گوشه گیران ایمن از آفات شهرت نیستند در میان خلق بودن پیش دانا…

هر کف خاک ز احسان تو جانی دارد

هر کف خاک ز احسان تو جانی دارد هر حبابی ز محیط تو جهانی دارد هیچ قفلی به کلید دگری وا نشود هر زبان گوشی…

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست امید ما به نماز نکرده بیشترست به گرمی جگر ما دل که خواهد سوخت؟ درین بساط که خورشید آتشین…

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟ دم شمشیر فنا جاده این راه است لب بی آه به ماتمکده گردون نیست این نه…

حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد

حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد به نسیمی ورق لاله و گل برگردد گل رویی که نیاید ز لطافت به خیال چه خیال است…

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است

هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است دیدن خلق است بیماری و وادیدست…

حسن بالادست را هر روزشان دیگرست

حسن بالادست را هر روزشان دیگرست شعله جانسوز را هر دم زبان دیگرست از می روشن صفای جام می گردد حجاب ورنه هر آیینه رو،…

هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم

هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم ما چه داریم ز خود تا ز تو پنهان داریم می رسد واجبی ما ز…

حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش

حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش گر بگذرد چو خوشه پروین سرم ز چرخ افتم چو سایه…

هر تنک ظرفی ننوشد خون گرم تاک را

هر تنک ظرفی ننوشد خون گرم تاک را جامی از فولاد باید آب آتشناک را عقده دل را به زور اشک نتوان باز کرد گریه…

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به تنگم از وجود خود، شرابی آرزو دارم…

نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن

نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن می دهم جان همچو هندو از برای سوختن نیست از سوز محبت شیوه من سرکشی دارم آتش زیر پای…

چینی که طراز جبهه یارست

چینی که طراز جبهه یارست بندی است که بر زبان اغیارست حسن از تمکین دوام می گیرد گوش سنگین حصار گلزارست سیری ز نظاره نیست…

نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد

نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد بید مجنون به سرانجام ثمر پردازد نیست در خاطر سودازدگان فکر وصال به چه دل غرقه دریا به…

چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کن

چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کن کز دل پرخون و از رنگ خزانی برخوری لذت باقی به دست آور درین پایان عمر تا…

نیست صید لاغر من قابل نخجیر تو

نیست صید لاغر من قابل نخجیر تو از سبکروحی مگر بر خاک افتد تیر تو بر شکوهش گر چه تنگی می کند این نه رواق…

چون غافل است دل ز حق از دل چه فایده؟

چون غافل است دل ز حق از دل چه فایده؟ بی لیلی از نظاره محمل چه فایده؟ سیری ز مال نیست تهی چشم حرص را…

نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا

نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا از ته دل گرد سر در هر نظر گردم ترا می کند بی دست و…

چون سکندر خانه عمر از اثر آباد کن

چون سکندر خانه عمر از اثر آباد کن این بنای سست پی را آهنین بنیاد کن می شود وقتی که فریادت شود فریادرس تا نفس…

نیست بر سبزان گلشن، دیده پر خون ما

نیست بر سبزان گلشن، دیده پر خون ما تیغ خونخوار تو باشد سبز ته گلگون ما دور گردی می کند نزدیک، راه دور را ناز…

چون رشته به همواری اگر نام برآری

چون رشته به همواری اگر نام برآری از گرد گریبان گهر سر بدر آری زان شهپر همت به تو کردند کرامت تا بیضه گردون به…

نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را

نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را پیش خورشید قیامت ابر نتواند گرفت…

چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟

چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟ با دهان خشک نتوان از لب کوثر شدن حاصل نزدیکی سیمین بران دل خوردن است رشته…

نور شکوه حق ز مقابل رسیده است

نور شکوه حق ز مقابل رسیده است وقت شکست آینه دل رسیده است آب ستاده آینه زنگ بسته است بیچاره رهروی که به منزل رسیده…

چون آب در لباس گل و خار بوده ای

چون آب در لباس گل و خار بوده ای ای یار ساده رو تو چه پرکار بوده ای چون لاابالیان همه جا جلوه کرده ای…