غزلیات صائب تبریزی
روی گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت
روی گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت داغ سودای تو هم دلهای پر غم را نواخت حسن را باغ و بهاری همچو چشم پاک…
روی آیینه دل تار نمی باید کرد
روی آیینه دل تار نمی باید کرد پشت بر دولت دیدار نمی باید کرد از پریشان سخنی عمر قلم شد کوتاه زندگی در سر گفتار…
روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟
روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟ چون شمع کشته است زبان در دهان ما در چشم ما ز گریه شادی نشان مجوی این…
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر…
روح را جسم گران مانع شبگیر شده است
روح را جسم گران مانع شبگیر شده است جای رحم است به سیلی که زمین گیر شده است دامن دشت پر از آهوی آهوگیرست بس…
رنگی از لاله عذاران جهان نیست مرا
رنگی از لاله عذاران جهان نیست مرا بهره جز داغ ازین لاله ستان نیست مرا به تهی چشمی خود ساخته ام چون غربال چشم بر…
رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود
رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود شعله گرمی هنگامه گلزار نشست غنچه شد شهرت…
رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید
رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید گسیخت ریشه این نخل تا به آب رسید به دوستان هوایی مبند دل زنهار که چشم…
رخنه در دل می کند مژگان قتالش هنوز
رخنه در دل می کند مژگان قتالش هنوز می کشد آب ازجگرها دانه خالش هنوز شاهبازغمزه اش راگرچه خط دربوته کرد در کمین سینه کبک…
رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی من
رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی من حصار آهن من گشت شیشه جانی من ز خار سبز به رهرو نمی رسد آسیب ز کامرانی خصم…
راست آزرده کی از زخم زبان می گردد؟
راست آزرده کی از زخم زبان می گردد؟ تیر کج باعث آرام نشان می گردد برق اگر پای درین وادی خونخوار نهد از نفس سوختگی…
دیوانه کرد سبزه خطت بهار را
دیوانه کرد سبزه خطت بهار را در خاک و خون کشید رخت لاله زار را هر موی دلفریب تو شیرازه دلی است متراش زینهار خط…
دیده زان حسن به سامان چه تواند بردن؟
دیده زان حسن به سامان چه تواند بردن؟ مور از خوان سلیمان چه تواند بردن؟ محو روی تو نگردد دل حیران، چه کند؟ شبنم از…
دولت ز دستگیری مردم بپابود
دولت ز دستگیری مردم بپابود فانوس این چراغ ز دست دعابود چون غنچه هست اگر دل جمعی درین چمن در گلشن همیشه بهار رضا بود…
دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو
دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو آنچه شد در خانه گم از دامن صحرا مجو چون هوسناکان دورویی نیست کار عاشقان در بهارستان…
دو چشم شوخ ترا دیده بان نمی باید
دو چشم شوخ ترا دیده بان نمی باید که آهوان حرم را شبان نمی باید شکوه حسن تو راه نگاه را بسته است گل عذار…
دماغ سوختگان را شراب تازه کند
دماغ سوختگان را شراب تازه کند زمین تشنه جگر را سحاب تازه کند ستاره سوختگان باغ دلگشای همند که مغز سوخته بوی کباب تازه کند…
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان شرر ز…
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست خود را ز واصلان دیار فنا شمار تا بر…
دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟
دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟ سپر آبله با خار مغیلان چه کند؟ بیش ازین با من سودازده دوران چه کند؟ شومی جغد…
دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز
دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز تیغ از دامن تر پاک نگردد هرگز صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود بی دلی پاک، سخن…
دل عاشق کی از زلف معنبر دست بردارد؟
دل عاشق کی از زلف معنبر دست بردارد؟ کجا مظلوم از دامان محشر دست بردارد؟ مجو در منتهای عاشقی صبر و شکیب از من که…
دل شکسته به قرب خدای راهبرست
دل شکسته به قرب خدای راهبرست که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست صفای آب روان بیشتر ز استاده است چه نعمتی است که…
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود
دل ز قید جسم چون آزاد گردد وا شود چون حباب از خود کند قالب تهی دریا شود قفل دل را نیست مفتاحی بغیر از…
چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را
چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را طره ات سنبل به دامان می کند آیینه را از سر زانو اگر یک دم گذاری…
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون می جهد آتش چو شمع از دیده گریان…
دل پریخانه آن روی چو ماه است مرا
دل پریخانه آن روی چو ماه است مرا یوسفی در بن هر موی به چاه است مرا آه من چون علم صبح قیامت نشود؟ الف…
دل به مطلب اگر از راه تپیدن نرسد
دل به مطلب اگر از راه تپیدن نرسد گو مکن سعی که هرگز به دویدن نرسد بهترین پایه صاحب نظران حیرانی است دیده هرگز به…
دل آگاه ز تن فکر رهایی دارد
دل آگاه ز تن فکر رهایی دارد از رفیقی که گران است جدایی دارد زاهد ساده دل ما چه قدر مرحوم است جنت امید ز…
دل از مشاهده آن خط سیاه شکست
دل از مشاهده آن خط سیاه شکست فغان که پشت مرا گرد این سپاه شکست زمانه چون ورق انتخاب از صد فرد ترا ز جمع…
دگر هر ذره خاکم هوای کشوری دارد
دگر هر ذره خاکم هوای کشوری دارد سر آسوده مغزم با پریشانی سری دارد چسان مژگان آسایش به مژگان آشنا سازم؟ به قصد خون من…
دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟
دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟ ظرف دریوزه کند هرکه گدای تو بود بی نیاز از زر و سیمند طلبکارانت گنج زیر قدم…
دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند
دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند این رگ ابر ز سرچشمه میناست بلند محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشت همچنان گردن آهو به…
درین جهان نشود حال آن جهان معلوم
درین جهان نشود حال آن جهان معلوم که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟ نشد ز سبزه…
درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد
درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف به…
درآ به زمزمه ای مطرب غزال پرداز
درآ به زمزمه ای مطرب غزال پرداز که تازیانه شوق است شعله آواز مگر به روشنی این چراغ ربانی به پیشگاه حقیقت رسم ز راه…
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین که ز…
در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن
در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن در قیامت نامه پیچیده نتوان یافتن مور را ملک سلیمان درنمی آید به چشم در قیامت دیده نادیده…
در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود
در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود از باغ خلد برگ ونوا کم نمی شود موج از شکست روی نمی تابد از محیط اخلاص…
در قلزم می همچو حباب است دل ما
در قلزم می همچو حباب است دل ما از خانه به دوشان شراب است دل ما موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما چون برگ…
در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت لیک از ته دل روی توجه به نشان داشت آن عهد کجا رفت که آن دلبر…
در سماع بیخودی چون دست بالامی کنم
در سماع بیخودی چون دست بالامی کنم کوچه ها در رود نیل چرخ پیدا می کنم با سویدای دل ازسیر فلکها فارغم گردش پرگار در…
در زلف ناامیدی روی امید باشد
در زلف ناامیدی روی امید باشد صبح امید یعقوب چشم سفید باشد بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت عاشق ز ترک لذت چون…
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود پرده بیگانگی باشد به قدر آشنا وقت آن کس…
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند از ثابت وسیارنیابی نظری چند از خانه زنبور حوادث نخوری شهد تا در رگ جانت ندود نیشتری…
در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست
در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست چون جوی بود کج، نرود آب روان راست شد بیخبری خضر ره کوی خرابات آمد به غلط…
در پله آغاز ز انجام گذشتیم
در پله آغاز ز انجام گذشتیم از مصر برون نامده از شام گذشتیم چون برق فتادیم به خاشاک تعلق زین خاک جلوگیر به یک گام…
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است می زند موج قیامت گلشن از الوان…
دخل و تحسین بجا باعث احیای من است
دخل و تحسین بجا باعث احیای من است هر که را درد سخن هست مسیحای من است گر چه صد پایه ز نقش قدم افتاده…
دامن دشت عدم گیاه ندارد
دامن دشت عدم گیاه ندارد وای بر آن کس که زاد راه ندارد راز دل عاشقان ز سینه عیان است عرصه محشر گریزگاه ندارد بیخبرست…
داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج
داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج نبود آتش خورشید به دامان محتاج نه ز نقص است اگر خال ندارد دهنش نیست آن کان ملاحت…
دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها
دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها در پنجه مطرب بود سر رشته آهنگ ها از من مدان چون باغ اگر…
خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد
خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد زمین تشنه را امید باران تازه می دارد چه باشد قسمت ما نامرادان از وطن یارب چو…
نصیب از نعمت بسیار دیگرگون نخواهد شد
نصیب از نعمت بسیار دیگرگون نخواهد شد زدریا قطره ای آب گهر افزون نخواهد شد نباشد از فروغ مهر تابان لعل را سیری زخون خوردن…
خون دل است باده گلفام عاشقان
خون دل است باده گلفام عاشقان چون لاله داغدار بود کام عاشقان گلبانگ عاشقان ز ثریا گذشته است گردون چگونه حلقه کند نام عاشقان؟ موجی…
نسیم صبحگاه از غنچه ام دلگیر برگردد
نسیم صبحگاه از غنچه ام دلگیر برگردد گره چون محکم افتد ناخن تدبیر برگردد بشو دست از دل دیوانه چون گردید صحرایی که ممکن نیست…
خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست
خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون همین بس…
یک صافدل در انجمن روزگار کو؟
یک صافدل در انجمن روزگار کو؟ عالم گرفت تیرگی آیینه دار کو؟ هر جا که هست صاف ضمیری شکسته است آیینه درست درین زنگبار کو؟…
خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروش
خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروش کز یک پیاله برد زمن صبر و عقل وهوش دیروز بود بار جهانی به دوش من امروز…
یک بار بی خبر به شبستان من درآ
یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفته ایم از در…
خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری را
خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری را نسازد گوشه چشم توقع گوشه گیری را خزان دل را خنک از نوبهاران بیش می سازد…
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند نمکی نیست لب او که فراموش کنند نکند باده روشن به خردهای ضعیف آنچه چشمان سیه مست…
خوابیده تر از راه بود راحله ما
خوابیده تر از راه بود راحله ما در سینه صحراست گره قافله ما در دامن صحرای ملامت نتوان یافت خاری که نچیده است گل از…
یا غمم را شمار بایستی
یا غمم را شمار بایستی یا جهان غمگسار بایستی در بلا جان آسمانی ما چون زمین بردبار بایستی چشم صورت نگار بسیارست دل معنی نگار…
خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند
خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند از جگرگاه بدخشان شور می گردد بلند دیگران را سرمه شب گرچه مهر خامشی است ناله ما…
وقت است جوش باده زند لاله زارها
وقت است جوش باده زند لاله زارها میگون شود ز لاله لب جویبارها طوفان لاله از سر دیوار بگذرد گردد نهفته در گل بی خار،…
خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟
خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟ هر کس که هست باخته اینجا برنده کیست؟ از حیرت است در جگر سنگ پای من هر دم مرا…
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع…
خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست
خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست رشته از صافی این دانه گوهر پیداست گر چه ز آیینه روشن ننماید جوهر خط نارسته ازان چهره…
هوا را گر به فرمان کرده باشی
هوا را گر به فرمان کرده باشی دو صد بتخانه ویران کرده باشی دل سنگین خود گر نرم سازی فرنگی را مسلمان کرده باشی ترا…
خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد
خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد علم زلف درین گرد نهان خواهد شد گرچه دست ستم زلف درازست، خطش چون شب قدر شفیع…
همیشه صاحب طول امل غمین باشد
همیشه صاحب طول امل غمین باشد که چین به قدر بلندی در آستین باشد اگر چه بر یدبیضا بود صباحت ختم نظر به ساعد او…
خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟
خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟ یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش این چه لطف است که برخود چونظر اندازد یوسفستان…
همان یوسف که مصر آمد به تنگ ازبس خریدارش
همان یوسف که مصر آمد به تنگ ازبس خریدارش به پشت کار حسن اونیرزد روی بازارش زبس آب صباحت صیقلی کرده است رویش را نگه…
خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز
خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز می چکد خون بهارازخارمژگانش هنوز می توان گل چیداز روی عرقناکش همان می توان می خورد از لبهای…
هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما
هست پیوسته به دریای کرم گوهر ما چه کند خشکی عالم به دماغ تر ما؟ علم لشکر ما از سر جان خاستن است زهره کیست…
خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟
خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟ آب را گر پا به گل رفته است بارانی کجاست؟ چند لرزد شمع من بر خود ز بیداد…
هرگز به خراش جگری شاد نگردیم
هرگز به خراش جگری شاد نگردیم گر تیشه شویم امت فرهاد نگردیم تا محمل لیلی نشود سلسله جنبان ما همچو جرس مشرق فریاد نگردیم آزادگی…
خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد
خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد که گنج آسوده از تاراج در ویرانه می باشد زعاشق حسن هیهات است در مستی شود غافل کباب شمع…
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زد شانه تا چند در آن…
خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است
خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است بر سر ریگ روان بنیاد کردن مشکل است بیستون پهلو تهی از تیشه فرهاد کرد پنجه…
هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار
هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار این شعله دو بالاشود از جامه گلنار درجامه گلگون، کمر نازک آن شوخ از لعل بود همچو رگ لعل نمودار…
خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟
خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟ زلف یا شیراه جمعیت دلهاست این؟ زلفش از معموره دلها برآورده است گرد یا بهار بی خزان عنبر…
هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار
هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار کی به حرف سخت بگشاید دهن درکوهسار؟ تنگ خلقی لازم سنگین دلی افتاده است این پلنگ خشمگین…
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است می کند هموار هر چاهی که در راه من است مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است…
هر که را دل آب شد از روی آتشناک او
هر که را دل آب شد از روی آتشناک او شبنم گلزار جنت گشت چشم پاک او سر برآورده است اینجا از گریبان بهشت هر…
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان شاخساران را به رنگ عود برمی آورد برگها را…
هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت
هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت حاصل روی زمین را در غبار خویش یافت خاک در چشمش اگر آرد دو عالم…
خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی
خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی ابر بی باران بود دستی که شد ز احسان تهی نیست چون در سر خرد، دستار بر…
هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت
هر که بیخود شد، قدم در آستان دل گذاشت هر که دست افشاند بر جان، پای در منزل گذاشت بوستان از شاخ گل دستی که…
حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید
حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید سلاح بیجگر را خصم پردل کار فرماید به ور دست نتوان تیر کج را راست گرداندن به…
هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت
هر که از عالم مجرد شد غم عالم نداشت مالک دینار شد هر کس که یک در هم نداشت گوهر مقصود را در دامن همت…
حضور می طلبی سینه را مصفا کن
حضور می طلبی سینه را مصفا کن گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن ز خانه بصفا میهمان نگردد کم همین تو سعی کن آیینه…
هر کس بیاض گردن او را ندیده است
هر کس بیاض گردن او را ندیده است افسانه ای ز صبح قیامت شنیده است آفاق محو قد قیامت خرام اوست این مصرع بلند به…
حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد
حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد صف محشر علم شهرت خود پنهان کرد پیش ازین گر به شکر پسته نهان می کردند لب…
هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست
هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست ناموس شیشه ای است که دربار عشق نیست بزمی است بی چراغ و کدویی است بی شراب در…
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش آیینه راخبر نبود از صفای خویش چون شمع تا به خلوت او راه برده ام صد بار…
هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را
هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را خسروی باید که داند قدر این شبدیز را خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست…
حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد
حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد پاکدامانی چون شبنم از رخ گل می چکد آب و رنگ گلستان حسن افزون می شود هر…
هر چند خط باطلم از تار وپود خویش
هر چند خط باطلم از تار وپود خویش خجلت کشم چو موج سراب ازنمود خویش چون ابر غوطه درعرق شرم می زنم بندم لب هزار…





