ز موج لاله و گل باغ عالم آبی است

ز موج لاله و گل باغ عالم آبی است پی کشیدن دل هر بنفشه قلابی است لباس تقوی ما را فروغ گل برقی است کتان…

ز گنجهای گرانمایه بی نثار چه حظ؟

ز گنجهای گرانمایه بی نثار چه حظ؟ اگر ز خود نفشانی ز برگ و بار چه حظ؟ بهارتازه کند داغ تخم سوخته را دماغ سوخته…

ز فکر پوچ درین شوره زار بی حاصل

ز فکر پوچ درین شوره زار بی حاصل عنان گسسته تر از موجه سیراب شدم تو از نظاره رخسار خود مشو غافل که من ز…

ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم

ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم سر شوریده منصور را بر دار می بستم من آن روزی که در عشق سخن…

ز سختی های عالم قانعان را هست لذت ها

ز سختی های عالم قانعان را هست لذت ها هما را استخوان در لقمه باشد مغز نعمت ها شکست عشق را از صبر بر خود…

ز روی آتشین شمع اگر شد انجمن روشن

ز روی آتشین شمع اگر شد انجمن روشن شبستان جهان گردید ازان سیمین بدن روشن شهید عشق مستغنی ز شمع دیگران باشد که سازد خاک…

ز دل برون نرود چشم آشنا رویش

ز دل برون نرود چشم آشنا رویش سری به دامن مجنون نهاده آهویش فکند از سر گردنکشان عالم خاک کلاه عقل، تماشای طاق ابرویش ز…

ز داغ عشق مرا چون شودجگر دلگیر؟

ز داغ عشق مرا چون شودجگر دلگیر؟ که هیچ سوخته ای نیست از شرر دلگیر ز درد و داغ دل عاشقان به تنگ آید فقیر…

ز خط هشیار کی آن نرگس مخمور می گردد؟

ز خط هشیار کی آن نرگس مخمور می گردد؟ نمک بیهوشدارو زین می پرزور می گردد زداغ عشق سر تا پای من چشم بصیرت شد…

ز خال گوشه ابروی یار می ترسم

ز خال گوشه ابروی یار می ترسم ازین ستاره دنباله دار می ترسم چو مهره در دهن مار می توانم رفت از آن دو سلسله…

ز چشم بد رخ خوب ترا گزند مباد

ز چشم بد رخ خوب ترا گزند مباد سرود بزم تو جز نغمه سپند مباد گشاد کار جهان در گشاده رویی توست ز تنگ گیری…

ز تلخرویی دریاست بی نیاز صدف

ز تلخرویی دریاست بی نیاز صدف کند به ابر گهر بار لب فراز صدف کمند جذبه ارباب حاجت است کرم که ابر را کند از…

ز بس که طاعت خلق جهان خدایی نیست

ز بس که طاعت خلق جهان خدایی نیست قضا کنند نمازی که آن ریایی نیست! شود شکستگی ماه از آفتاب درست شکسته بندی دل، کار…

ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد

ز باده چهره ساقی جهان دیگر شد زقطره های عرق گلستان دیگر شد نظر ز روی عرقناک او دهم چون آب که قطره قطره مرا…

ز اسرار حقیقت بهره ور کن عشقبازی را

ز اسرار حقیقت بهره ور کن عشقبازی را به طفلان واگذار این ابجد عشق مجازی را به استغنای مجنون حسن لیلی برنمی آید که ناز…

ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست

ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست در خمار و مستی از ما…

روی سخن ز آینه رویان ندیده ام

روی سخن ز آینه رویان ندیده ام گاهی ز پشت آینه حرفی شنیده ام در قبضه من است رگ خواب هر چه هست هر کوچه…

روشنگر وجود به راه اوفتادن است

روشنگر وجود به راه اوفتادن است در جویبار، سبزی آب از ستادن است رو تافتن ز پیکر خاکی پس از وصول بعد از نماز پشت…

روزی که سوخت برق تجلی نقاب گل

روزی که سوخت برق تجلی نقاب گل بلبل چگونه اب نشد از حجاب گل حاجت به سر گشودن مینای غنچه نیست ما را بس است…

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد ماتم و سور جهان زود ز هم می گذرد خواب آسودگی و عرصه هستی، هیهات صبح ازین مرحله…

رواق چرخ شد از شمع کلک من روشن

رواق چرخ شد از شمع کلک من روشن که دیده است ز یک شمع نه لگن روشن؟ اگر چراغ سهیل از نسیم کشته شود توان…

رنگ در روی شراب آن لب میگون نگذاشت

رنگ در روی شراب آن لب میگون نگذاشت حرکت در الف آن قامت موزون نگذاشت تا پی ناقه لیلی نشد از دشت سفید هیچ کس…

رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدم

رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدم بر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم بود طرق قمریان انگشتر پا…

رسانیده است حسن او به جایی بی وفایی را

رسانیده است حسن او به جایی بی وفایی را که عشاق از خدا خواهند تقریب جدایی را مرا سرگشته دارد چشم بی پروا نگاه او…

رخسار همچو ماه تو از عنبرین هلال

رخسار همچو ماه تو از عنبرین هلال درگوش آفتاب کشد حلقه زوال فارغ زرشک آینه وآب کرده است عشاق را نظاره آن حسن بی مثال…

رحم کردن بر ستمکاران، ستم بر عالمی است

رحم کردن بر ستمکاران، ستم بر عالمی است پنبه بر داغ پلنگ خشمگین بیجا منه دست خالی بر دل محتاج می باشد گران چون نداری…

راز من نقل مجالس ز صفای گهرست

راز من نقل مجالس ز صفای گهرست همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست زین چه حاصل که رخ یار مرا در نظرست؟ چشم…

دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیست

دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیست هر جا جمال هست غمی از جلال نیست شبنم به آفتاب ز روشندلی رسید پرواز آسمان تجرد به…

دیده روشن از فروغ آشنایی می شود

دیده روشن از فروغ آشنایی می شود رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود هر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریخت گرچه…

دولت روزگار درگذرست

دولت روزگار درگذرست پرتو آفتاب دربدرست شمع بالین این گرانخوابان بی بقا چون ستاره سحرست گر چه دل می برد جدا هر یک می و…

دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما

دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما دامان دشت، دامن یارست پیش ما هر سینه ای که نیست دل زنده ای در او بی…

دهد به روزن اگر نور، مهر تابان طرح

دهد به روزن اگر نور، مهر تابان طرح به عاشقان دهد آن ماه چشم حیران طرح درین ریاض دل تنگ را غنیمت دان مده چو…

دم گرمی طمع از ناله های آتشین دارم

دم گرمی طمع از ناله های آتشین دارم که مشکل عقده ها در پیش از آن چین جبین دارم مکن گستاخ سیر گلستانش ای تماشایی…

دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را

دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را کند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را ز تنگی در دل پر خون من شادی نمی گنجد ز…

دلبر محجوب می خواهد دل پر خون ما

دلبر محجوب می خواهد دل پر خون ما غنچه نشکفته باشد سبز ته گلگون ما از حجاب ظلمت این دیوانه بیرون آمده است دیده آهو…

دل می برد ز قند مکرر کلام من

دل می برد ز قند مکرر کلام من نی می کند به ناخن شکر کلام من در قطع ره ز جادو بود خضر بی نیاز…

دل گرفته کی از لاله زار بگشاید

دل گرفته کی از لاله زار بگشاید ز دستهای نگارین چه کار بگشاید فغان که شاهد گل را بهار کم فرصت امان نداد که از…

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد

دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گردد که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد مکن پهلو تهی از ما که…

دل سیه شد ز سیه خانه افلاک مرا

دل سیه شد ز سیه خانه افلاک مرا کی بود آینه زین زنگ شود پاک مرا؟ گره آن روز شود باز چو شبنم ز دلم…

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است دانه را از دهن مور گرفتن ستم است خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال…

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم

دل درون سینه و ما رو به صحرا می رویم کعبه مقصد کجا و ما کجاها می رویم جام جم آیینه دار کاسه زانوی ماست…

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذار

دل چو شبنم آب کن رو در گلستانش گذار روی اشک آلود بر رخسار خندانش گذار می دهد شیرازه ترتیب این کهن اوراق را کار…

دل پر داغ گلستان سحرخیزان است

دل پر داغ گلستان سحرخیزان است نفس سوخته ریحان سحرخیزان است آه سردی که برآرند شب از سینه گرم شمع کافور شبستان سحرخیزان است دیده…

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش

دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش نشود برق سبکسیر مقید به حشیش ترک دنیای فرومایه سر همتهاست ورنه شاهان ز چه همت طلبند از درویش…

دل آسوده طمع هر که ز دنیا دارد

دل آسوده طمع هر که ز دنیا دارد زیر بال و پر خود بیضه عنقا دارد غافل از حق نشود روح به ویرانه جسم سیل…

دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماند

دل از غش صاف چون گردید در دنیا نمی ماند چو خرمن پاک شد در دامن صحرا نمی ماند نباشد چشم در دنبال ارواح مقدس…

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا که دارد در گره هر موی خطش یک جهان سودا غبار استخوانم سرمه چشم غزالان شد…

دست ما در بند چین آستین افتاده است

دست ما در بند چین آستین افتاده است ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است تکمه پیراهن خورشید تابان می شود همچو شبنم…

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم زلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم طاعت ما نیست غیراز شستن دست از جهان گر نماز…

درین بهار به گلزار رفتنی دارد

درین بهار به گلزار رفتنی دارد به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواب به چشم روشنی…

دردمندی سر به گردون می رساند آه را

دردمندی سر به گردون می رساند آه را می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است…

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است آوارگی تیر در آغوش کمان است بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم شیرازه اوراق دل آن…

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما همچو مرکز پای برجاییم و سیاریم ما آب و گل کی می شود صاحب بصیرت را حجاب؟…

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند نیست چون آینه حیرانی ما امروزی از ازل دیده…

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم تا گرد جسم هست به منزل نمی رسیم نه دین ما به جا و نه دنیای ما…

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت از امانت بار سنگین که من…

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست موج این وادی رگ جان، ریگ این صحرا سرست از محیط آفرینش چون نیاید بوی خون؟…

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست ورنه در تعمیر دلها، درد کم از صاف نیست از جوانان پاکدامانی طمع کردن خطاست در بهاران آبها…

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است ته جرعه ای از کاسه منصور نمانده است زنگار گرفته است دل اهل جهان را در…

در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم

در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم نوبهار خویش در برگ خزان پوشیده ایم مطلب ما بی نیازان از سفر سرگشتگی است چشم چون…

در خودآرایی خطرها مضمرست

در خودآرایی خطرها مضمرست حلقه فتراک طاوس از پرست بی سبکروحی و تمکین آدمی کشتی بی بادبان و لنگرست قرب خوبان رنج باریک آورد رشته…

در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است

در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است چون تابه گرم گردد، این دانه را عروسی است از سینه های گرم است هنگامه جهان…

در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد

در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد شبنم عبث چه آینه پرداز می دهد در بزم عشق کیست که سازد صدا بلند اینجا سپند…

در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو

در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو نیستی خضر از گرانجانان این محفل مشو تا توانی چون موج دریا را کشیدن در کنار چون…

دایم ستیزه با دل افگار می کنی

دایم ستیزه با دل افگار می کنی با لشکر شکسته چه پیکار می کنی؟ ای وای اگر به گریه خونین برون دهم خونی که در…

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست نقصان نکرده است کسی از گذشتگی شالی اگر دهی…

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا هست تمغای تجلی لاله طور مرا در تلاش خاکساری دارم آتش زیر پا گر سلیمان جا به دست خود دهد…

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای خون خوردنم تراوش ازان کم کند که من دارم…

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند کشتی خود سبک از آب توانی گذراند راه چون آبله در پرده دلها یابی گر به…

نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش

نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش مگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش اجابتهاست درطالع دعای دامن شب را یکی صد شد امید من…

خون پامال بود شبنم گلزار وطن

خون پامال بود شبنم گلزار وطن دهن گرگ بود رخنه دیوار وطن این زمان پنجه شیرست به خونریزی من خارخاری که به دل بود ز…

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم

یوسفستان گشت دنیا از نظر پوشیدنم یک گل بی خار شد عالم زدامن چیدنم گرد دل می گشت بر گرد جهان گردیدنی کرد مستغنی ز…

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم ز وصف زنده رودش خامه را رطب اللسان سازم نسیم آسا به گرد سر بگردم چار باغش…

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح وز دل تو ستمگر…

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند ز جوش فکر می ارغوان یکدیگرند نمی زنند به سنگ شکست گوهر هم پی رواج متاع دکان یکدیگرند…

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار…

خوش است حس که در پرده حیا باشد

خوش است حس که در پرده حیا باشد که بدنماست پریزاد خودنماباشد برهنگی نشود پرده شرافت ذات چه نقص دارد اگر کعبه بی قبا باشد…

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد

یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد بوسه ها پیچید در مکتوب…

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است این سرایی است که در بسته و معمور خوش است نه همین روی زمین از تو شکر…

وقت ما از ساغر و مینا خوش است

وقت ما از ساغر و مینا خوش است وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است عشق می باید به هر صورت که هست عاشقی…

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند کاکلت را پیچ و تاب…

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را کار موقوف به وقت است که چون وقت…

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود یکی ز حلقه بگوشانش آفتاب بود به خواب نازندیده است دولت بیدار گشایشی که در آن…

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش

هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد آب پای گل…

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس فتنه…

هوا ابرست، پر کن از شراب ناب کشتی را

هوا ابرست، پر کن از شراب ناب کشتی را که از باد موافق بهترست این آب کشتی را چو دل شد آب، پشت خود به…

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد عمرش تمام گردد چون مور پربرآرد در غنچگی چو لاله ما شعله طینتان را داغ سیاه بختی دود از…

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا

همه کس طالب آن سرو روان است اینجا آب حیوان ز نفس سوختگان است اینجا آفتابی که دل صبح ازو پر خون است یکی از…

خط تو راه دین ودل وهوش می زند

خط تو راه دین ودل وهوش می زند ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند از خط سبز مستی حسن تو کم…

هم ناله رباب نباشد کسی چرا؟

هم ناله رباب نباشد کسی چرا؟ هم گریه کباب نباشد کسی چرا؟ چون می شود شکسته ماه از سفر درست با برق همرکاب نباشد کسی…

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را ندانستم رگ گردن شود این رشته گوهر را نه تبخاله است بر گرد دهان آن پری…

هزاران معنی پیچیده در زلف سخن دارم

هزاران معنی پیچیده در زلف سخن دارم سر زلف سخن بی چشم زخم امروز من دارم سراپا جوهرم چون تیشه در شیرین زبانیها عجب نبود…

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست تشنه لعل تو روشن گهری نیست که نیست این چه شورست که حسن تو به عالم افکند؟…

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش

هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش ازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش دل به دست آور که می در ساغرش خون می شود باده پیمایی…

خرابم کرده چشم نیم مستی

خرابم کرده چشم نیم مستی که دارد همچو مژگان پیشدستی شرابی خاص در پیمانه دارد ز چشم مست او هر می پرستی پریزادی است مژگانت…

هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش

هرکه از داغ نهان عشق سوزد پیکرش آتش ایمن برون می آید از خاکسترش عشق هر کس را نهد بر چهره خال انتخاب همچو داغ…

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد کی به زنجیرش توان پا بسته تعمیر کرد؟ نشأه می مرگ آب زندگانی دیده است دختر رزچون…

هر نقطه کز این دایره بیکار شمارند

هر نقطه کز این دایره بیکار شمارند صاحب نظران خال لب یار شمارند رویی که در او راز نهان را نتوان دید روشن گهران آینه…

خال لب تو داغ دل آب کوثرست

خال لب تو داغ دل آب کوثرست پنهان تبسمت نمک شور محشرست حالا به فکر دلبری افتاده ابرویت تیغ برهنه روی تو نوخط جوهرست تنها…

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفت

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفت یوسف خود را درین بازار پیدا کرد و رفت توده خاکستر گردون مقام عیش نیست…