غزلیات صائب تبریزی
نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزد
نشد از دل غبار از شیشه و پیمانه برخیزد مگر ابری زبحر گریه مستانه برخیزد کند معشوق را بی دست و پا بیتابی عاشق بلرزد…
خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد
خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد دو روزه هستی من عمر جاودانی شد به عمر خویش تلافی نمی توان کردن زفرصت آنچه مرا…
یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد
یوسف شود آن کس که خریدار تو باشد عیسی شود ان خسته که بیمارتو باشد گر خاک شود سرمه خاموشی سیل است آن سینه که…
خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست
خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست کباب آتش بی زینهار طلعت اوست به سر دهند عزیزان گلستانش جای چو سایه هر که گرفتار نخل…
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است مغرور ازانی که چو خرد عربده جویی تیغ ستم از دست…
خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود
خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود رگ تو جاده خون معتدل گردد زبان…
یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس
یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس روحهای گل به رو مالیده را فریاد رس با کمند جذبه ای، ای آفتاب بی نیاز سایه…
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است از خنجر سیراب نترسد جگر ما هر چند که می…
یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم
یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم آبرویی همچو شبنم در گلستان داشتم باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن امتیازی در میان…
خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا
خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا سیل نتواند ز جا کندن ز سنگینی مرا بود بی رنگی ز آفت جوشن داودیم تخته…
وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت
وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت درد این میخانه را سرجوش می باید گرفت می شود جان تازه از آمیزش سیمین…
خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را
خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را که سازد غنچه لب بسته کوته دست گلچین را بود از ساده رویان نوخطان را سرکشی…
وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟
وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟ حرف تلخی هم از آن شیرین زبان باید شنید سهل باشد، نوشخند گل تلافی می کند…
خطی کان رخ تازه می آورد
خطی کان رخ تازه می آورد جهان را به شیرازه می آورد شرابی است لبهای میگون یار که مستی وخمیازه می آورد ز رخسار خوبان…
هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست
هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست هیچ دستی در جهان بالای دست تاک نیست همچو قمری گردن ما در خم طوق وفاست صید…
خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت
خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت تا چه با پروانه بی دست و پای ما کند…
هنوز خط ز لب یار برنخاسته است
هنوز خط ز لب یار برنخاسته است غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم وگرنه صبح ز من پیشتر…
خط سر از خال لب جانانه می آرد برون
خط سر از خال لب جانانه می آرد برون حسن گیرا دام را از دانه می آرد برون چون زلیخا، ماه مصر من به جان…
همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم
همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم که چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم برق در جستن من گو نفس خویش مسوزان نه چنان…
خط تو چهره گشای بهار آینه است
خط تو چهره گشای بهار آینه است تبسمت گل جیب و کنار آینه است ز اشتیاق تماشای خود چه خواهی کرد؟ که آه غیرت من…
هلاک جلوه برق است آشیانه من
هلاک جلوه برق است آشیانه من بغل چو موج گشاید به سیل خانه من خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد که جغد خانه جدا می…
خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد
خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد که جوهر بر خود از خونریزی شمشیر می پیچد حنون را هست در غافل حریفی دست گیرایی…
هزار عقد محبت به این و آن بندی
هزار عقد محبت به این و آن بندی همین به کشتن من تیغ بر میان بندی ترا که هر مژه تیغ کجی است زهرآلود چه…
خزان بیجگران نوبهار مردان است
خزان بیجگران نوبهار مردان است به تیغ غوطه زدن سبزه زار مردان است جهان پر شر و شورست بحر مواجی که لنگرش قدم پایدار مردان…
هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع
هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع به کف پوچ شد از گوهر دریا قانع زود عاجز شود از دیدن یوسف، چشمی که به دیدار…
خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن
خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن نمی گردانی از من راه اگر سیل ملامت را…
هرطرف صد راه پیما هست سر گردان خضر
هرطرف صد راه پیما هست سر گردان خضر تاکه راافتد درین وادی به کف دامان خضر بی رفیقان موافق آب خوردن سهل نیست می دهد…
خامش گویا بود چشم سخنگوی تو
خامش گویا بود چشم سخنگوی تو نقطه بسم الله است خال بر ابروی تو خال سیه فام تو مرکز وحدت بود دایره کثرت است سلسله…
هر نفس دولت طلبکار مقام دیگرست
هر نفس دولت طلبکار مقام دیگرست این همای خوش نشین هر دم به بام دیگرست افسر دولت شکوهی دارد، اما در نظر خاک بر سر…
خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است
خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است چشم بد دور که بسیار بجا افتاده است دل بی جرأت ما گوشه نشین ادب است ورنه…
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را از…
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند بادبان…
هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد
هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد بی توقف از جهان رنگ و بو پرواز کرد داشت بیدردی به زندان تن آسانی…
خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد
خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد تار و پود هستیم را رشته آمال کرد شد به دست افشاندن از روی زمین حاصل مرا آنچه…
هر که چون شبنم گل پاک بود گوهر او
هر که چون شبنم گل پاک بود گوهر او چمن آرا کند از دامن گل بستر او چشم بد دور ز مژگان سبکدست تو باد!…
حیف است درین فصل دماغی نرسانی
حیف است درین فصل دماغی نرسانی چشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی آن روز ترا نخل برومند توان گفت کز هر که خوری…
هر که باریک شد از فکر، توانایی یافت
هر که باریک شد از فکر، توانایی یافت هر که افتاد ز پا، پنجه گیرایی یافت بی تعلق گذر از عالم (و) جاویدان باش هر…
حلقه آه مرا سپهر نگین است
حلقه آه مرا سپهر نگین است گریه من روشناس روی زمین است تا تو به چشم رکاب پای نهادی عشرت روی زمین به خانه زین…
هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت
هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت رفت از دست و رگ خواب فراغت نگرفت وحشت روی زمین زیر زمین خواهد یافت هر که…
حضور دل نبود با عبادتی که مراست
حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام سجده سهوست طاعتی که مراست نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟ ز عمر رفته به…
هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند
هر کجا باشند رنگین فطرتان در گلشنند خوش خیالان با پری در زیر یک پیراهنند از ملک پهلو تهی سازند از خود رفتگان خودپرستان روز…
حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست
حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست مهر را هر ذره ای آیینه دار دیگرست مستی چشم غزالان نشکند ما را خمار چشم…
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد آه من است در دل شبهای انتظار طومار شکوه…
حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد
حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد عشق در پرده زنگار تماشا می کرد از نفس سوختگی خال لب ساحل شد گوهر ما که…
هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود
هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود خاک مجنون زود بازیگاه طفلان می شود لاله و ریحان نگیرد جای درد و داغ…
حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش
حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش عشق از پرده ناموس برون می آید این نه شمعی است…
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟ دلهای باصفا شنود بوی پیرهن یعقوب ما ز چشم چو دستار خویشتن بی منت صبا شنود بوی پیرهن…
حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد
حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد نمک در دیده بیدرد رنگ خواب می گیرد یکی صد شد فروغ حسن گل از صحبت شبنم…
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد تحفه سوختگان مشت شراری باشد باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوه من نه آنم که…
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود نیست در پیکان سرایت خنده سوفار را تنگی دلها کی…
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا نیستم شایسته گر نظاره روی ترا سجده ای از دور…
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟ داغ از میان سوختگان دست من گرفت از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟ دستی که فال عیش…
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا می کند حلاجی این می مغز منصور مرا مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد گر به این عنوان…
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم گل را به باغبان خنک وا گذاشتیم تا چند چون سفینه توان بود تخته بند؟ موجی شدیم و…
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف می زنم از بیکسی با صورت دیوارحرف معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست می شود ازپیچ وتاب…
چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو
چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو بگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیت در حلقه…
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟ رفرف موج درین بحر به ساحل نرسید کشتی ما چه…
چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید
چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید نه پرده فلک از هم دریدباید کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است از زیر پای…
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را کس نترسانده است از رطل گران مخمور را ما به داغ خود خوشیم ای صبح دست…
چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش
چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش تخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش دیده بد می کشد رنگین لباسان رابه خون شمع مارا…
نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا
نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا سبزه نیمرسی تشنه خون است مرا چشم بدبین به خط پشت لب او مرساد! که به آن تنگ دهن…
چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟
چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟ چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟ کوه طاقت برنمی آید به موج…
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما کبک مستی…
چو خواهی عاقبت شد رزق موران
چو خواهی عاقبت شد رزق موران به دولت گر سلیمانی چه حاصل چو آخر می شود تابوت تختت اگر جمشید و خاقانی چه حاصل چو…
نه موج از دل دریا کرانه می طلبد
نه موج از دل دریا کرانه می طلبد که بهر محو شدن تازیانه می طلبد منم که بیخبرم در سفر ز منزل خویش و گرنه…
چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست
چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست نرگس مخمور را میخانه ای در کار نیست نیست زلف دلفریب یار را حاجت به خال دام…
نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب
نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب تیغ بیداد تو هم سیر ز خون…
نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من
نه امروزست گرم از داغ سودای تو نان من نمک پرورده عشق است مغز استخوان من زمین تنگ میدان نیست جای گرم جولانان وگرنه توسن…
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش به گل فرو شده پایم درآستانه خویش به گنجها نتوان درد را خرید از من به زر بدل…
نمی آید از من دگر بردباری
نمی آید از من دگر بردباری دو دست من و دامن بی قراری من و طفل شوخی که صد خانه زین ز مردان تهی ساخت…
نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را
نگه دار از لب پیمانه آن لبهای میگون را که با خون شسته است ای خونی شرم و حیا خون را؟ مشو غافل ز مکر…
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار صبح…
نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند
نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند صباح آینه را تیره تر ز شام کند مرا ز دام رهاکن که آن شکسته پرم که کار…
نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا
نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا خواب را از دیده این افسانه می سازد جدا پرده شرم است مانع در میان ماه و…
کی ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟
کی ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟ مرغ وحشی چه نفس در قفس و دم کشد؟ سخت گستاخ شد از وصل دلم، می…
کوهکن کیست به گرد من شیدا برسد؟
کوهکن کیست به گرد من شیدا برسد؟ جنبش قاف محال است به عنقا برسد جگر تشنه صحرای علایق ترسم سیل ما را نگذارد که به…
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی…
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد چون به گلزار روی خواب خمار آلوده گل ز خمیازه…
نبندد دشمن آتش زبان طرف از گزند من
نبندد دشمن آتش زبان طرف از گزند من به فریاد آورد دریای آتش را سپند من نهالی بود استغنا، زمین گیر گرانجانی به اندک فرصتی…
ناله من می زند ناخن به دل ناهید را
ناله من می زند ناخن به دل ناهید را گریه من تازه رو دارد گل خورشید را خط آزادی است از اهل طمع، بی حاصلی…
ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است
ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است حسن مغرور تو عاشق را نمی آرد به…
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش
میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش ترکن دماغ جان ز می روح پرورش هر نخل پرشکوفه درین باغ لیلیی است کز خیرگی فکنده به…
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس
می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس عندلیبی راکه ازگل با خیال گل خوش است هیچ باغ…
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ از محک پروا ندارد نقره…
می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر
می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر راه بر سیلی که دارد روی دریا مگیر بخیه منت جراحت را کند ناسورتر رشته از مریم…
می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور
می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور دربهاران می شود از لاله صحرا دیده ور نیست غیر ازداغ درمانی دل افسرده را…
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا از متاع عاریت بر خود دکانی چیده…
می توان گرد خط از آینه حسن زدود
می توان گرد خط از آینه حسن زدود از گهر گرد یتیمی اگر آسان خیزد لعل چون لاله به دور لب رنگین سخنت داغدار از…
می از خود آورد بیرون ایاغ لاله رخساران
می از خود آورد بیرون ایاغ لاله رخساران ازان پیوسته تر باشد دماغ لاله رخساران دلیل گمرهان است آتش سوزنده در شبها چراغی نیست حاجت…
مو بمو دارم به خاطر خط جانان را تمام
مو بمو دارم به خاطر خط جانان را تمام هیچ کس چون من ندارد حفظ قرآن را تمام صفحه رخسار خوبان را قماش دیگرست دیده…
منه چو ساده دلان دل به کامرانی صبح
منه چو ساده دلان دل به کامرانی صبح کی طی شود به دو دم پیری و جوانی صبح زمان شادی افلاک را دوامی نیست به…
منظور من آن موی میان است و میان نیست
منظور من آن موی میان است و میان نیست رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست فریاد که آن دلبر شیرین سخن از…
من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟
من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟ به خون شویم اگر در سرنوشتم آرزو باشد به مرگ خنده خونین نشیند زخم ناسورم اگر از…
من به دوزخ می روم، زاهد اگر در جنت است
من به دوزخ می روم، زاهد اگر در جنت است دوزخ ارباب معنی صحبت بی نسبت است عارفان را در لباس فقر بودن آفت است…
مگر ز موج شراب است رشته سازش؟
مگر ز موج شراب است رشته سازش؟ که می دود به رگ و پی چو روح آوازش کباب مطرب رنگین نوای عشق شوم که ساخت…
مکن تقصیر در افسوس تا جان در بدن داری
مکن تقصیر در افسوس تا جان در بدن داری که بهر لب گزیدن سی محرک در دهن داری جهان از تنگ خلقی بر تو زندانی…
مکتوب من به خدمت جانان که می برد
مکتوب من به خدمت جانان که می برد برگ خزان رسیده به بستان که می برد دیوانه ای به تازگی از بند جسته است این…
مطربی خواهم که مست از نغمه سازم کند
مطربی خواهم که مست از نغمه سازم کند هر قدر کز خویش افتم دور آوازم کند فکر آغاز و غم انجام تا کی، می کجاست؟…
مشق هجران در کنار بحر می باید کشید
مشق هجران در کنار بحر می باید کشید آه در بحر از خمار بحر می باید کشید بر نخورد از وصل دریا از تنک ظرفی…
مستمع را کام ناگردیده از دشنام تلخ
مستمع را کام ناگردیده از دشنام تلخ می کند گوینده را دشنام اول کام تلخ قرب نیکان را نمی باشد سرایت در بدان کز شکر…





