غزلیات صائب تبریزی
از بس مکدرست درین روزگار صبح
از بس مکدرست درین روزگار صبح از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش از شب…
از باد دستی خود ما میکشان خرابیم
از باد دستی خود ما میکشان خرابیم در کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیم با شیشه ایم یکدل،…
ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا
ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا ز بند وصل لباسی مرا برون آورد اگر چه…
احوال دل ز دیده خونبار روشن است
احوال دل ز دیده خونبار روشن است حال درون خانه نمایان ز روزن است روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان…
اول ثنای عشق فصیحان اداکنند
اول ثنای عشق فصیحان اداکنند آری طعام را به نمک ابتدا کنند نقش مراد طرح به اقبال می دهند جمعی که تکیه گاه خود از…
به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد
به عزم رقص چون سرو قباپوش تو برخیزد زغیرت خون گل یک نیزه از جوش تو برخیزد زخجلت باغبان بر خاک مالد روی گلها را…
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی مصفا کن ز عقل و…
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار سبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار به گرگ باید اگر داد چون مه کنعان مکن…
به دوست پی زدل خونچکان خود بردیم
به دوست پی زدل خونچکان خود بردیم به کعبه راه هم از آستان خود بردیم ز ما دعا برسانید رهنمایان را که ما ز راه…
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت را ستمگر لشکر بیگانه می سازد رعیت را دو چندان می شود راه از میان راه خوابیدن به…





