غزلیات صائب تبریزی
در سخن بر نیاید آوازم
در سخن بر نیاید آوازم نیست اندیشه ای ز غمازم در کمانخانه فلک چون تیر به پر عاریه است پروازم نیست ناخن به دل زنی…
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد از زنگ خودی آینه پرداخته باشد چون تیر خدنگی که پر وبال ندارد ناقص بود آن سرو…
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست گرد را دست تصرف بر درون شیشه نیست کار چون گویاست، بیکارست اظهار کمال کوهکن را ترجمانی…
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟ غیر از شکست، عاقبت این سفال چیست؟ عمر دوباره مهر ز صبح از زوال یافت لرزیدن تو…
در جسم خاکسار مرا جان سوخته
در جسم خاکسار مرا جان سوخته باشد سفال تشنه و ریحان سوخته چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را تر می کنم به خون…
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست روزگاری است درین دایره آوازی نیست نه همین کوچه و بازار ز مجنون خالی است در بیابان جنون نیز…
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم ز طوفان حوادث زان نکردن…
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دانه اشک بود توشه راهی که مراست دل آسوده بود قافله گاهی که مراست کمر از موجه خویش است مرا چون دریا چون حباب از…
داغدار از عرق شرم شود نسرینش
داغدار از عرق شرم شود نسرینش آب گردد ز اشارت بدن سیمینش بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید در دل هرکه کند ریشه خط…
داغ از حرارت جگرم داد می زند
داغ از حرارت جگرم داد می زند آتش به سوز سینه من باد می زند هر لاله ای که ازجگر سنگ می دمد دامن به…
داده است بس که سینه صافم جلای اشک
داده است بس که سینه صافم جلای اشک گردد به دیده آب مرا از صفای اشک چون عقد گوهری که شود پاره رشته اش ریزد…
نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت
نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود ز…
خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش
خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را چون…
نشاط لازم نقص عقول می باشد
نشاط لازم نقص عقول می باشد به قدر هوش وخرد دل ملول می باشد ز زلف چون به خط افتادکارخوشدل باش که این برات قریب…
خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد
خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد رگی ز تلخی آن یار تندخو دارد سر بریده شبنم به آفتاب رسید همان امید مرا گرم…
یوسف زندانی ما راحت از دنیا ندید
یوسف زندانی ما راحت از دنیا ندید از عزیزان هیچ کس خوابی برای ما ندید وحشت دیوانه ما را چه نسبت با غزال؟ گرد ما…
خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر دارد
خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر دارد خوشا ابری که آب از چشمه خورشید بردارد مشو ایمن زچشم شرمگین آن کمان ابرو که چندین…
یک دل روشن نگهبان جهانی می شود
یک دل روشن نگهبان جهانی می شود عصمت یوسف حصار کاروانی می شود قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست از خودی چون رست…
خوش آن که از دو جهان گشت بی نیاز اینجا
خوش آن که از دو جهان گشت بی نیاز اینجا گرفت دامن آن یار دلنواز اینجا مبین دلیر در آن چشم های خواب آلود که…
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده هر سر موی حواس من به راهی می رود…
خود به خود چشم تو در گفتارست
خود به خود چشم تو در گفتارست بیخودی لازمه بیمارست با حدیث لب جان پرور او بوی گل چون نفس بیمارست رزق اهل نظر از…
یاد ایامی که پیش او وجودی داشتم
یاد ایامی که پیش او وجودی داشتم در حریم او ره گفت و شنودی داشتم بود اقلیم جنون در حلقه فرمان من ناف سوز لاله…
خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل
خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل آتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هست بلبل ما در…
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست با سیه چشمان نمی جوشد…
خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد
خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد کدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازد غباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی را…
ورق تا نگردانده باد خزانی
ورق تا نگردانده باد خزانی غنیمت شمر نوبهار جوانی دو روزی است همراهی جسم با جان رفیقی طلب کن که بر جا نمانی بساط فلک…
خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو
خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو پوشیده است کعبه پلاس سیاه ازو من بسته ام لب طمع، اما نگار من دارد دهان بوسه…
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز خیر در خانه خمار نمانده است امروز پرده خواب گرفته است جهان را چون ابر اثری از…
خط عذارتو خورشید رابه دام کشید
خط عذارتو خورشید رابه دام کشید ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن که نرم نرم خط…
همین نه سینه ما آه صبحگاه ندارد
همین نه سینه ما آه صبحگاه ندارد زمانه ای است که در سینه صبح آه ندارد نسیم تفرقه خاطرست جنبش مژگان من و سراسر دشتی…
خط سبز از صفحه عارض ستردن خوب نیست
خط سبز از صفحه عارض ستردن خوب نیست آیه حرمت به آب تیغ شستن خوب نیست بر چراغ ما که از روی تو روشن گشته…
همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت
همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت همچو تار سبحه گر همواره…
خط به گرد عارض دلدار دیدن مشکل است
خط به گرد عارض دلدار دیدن مشکل است دامن گل را به دست خار دیدن مشکل است گر چه چون دامان یوسف دامن گلهاست پاک…
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
هستی دنیای فانی انتظار مردن است ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است تلخی مرگ طبیعی نیست جز ترک خودی بیخودی این زهر را بر…
خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسی
خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسی من کیم تا تیغ او گردد به خونم ترزبان؟ غمزه اش را خط پشیمان از دل آزاری…
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
هزار حیف که از رهگذار بی بصری نیافتم خبری از جهان بی خبری درین بهار که فصل چراندن نظرست در آشیانه به سر بردم از…
خرم کسی که قصر اقامت بنا نکرد
خرم کسی که قصر اقامت بنا نکرد رفت از میان چو گل کمر خویش وا نکرد چندان که تاختیم به دنبال عمر را این آهوی…
هرکه درمد نظر نازک میانی نیستش
هرکه درمد نظر نازک میانی نیستش دربساط زندگانی نیم جانی نیستش خون گل در باغ بی دیوار می باشد هدر وای بر حسنی که بر…
خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودن
خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودن اسیر پنجه تقدیر بایدم بودن شکست جوهر دل را زیاده می سازد چرا ز حاده دلگیر بایدم بودن؟ ز…
هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند
هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند کز شوق کعبه قبله نما رقص می کند بی آفتاب ذره نخیزد ز جای خویش از…
خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست
خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا! خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟ خواب آشفته جدا و…
هر ناله کی به خلوت جانانه می رسد
هر ناله کی به خلوت جانانه می رسد آنجا کمند نعره مستانه می رسد دل را گناه نیست در افشای راز عشق بوی کباب زود…
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است از خط سبز، شهپر طوطی رسانده است جز خط دل سیه که مبیناد روز خوش بر شمع آفتاب…
هر که رو تابد ز عاشق، خط مشکینش سزاست
هر که رو تابد ز عاشق، خط مشکینش سزاست گل که با بلبل نسازد دست گلچینش سزاست هر سری کز شور سودا نیست فانوس خیال…
خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم
خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم ناز سرو از گردباد این بیابان می کشم دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست…
هر که در راه طلب صادق بود واصل شود
هر که در راه طلب صادق بود واصل شود راههای راست آخر محو در منزل شود زردرویی در شراب بی خمار عشق نیست روز محشر…
خارج از پرده آهنگ نمی باید شد
خارج از پرده آهنگ نمی باید شد تا توان شیشه شدن، سنگ نمی باید شد نقش اقبال و ظفر در سپر انداختن است تا توان…
هر که چون بلبل درین گلشن اسیر رنگ و بوست
هر که چون بلبل درین گلشن اسیر رنگ و بوست از بهار زندگانی بهره او گفتگوست گر نخواهد میهمان دل شد آن یار عزیز آه…
حیرت نگر که در بغل غنچه بوی گل
حیرت نگر که در بغل غنچه بوی گل زنجیر پاره می کند از آرزوی گل رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل شبنم گره…
هر که ایام خط از سیمبران غافل شد
هر که ایام خط از سیمبران غافل شد از شب قدر به ماه رمضان غافل شد بیخودی می کند اوضاع جهان را هموار وای بر…
حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود
حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود ز رشک من دل عالم کباب خواهد بود اگر چه پای سفر نیست جسم زار مرا سرشک من…
هر کس نوایی از من آتش زبان شنید
هر کس نوایی از من آتش زبان شنید افسرده شد چو زمزمه بلبلان شنید در پرده های گوش گل از ناز ره نیافت فریاد من…
حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز
حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز سینه چاکان چون قلم درهرگذر داردهنوز گرچه شددر ابرخط خورشید رخسارش نهان تیغها چون برق در زیرسپر…
هر غافلی که خنده به آوازمی کند
هر غافلی که خنده به آوازمی کند چون کبک رهنمایی شهبازمی کند از حسن بی مثال تو غافل فتاده است آن ساده دل که آینه…
حسن در پرده نیرنگ چرا می آید؟
حسن در پرده نیرنگ چرا می آید؟ گل بیرنگ به صد رنگ چرا می آید؟ گرنه در پرده دل مطرب دمسازی هست از جگر ناله…
هر رهروی دچار به منزل نمی شود
هر رهروی دچار به منزل نمی شود این راه قطع بی کشش دل نمی شود زنجیر موج مانع شور محیط نیست مجنون ما به سلسله…
حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید
حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید عشق پیراهن یکرنگ وفا می پوشید بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت شمع پیراهن فانوس…
هر چند یار ما همه جا جلوه می کند
هر چند یار ما همه جا جلوه می کند نتوان دلیر گفت کجا جلوه می کند احول مشو که سرو قبا پوش او یکی است…
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون تیغ چو بینی است کز جهل از غلاف آید برون جان قدسی روز خوش در پیکر خاکی…
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟ یا به دل بردن کمر ماه تمامش تنگ بست کاروان حسن پنداری مسافر می شود کز خط مشکین،…
حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیند
حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیند زخط و خال کثرت چهره وحدت کجا بیند؟ شکست از گردش گردون به پاکان…
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟ تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده ام پاکبازم، بد…
چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود
چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود خون از دماغ مشک روان درختا شود صد پیرهن عرق کند از شرم، ماه مصر یک عقده…
نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا
نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا اره گر بر سر گذارد چین ابرویش مرا خار و خس را دشمنی چون برق عالمسوز نیست…
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟ رو به این آیینه آورده است آه از شش جهت کاش سر تا پای می…
نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج
نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج نبود حسن خداداد به زیور محتاج پرده پوشی چه ضرورست نکونامان را؟ نیست پیراهن یوسف به رفوگر احتیاج…
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را آب گردم چون به…
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست بزم عشرت حلقه ماتم بود بر…
چون سر زند ز مشرق زین آفتاب تو
چون سر زند ز مشرق زین آفتاب تو صد شاخ گل پیاده رود در رکاب تو در پرده حرف گوی که تبخال بی ادب دندان…
نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاج
نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاج نبود خانه آیینه به روزن محتاج کرده ام غنچه صفت باغ خود از خانه خویش نیستم با دل…
چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون
چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون ز آستین بحر کند پنجه مرجان بیرون بر لب ساغر ازان بوسه سیراب زنند که نیارد سخن…
نیست از راز نهان من خبر جاسوس را
نیست از راز نهان من خبر جاسوس را نبض من بند زبان گردید جالینوس را بی ندامت نیست هر حرفی که از لب سر زند…
چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد
چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد آخر گل خاموشی من این ثمر آورد در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ رنگی که…
نوبهارست این به احیای گلستان آمده؟
نوبهارست این به احیای گلستان آمده؟ یا قیامت بر سر خاک شهیدان آمده این لطافت نیست در باد بهاران، یوسف است در لباس بوی پیراهن…
چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم
چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم به دیده خار ز اندیشه خزان داریم جگر شکاف محیط است چون عصای کلیم ز آه…
نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده است
نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده است که جگرگاه بدخشان ز تو ناسور شده است شوخ چشمی که نظر بر دل…
چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند
چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند فغان که بلبل مست مرا کشاکش دام نهشت یک نفس خوش…
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه پا به گنج گهر…
چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مرا
چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مرا خوش گلی آخر شکفت از گلشن احزان مرا تیغ بر فرقم زنند و گوهر از دستم برند چون…
نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آید
نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آید چسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟ سبکباری پر و بال است جویای…
نه آسان است بر گردن گرفتن کار عالم را
نه آسان است بر گردن گرفتن کار عالم را سلیمان بار دیگر چون گرفت از دیو خاتم را؟ دل روشن اسیر رنگ و بو هرگز…
نمی خوردم غم دنیا اگر دیندار می بودم
نمی خوردم غم دنیا اگر دیندار می بودم مآل خویش می دیدم اگر بیدار می بودم گرفتم پرده از کار جهان، بی پرده گردیدم چنین…
نمک به دیده غفلت کن از سفیده صبح
نمک به دیده غفلت کن از سفیده صبح که صد کتاب سخن هست در جریده صبح ما ز جامه احرام را کفن زنهار مشو چو…
نگاه نرگس نیلوفری خونخوار می باشد
نگاه نرگس نیلوفری خونخوار می باشد بلای آسمانی سخت بی زنهار می باشد دهان چون شیشه پرخنده است پای خم نشینان را خوشا کبکی که…
نقشم به باد داد، نگار اینچنین خوش است
نقشم به باد داد، نگار اینچنین خوش است خونم به خاک ریخت، بهار اینچنین خوش است دل را گداخت، بوسه به این چاشنی است خوش…
نفس سوخته شمع سر بالین من است
نفس سوخته شمع سر بالین من است مهر خاموشی من جام جهان بین من است تیغ چون بید ز جان سختی من می لرزد موج…
نظرگاهی مرا غیر از دل روشن نمی باشد
نظرگاهی مرا غیر از دل روشن نمی باشد که هرگز مرغ زیرک غافل از روزن نمی باشد به عزت مردن از بی اعتباری زیستن خوشتر…
کی دست کرم خواجه ز امساک برآرد
کی دست کرم خواجه ز امساک برآرد قارون چه خیال است سر از خاک برآرد از طول امل هر که دهد دام سرانجام چون موج…
نسوزد دل به آه گرم من چرخ بد اختر را
نسوزد دل به آه گرم من چرخ بد اختر را ز دود تلخ پروا نیست چشم سخت مجمر را منم کز تیره بختی ها ندارم…
ندارد در خور من باده ای گردون مینایی
ندارد در خور من باده ای گردون مینایی مگر از خون دل لبریز سازم ساغر خود را به دلتنگی چنان چون غنچه تصویر خو کردم…
نتوان گرفت روزی هم از دهان هم
نتوان گرفت روزی هم از دهان هم مرغان نمی کنند غلط آشیان هم چون پل ز سیل حادثه از جا نمی روند جمعی که بسته…
نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر
نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر چه زنگ از خاطر من گردش افلاک بردارد؟ زبان دعوی طوفان، روایی آنقدر دارد که عاشق آستین…
ناله را درد از دل افگار می آرد برون
ناله را درد از دل افگار می آرد برون زخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشد…
نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر
نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر در شوره زار موج سراب است بیشتر درعالمی که خرج تماشا شود نگاه در چشم باز، پرده…
می نماید صد گره را یک گره زنار عشق
می نماید صد گره را یک گره زنار عشق سبحه داران چون برون آیند ازبازار عشق؟ بوی این می آسمانها را به دور انداخته است…
می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را
می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را بشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟ شب چو خون مرده و سنگ مزارش خواب…
می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش
می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش از خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش دعوی خون را همین جا بانگاهی صلح کن روز…
می شود عارف خجل نادان چو ملزم می شود
می شود عارف خجل نادان چو ملزم می شود می کشد ناموس عالم هر که آدم می شود کیمیای تازه رویی در بغل داریم ما…
می شدم بیرون ز خود گر منزل می داشتم
می شدم بیرون ز خود گر منزل می داشتم دست و پایی می زدم گر ساحلی می داشتم بهترست از عقل ناقص چون جنون کامل…
می دو ساله نشاطش کم از جوانی نیست
می دو ساله نشاطش کم از جوانی نیست شراب کهنه کم از عمر جاودانی نیست که باز حرف گلوگیر توبه را سر کرد؟ که در…





