غزلیات صائب تبریزی
دل خام مرا رخسار آتشناک می سازد
دل خام مرا رخسار آتشناک می سازد که عود خام را آتش زهستی پاک می سازد به طوف خاک ناحق کشتگان دامن کشان رفتن زحرف…
دل چسان غم های جانان را کند گردآوری؟
دل چسان غم های جانان را کند گردآوری؟ چون حبابی بحر عمان را کند گردآوری؟ چون دل تنگی شود غم های عالم را محیط؟ شیشه…
دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد
دل بی طالع ما دلربای غافلی دارد وگرنه بلبل از هر غنچه ای روی دلی دارد منم کز خاکساریها ندارم بهره ای، ورنه به حاصل…
دل به تن یکرنگ چون گردید باطل می شود
دل به تن یکرنگ چون گردید باطل می شود گوهر از گرد کسادی مهره گل می شود از خودی تا ذره ای باقی است سالک…
دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد
دل آزاده را هرگز غم عالم نمی گیرد مسیحا را کمند رشته مریم نمی گیرد نگردد دام ره زیب جهان دلهای روشن را که رنگ…
دل از حریم سینه به مژگان رسیده است
دل از حریم سینه به مژگان رسیده است کشتی به چار موجه طوفان رسیده است از دل مجو قرار در آن زلف تابدار دیوانه ام…
دستی که شد به گردش پیمانه آشنا
دستی که شد به گردش پیمانه آشنا دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا میزان عدل میل به یک سو نمی کند عارف بود به…
دست شستن ز بقا آب حیات است ترا
دست شستن ز بقا آب حیات است ترا خط کشیدن به جهان خط نجات است ترا برگ از خویش بیفشان، ز ثمر دست بشوی ای…
درین عالم که جز وحشت نباشد
درین عالم که جز وحشت نباشد چه سازد کس اگرخلوت نباشد درین آشوبگاه وحشت افزا حصاری بهتر از عزلت نباشد اگر دارالامانی در جهان هست…
دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست
دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست شرر فشانی، کار زبانه ما نیست تلاش مسند عزت برون در بگذار صف نعال در آیینه خانه ما نیست…
درد را چون صاف در میخانه می باید کشید
درد را چون صاف در میخانه می باید کشید هر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشید عزت جام تهی باید به بوی باده…
در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب
در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب می کند هر قطره باران کار صد دریا شراب شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد…
در موج پریشانی من فاصله ای نیست
در موج پریشانی من فاصله ای نیست امروز به جمعیت ما سلسله ای نیست فریاد که اسباب گرفتاری ما را چون حلقه زنجیر ز هم…
در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند
در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند باغبان در سایه گل خواب راحت می زند می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود…
در کمین این فلک سخت کمانی که تراست
در کمین این فلک سخت کمانی که تراست عاقبت گرد برآرد ز نشانی که تراست نعمت روی زمین چشم ترا سیر نکرد چه کند خاک…
در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست
در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست در یتیم را ز صدف گاهواره هاست تا داده ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه…
در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب
در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب هر سری را در خور همت کلاهی داده…
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد…
در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط
در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط دربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط پیش هرکس پنبه غفلت برون آرد ز گوش دربهار…
در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق
در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق رحم است بر کسی که شود آشنای خلق صبح قیامت است جبین گشاده شان برق فناست…
در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای
در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای مژگان به نازبالش دل تکیه داده ای بر بادپای وعده خلاقی نشسته ای چون سیل در…
در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش
در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش در پیش زنگی آینه زنگ دیده باش در جویبار عقل به لنگر خرام کن در بحر عشق کشتی…
در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود
در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود برنمی گردد به ساغر می چو شد…
در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد
در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد اگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد علاج من همان از چشم بیمار تو…
دانه خال تو روزی که مرا در دل بود
دانه خال تو روزی که مرا در دل بود حاصل روی زمین از من بی حاصل بود مست نازی که تسلی به خبر بودم ازو…
داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم
داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم قندیل کعبه را به صنمخانه سوختیم هرگز صدای بال و پر ما نشد بلند آهسته همچو شمع درین…
داغ است لاله زار دل دردمند ما
داغ است لاله زار دل دردمند ما خواند نوا به آتش سوزان سپند ما تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیم ترجیع بند ناله…
دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را
دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را کردم به خارخار بدل آشیانه را افزود نشأه لب میگون او ز خط کیفیت است بیش، شراب…
نظاره لب میگون خمار می آرد
نظاره لب میگون خمار می آرد گل عذار بتان خار خار می آرد مکن ز باده گلرنگ سرخ چهره خویش که زردرویی آن نشأه بار…
خون ما گر سبب چهره آل است ترا
خون ما گر سبب چهره آل است ترا در قدح ریز که چون شیر حلال است ترا بر مدار از سر ما سایه که چون…
نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از من
نشان از بی وجودی نیست در روی زمین از من ز گمنامی چه خونها در جگر دارد نگین از من ز اشک آتشین خط شعاعی…
خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو
خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو بر جنون زن کامیاب از عشرت طفلانه شو از خرابی می توان شد خازن گنج گهر…
یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابش
یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابش مگر خط می کند بیهوشدارو درمی نابش ؟ کجا تاب نگاه گرم دارد سایه پروردی که گردد…
خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد
خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد خوشا چاکی که چون خرما به جیب استخوان باشد همیشه کاروان را گرد از دنبال می آید…
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد تسکین نداد گریه ما را شب وصال از سنگ…
خوش آن که به گوشه ای نشیند
خوش آن که به گوشه ای نشیند مردم چه که خویش را نبیند چون بال شود وبال طاوس نقشی که به مدعا نشیند از وی…
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد دلی از سنگ خدایا…
خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش کافر مباد کشته تیغ زبان خویش ! یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم در دل چوآفتاب شکستم…
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان روی…
خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه
خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه نفس سرد ز کام و دهن شیر مخواه ناخن عقده گشایی ز گره چشم مدار فتح باب دل…
وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند
وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند کرده اند آنها که خود را در…
خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال
خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال فزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال به داغ لاله کجا التفات خواهد کرد رمیده ای که ندارد…
وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟
وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟ به تلخکامی دریا شکر چه خواهد کرد؟ ازان فسرده ترم کز ملامت اندیشم به خون مرده من…
خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن
خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن به گرداب بلا از حلقه جمعیت افتادن کنون کز گرم رفتاری چراغی می شود روشن گرانجانی است…
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟ روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا هیچ روشن نشد ای…
خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند
خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند چهره های ساده را بتخانه چین می کند در گلستانی که چشم بلبلان بیدار نیست پای خواب…
همین نه فاخته در سر هوای او دارد
همین نه فاخته در سر هوای او دارد به هر که بنگری این طوق در گلو دارد کسی که سر به دو عالم فرو نمی…
خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است
خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است دفتر دعوی خورشید به هم پیچیده است برگریزان تو خوشتر بود از گلریزان در بهار آن…
همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته است
همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته است شور این سلسله تا روز جزا پیوسته است شرط همراهی ما بی خبران ترک خودی است هر…
خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت
خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت خال شبرنگ ترا اختر دولت برگشت رحم بر خود کن اگر رحم نداری بر ما سر…
هشیار را خرام تو سر مست می کند
هشیار را خرام تو سر مست می کند این سیل اگر به کوه رسد پست می کند تا وا کند نسیم سحرگاه غنچه ای صد…
خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد
خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد چه معموری…
هزار حیف که دوران خط یار گذشت
هزار حیف که دوران خط یار گذشت شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را که حسن، همچو نسیم…
خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است
خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را خاکساری روی…
هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاد
هرکه را چشم بر آن طاق دو ابرو افتاد دو جهان یکقلم از طاق دل او افتاد تا قیامت نتواند به ته پا نگریست چشم…
خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش
خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش نشود هیچ کریمی خجل ازسایل خویش! دلی آباد نگردید ز معماری من حاصلم لغزش پابود زآب…
هرزه گو را خامش از تقریر کردن مشکل است
هرزه گو را خامش از تقریر کردن مشکل است شعله را از ژاژخایی سیر کردن مشکل است وصف آن عارض مپرس از چشم شرم آلود…
خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن
خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن کاین صید رام می شود از وا گذاشتن بی انتظار دامن ساحل گرفتن است چون موج دست بر…
هر نخل مصیبت علم راهنمایی است
هر نخل مصیبت علم راهنمایی است هر نوحه ازین قافله آواز درایی است دست تو اگر نیست نگارین ز علایق این عقده هستی گره بند…
خال ترا ز دیده تر سبز کرده اند
خال ترا ز دیده تر سبز کرده اند این دانه را به خون جگر سبز کرده اند ریحان به خط پشت لب او کجا رسد…
هر که رو زین خلق ناهموار در دیوار کرد
هر که رو زین خلق ناهموار در دیوار کرد سنگلاخ دهر را بر خویشتن هموار کرد خیره چشمان را اگر محجوب سازد دور نیست روی…
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی حشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی تا شدی محو از بساط آفرینش تخم شید نقل مستان…
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماند
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماند عقده ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماندماند پا کشیدن مشکل است از خاک…
خارخاری که ز رفتار تو در دل مانده است
خارخاری که ز رفتار تو در دل مانده است خس و خاری است که از موج به ساحل مانده است اثری کز من بی نام…
هر که چون پروانه بی باک، مست آتش است
هر که چون پروانه بی باک، مست آتش است هر کجا پر می زند بر روی دست آتش است ربط ما با داغ عالمسوز عشق…
حیرتی از چشم مست یار دارم دیدنی
حیرتی از چشم مست یار دارم دیدنی خوابها در دیده بیدار دارم دیدنی گر چه چون مرکز زمین گیرم به چشم غافلان سیرها در خویش…
هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است غمزه او نه حریفی…
حکم است که کار شب آدینه بسازند
حکم است که کار شب آدینه بسازند کار خرد از باده دیرینه بسازند دریا به نظر تنگتر از چشم حباب است کم ظرف کسانی که…
هر کس نکرده در گرو می کتاب را
هر کس نکرده در گرو می کتاب را نگرفته است از گل کاغذ گلاب را دل را ز درد و داغ به تدریج پخته کن…
حسنی که به نور نظر پاک برآید
حسنی که به نور نظر پاک برآید از خلوت آیینه عرقناک برآید دامن کشد از صحبت پیراهن یوسف خاری که ز گلزار تو بیباک برآید…
هر غنچه زین چمن دل در خون نشانده ای است
هر غنچه زین چمن دل در خون نشانده ای است هر شاخ نرگسی نظر بازمانده ای است هر شاخ گل که فصل خزان جلوه می…
حسن در خانه زین جلوه دیگر دارد
حسن در خانه زین جلوه دیگر دارد در نگین خانه، نگین جلوه دیگر دارد عالم آشوب بود شور قیامت، لیکن خنده های نمکین جلوه دیگر…
هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش
هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش ازموج خود چوآب بود تازیانه اش مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش دل توسنی…
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست یوسف بی جرم را از چاه و زندان چاره نیست بی سیاهی نیست ایمن آب خضر از…
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است هر حیاتی که نه در عشق سرآید تلف است نعل وارون نکند راست روان را…
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود دل چه خونها می خورد دور از شراب لاله…
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود در بر گریز نکهت گلزار نشنود آگه ز شیوه غلط انداز حسن نیست از منع هر که…
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟ فلک مار ا کجا انگشتر پا می تواند شد؟ به قرب لاله و گل کی چو شبنم…
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا تلخرویان را می روشن گوارا می کند ابر بی می،…
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را روغن ز خود بود گهر شبچراغ را نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم می چون کند…
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون از تنور سرد هیهات است نان آید برون جسم سوزان مرا خاک از دهن بیرون فکند چون…
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را…
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش قسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیست می توان کردن…
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟ کند پرپنبه غفلت اگر پیدا کند گوشی زبان مصرع پیچیده اسرار فهمیدن ز گوش سرنمی…
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست…
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست بال و پر من چون شرر از…
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا آب باریک قناعت می کند خرم مرا یک سر سوزن تعلق نیست با عالم مرا رشته از…
چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن
چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن بیش ازین استادگی با اسب چوگانی مکن پیش دریا قطره را نعل سفر در آتش است…
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های…
چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من
چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من کز ابر نوبهار شود تازه داغ من منت کند سیاه، دل روشن مرا دست حمایت است نفس…
نوبهارست سرانجام زری باید کرد
نوبهارست سرانجام زری باید کرد به خرابات ز مسجد گذری باید کرد زر به زر هر که دهد نیست پشیمان شدنش نقد جان صرف ره…
چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار
چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار ز آشنا سخن آشنا دریغ مدار شکستگان جهان را خوش است دل دادن دل شکسته ز زلف…
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند جام چون خالی شود…
چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد
چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند حباب…
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست…
چهره شوخ به یک رنگ مصور نشود
چهره شوخ به یک رنگ مصور نشود عکس روی تو در آیینه مکرر نشود چهره تا از عرق شرم و حیا سیراب است حسن محتاج…
نه چهره اش عرق از گرمی هوا کرده است
نه چهره اش عرق از گرمی هوا کرده است نگاه را رخ او آب از حیا کرده است شده است پرده بیگانگی ز غیرت عشق…
نه آسمان سبو کش میخانه تواند
نه آسمان سبو کش میخانه تواند در حلقه تصرف پیمانه تواند چندان که چشم کار کند در سواد خاک مردم خراب نرگس مستانه تواند گردنکشان…
نمی دانم چه نسبت با نسیم پیرهن دارم
نمی دانم چه نسبت با نسیم پیرهن دارم که هم در مصرم و هم در جای بیت الحزن دارم غبارآلود کرد آیینه صبح قیامت را…
نمک داغ مرا چون مرهم کافور می سازد
نمک داغ مرا چون مرهم کافور می سازد که از بادام تلخی دور، چشم شور می سازد خط از مشق پریشان چهره را بی نور…





