هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت آنچه می جست از درخت وادی ایمن کلیم همت…

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند با فلک کار ندارند سبک پروازان بیضه…

هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند

هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند آستین بر شعله آواز بلبل می زند هر که بر خود تلخ می سازد شکر…

خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر

خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر خاردرراه عزیزان می دماند بیشتر می دهد مهلت بدان را خاک بیش از نیکوان در سفال تشنه،…

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید

هر که جام می به روی دلستان بر سر کشید آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشید کرد هر کس خامشی در عالم آب…

حیرت زدگان را نشود خواب پریشان

حیرت زدگان را نشود خواب پریشان در ساغر گوهر نشود آب پریشان آبی است که آیینه ریحان بهشت است از فکر تو آن را که…

هر که اوقات گرامی صرف خودسازی کند

هر که اوقات گرامی صرف خودسازی کند خانه اش سازست چون جان خانه پردازی کند همچو اخگر زود خاکسترنشین خواهد شدن هر سبک مغزی که…

حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟

حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟ سنگ راه سیل بی زنهار منزل کی شود؟ ذکر از جسم گرانجان می کند دل را خلاص…

هر کس فشاند بر من پر شور پشت دست

هر کس فشاند بر من پر شور پشت دست از جهل زد به خانه زنبور پشت دست یابد چگونه راه در آن زلف دست ما؟…

حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد

حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد که ز هر حلقه خط چشم نیازی دارد گر چه از غمزه بیرحم تو دل نومیدست به سر…

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است

هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است در گرفته است زمین از نفس گرم بهار بر جنون…

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد

حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد خواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد از پریشانی سر زلف تو پس خم می…

هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی

هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی ای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه نیست در…

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر

حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر چهره گل راکند شبنم به آب وتاب تر بر چراغ صبح می لرزد دل پروانه بیش حسن دل…

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم

هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم مانند حباب است نظر پرده آهم در پرده بخت است نهان روشنی من چون برق گرفتار درین ابر سیاهم…

حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس

حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس شوکت بزم سلیمان ازمن مجنون مپرس می شود شق جامه صبح از شکوه آفتاب باعث چاک گریبان ازمن…

نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم

نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم ندارم هیچ اگر در کف خط آزادیی دارم به من کی می رسد با پای چو…

حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟

حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟ به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟ چون بغیر از تو سخن را نبود…

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را تخم خال عیب باشد این زمین ساده را عشرت روی زمین در خاکساری بسته است…

چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن

چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن چشم پوشیدن ز غیر حق، به حق بینا شدن سر به جیب خود فرو بردن، برآوردن ز عرش…

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند از بصیرت نبود پشت…

چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت

چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود…

نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را

نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را آتش نمرود گلزارست ابراهیم را در دل دریا به ساحل می تواند پشت داد هر که گیرد وقت…

چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید

چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید این که گردن می کشی پیمانه می باید کشید کم نه ای از لاله، صاف و درد…

نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست

نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست در تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست خواب غفلت پرده چشم غلط بین می…

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت…

نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من

نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد در کتابی که…

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون از جگرگاه بدخشان آه می آید برون تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم…

نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را

نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار…

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود…

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است ناله مستانه من بیخودی می آورد هر که از خود می…

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند به دست بسته چه گل می توان ز…

نه همین اهل خرد آینه اسرارند

نه همین اهل خرد آینه اسرارند که ز خود بیخبران نیز خبرها دارند نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اند همه حیرت زده گردش…

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او رخ…

نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند

نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند زین گلستان که به رنگینی…

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟ تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟ چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست…

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست

نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست راهی به خلوت دل جانانم آرزوست چندین هزار دیده حیرانم آرزوست دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست تا چند…

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم ز…

نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد

نمی توان ز کرم منع باده خواران کرد به دست بسته سبو هرچه داشت احسان کرد امید هست ترا مهربان ما سازد همان که آتش…

نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد

نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد خراب تا نشود این دکان نمی گردد چنان ز قید تعلق سبک بر آمده ام که از خمار سر…

نگاه عجز باشد گر زبانی هست عاشق را

نگاه عجز باشد گر زبانی هست عاشق را بود زخم نمایان، گر دهانی هست عاشق را گهر در پله میزان یوسف سنگ کم باشد وگرنه…

نقش و نگار مار بود سرنوشت خلق

نقش و نگار مار بود سرنوشت خلق با زهر کرده اند همانا سرشت خلق هر خوشه صد زبان ملامت کشیده است زنهار چشم رزق نداری…

نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟

نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟ اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟ فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری…

نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی دارد

نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی دارد به دود تلخ از آتش دل سمندر برنمی دارد بشو از صبر و طاقت دست اگر…

کی به وصل از سینه عاشق تمنا کم شود؟

کی به وصل از سینه عاشق تمنا کم شود؟ نیست ممکن تشنگی از آب دریا کم شود دامن صحرا نبرد ازخاطر مجنون غبار این نه…

نزدیک من میا که ز خود دور می شوم

نزدیک من میا که ز خود دور می شوم وز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم حاجت به باز کردن بند نقاب نیست چون…

ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدن

ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدن می خونگرم باید در هوای سرد نوشیدن قدح خوب است چندانی که باشد کار با مینا به کشتی در…

نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو

نتوان در آب و آینه دیدن مثال تو چون مد آه، سایه ندارد نهال تو صید حرم نداشت ز تیغ تو جان دریغ من خون…

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافل که…

نالان مباد هر که به فریاد من رسد

نالان مباد هر که به فریاد من رسد دردش مباد هر که به درد سخن رسد انداز ساق عرش کمین پایه من است چون دست…

ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما

ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما رزق قانون می شود تخمی که می کاریم ما هر که پا کج می گذارد ما دل خود…

می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن

می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن کار دندان می کند با آن لب میگون سخن در لباس عنبرین از معنی رنگین، کند…

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش نیست با…

می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا

می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا شهری عشقم، به سنگ کودکان خو کرده…

می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو

می شود روشن چراغ از چهره رنگین تو بیمی از کشتن ندارد شمع بر بالین تو مور هیهات است بیرون آید از دریای شهد سبزه…

می زنم گرم زبس تیشه خود بر رگ سنگ

می زنم گرم زبس تیشه خود بر رگ سنگ می زند پیچ وخم موی بر آذررگ سنگ تا شد از سرمه وحدت نظر من روشن…

می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز

می دهد یادی ز چشمش نرگس پر فن هنوز زان چراغ کشته دودی هست درروزن هنوز گر چه خورشید عذارش روی در زردی نهاد از…

می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار

می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار زود بردر می زند ازخانه روشن غبار کار مشکل رابه همت می توان ازپیش برد می کند…

موقوف انقطاع بود اتصال من

موقوف انقطاع بود اتصال من از خود گسستن است کمند غزال من چون ساز، گوشمال مرا ساز می کند در ترک گوشمال بود گوشمال من…

مهر لب هزره گو پرده آهستگی است

مهر لب هزره گو پرده آهستگی است پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش برق فنا خنده زد خرمن پندار سوخت هرچه درین خاکدان بود…

منم که دام بلایم رهایی قفس است

منم که دام بلایم رهایی قفس است وداع زندگیم در جدایی قفس است نمی توان به زر گل مرا به دام آورد ز بیضه مرغ…

من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا

من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا در خرابات چه حاجت به مناجات من است دست برداشته دایم…

من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول

من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول بادل جمع شوم چون به تو تنها مشغول خدمت دور به نزدیک نمی فرمایند اهل دل…

من از گلبانگ رنگین روی گلهای چمن دارم

من از گلبانگ رنگین روی گلهای چمن دارم عقیق نامدارم حق شهرت بر یمن دارم اگر بیرون نمی آیم ز خلوت نیست بی صورت سخن…

مکن منع تماشایی ز دیدن

مکن منع تماشایی ز دیدن که این گل کم نمی گردد به دیدن کسی چون چشم بردارد ز رویی که مانع شد عرق را از…

مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد

مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد مترس از نفس سرکش، پنجه تسخیر…

مغز را آشفته می سازد دل پر شور من

مغز را آشفته می سازد دل پر شور من پنبه برمی دارد از مینا می منصور من جای حیرت نیست گر در خم نمی گیرد…

مشو چو موج شلاین به هر کنار و برو

مشو چو موج شلاین به هر کنار و برو کمند طول امل را فراهم آر و برو جهان تیره نه جای سپیدکاران است سبک ز…

مسوز ای سنگدل از انتظار می کبابم را

مسوز ای سنگدل از انتظار می کبابم را به درد باده کن تعمیر احوال خرابم را ادب پرورده عشقم، نیاید خیرگی از من نسوزد آتش…

مست ناز من زساغر تا لبی تر می کند

مست ناز من زساغر تا لبی تر می کند از لب میگون دو چندان می به ساغر می کند بلبل از افغان رنگین سرخ دارد…

مرو بیرون ز عشرتخانه دل

مرو بیرون ز عشرتخانه دل که می می جوشد از پیمانه دل شراب و شاهد و ساقی و مطرب برون آرد ز خود میخانه دل…

مردم بیدرد را دل از شکستن ایمن است

مردم بیدرد را دل از شکستن ایمن است گوشه این فرد باطل از شکستن ایمن است با دل آگاه دارد کار عشق سنگدل بیشتر دلهای…

مرا که بستگی قفل از کلید بود

مرا که بستگی قفل از کلید بود دگر چه دل نگرانی به ماه عید بود نه دل نه بوسه نه دشنام می دهد لب او…

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد که آب صیقل خاک است تا روان باشد مده غبار به خاطر زخاکساری راه که چشم صدرنشینان بر…

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند ز من فروغ گهر مهر وماه می گیرند بهوش باش که دیوانگان وادی عشق غزال را…

مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام

مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام از سر هر خار صد زخم نمایان خورده…

محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلند

محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلند روزها کوتاه گردد چون شود شبها بلند چشم ارباب کرم در جستجوی سایل است ز انتظار…

محبت حسن را سرگرم در بیداد می سازد

محبت حسن را سرگرم در بیداد می سازد دل چون موم را سنگین تر از فولاد می سازد به صد امید دل دادم به دست…

مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو

مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو در جبهه ستاره من این فروغ نیست یارب…

مباد از باده آن لبهای خون آشام تر گردد

مباد از باده آن لبهای خون آشام تر گردد که تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گردد زناز و سرگرانی آنقدر خون در دل من…

ما وفاداری به اسباب جهان نسپرده ایم

ما وفاداری به اسباب جهان نسپرده ایم لنگر تمکین به این ریگ روان نسپرده ایم از ورق گردانی باد خزان آسوده ایم دل به رنگ…

ما گر چه بسته ایم لب از گفتگوی دوست

ما گر چه بسته ایم لب از گفتگوی دوست آیینه دار راز نهان است روی دوست از بوی پیرهن گذرد آستین فشان در مغز هر…

ما ز شغل آب و گل آیینه را پرداختیم

ما ز شغل آب و گل آیینه را پرداختیم خانه سازی را به خودسازی مبدل ساختیم می کند خون در جگر باد خزان را همچو…

ما دماغ خشک را از باده گلشن کرده ایم

ما دماغ خشک را از باده گلشن کرده ایم بارها این شمع را از آب روشن کرده ایم هرکه رادیدیم دارد حاصلی از عمر و…

ما توبه را به طاعت پیمانه برده ایم

ما توبه را به طاعت پیمانه برده ایم محراب را به سجده بتخانه برده ایم ابروی قبله در گره سبحه گم شده است تا رخت…

ما به اکسیر قناعت خاک را زر کرده ایم

ما به اکسیر قناعت خاک را زر کرده ایم زهر را بسیار از یک خنده شکر کرده ایم نیست غیر از ساده لوحی در بساط…

لعل او را بین به دلها بی حجاب آویخته

لعل او را بین به دلها بی حجاب آویخته گر ندیدی اخگری را در کباب آویخته چون تهیدستی که یابد بر کلید گنج دست دیده…

لبت ز خنده دندان نما گهر ریزد

لبت ز خنده دندان نما گهر ریزد تبسم تو در آب گهر شکر ریزد اگر ز سوز دل خود حکایتی گویم ز چشم شعله، روان…

لب خاموش نمودار دل پر سخن است

لب خاموش نمودار دل پر سخن است جبهه بی گره آیینه خلق حسن است چون خدنگی که کند دست در آغوش کمان به میان رفتن…

لاله است این که از جگر خاک سرزده؟

لاله است این که از جگر خاک سرزده؟ یا لیلی است سر ز سیه خانه برزده عنبر به جام باده گلگون فکنده اند؟ یا بخت…

گوشه ای کو که دل از فکر سفر جمع کنم؟

گوشه ای کو که دل از فکر سفر جمع کنم؟ پا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم تخم خود چند درین خاک سیه چون…

گمراه کند غفلت من راهبران را

گمراه کند غفلت من راهبران را چون خواب، زمین گیر کند همسفران را بی بهره ز معشوق بود عاشق محجوب روزی ز دل خویش بود…

گل مرتبه عارض جانانه نگیرد

گل مرتبه عارض جانانه نگیرد جای لب ساقی لب پیمانه نگیرد سیلاب بود کاسه همسایه این قوم کافر به سرکوی بتان خانه نگیرد در سینه…

گل از عذار تو چیدن ز من نمی آید

گل از عذار تو چیدن ز من نمی آید چه جای چیدن دیدن ز من نمی آید چو سطحیان به کف از بحر گوهر قانع…

گریه بسیار بود نو به وجود آمده را

گریه بسیار بود نو به وجود آمده را خاک زندان بود از چرخ فرود آمده را نیست چون ماتمیان کار به جز گریه و آه…

گرفتاری به قدر رشته آمال می باشد

گرفتاری به قدر رشته آمال می باشد دلی کز آرزو شد پاک فارغبال می باشد شبیخون نسیم صبح را افسانه می داند سر هر کس…

گرچه ماه مصر را دامن زلیخا چاک کرد

گرچه ماه مصر را دامن زلیخا چاک کرد گرد تهمت چاک پیراهن زرویش پاک کرد شد ز آب تیغ گرد خط از آن عارض بلند…

گر نگردد بر مرادم چرخ در غم نیستم

گر نگردد بر مرادم چرخ در غم نیستم جوهر تیغم ز پیچ و تاب درهم نیستم جنگ دارد طرز من با مردم این روزگار در…

گر صفای حرم کعبه ز زمزم باشد

گر صفای حرم کعبه ز زمزم باشد زمزم کعبه دل دیده پر نم باشد تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا نطق عیسی ثمر…

گر خس و خار ز گرداب برون می آید

گر خس و خار ز گرداب برون می آید خواجه از عالم اسباب برون می آید نشود عقل حریف می گلرنگ به زور ناشناور کی…