غزلیات صائب تبریزی
من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش
من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش گذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش کمان نرم تیر سخت رادر چاشنی دارد مشو زنهار ایمن…
من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او
من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او بی نیازم از تمنای بهشت آباد او از سر کون و مکان آزاد برخیزد چو…
من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم
من از دشمن فزون از نفس کافر کیش می ترسم ز دشمن دیگران ترسند و من از خویش می ترسم نگاه موشکافان را نظر بر…
مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود
مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود که عود مجمر آزادگان ندارد دود تو از کدام خیابانی ای نهال بهشت که در رکاب تو آمد قیامت…
مکن با تلخکامان رو ترش تا شکری داری
مکن با تلخکامان رو ترش تا شکری داری که همچون مور خط در چاشنی غارتگری داری چو دور شادمانی راست نعل سیر در آتش غنیمت…
معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند
معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف تاسر برآورد ز گریبان پیرهن هردم کند نسیم تکاپو…
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع چو غنچه دوخته ام کیسه ها به خرده گل به برگ…
مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد
مسلسل حرف از ان مژگان خوش تقریر می ریزد سخن زین خامه فولاد چون زنجیر می ریزد مخور بر دل مرا تا برخوری زان چهره…
مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید
مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید طاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید خامه مانی کز او آب طراوت می…
مرهم زخم مرا شور محبت دارد
مرهم زخم مرا شور محبت دارد پنبه داغ مرا صحبت قیامت دارد نیست در آب حیات و دم جان بخش مسیح این گشایش که دم…
مردان نظر سیاه به دنیا نمیکنند
مردان نظر سیاه به دنیا نمیکنند روز سفید خود شب یلدا نمی کنند پیکان دهن به خنده چو سوفار باز کرد از کار ما هنوز…
مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد
مرا فکر غریب آواره دایم از وطن دارد که از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟ اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشد که…
مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد
مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد گرانی می کند دست تهی…
مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی
مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی که دارد هر حبابش در گره طوفان خودرایی نمی شد اینقدر بیماری جانکاه من سنگین ز درد من اگر…
مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید
مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید چو دریا مطرب عاشق درون سینه می باید زچشم بد نگه دارد سیاهی آب حیوان…
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است بیداری حیرت زدگان خواب گران است پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد مادام که دل در…
محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض
محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض گرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم که…
مبین ز موج تهیدست خوار دریا را
مبین ز موج تهیدست خوار دریا را که روی کار بود پشت کار دریا را شکسته تا نشوی چون حباب هیهات است که همچو موج…
ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت
ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت پیش رخت از هاله مکرر سپر انداخت با گوشه دل غنچه صفت ساخته بودم بوی تو مرا…
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم بر روی دست باد مرا دست سیر ما چون…
ما که سطر کهکشان از لوح گردون خوانده ایم
ما که سطر کهکشان از لوح گردون خوانده ایم در خط دیوانی زنجیر، عاجز مانده ایم در سر بازار محشر دست ما خواهد گرفت در…
ما ز حیرت در حریم وصل هجران می کشیم
ما ز حیرت در حریم وصل هجران می کشیم دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشیم منعمان گر پیش مهمان نعمت الوان کشند…
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایم
ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده ایم عکس خورشیدیم در آب روان افتاده ایم ناامید از جذبه خورشید تابان نیستیم گرچه چون پرتو به…
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم خرسند از محیط به پیمانه خودیم چون غنچه روی دل به خود آورده ایم ما برگ نشاط…
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم آمد چو موج دامن ساحل به دست ما تا اختیار خویش به…
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش
لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش مدام می چکد وکم نمی شود آبش کسی که راه به بحر محیط وحدت برد غریب نیست…
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را
لب یاقوت او تا داد از خط عرض لشکر را حصاری کرد در گرد یتیمی آب گوهر را تلاش پختگی کردم ز خامی ها، ندانستم…
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
لب تشنگی حرص ندارد جگر من خشک از قدح شیر برآید شکر من در مشرب جان سختی من رطل گران است هر سنگ که از…
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟
گیرم چگونه زان بت طناز بوسه را؟ کز خود کند مضایقه از ناز بوسه را بیجاده ای است بوسه ربا آن عقیق لب کز جذبه…
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم
گوش ناز تو به فریاد حزین می مالم تا جبین هوس خود به زمین می مالم با لب تازه خطش چند سیاهی بزند چهره آب…
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم
گمان مبر که بغیر از تو آشنا دارم بجز تو ره به کجا می برم که را دارم به قدر زخم بود راه شانه را…
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد!
گل عذار تو از درد نیمرنگ مباد! به خنده تو ز تبخاله جای تنگ مباد! مباد نبض تو چون موج مضطرب هرگز میان طبع تو…
گفتگوی عشق را من در میان انداختم
گفتگوی عشق را من در میان انداختم طرح جوهر من به شمشیر زبان انداختم نامی از شور محبت بر زبانها مانده بود این نمک من…
گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی
گریه تلخ است صهبای ایاغ زندگی آه باشد سرو پا برجای باغ زندگی سرخ رو از باده می گردد ایاغ زندگی کار روغن می کند…
گرفت خط تو دلهای بی قراران را
گرفت خط تو دلهای بی قراران را غبار، جامه فتح است خاکساران را ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان سحاب آب دهد تیغ کوهساران را…
گرچه انفاس گرامی سینه صرف آه کرد
گرچه انفاس گرامی سینه صرف آه کرد اینقدر شد دانه خود را جدا از کاه کرد تا نگارین شد زمی دست سبو در زیر سر…
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا کسی از ما نگرفته است سر راه ترا غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار نیست…
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم محرمی نیست در آفاق به محرومی من عین دریایم و سرگشته…
گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن
گر چو شبنم دل خود آب توانی کردن بر سر بستر گل خواب توانی کردن این خیالات پریشان که ترا در نظرست در ته خاک…
گر چه دارد تلخی زهر اجل جام وداع
گر چه دارد تلخی زهر اجل جام وداع برامید مرگ می نوشم به هنگام وداع آخر بیماری جانکاه می باشد هلاک اول هجران جانسوزست انجام…
گر چه از درد خزانی شده رخساره ما
گر چه از درد خزانی شده رخساره ما می توان چید گل از سینه صد پاره ما نفس گرم درین بوته نخواهد ماندن تا شود…
گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی
گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی زیر تیغ محفل آرا پای بر جا بودمی اختیاری نیست سیر من ز دریا چون گهر گر…
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را نمی…
کیفیت می زاهد فرزانه نداند
کیفیت می زاهد فرزانه نداند تا سرنکند در سرپینانه نداند زاهد که بود خشک تر از دانه تسبیح حق نمک گریه مستانه نداند در کعبه…
کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟
کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟ باده چون شد پخته از میخانه می آید برون از زبان خامه من لفظ های آشنا…
سخن کی به جانهای غافل نشنید
سخن کی به جانهای غافل نشنید ز دل هر چه برخاست در دل نشیند غبار یتیمی است جویای گوهر غم عشق در جان کامل نشیند…
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟ خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی…
که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟
که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟ که یک حلقه اوست چشم سیاهش دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟ گه گردون غباری است از…
که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟
که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟ که ایمن زیر این دیوار مایل می تواند شد؟ درین بستانسرا هر برگ سبزی…
کلکم از سیر بدخشان سخن می آید
کلکم از سیر بدخشان سخن می آید سرخ رو از سر میدان سخن می آید شور غیرت به نمکدان مسیح افکندن از شکر خنده پنهان…
کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون
کسی که می نهد از حد خود قدم بیرون کبوتری است که می آید از حرم بیرون دلیل راحت ملک عدم همین کافی است که…
کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد
کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم که…
کدامین برق جولان گوشه ابرو نمود اینجا؟
کدامین برق جولان گوشه ابرو نمود اینجا؟ که آتش زیر پا دارند دلها همچو عود اینجا مکش سر از خط فرمان که گردون بلند اختر…
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟
کجا ز دایره عشق، حسن بیرون است؟ سیاه خیمه لیلی ز آه مجنون است مسیح سوزن خود گو به هرزه تیز مکن که چشم آبله…
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟ نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید کند مغلوب شیطان را به همت نفس صاحبدل…
کارم شب وصال به پاس نظر گذشت
کارم شب وصال به پاس نظر گذشت فصل بهار من به ته بال و پر گذشت دامان بیخودی مده از کف به حرف عقل از…
قطره بیجگری کز نظر ما افتد
قطره بیجگری کز نظر ما افتد شور حشری شود و در دل دریا افتد خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد آتش لاله چو در…
قدم برون منه از خلوت نهانی دل
قدم برون منه از خلوت نهانی دل که می کنند گرانبارت از گرانی دل سوار دل شو اگر ذوق لامکان داری که نیست هیچ براقی…
قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنم
قبله را تغییر ازان محراب ابرو می کنم می روم با آستانش کار یکرو می کنم می نویسم خط بیزاری به طرف عارضش باطل السحری…
فلک به آبله خار دیده می ماند
فلک به آبله خار دیده می ماند زمین به دامن در خون کشیده می ماند طراوت از ثمر آسمانیان رفته است ترنج ماه به نار…
فضای دشت ز خونین دلان گلستانی است
فضای دشت ز خونین دلان گلستانی است ز خود برآ که عجب دامن بیابانی است گشاده باش، جهان را شکفته گر خواهی که بر گشاده…
فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد
فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد صفای روی زمین در صفای دل باشد مه تمام ز پهلوی خود خورد روزی ز خوان خویش مهیا…
فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند
فتنه را چشم سیه مست تو هشیار کند شرم را روی عرقناک تو بیدار کند هرکه را فکر سر زلف تو در هم پیچد کمر…
غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟
غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا؟ می کشی بر صفحه هستی خط باطل چرا از رباط تن چو بگذشتی دگر معموره…
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زن
غنچه سان مهر خموشی بر لب گفتار زن یا چو لب وا کردی از هم غوطه ها در خار زن جانب سنبل عزیز و خاطر…
غم کجا از سینه بی غمخوار می آید برون؟
غم کجا از سینه بی غمخوار می آید برون؟ کی به پای خویش از پاخار می آید برون؟ عندلیبی را که سر در زیر بال…
غفلت دل از شراب ناب می گردد زیاد
غفلت دل از شراب ناب می گردد زیاد تیرگی آیینه را از آب می گردد زیاد چشم و دل را پرده های خواب غفلت می…
غبار خط یارم توتیا در آستین دارم
غبار خط یارم توتیا در آستین دارم به دامن نور بینایی جلا در آستین دارم نیند این بسته چشمان لایق تشریف پیراهن و گر نه…
عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد
عیبجو چندان که عیب از ما بدر می آورد غیرت ما زور بر کسب هنر می آورد گر گهر در آتش افتد، به که از…
عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد
عمل چون خالص افتد دل از ان پرنور می گردد صفای شهد شمع خانه زنبور می گردد به عمر جاودان دل ره نبرد از زلف…
علم نصرت ما آه سحرگاهی ما
علم نصرت ما آه سحرگاهی ما مهر خاموشی ما چتر شهنشاهی ما ما ز بی برگ و نوایی خط پاکی داریم چه کند باد خزانی…
عطر آن گل پیرهن تا در هوا پیچیده است
عطر آن گل پیرهن تا در هوا پیچیده است بوی گل دودی است در مغز صبا پیچیده است سرو سیمین تو تا یکتای پیراهن شده…
عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیم
عشق کو تا (به) نم اشک نظر تازه کنیم نمک شور قیامت به جگر تازه کنیم دست کوتاه کنیم از کمر رشته جان عهد و…
عشق را دارالامانی چون دل دیوانه نیست
عشق را دارالامانی چون دل دیوانه نیست گنج را بر دل غبار از صحبت ویرانه نیست با گلستانی که ما را آشنایی داده اند راه…
عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد
عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد چون قلم نبض به دست همه کس نتوان داد ناله ای کز سر در دست شنیدن…
عشرت روی زمین بی سر و پایان دارند
عشرت روی زمین بی سر و پایان دارند دخل بی خرج اگر هست گدایان دارند فارغند از غم دستار و سرانجام لباس چه حضورست که…
عجز بر سر پنجه اقبال چون زور آورد
عجز بر سر پنجه اقبال چون زور آورد از شکرخند سلیمان روزی مور آورد حاصل روی زمین بردار از یک کف زمین هر سحرخیزی که…
عاقل ز فکر چون به در کبریا رسد
عاقل ز فکر چون به در کبریا رسد از موج آب مرده به دریا کجا رسد در وادیی که خضر در او موج می زند…
عاشق غم اسباب چرا داشته باشد
عاشق غم اسباب چرا داشته باشد دارد همه چیز آن که تراداشته باشد دل پیش تو مشکل سر ماداشته باشد ما راچه کند آن که…
عارف از راه به سجاده تقوی نرود
عارف از راه به سجاده تقوی نرود تیغ بر کف به سر منبر دعوی نرود با سیه دل ید بیضا چه تواند کردن؟ زنگ کفر…
طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است آن را که سخن سبز کند خضر زمان است بس خون که کند در جگر چشمه حیوان از…
طاق کرد از هر دو عالم طاق آن ابرو مرا
طاق کرد از هر دو عالم طاق آن ابرو مرا ساخت وحشی از جهان آن نرگس جادو مرا چون دهانش زود بی نام و نشان…
صفای روی ترا از نقاب می بینم
صفای روی ترا از نقاب می بینم به ماه می نگرم آفتاب می بینم اگر چه از سر زلفش بریده ام عمری است هنوز در…
صحبت تردامنان با حسن یک دم بیش نیست
صحبت تردامنان با حسن یک دم بیش نیست یک دو ساعت در گلستان عمر شبنم بیش نیست گریه در دنبال خنده بیجای من یک نفس…
صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن
صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن زان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن آتشی در دل ز عشق لاابالی برفروز آرزوی خام را…
صبح از جان های روشن یاد می آید مرا
صبح از جان های روشن یاد می آید مرا شام از تاریکی تن یاد می آید مرا از دم سرد خزان برگی که می افتد…
شیشه ای، می بود اگر چون شمع بر بالین مرا
شیشه ای، می بود اگر چون شمع بر بالین مرا از خمار می نمی شد دل سیه چندین مرا داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را…
شوق اگر قافله سالار شود قافله را
شوق اگر قافله سالار شود قافله را راه خوابیده پر و بال شود راحله را دعوی پوچ دلیل است به نقصان کمال رهزنی نیست به…
شود ز داغ دل عاشقان خسته درست
شود ز داغ دل عاشقان خسته درست که آفتاب کند ماه را شکسته درست مدار چشم ترحم ز چرخ سنگین دل که هیچ دانه ازین…
شوختر گردد شود چون خال از خط بالدار
شوختر گردد شود چون خال از خط بالدار فتنه در دنبال دارد اختر دنبالدار در بیابان جنون از حلقه زنجیر من هر کجا وحشی غزالی…
شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است
شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است بستر آسودگی خاکستر پروانه است از سپرداری است عاجز گر چه دست رعشه دار شمع را…
شکوه از کجروی طالع وارون چه کنم؟
شکوه از کجروی طالع وارون چه کنم؟ اژدها می شود این مار ز افسون چه کنم؟ دلم از زخم زبان کاغذ سوزن زده شد همچو…
شفق آلود شراب است مگر دستارم؟
شفق آلود شراب است مگر دستارم؟ که فتاده است به پا همچو سحر دستارم هیچ وقت از گرو باده نیامد بیرون از سر پنبه میناست…
شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد
شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند به گرد آتش این…
شد ناله ام به دور خطش عاشقانه تر
شد ناله ام به دور خطش عاشقانه تر بلبل به نوبهار شود خوش ترانه تر دلسوزتر شد از خط شبرنگ عارضش آتش ز قرب خار…
شد خشک از گشودن لب آبروی من
شد خشک از گشودن لب آبروی من آخر چو غنچه جام تهی شد سبوی من خون می خورد کریم ز مهمان سیر چشم داغ است…
شبچراغ اهل معنی چشم بیدار من است
شبچراغ اهل معنی چشم بیدار من است همچو اختر در دل شب، روز بازار من است مصر انصاف از زلیخاهمتان خالی شده است ورنه چندین…
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست برخاست هر که از سر عالم لوای اوست آزاده ای که کنج قناعت گرفته است شیرازه حضور جهان…
سینه را تیره هوا و هوسی می سازد
سینه را تیره هوا و هوسی می سازد وقت آیینه مکدر نفسی می سازد دل معشوق اگر بیضه فولاد بود ناله سینه شکافم جرسی می…
سیری ز تپیدن دل بیتاب ندارد
سیری ز تپیدن دل بیتاب ندارد آسودگی این قطره سیماب ندارد بر صاف ضمیران سخن سخت گران نیست پروای شکست آینه آب ندارد شبنم چه…





