غزلیات صائب تبریزی
عارفانی که به تسلیم و رضا ساخته اند
عارفانی که به تسلیم و رضا ساخته اند مردمک را سپر تیر قضا ساخته اند وای بر ساده دلانی که ز دریا چو حباب از…
طی به ماهی سازد از کندی، ره یک روزه را
طی به ماهی سازد از کندی، ره یک روزه را رشته بیرون آمده است از پای، ماه روزه را در مه شوال، دست از باده…
طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟
طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟ بوسه تاراج کنم زان لب می نوش ترا از پر و بال پریزاد خوش آینده ترست جلوه…
صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیم
صفحه دل، سیه از مشق تمنا کردیم کعبه را بتکده زین خط چلیپا کردیم از سیه کاری انفاس، دل روشن را آخرالامر سیه خانه سودا…
صد زبان در پرده درد غنچه خاموش تو
صد زبان در پرده درد غنچه خاموش تو جوش غیرت می زند خون بهار از جوش تو بشکند چون زلف، بازار بتان سنگدل کاکل مشکین…
صبح گشاده رو در دولتسرای ماست
صبح گشاده رو در دولتسرای ماست چرخ کبود، خانه چینی نمای ماست هر کس که فرد شد ز جهان پیشوای ماست برخاست هر که از…
صبح از رشک بنا گوشت گریبان چاک کرد
صبح از رشک بنا گوشت گریبان چاک کرد روی گرمت مهر را داغ دل افلاک کرد سهل باشد گر لب از خمیازه نتوانیم بست از…
شیطان دلیر تبر تو ز حال خراب توست
شیطان دلیر تبر تو ز حال خراب توست دزدی است این که پرده گلیمش ز خواب توست چشم سفید کرده خود را عزیز دار کان…
شوق را شهپر توفیق سبکباری توست
شوق را شهپر توفیق سبکباری توست راه نزدیک فنا، دور ز خودداری توست دامن دشت فنا پاکترست از کف دست سنگ اگر هست درین راه،…
شود خون عاقبت هر دل که زلفش را به چنگ افتد
شود خون عاقبت هر دل که زلفش را به چنگ افتد خلاصی نیست هر کس را که در قید فرنگ افتد نباشد هیچ نوشی در…
شهری عشقم چو مجنون در بیابان نیستم
شهری عشقم چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دل زنده ام محتاج دامان نیستم دست خود چون خوشه پیش ابر می سازم دراز خوشه چین…
شمع را شب تیغ روشن از نیام آید برون
شمع را شب تیغ روشن از نیام آید برون از سیاهی اختر پروانه شام آید برون حسن کامل می شود در پرده شرم و حیا…
شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست
شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست گوی چوگان قضا در حرکت مجبورست ساخت هر زخم تو لب تشنه زخم دگرم آب تیغ تو هم…
شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست
شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاست شکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست می کند اشک ندامت پاک، دل را…
شرابی را که چون پروانه گردد گرد سر طورش
شرابی را که چون پروانه گردد گرد سر طورش نسازد پرده رنبوری انگور مستورش کسی تاکی بود درخرقه ناموس زندانی؟ میی خواهم که بشکافد گریبان…
شد یوسف آنکه رشته حب الوطن گسیخت
شد یوسف آنکه رشته حب الوطن گسیخت آمد برون ز چاه، کسی کاین رسن گسیخت چشم مرا به ابر بهاران چه نسبت است؟ کز زور…
شد در ایام کهنسالی گرانتر خواب من
شد در ایام کهنسالی گرانتر خواب من در کف آیینه لنگردار شد سیماب من صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید پرده دیگر شد از…
شبی ستاره دولت به بام ما افتد
شبی ستاره دولت به بام ما افتد که از لب تو شرابی به جام ما افتد چنین که شرم گرفته است در میان او را…
شب عیدست ساقی باده روشن مهیا کن
شب عیدست ساقی باده روشن مهیا کن تماشای مه نو را ز جام زر دو بالا کن خمارآلود بی تاب است در خمیازه پردازی لب…
سیه مست جنونم وادی و منزل نمی دانم
سیه مست جنونم وادی و منزل نمی دانم کنار دشت را از دامن محمل نمی دانم خدنگ دور گردم، با هدف خون در میان دارم…
سیل اشک من بساط سبزه را پامال کرد
سیل اشک من بساط سبزه را پامال کرد گوشمال ناله من بلبلان را لال کرد التفاتی هست با نازک خیالان حسن را ساغر خود را…
سودا کدورت از دیوانه می برد
سودا کدورت از دیوانه می برد از تیغ برق زنگ سیه خانه می بردا در هیچ جا غریب نباشد خداشناس عارف حضور کعبه ز بتخانه…
سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه را
سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه را شد شکستن باعث آبادی این ویرانه را نغمه در جوش آورد خون من دیوانه را می رساند ناخن…
سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد
سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد شکسته پای وطن را سخن غریب نگردد نمی توان به وطن ناله ای به درد کشیدن نوای…
سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است
سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان یک…
سرگرم عشقم از غم دستار فارغم
سرگرم عشقم از غم دستار فارغم از کفر و دین و سبحه و زنار فارغم در سینه لاله زار تجلی رسانده ام از جلوه دو…
سرچشمه نشاط دل پاک گوهرست
سرچشمه نشاط دل پاک گوهرست تا دل شکفته است، سخن تازه و ترست جز حرف تلخ عشق کز او تازه است جان دل می گزد…
سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش
سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش چیندچو سرو دامن همت ز خاک خویش هرکس نداشت زنده شبی رابرای دوست درزندگی نبرد چراغی به…
دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد
دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد دیوانه ما طالع زنجیر ندارد مژگان بلند تو رساتر ز نگاه است حاجت به پر عاریه این تیر…
دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی
دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی دلدار را بود ز دل زار آگهی بیمار اگر ز درد بود غافل از طبیب دارد ولی…
سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست مومیایی، عرق خجلت…
سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد
سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد سفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد ز بس که منفعل از کرده های خویشتن است فلک…
سبزه زنگار در تیغ تو جوهر می شود
سبزه زنگار در تیغ تو جوهر می شود کف درین دریای گوهرخیز عنبر می شود در دیار اهل غیرت قاصد و پیغام نیست نامه مقراض…
سالک امید نجات از دل روشن دارد
سالک امید نجات از دل روشن دارد مرغ زیرک نظر از خانه به روزن دارد هرکه با صدق عزیمت سفری گردیده است خطر از راهنما…
ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند
ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند به ازان است که صد میکده آباد کند چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی من و…
زین گریه ها که هست گره در گلوی من
زین گریه ها که هست گره در گلوی من پیدا شود دو زخم نمایان به روی من نزدیک شد که جوش شکایت برآورم ظرف هزار…
زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد
زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد دل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزد نمی دانم چه می سازد درین بستانسرا دیگر…
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است آسمان پر کواکب شیشه پر کژدم است چرخ معذورست در افشردن دلهای خلق نخل ماتم…
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است بریز خون صراحی که عید قربان است غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک که محرم است، ازین…
زلف معنبر تو به صد جان برابرست
زلف معنبر تو به صد جان برابرست این مصرع بلند به دیوان برابرست با عمر خضر قامت جانان برابرست این مصرع بلند به دیوان برابرست…
زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط
زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط هر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط گردد دعا به دامن شب بیش مستجاب نومید…
زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیند
زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیند به حرف سخت از جوش خود این میخانه ننشیند نگردد تا تهی از سنگ جیب و دامن طفلان…
زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید
زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید گشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدن نظر…
زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد
زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد کباب را زنمک شوق آتش افزون شد شدم به بتکده از کعبه سر برآوردم مرا کلید در…
زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردد
زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردد درین ساغر شراب ناب گردآلود می گردد بر آرم چون سر از خجلت میان خانه پردازان؟ که از…
زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟
زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟ سپند ما مگر زان آتشین سیما خبر گیرد زاحوال هواداران مشو غافل زبسیاری که از هر ذره…
زاهد هوای عالم بالا نمی کند
زاهد هوای عالم بالا نمی کند این رود خشک روی به دریا نمی کند آسوده است زاهد خشک از فشار عشق شهباز قصد سینه صحرا…
زان قد نازآفرین در هر دلی اندیشه ای است
زان قد نازآفرین در هر دلی اندیشه ای است این نهال شوخ را در هر زمینی ریشه ای است از سر ویرانیم بگذر که از…
ز یار لطف نهان خواستن فزون طلبی است
ز یار لطف نهان خواستن فزون طلبی است که دل زیاده برد خنده ای که زیر لبی است به احتیاط سخن در حضور خوبان کن…
ز ناقصان خرد من کمال می گیرد
ز ناقصان خرد من کمال می گیرد ز زنگ آینه من جمال می گیرد چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم مرا ز شرم…
ز مطلب در حجابی تا نظر بر مدعا داری
ز مطلب در حجابی تا نظر بر مدعا داری نگردی آشنای خویش تا یک آشنا داری گهی از آسمان داری شکایت، گاه از انجم به…
ز کوی یار آسانی کی توان قطع نظر کردن؟
ز کوی یار آسانی کی توان قطع نظر کردن؟ که بیرون رفتن از دنیاست از کویش سفر کردن مشو غافل ز حال زیردستان در زبردستی…
ز عشق در اگر نور آشنایی هست
ز عشق در اگر نور آشنایی هست به زیر خاک هم امید روشنایی هست حریم وصل محال است بی قریب بود که هر کجا که…
ز سیم و زر نظر بی نیاز ما سیرست
ز سیم و زر نظر بی نیاز ما سیرست غبار خاطر ارباب فقر اکسیرست به غیر آه نداریم در جگر چیزی متاع خانه ما چون…
ز زلف آه آخر روی جانان می شود پیدا
ز زلف آه آخر روی جانان می شود پیدا درین ابر سیه آن برق جولان می شود پیدا محبت می کند ظاهر عیار طاقت دلها…
ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را
ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را…
ز درد و داغ چه پرواست دردپرور را؟
ز درد و داغ چه پرواست دردپرور را؟ که آب زندگی آتش بود سمندر را می شبانه به کیفیت صبوحی نیست چه نسبت است به…
ز خود برآ که نسیم بهار می آید
ز خود برآ که نسیم بهار می آید سبکروی ز سر کوه یار می آید ز بوی خون گل ولاله می توان دریافت که از…
ز خط رویش چراغ دیده شب زنده داران شد
ز خط رویش چراغ دیده شب زنده داران شد غبار خط او خاک مراد خاکساران شد برآرد در دل شب آب حیوان دست جان بخشی…
ز چهره حال دل زار من عیان باشد
ز چهره حال دل زار من عیان باشد که از شکستن دل رنگ ترجمان باشد ز عمر رفته مراآه حسرت است نصیب که گرد لازم…
ز جلوه تو دل روزگار می ریزد
ز جلوه تو دل روزگار می ریزد بنای صبر و شکیب و قرار می ریزد دوام حسن ترا نیست نسبتی با گل به پای سرو…
ز بی ظرفی به روی گرم جانان برنمی آیم
ز بی ظرفی به روی گرم جانان برنمی آیم چو نخل موم با خورشید تابان برنمی آیم میان نغمه سنجان چمن آن عندلیبم من که…
ز بردباری من موج می شود لنگر
ز بردباری من موج می شود لنگر ز خاکساری من صدر آستان گردد فلک ز بار غم من به خاک بندد نقش زمین ز بال…
ز آه سرد پروا نیست عشاق بلاکش را
ز آه سرد پروا نیست عشاق بلاکش را کند بر دود صبر آن کس که می افروزد آتش را فلک با مردم ممتاز خصمی بیشتر…
ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است
ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است غمین مشو که سراپرده های الطاف است صفای روی زمین در صفای دل بسته است که آب…
روی یوسف تا کبود از سیلی اخوان نشد
روی یوسف تا کبود از سیلی اخوان نشد همچو روی نیل بر مصرش روان فرمان نشد بر سریر کامرانی تکیه چون یوسف نزد هر که…
روی تو برق خرمن آسایش دل است
روی تو برق خرمن آسایش دل است زلف تو تازیانه جانهای غافل است هر خون که کرد در دل عشاق، مشک شد اکسیر دانه است…
روشن ز فروغ می ناب است حیاتم
روشن ز فروغ می ناب است حیاتم چون آتش یاقوت ز آب است حیاتم از کسب هوا نقش بر آب است حیاتم یک چشم زدن…
روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است
روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است کز چین جبین سلسله جنبان نگاه است خمیازه گل وقت سحر بی سببی نیست غفلت نکنم، در…
روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنین
روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنین صبح سفید چون شود، خنده نما که همچنین سیل چسان روان شود، جلوه نما که همچنین فتنه…
رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد
رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد زنهار محو شو که درین دشت راهرو تا در ترد…
رگ ابری است آن لبهای نوخط، بوسه بارانش
رگ ابری است آن لبهای نوخط، بوسه بارانش که عمر جاودان بخشد به عاشق مد احسانش سرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد ز…
رسید موسم گل ترک کار باید کرد
رسید موسم گل ترک کار باید کرد نظاره گل روی بهار باید کرد شکوفه وار اگر خرده زری داری نکرده سکه نثار بهار باید کرد…
رخی در ماتم مطلب به خون اندوده می خواهم
رخی در ماتم مطلب به خون اندوده می خواهم دلی چون دیده قربانیان آسوده می خواهم زبانی سر به مهر خامشی چون غنچه پیکان سری…
رخ تو در دل شبها اگر سفید شود
رخ تو در دل شبها اگر سفید شود عجب که ماه ز خجلت دگر سفید شود چو نیست سوخته ای تا دهد حیات مرا چرا…
راهی که مرغ عقل به یک سال می پرد
راهی که مرغ عقل به یک سال می پرد در یک نفس جنون سبکبال می پرد چشم گرسنه را نکند سیر جمع مال در خرمن…
ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسید
ذوق حیرانی به داد چشم خونپالا رسید سینه خم امن شد از جوش، تا صهبا رسید رفته بود از رفتن گل شورش ما کم شود…
دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند
دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی این سبو امروز اگر نشکست…
دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است
دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است واله آیه رحمت نشدن بی بصری است بر خود از خجلت آن موی میان می پیچد مور هر…
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت هر که آمد در غم آباد جهان،…
دوام نیست چو ایام گل جوانی را
دوام نیست چو ایام گل جوانی را شتاب خنده برق است شادمانی را مکن به لهو و لعب صرف، نوجوانی را به خاک شوره مریز…
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ شبی به روز نکردیم زیر پای چراغ به ناامیدی من رحم کن که می سوزد طبیب بر سر بالین…
دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند
دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند بی انتظاردامن محشر گرفته اند جمعی که برده اند سر خود به زیر بال نه بیضه فلک به…
دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای
دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای از دل من چه بجا مانده که باز آمده ای از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده…
دل نگردید شب وصل تهی از گله ها
دل نگردید شب وصل تهی از گله ها طی شد این وادی و هموار نشد آبله ها اثر از گرمروان نیست، همانا گردید در دل…
دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن
دل مدام از خط و زلف یار می گوید سخن هر که سودایی شود بسیار می گوید سخن نیست مانع چشم او را خواب ناز…
دل عبث چندین تقدیر الهی می تپد
دل عبث چندین تقدیر الهی می تپد می شود قلاب محکمتر چو ماهی می تپد ز اضطراب دل دمی در سینه ام آرام نیست بحر…
دل شکسته عاشق به آه می لرزد
دل شکسته عاشق به آه می لرزد همیشه بر علم خود سپاه می لرزد سبک مگیر مصاف دل شکسته ما که کوه قاف ازین برگ…
دل زهر نقش گشته ساده مرا
دل زهر نقش گشته ساده مرا دو جهان از نظر فتاده مرا زه نگیرد کمان پر زورم نکشد عقل در قلاده مرا تا چو مجنون…
چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را
چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را لعل جان بخشت مسیحا می کند آیینه را گر چه از آیینه گویا می شود هر طوطیی…
دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد
دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد که تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد نیند آزادگان غافل ز احوال گرانباران ثمر…
دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد
دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد تا بود پر ز شکر نی به نوایی نرسد تیر را شهپر پرواز بود پاکی شست آه…
دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟
دل بی دست و پا چون آه سوزان را نگه دارد؟ چسان مشت خسی این برق جولان را نگه دارد؟ درین موسم که صد فریاد…
دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار
دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار رشته مجنون به سودامی کشد بی اختیار آب چون شد دل، غم دوری خیال باطل است…
دل از هوس به زلف دو تا اوفتاده است
دل از هوس به زلف دو تا اوفتاده است پرهیز را شکسته به جا اوفتاده است گردید توتیای قلم استخوان، هنوز سنگ ملامت از پی…
دل ارباب تنعم ز نوا می افتد
دل ارباب تنعم ز نوا می افتد جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد با توکل سفری شو که درین راه، به چاه هرکه…
دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی
دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی تا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی شد بر لب دریاکش من مهر خموشی جامی که…
دست در دامن رنگین بهاری نزدم
دست در دامن رنگین بهاری نزدم ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که دلم خون شد و…
درین ریاض دلی را که آب می سازند
درین ریاض دلی را که آب می سازند چو شبنم آینه آفتاب می سازند دلی که داغ وکباب از فروغ عشق نشد در آفتاب قیامت…
درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست
درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست برشکن افلاک را، طرف کلاهی بیش نیست تشنه چشم افتاده است آیینه اسکندری ورنه آب زندگانی دل سیاهی…





