غزلیات صائب تبریزی
تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است
تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است درد و داغ ناامیدی لاله زار ما بس است گر نباشد بوسه شیرین، پیام تلخ هم بهر تسکین…
تسکین دل به شور محبت نمی شود
تسکین دل به شور محبت نمی شود این داغ، خوش نمک به قیامت نمی شود لیلی عنان گسسته به صحرا نهاد روی تمکین حریف جذب…
ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر
ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر دلی است در بر من زین جهان پر وحشت ز چشم شوخ…
تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا
تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا جوهر دیگر بود در گوهرافشانی مرا چون نباشم یک سر و گردن بلند از آفتاب؟ می کند زخم…
تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش
تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم خودحسابی…
تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات بر زمین عجز چون برگ…
تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟
تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟ دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟ خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود خانه گل چه…
تا سینه ام به داغ محبت رسیده است
تا سینه ام به داغ محبت رسیده است پروانه ام به مهر نبوت رسیده است تا دل ز خارخار تمنا شده است پاک بیمار من…
تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام
تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام برو ای کعبه رو از دامن دست بدار…
تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود
تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود جگر سوخته ام خال لب کوثر بود عشرت روی زمین بود سراسر از من سایه سرو…
تا چند نقشبند تمنا شویم ما
تا چند نقشبند تمنا شویم ما آیینه دار جلوه عنقا شویم ما چون موجه سراب درین دشت پر فریب با جان بی نفس پی دنیا…
تا تو بی پرده شدی لاله رخان خوار شدند
تا تو بی پرده شدی لاله رخان خوار شدند همه گلهای چمن در پس دیوار شدند ای بسا خیره نگاهان که به یک چشم زدن…
تا به کی بند گرانجانی به پا باشد مرا
تا به کی بند گرانجانی به پا باشد مرا این زره تا چند در زیر قبا باشد مرا در جهان پاکبازی فقر هم دام بلاست…
تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد
تا به تسلیم و رضا قانع دل خودکام شد موجه بیتابی من لنگر آرام شد کعبه جویان را اگر گردید بی چشمی حجاب دیده ما…
پیش هر ناشسته رویی وا مکن لب بیش ازین
پیش هر ناشسته رویی وا مکن لب بیش ازین آبروی خود مبر در عرض مطلب بیش ازین گر شب خود را نمی سازی ز برق…
پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا
پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مرا چون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا صورت حال جهان زنگی و من آیینه ام جز کدورت نیست…
پیرانه سر همای سعادت به من رسید
پیرانه سر همای سعادت به من رسید وقت زوال سایه دولت به من رسید فردی نمانده بود ز مجموعه حواس در فرصتی که نوبت عشرت…
پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست
پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست طبل رحیل هوش من آواز پای…
پروای خط مشکین آن دلرباندارد
پروای خط مشکین آن دلرباندارد اندیشه از سیاهی آب بقا ندارد با راستی توان برد از پیش کار حق را موسی سلاح دیگر غیر از…
پرده بردار ز رخسار که دیدن داری
پرده بردار ز رخسار که دیدن داری سربرآور ز گریبان که دمیدن داری منت خشک چرا می کشی از آب حیات؟ تو که قدرت به…
پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار
پاک گوهر را سزوارست اوج اعتبار در سواری می رسد فیض نگین نامدار همت دریادلان ظاهر به دولت می شود در بلندی گوهر افشان می…
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده از پافتادگانیم در زیر پا نظر…
بیخبر شو ز جهان گر خبری می گیری
بیخبر شو ز جهان گر خبری می گیری چون گل از پوست برآ گر ثمری می گیری می شود خواب گران شهپر پرواز ترا اگر…
بی محابا در میان نازکش انداخت دست
بی محابا در میان نازکش انداخت دست ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منه طاق ابروی…
بی صفا از خط نگردیده است رخسارش هنوز
بی صفا از خط نگردیده است رخسارش هنوز می توان صد رنگ گلچیدن زگلزارش هنوز در پر طوطی نهان شد گر چه تنگ شکرش همچنان…
بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟
بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟ که به صد ناز در اندیشه ما می آیی؟ مگر از سیر خود ای ماه لقا می آیی؟…
بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟
بی اثر تا چند باشد ناله شبگیر من؟ تا کی از گوش گران بر سنگ آید تیر من؟ با سرافرازی تلاش خاکساری می کنم چون…
بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟
بوسه چون محروم از آن لبهای خندان بگذرد؟ مور ما چون تلخکام از شکرستان بگذرد؟ می رساند رشته نسبت به آن زلف دراز چشم من…
بهر گندم از بهشت آدم اگر بیرون فتاد
بهر گندم از بهشت آدم اگر بیرون فتاد دیده ما در بهشت از روی گندم گون فتاد خون زسیما می چکد شمشیر زهرآلود را الحذر…
بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو
بهار آفرینش را نگاری نیست غیر از تو نگار این گلستان را بهاری نیست غیر از تو بهاری هست در هر سال مرغان گلستان را…
به هر نوعی که می خواهد دلت بشکن دل ما را
به هر نوعی که می خواهد دلت بشکن دل ما را که از مستان نمی گیرند خون جام و مینا را ز هجر عافیت دشمن…
به هر چمن قد موزون او خرام کند
به هر چمن قد موزون او خرام کند ز طوق فاختگان سرو چشم وام کند نوشته نام مرا بر کنار نامه غیر کس این توجه…
به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شوید
به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شوید به شبنم رنگ خون از لاله خونین کفن شوید اگر دریای رحمت این سبکدستی…
به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت…
خیال آب مرا در سرابها انداخت
خیال آب مرا در سرابها انداخت امید گنج مرا در خرابها انداخت اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری توان به سینه گرمم کبابها…
نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش
نشد زسیلی خط چشم مست،هشیارش دگر که می کند از خواب ناز بیدارش چگونه عاشق ازان روی چشم بردارد؟ که آب،رو به قفا می رود…
خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما
خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم این شهد را…
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش
یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است بیش ازین…
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
خوشا سری که سرگشتگی رهانندش به کرسی از سرزانوی خود نشانندش مده به سوختگی دامن امید از دست که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش…
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود آهم به سیر عالم بالا نمی رود جایی نمی روی که دل بدگمان من تا…
خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید
خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید برگ عیش آماده بهر جشن گلریزان کنید فصل گل در خانه بودن عمر ضایع کردن است با…
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما ایوب را کند کمری، بار درد ما چون پیش طاق همت خود را کنیم نقش گردون نمی شود…
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار که در بهشت حلال…
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی سرنگون گردیده زین کشتی درین دریا بسی خاک ها در کاسه سرکرده چون موج سراب رهروان تشنه لب…
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد همچو سی پاره که…
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن یا عاقلانه ترک در می فروش کن چون می درین دو هفته که محبوس این خمی سرجوش زندگانی…
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم
خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم بادبان کشتی من شهپر پروانه است سینه بر دریای…
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت ز سادگی است تمنای صحت از پیری ز درد عمر،…
خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا
خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا خاکساری در حصار عافیت دارد مرا تا چه بدمستی ز من سرزد که دور روزگار در کشاکش از…
وادید کرده است به من تلخ، دید را
وادید کرده است به من تلخ، دید را در رجعت است عادت اعداد، عید را بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین مسدود…
خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند
خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند زور این می را مگر بیهوشدارو کم کند گرچه دارد حجت ناطق زعیسی در کنار گفتگوی…
هوای جام صبوح و می شبانه مکن
هوای جام صبوح و می شبانه مکن دل چو کعبه خود را شرابخانه مکن دو تیغ را نکشد یک نیام در آغوش برون نرفته ز…
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد
خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد زبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران را…
همیشه از دل من آه سرد می خیزد
همیشه از دل من آه سرد می خیزد ازین خرابه شب و روز گرد می خیزد دلیر بر صف افتادگان عشق متاز که جای گرد…
خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟
خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟ از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟ تا چه گستاخی ازان طوطی خط سرزده است که…
همان کسی که به دست کرم سرشت مرا
همان کسی که به دست کرم سرشت مرا به زیر پای خم انداخت همچو خشت مرا به من چو رشته زنار، کفر پیچیده است نمی…
خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد
خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد یا خضر ز سرچشمه حیوان تو گل کرد چشم تو شد از گریه مستانه گهرریز یا خون…
هست از زوال نعل در آتش کمال را
هست از زوال نعل در آتش کمال را شد بوته گداز، تمامی هلال را از چشم زخم، مهد امان است لاغری داغ کلف به چهره…
خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار
خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار دیگر قدم به قصر بهشت برین گذار اینک سپاه برق عنان ریز می رسد دست مروتی…
هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد
هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد از لب یاقوتیی دندان من خونین نشد چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکرد زین شراب…
خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده
خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده که تاب آب ندارد سفال تاب ندیده ز فکر، رشته جانی که پیچ و تاب ندیده خیال گوهر…
هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد
هرکه اینجا ز جگر آه ندامت نکشد نفس صاف ز دل صبح قیامت نکشد هرکه خواهد که گرانسنگ بود میزانش به که امروز سر از…
خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود
خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود حلقه بیرون در محو تماشا می شود هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند چشم…
هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست
هر نگاه حسرت عشاق آه دیگرست در دل هر قطره اشکی نگاه دیگرست در بساط من ز تاراج نگاه اولین نیم جانی مانده، موقوف نگاه…
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک چشم ما چون…
هر که مست است درین میکده هشیارترست
هر که مست است درین میکده هشیارترست هر که از بیخبران است خبردارترست سوزن از خار چه خونها که ندارد در دل خون فزون می…
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی دیده قربانیان…
هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد
هر که را از خانه بیرون جذبه دل می کشد حلقه از نقش قدم در گوش منزل می کشد نیست در خاطر غبار از قطع…
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست خار در پرده آن چشم که خونپالانیست خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب آتش قافله ریگ…
هر که خار آرزو در دیده دل بشکند
هر که خار آرزو در دیده دل بشکند بی تردد پای در دامان منزل بشکند از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست سخت می…
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم آبروی…
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا نزد غوطه در سرچشمه خورشید چون عیسی نزد چون صدف در دامن خود گوهر مقصد نیافت تا…
حلقه هر در باغی نشود دیده ما
حلقه هر در باغی نشود دیده ما باغ دربسته بود دیده پوشیده ما در دل قانع ما نیست تزلزل را راه لنگر بحر بود گوهر…
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست
هر که از درد طلب شکوه کند نامردست عشق دردی است که درمان هزاران دردست کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان که علم غوطه به…
حضور عالم ایجاد در قرار دل است
حضور عالم ایجاد در قرار دل است سفر اگر همه یک منزل است بار دل است فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا وگرنه گوهر مقصود…
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی کار هر کس را دهی انجام در کار خودی سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان کار محکم کن…
حسن را در کار نبود باده ناب دگر
حسن را در کار نبود باده ناب دگر چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم نیست…
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن زنهار ناشمرده منه پا درین چمن آیینه تو زنگ گرفته است، ورنه هست هر برگ سبز طوطی گویا…
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست این ناز دیگرست که پروای ناز نیست از دیدن تو چون دل عشاق وا شود؟ در ابروی…
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست در هر چه کند صرف به جز آه، حرام…
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر…
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟ از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور…
حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز
حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز ز بوی گل نشود جغد شادمان هرگز به عاقلان نتوان دوخت داغ سودا را تنور سرد نگیرد به خویش…
نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم
نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم چو نبض ناتوانان اضطراب ساکنی دارم ز سوز عشق ازین پهلو به آن پهلو نمی گردم درین…
حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است
حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است پرده خواب، سراپرده دولت بوده است دامن دشت جنون را به غزالان دادند وسعت عیش به اندازه وحشت…
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی پیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی از سر بی حاصلان دست حوادث کوته است جامه فتح…
چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟ شور صد بزم بود در لب خاموش مرا می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق گر…
نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را
نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را شمع بالین از تب گرم است این بیمار را گوهر از سفتن بود ایمن در آغوش صدف…
چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن
چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن از می نشد چو مینا سرشار تا به گردن چون شمع هر که افراخت گردن…
نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را
نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را بس بود پیمانه من تا قیامت خلق را کلک گوهربار من داد سخاوت می دهد باش گو…
چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست
چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست می درد، چون مغز کامل شد، گریبان زیر پوست غیرتی کن از لباس چرخ مینایی برآی تا…
نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار
نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار تیره می سوزد چراغ لاله ها روغن بیار صندلی شد آبها وتوبه درد سر نبرد وقت امدادست…
چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون
چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون گل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکار چون…
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن برگریزان مکافات است دندان ریختن سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار مدتی هم اشک می باید به…
چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله
چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله دارد نشان داغی، هر عضو من چو لاله با تیره روزگاران ماتم چه کار سازد؟ سرمه…
نی خود را بشکن گر شکری می طلبی
نی خود را بشکن گر شکری می طلبی برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی خبری نیست که در بیخبری نتوان یافت بیخبر شو…
چون برق زود می گذرد آب و تاب خط
چون برق زود می گذرد آب و تاب خط زنهار دل مبند به موج سراب خط چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط غافل…
نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش
نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را خجالتی که مراهست…
چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما
چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما حضور قلب نمازست در شریعت ما ازان ز دامن مقصود کوته افتاده است که پیش خلق درازست…
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را که شبنم دیده شورست گلزار معانی را ز چشم شور، آب خضر خون مرده می گردد مکن بی…





